عمر پروانه با بهار آغاز
میرود با خزان به همره گل

استفاده از مطالب این سایت با ذکر ماخذ بلامانع است

۱۳۹۰ آذر ۱۹, شنبه

رنجیده دل

چند یست نگیری تو سراغ دلم ای دوست
شب تا به سحر مانده به دیدار تو ای دوست
ترسم شده ای رنجه از این یار قدیمی
هیهات فراموش کنی یار تو ای دوست

لحظه موعود

تن گلبرگ تو سرد است هم اکنون در خاک
دل من سرد تر از خاک تو اما بر خاک
دل دریایی تو ساکت و آرام به خاک
منم آن مرده دلی در تب و تابم برخاک
شبنم چشم تو بر سینه مادر غلطان
فرصتم نیست نشینم بر مادر بر خاک
خرم آنروز که چون لحظه موعود رسد
تووهم مادرخود تنگ بگیرم در خاک

نفرین

نفرین به مرگ که آموخت شاعری
بر من به قیمت پرواز یار من
آندم که پای کشم سوی آن دیار
خواهم سرود نغمه پیمان دو باره من

۱۳۹۰ آذر ۱۷, پنجشنبه

بی بهانه

تو را بخا طر پاکی ، صفا ، صداقت و مهر
تو را بخا طر همسا یگی به ماه و سپهر
تو را بخا طر فصل بهار و نرگس و یاس
تو را بخا طر گرما ی پر تلاطم مهر
تو را بخا طر گل خنده ها ی غنچه گل
تو را بخا طر آغوش پاک داده به مهر
تو را بخا طر دیروز و حال و فردا ها
تو را بخاطر تو بی بهانه دوست میدارم

۱۳۹۰ آبان ۱۷, سه‌شنبه

لحظه وداع

این لحظه ایست که رفتی تو از کنار
آرام و پاک و سرا پا فرشته وار
گل های زرد در آغوش نرم تو
عطر وجود تو گل کرده بی قرار
همواره درخزان گل و باغ وبوستان
باغ دلم به یادتوزرداست و سوگوار
من لحظه های عمر شمارم بدان امید
شاید که باز در آیم تو را کنار

۱۳۹۰ آبان ۶, جمعه

راز




چه کس پروانه را رنگین کند بال
کجا او میرود با گل به هر سال
چرا پروانه تا این حد قشنگ است
ظریف و نازک است و رنگ رنگ است
چه سان پروانه ای از پیله ای سرد
دلش شیدا شود بر شعله ای زرد
چه کس پروانه را باگل درآمیخت
وجودش با وجود گل در آویخت
کجا پروانه رقص عشق آموخت
چرا بال و پرش با شعله افروخت
که گفتش با بهار آید به دلها
خزان چو شد رود همراه گلها
هزاران راز نابگشوده ماند
فقط پروانه رمزش را بداند

۱۳۹۰ آبان ۵, پنجشنبه

بمناسبت چهارمین سال پرواز تو

این سال چهارم است دوریم ز هم
دردیده من اشک و دل ازهجر به غم
صد سال اگر بگذرد از دوری ما
راضی نشود دلم به درد تو به کم

دست امید
مردی نشسته بود به راهی بدان میان
دستی به سر گرفته و دستی بر آسمان
از پیش او گذشت جوانی خجسته پی
گفتا به مهر چرائی تو خسته جان
سربرگرفت و گفت ازاین روزگارسخت
آشفته گشتم و دیوانه ای جوان
روزی که چون تو برومند بوده ام
دستی به زلف یارو بگشتیم توامان
با هم به آب دیده نوشتیم تا ابد
پیمان عشق و مودت بود میان
در یک خزان زرد رها کرد دست من
ماندم به نیمه راه و نرفتم به راه آن
اکنون نشسته ام به امیدی کا ز آسمان
دستم بگیرد و با خود برد بر آن

۱۳۹۰ مهر ۳۰, شنبه

چشم انتظار

این لحظه های غم انگیز تا ابد
در خاطرم نشسته و یادم نمیرود
با آن وقار و متانت ولی نحیف
در تخت خویش به نجوا نشسته بود
آرام زیر لب
نام خدا و مادر خود بر زبان گرفت
چندی گذشت
چشمان خویش به سویم گشود و گفت
این بار آخر است
من هم مسافرم
راهی دراز به یک کوچه باغ نور
در انتهای راه
مادر نشسته است
چشم انتظار من
آغوش خویش به سویم گشوده است
چون سالیان پیش
دانی که سالیان درازست روز و شب
من بی قرار لحظه دیدار بوده ام
اکنون زمان فراق است با توام
خرسندم آنکه به مادر رسیده ام
این را که گفت
مژگان بهم نهاد و بخوابی عمیق رفت
پرواز عشق
پرواز شاپرکی با خزان گل
این لحظه های غم انگیز تا ابد
در خاطرم نشسته و یادم نمیرود

۱۳۹۰ مهر ۱۶, شنبه

بی تو بودن

شب های بلند بی تو بودن
سرد است و تحملش چه سخت است
هر لحظه از آن هزار سال است
بر جان و دلم که تیره بخت است
یاران همه با هم اند و شادان
جز من که دلم جز این به بخت است
آندم که سحر شود شب من
بانوی دلم یقین به تخت است

۱۳۹۰ مهر ۷, پنجشنبه

چهل و یکمین سالگرد ازدواج ما

دانی که چند سال گذشته است شاپرک
از آن شبی که به پیمان نشسته ایم
بیش از چهل
امشب شبیست که پیمان مهر را
با اشک دیده خود مهر کرده ایم
امشب شبی است که بعد از دو سال و اند
با همت و گذشت تو ای مهربان من
همراه گشته ایم
یاد آ ورم که چه خون ها که خورده ای
یادم به اشک های تو در سوگ مادرت
و آن ناله های درد که در سالیان سال
بر جان خریده ای
آن کوشش و تلاش که در راه زندگی
با من به مهر و محبت ، صفا و عشق
همراه کرده ای
یادم به پاکی و مردانگی شرف
یادم به لحظه لحظه آن شب دم غروب
تور سپید و چهره شیرین نو عروس
ای وای بر من و بر روزگار من
ماندم ز راه ، رفتی نگار من
یاد توام همیشه به هر جا به هر زمان
تا زنده ام به یاد تو من زندگی کنم
تا زنده ام به خاک تو من بوسه می زنم
گلهای باغ خاک تو را هر بهار هم
با اشک دیده خود آب میدهم
تا زنده ام تو با من و من با تو سر کنم
شب ها به یاد تو سر می نهم به خواب
با هم به سر کنیم شبانگاه تا سحر
هر صبحدم به یاد تو برخیزم از سراب
نامت به پاکی پروانه های عشق
در جای جای زندگیم نقش بسته است
چشمان پر فروغ و نفس های گرم تو
در گوشه گوشه قلبم نشسته است
من با توام
همواره با منی
هر جا به هر نشان
در خاطر منی
در باور منی

۱۳۹۰ مهر ۴, دوشنبه

عاقبت عشق

دیدم که یکی مرغ خوش آهنگ غمین است
دل مرده به کنج قفسی سربه جبین است
گفتم که چراغمزده ای مرغ خوش آ واز
گفتا چه کنم عا قبت عشق همین ا ست

۱۳۹۰ مهر ۳, یکشنبه

مسافر

منم مسافر تنهای راه شیدایی
مسافری که ندارد به دل شکیبایی
بروزگار جوانی برا ه با دلدا ر
کنونکه پیرشدم مانده ام به تنهایی
بهار آمد و رفت و خزان دوباره رسید
هزار رنگ درختان بسی به زیبایی
اگر چه مقصد ما عاقبت یکیست ولی
منم به جای دگر او بهشت مینایی

در وصف تابلو نقاشی پروانه

درساحل زیبا و بس آرام خزر
خورشید برون آمده هنگام سحر
آرام نشسته ای کنار دریا
گیسوی تراباد بیفشا نده دو بر
دردست تو خامه ای به پیشت بومی
تا نقش زنی طلوع خورشید مگر
توشیفته نورچو پروانه به شمع
تو عاشق دریایی و هنگام سحر
امروزکه رفته ای ندانم به کجا
خورشید و طلوع تو مرا باشد بر
آنراکه تو باخامه دل بنشا ندی
نصب است به دیوارو کنم باآن سر

پرواز در خیال

دوباره مرغ د لم پرکشیده است دو با ل
به سو ی کو ی تو با صد هزا ر خیا ل
بد ا ن امید که بردامنت نشیند با ز
زبوی عطرتو دل را صفا دهد درحال
لبت به خنده گشایی چوغنچه ای ازگل
دوباره شعربخوانی تو با صدای زلال
دریغ ودرد که این مرغ پرشکسته ولی
ز راه رفته نیا ید به آشیان خوشحا ل

۱۳۹۰ مهر ۱, جمعه

گلایه

دلم هوای تو را کرده بود به باغ
نشستم و از تو گلایه ها کردم
سر از درون غنچه گل بر کشیدی و گفتی
گلایه کم کن و بر گو که من چه ها کردم
به شکوه گفتمت ای شاپرک تو ای دلدار
مگر چه بود گناهم چه سان خطا کردم
ز نیمه راه عمر به یکباره ترک من کردی
دلم شکستی و دایم خدا خدا کردم
به غمزه گفت که پروانه ام من عاشق گل
خزان به باغ چو آمد تو را رها کردم
یقین بدا ر که با هر بهار می آ یم
من این معامله را جمله با خدا کردم
امان

۱۳۹۰ شهریور ۳۰, چهارشنبه

کوله بار

دمی که شیشه عمرم تهی شود یا خرد
روم بجانب آن کو که رفتنش آزرد
دلم خوش است که درکوله بارمن جزعشق
متاع دیگری ازاین جهان نخواهم برد

دل سوخته

رفتم از ساقی میخانه ستانم جامی
گفت برگرد در اینراه هنوزت خامی
آنکه مینوشدازاین جام دلش سوخته است
هر که راراه نباشد که بگیرد کامی
گفتمش بر من بیچاره دلت رحم آید
گفت با بی صفتانم نشود هم نامی
تو کجا سوخته ای دل زره صدق و صفا
یا نشستی به صداقت به سریر بامی
در میخانه نه جولانگه بی مهران است
قدرعشق ار تو شناسی بدهم من جامی
گفتمش عمر بسر کرده به همراهی مهر
گفت کم گوی که ما ندی توگه همگامی

۱۳۹۰ شهریور ۲۸, دوشنبه

مفهوم اشک

مفهوم اشک


اشک یک قطره شبنم که نشیند در صبح
روی گلبرگ گل نرگس مست
اشک باران که ببارد بی ابر
از دل آبی آسمان چشمان زنی
در غم مرگ عزیزی دلبند
یا که یک مروارید
که صدف میریزد
ازغم وغصه تنهایی خویش
در دل دریاها
اشک یک پیغام است
که حکایت کند از سوختن جان چون شمع
هیمه اش غصه و اندوه درون
موجبش سوختن بال یکی شاپرکی عاشق نور
اشک را شمع به دل سوخته گان آموزد
امان

۱۳۹۰ شهریور ۲۷, یکشنبه

محبت

آن کو که رفت دگر باره وا نگشت
ما را خبر دهد که چه حالی ورا گذشت
اکنون که هیچ خبر نیست زآن دیار
بهتر که دوست بداریم با گذشت

۱۳۹۰ شهریور ۲۵, جمعه

شوخی

یادم آ ید که شبی آمدم از کار شبانه
نیمه شب خسته و بی زار ز احوال زمانه
چورسیدم تو به تاریکی شب از سر ذوق
با صدایی نمکین از سر آن بالکن خانه
ناگهان بانگ زدی تا که بترسم شاید
همرهش خنده شیرین و کمی ناز زنانه
نرود از نظرم لحظه ای آن بانگ قشنگ
خستگی از تن من برد چو آهنگ و ترانه

درد هجران

در سینه من درد مدام است مدام
بر دیده من خواب حرام است حرام
یک لحظه به غفلت نروی از نظرم
نام تو به مطلع کلام است کلام
چون گاه بهار آ ید و هنگام خزان
آغاز به تو با تو تمام است تمام
ای پر زده در باغ خدا بر سر گل
بر نام تو و باغ سلام است سلام
من خاک تو را سرمه کنم دیده از آن
بی روی تو خورشید به شام است به شام
دریاب مرا ای بت میخانه عشق
با جام تو این تشنه به کام است به کام

۱۳۹۰ شهریور ۲۲, سه‌شنبه

بوی گل

دیشب از کوچه ما بوی گل آمد نا گاه
شست من داد خبر آمده ای با ز از راه
تا گشودم در و آ سیمه دویدم دیدم
کوچه خالیست ولی عطر تو دارد درگاه

۱۳۹۰ شهریور ۲۰, یکشنبه

سنگ محک

پنهان شده در گوشه د ل نام یکی
پروا نه بود یا که بود شا پرکی
شبهاکه به خواب آیدم شوخ وقشنگ
از کنج د لم نا مه د هد قاصد کی
د ر نا مه پس از سلام گوید شاید
یک شا م د گر آ ید و آ رد محکی
تا ا ین د ل بیچاره زند سنگ محک
آ سو د ه شود دلش ز عشقم کمکی

۱۳۹۰ شهریور ۱۲, شنبه

نام و نشان

پرسید اگر کسی زما نام و نشان
گویید که شاعری نبد حرفه آن
زآندم که زیارخویش جاماند به عمر
از بخت بدش جمله بنامند امان

درد جدایی

از گلبن ما بلبل شوریده چرارفت
هنگام بهاراست ازاین خانه کجارفت
گلهای بهاری همه در ماتم و اندوه
از باغ دگرهمهمه و شورو نوا رفت
خون جگر لاله و اشک سحر گل
ازفرط جدایی به دل وبرمژه هارفت
باقی که درآن بلبل و پروانه نباشد
ازرونق وازجلوه وهم لطف و صفا رفت
گل زنده به عشق است وبه پروانه وبلبل
گر این دو رود عشق به گلها همه جا رفت

۱۳۹۰ شهریور ۳, پنجشنبه

زمان آسودن


بسکه با خاک تو پیمان بستم
گفتمت خسته و نالان هستم
بسکه هر بار به کوی تو شدم
بهر دیدار تو از جان رستم
دم به دم آه و فغا ن سر دادم
عهد خود با دگران بشکستم
خوب دانم که ز من دلگیری
از چه رو سر به گریبان هستم
دلم آسوده زمانیست که من
شاد و خرم به برت بنشستم

۱۳۹۰ شهریور ۲, چهارشنبه

شیرینی مرگ


مرگ شیرین ترازآنست که باوردارید
مرگ آسودگی است
خواب شیرین و عمیق
چشم بستن به همه بود و نبود
مرگ پایان همه سختی ها ست
انتهایست به دالان بلند هستی
مرگ آرامش و رفتن به دیاری دگر است
به دیاری که غریب است و جدید
اگر از پیش مهیا باشی
اگرت توشه راهی بود از خوبی ها
دامنت پر شده از مهر برای دگران
سهل و آزاد زمان بگذاری
لیک گر همره تو
کوله باری باشد مملو از ظلم و ستم
جای جایش زشتی موج زند
تو در آن جای جدید در قفس می مانی
قفسی تنگ و مخوف مثل یک زندانی
خوش بر احوال کسی
چون به دنیای دگر کوچ کند
کوله بارش همراه و پر از عشق به گلها باشد
هم چو یک پروانه

۱۳۹۰ مرداد ۲۶, چهارشنبه

من و مهتاب


من و مهتاب شبی گوشه ای از خاک خدا
درد دل می کردیم
دل مهتاب پراز دست یکی ابر سیاه
که هراز گاه به شب های قشنگ
غافل از قصه عشا ق جوان
آسمان تیره کند
و من از فصل خزان
که چواز راه رسد چهره گل زرد کند
و بریزد بر خاک
و ازاین بی مهری
دل پروانه بدرد آید و پرواز کند
من و مهتاب بسی همدردیم
او فغانش به هوا
که چراابرزعشا ق جوان غافل شد
و من از غصه یک عاشق دلخسته
که با ریزش گل می میرد
خسته از دست خزان
من و مهتاب عجب همدردیم
خسته از ابر و یکی فصل خزان
امان

رسم عاشقی

بت و بتخانه و میخانه و مسجد همه با هم
خانه عشق بود ره بدرون نیست مرا هم
عاشقان بر سر من کوفته سجاده و ساغر
تو کجا ؟ عشق کجا ؟ دور شو از خانه ما هم
عاشقی کار دل هرزه دلان نیست مبا د ت
دامن از دست دهی برسرهر کوی و سرا هم
عاشق آنست که بر شعله زند بال و بسوزد
یکدم از شمع به غفلت نکند بال جدا هم
امان

خزان

دوباره فصل خزان گشت و بلبلان رفتند
ز باغ و گلشن و بستان فرشتگان رفتند
پرنده های مهاجر به خانه بر گشتند
ز آسمان بلورین ستارگان رفتند
دو باره چهره گلبرگ گل مکدر شد
از آنکه شاپرکان از میانشان رفتند
ز رنج دوری این عاشقان سیمین بر
گل و شکوفه و یاران و باغبان رفتند
چو برگ سبز درختان ز چهره رنگ زدود
ز کوچه های غمزده مرغان نغمه خوان رفتند
سکوت سرد نشیند میان باغ و چمن
چراکه نغمه سرایان خوش بیان رفتند
امان





۱۳۹۰ مرداد ۲۰, پنجشنبه

صبوری

سرم را چو بر شانه هایت نهادم
صبوری شکستم دل از دست دادم
شبی بود و یک آسمان پر ستاره
در آغوش گرمت به نرمی فتادم
به آوای شیرین غمم را زدودی
زداما ن مستانه ات باز زادم
من آن کودک بیقرارم نگارا
که باعشق تودیده ازهم گشادم
بیا تا دلم را چو ایام پیشین
به پایت گذارم سراپا دما دم

۱۳۹۰ مرداد ۱۲, چهارشنبه

سیزدهم مرداد


شبی گرم و تابستانی درمحوطه بیرونی ساختمان منزلی درکرج خوابیده بودیم و تا نیمه های شب شوخی بود و خنده ، همه میگفتند خانم باردارکه زیاد بخندد زودترفارغ خواهد شد
نمی دانم چه زمان خوا بمان برد ولی با ناله های او بیدار شدیم کرج تا تهران را به سرعت طی کردیم و دربیمارستان تهران او را بدست پزشکان سپردیم
من به خانه رفتم تا کارهایی انجام دهم و حدود سا عت ده باز گشتم اورا دیدم که آرام و زیبا در بسترآرمیده بود و مرا به دیدن نوزادی بردند که از پشت شیشه و درگهواره خوابیده بود دست ها مشت کرده دربالای سروچشم ها بسته و برخلاف همسایه های نوزادش که فریاد میزد ند ساکت وآرام درخواب بود
او امروز۳۹ ساله شد وهرچند مادرش نیست تا ازوجودش مثل تمامی این سالها ومثل امروزمن لذت ببرد ولی میدانم که روح پاک و .
مهربا نش نه فقط امروز که درتمامی لحظات درپی اوست و چشم به او دارد
عمرش با عزت و روح مادرش شا د

۱۳۹۰ تیر ۲۸, سه‌شنبه

ساقی میخانه

کی بی تو دمی نغمه مستانه شنیدن
بی روی توکی بردر گلخانه لمیدن
آندم که تو یی ساقی میخانه توانم
از ساغرو مینای تو پیمانه چشید ن
درباغ و گلستان به تمنای تو دایم
آسیمه به سردر پی پروانه دویدن
پنهان مشو از دیده مشتاق من زار
آری نتوان از دل دیوانه بریدن
هرگوشه این خانه دل ازتونشان است
تا آنکه شبی باتو به یک خانه رسیدن

دلیل توفان ها

آسمان اشک تحسر به زمین می با رد
زآ نکه ابناء بشر تخم ستم می کا رد
هر چه فریاد کند نعره کشد داد زند
هیچکس نیست که این غایله را بردارد
آسمان دست به داما ن خدا گشته یقین
تا به فرمان خدا ظلم به پایان آرد
زین سبب درهمه اکناف جهان میبینی
سیل و توفان و بلا بر سرما می با رد

۱۳۹۰ تیر ۲۱, سه‌شنبه

ارزش بوسه

هزار شاخه گل گر به پا یت افشا نم
سپا س بوسه ز لعل لبت نخواهد بود
اگرچه باگل و سنبل همیشه ام درکار
شمیم موی تو را هرگلی نخواهد بود

۱۳۹۰ تیر ۱۶, پنجشنبه

فال حافظ

میان خاطره هایم به جستجو به خیال
به شهرحا فظ شیرازرفتم از ره فال
سراغ خانه یارم گرفتم از حا فظ
سخن شنید و بگفتا ز دوریش تو منال
از آنکه طا لب دیدار ما بود یارت
سراغ خانه ما آ ید او یقین هر سال
بمان به خانه ما تا که در بهار دگر
گلی درآ ید و پرواز می کند سرحال

۱۳۹۰ تیر ۱۵, چهارشنبه

شبی مهتابی

شب بود و ماهتاب و هوا پاک و دلپذیر
گاهی نسیم باد
بر آب برکه ا ی خموش
رندانه میوزید
با رقص موج آب
مهتاب هم میانه امواج میدوید
صدها ستاره چو الماس پر فروغ
بر گیسوان پر از تاب یک عروس
چشمک زنان به تماشا نشسته بود
نیلوفر سپید
دامن گشاده به امواج نرم آب
پروانه ای ظریف
آرام رفته خواب
ابری سیاه بناگه زره رسید
غرید و آه بلندی ز سر کشید
ماه و ستاره رفت
امواج آب هم
نیلوفر سپید به هر سو روانه کرد
پروانه هم پرید
پروانه هم پرید
زا ن پس کنار برکه خاموش و دلفریب
شب ها بدامن نیلوفرسپید
پروانه کس ندید
چندین بهار آمد و مهتاب سر رسید
نیلوفر سپید
دامن کشید باز
پروانه را ندید
پروانه را ندید
امان

لیاقت

روزی هزار مرتبه گفتم نرو نرو
آخر خدای عزو وجل ناله ام شنید
گفتا خموش دگر بس کن این سخن
من لایقم به دیدن پروانه ات نه تو

۱۳۹۰ تیر ۱۴, سه‌شنبه

یادگاری

من هر چه که دارم زتوام مانده به یاد
هرگز نتوانم که تو را برد ز یاد
آندم که به سوی خانه ات گام نهم
آسوده رها کنم همه با دا باد

۱۳۹۰ تیر ۱۰, جمعه

گمشده

دنبال دلم رفته بدم خانه به خانه
از گمشده ام هیچ ندیدم به نشانه
از گوشه یک خانه کسی گفت کجایی
دیدم که دلت دلزده ازدست زمانه
امروزدراین خانه و فردا به سرایی
دائم زتو آرد به میان عذر و بهانه
گویدکه دگر خسته ام ازسینه غمگین
من اهل می نابم و آواز و ترانه
تاخون به رگم هست چرا شاد نباشم
افسرده شدم بسکه زدم دست به چانه
گفتم عجبم نیست چنین حال و هوایی
این عا قبت یک دل بی نام و نشانه

۱۳۹۰ تیر ۹, پنجشنبه

بهار بی پروانه

هرگز شنیده ای به بهاران پر خروش
پژمرده گل شود و بلبلان خموش
من با دو چشم خویش در این چندمین بهار
دیدم که باغ بسته و افتاده جنب و جوش
گفتم به باغبان که چنین روز و حال چیست
پژمرده گل شده بلبل برفته هوش
گفتا چه گویمت که دل از دست داده ام
پروانه برد ز بستان من سروش

۱۳۹۰ تیر ۱, چهارشنبه

سرای غیر

در کوچه ای سپید پر از لایه های برف
در لابلای شاخه بی برگ نسترن
مرغی به لانه خود آرمیده بود
سر را به زیر بال
پف کرده سینه و پرهای رنگ رنگ
رفتم به سوی او که در آغوش گیرمش
شاید که از غم سرما رها کنم
سر بر گرفت ز بال و به شکوه گفت
دست از سر بدارکجا می بری مرا
گفتم به خانه گرمم کنار خویش
سرمای برف بگیرم ز جان تو
اشکی ز گوشه چشمش فرو چکید
با ناله گفت بدارم به حال خویش
این خانه من است
این شاخ نسترن
گلخانه من است
میمیرم ار به خانه خود در کنار دوست
به زانکه گرم بمانم سرای غیر

۱۳۹۰ خرداد ۳۱, سه‌شنبه

مادر

مادر که رفت تو تنها رها شدی
از عشق مادر و مهرش جدا شدی
آنجا که پای عشق میان است بی گمان
جز در کنار مادر خود در کجا شدی

مهتاب و یاد او

شب در میان بسترم آرام خفته ام
مهتاب میدرخشد و الماس نور را
از تشت نقره ای به زمین می پراکند
آن دورتر ستاره ناهید بی قرار
چشمک زنان به چهره من خنده می زند
ماه از میان پاره پاره ابر سپید هم
آهسته می رود که سحر را خبر کند
من با نگاه خویش بدنبال او روان
تا در پگاه صبح
آندم که رقص کند برگ نسترن
با کوشش نسیم
پرواز شاپرکان را به شاخسار
با چشم جان نظاره کنم
من به یاد تو

۱۳۹۰ خرداد ۳۰, دوشنبه

صبوری

سرم را چو بر شانه هایت نهادم
صبوری شکستم دل از دست دادم
شبی بود و یک آسمان پر ستاره
در آغوش گرمت به نرمی فتادم
به آوای شیرین غمم را زدودی
زدامان مستانه ا ت باز زادم
من آن کودک بی قرارم نگارا
به عشق توام دیده ازهم گشادم
بیا تا سرم را چوایام دیرین
به آن شانه هایت سپارم دمادم

" پیرمرد و کودک" قسمت سوم

دوهفته گذشت ومادربزرگ خانه رارها کرده بود ودرخانه فرزندش ازسباستین نگهداری میکرد او که به تدریج توان ازدست داده را بازیافته بود آماده میشد تا مهد کودک راازسربگیرد. مادروپدرطبق معمول هرروزدرپایان کاربه خانه بازمیگشتند ومتوجه بهبودی تدریجی او شده بودند و پس از دوهفته سباستین برای روزبعد آماده شد تا به مهد کودک برود. همه وسائل ولوازم مهد کودک درکیف مخصوص قرارگرفت ومادربزرگ همه چیزرامهیا کرد واو را به بستر برد ودرکنارش نشست تا بخواب رود. سباستین قبل ازاینکه بخوابد سررا به طرف مادربزرگ گرفت و آرام گفت مادربزرگ هنوزسرقولتان هستید؟ مادربزرگ گفت کدام قول؟ سباستین آهسته گفت پیرمرد. مادربزرگ که ناگهان به یاد آورده بود، گفت آره مادرحتما که هستم. سباستین گفت من میخواهم فردا که ازمهد کودک برمیگردم شما به قولتان عمل کنید ومن هدیه ام را به پیرمرد بدهم.مادربزرگ گفت حتما، حتما. سباستین گفت برای او یک بسته شکلات بخرید و قول میدهم وقتی بزرگ شدم پولش را به شما برگردانم. مادربزرگ اشک درچشم با لبخند گفت حتماً عزیزم ، حتماً میخرم تا خودت به او بدهی . قول میدهم. حالا بخواب و سباستین دست درگردن مادربزرگ انداخت واو را بوسید وچشمان روشن وشادمانش را بست و به زودی به خواب رفت.
صبح شد سباستین بهمراه مادروپدرعازم مهد کودک شد. هنگام خداحافظی ازمادربزرگ باچشمانی که درخواست درآن موج میزد ، راز بین خود و مادربزرگ را یکبار دیگر به اویادآورشد ومادربزرگ راکه پس ازگذشت بیست روز به خانه بازمیگشت ، تنها گذاشت وهمراه پدرومادر ازخانه بیرون رفت.
مادربزرگ به خانه بازگشت نزدیک ظهربود درورودی ساختمان مردجوانی ازاواستقبال کرد. اورا نمی شناخت.مادربزرگ پرسید آن پیرمرد کجاست؟ مردگفت او دیگر نیست. مادربزرگ گفت کجاست؟ مرد گفت دوهفته پیش برای همیشه رفت . زانوان مادربزرگ به لرزه درآمد . نفسش به شماره افتاد ودهانش خشک شد . هیچ نگفت و خود را به سختی به خانه رسانید و های های گریست نه برای پیرمرد بلکه برای دلی کوچک که امروز خواهد شکست . دلی که ازآبی آسمان پاک تروازبال پروانه ها لطیف تراست.
پایان

پیرمرد و کودک " قسمت دوم"

سباستین کوچک ترازآن بود که بتواند خود را به قفسه بلند کمد اتاق برساند وبه شکلات های خوشمزه ای که مادرش گاه و بیگاه برای سرگرمی به او میداد دسترسی پیدا کند. مادرخسته ازکارروزانه روی کاناپه داخل هال خوابیده بود و صدای بلند تلویزیون فرصت شنیدن هرصدای دیگر را ازاو میگرفت. سباستین که قصد داشت به هرصورت هدیه‌ای برای فردای پیرمرد با خود همراه داشته باشد وغیرازشکلات های مادرچیزی دراخیتارنداشت میکوشید تا به هر ترتیب خود را به طبقه بالای کمد دیواری برساند . به اطراف خود نگاه کرد . چیزی که بتوانداورا کمک کند تا با آن خود را به بالا بکشد ، ندید. آرام ازاطاق خارج شد. مادر همچنان درخواب بود وتلویزیون برنامه مخصوص کودکان را پخش میکرد. برنامه‌ای که مادربرای سرگرمی سباستین روشن گذاشته بود .اما او به دنبال کار مهم‌تری بود. باید هدیه کریسمس پیرمرد را جبران میکرد. میخواست هرطورشده به او بگوید که دوستش دارد و میتواند به او هدیه دهد. به آشپزخانه سرکشید. صندلیهای آشپزخانه برای مقصود او خوب بودند ولی هرچه زورزد نتوانست یکی ازآنها را جابجا کند . زورش نمیرسید تازه اگرهم میتوانست صندلی را بکشد حتماً ازصدای آن مادر را بیدار میکرد واو نمیخواست مادرو یا هیچ‌کس دیگر دراین کار با او شریک باشد. او باید نشان میداد که بزرگ شده است ومیتواند خود به آنکه دوست دارد هدیه دهد. پسرک دراندیشه پیدا کردن راهی بود تا بدون یاری دیگران به آنچه میخواست دست یابد .او میدانست کاراو پیرمرد راخوشحال خواهد کرد و دلش را گرم و به همین دلیل نمیخواست پدرومادر دراین خوشحالی نقشی داشته باشند . اوتمام خوشحالی پیرمرد را برای خود میخواست. به اتاق خواب رفت به اطراف آن نگاهی افکند .مادرهمچنان درهال و خواب بود. خسته ازصبح که سباستین را به مهد کودک سپرد درمحل کار خود سخت میکوشید تا بتواند به تمام کارهائی که به عهده اومحول میشد بپردازد و پدرنیزتا دیروقت درخارج ازخانه کارمیکرد و بهمین دلیل سباستین را مادربزرگ همه روزه با خود به خانه میآورد و آن‌ها پس ازپایان کارروزانه او را به خانه خودشان میبردند ولی امرروز بنظرمیرسید بیش ازهرروزخسته است چراکه درخوابی عمیق فرورفته بود و سروصدای گاه و بیگاه سباستین که در صدای تلویزیون گم میشد نمیتوانست اورا بیدارکند ومانع کارسباستین گردد. او این فرصت را بهترین شانس خود برای آماده کردن هدیه اش میدانست و فکرمیکرد اگراین فرصت ازدست برود مجبوراست برای انجام خواسته خود به پدریا مادرمتوسل شود که درچنین صورتی ازخود احساس رضایت نمیکرد لذا به سختی یکی یکی بالش های روی تختخواب پدرومادررابرداشت وبه اتاق دیگرکه کمد حاوی شکلات ها درآن بود برد ولی هنوز کافی نبود باید بیشتروبیشتر بالامیرفت. روش اوازآن جهت که صدائی ایجاد نمیکرد روش قابل قبولی برای او بودولی تعداد زیادتری بالش نیازبود تا بتواند قد کوچک او را به بالای کمد برساند لذا به اتاق خودش رفت بالش کوچک ونازکش را برداشت وبربالشهای پدرومادر افزود اماهنوز کافی نبود ناگهان دراطاق خواب مادرش چشمش به چهارپایه جلوی میزتوالت مادر افتاد آنرا حرکت داد وبا خوشحالی متوجه شد که میتواند آنرا جابجا کند. اما اگرمادر بیدار شود – اگر چهارپایه ازدستش رها شود – اگروسط راه خسته شود و چهارپایه را به زمین بگذارد ، موانعی بود که باید درمورد آن‌ها ریسک میکرد. او باید برای رسیدن به هدفش هرریسکی را میپذیرفت. خسته شده بود – زانوان کوچکش توان زیادی نداشت ودستهای کوچک او پس ازحمل سه چهاربالش نمیتوانست به خوبی چهارپایه را نگهدارد. با خود فکر کرد ایکاش اول چهارپایه را برداشته بود که توان بیشتری داشت ودستهایش و زانوانش خسته نشده بود – عرق کرده بود و نفس نفس میزد. قلب کوچکش درسینه به تندی می طپید... سعی کرد چهارپایه را بغل کند دستهای کوچک او به اندازه‌ای نبود که بتواند ازدوطرف چهارپایه را بگیرد تازه اگر بود هم به دلیل خستگی ناشی ازجابجائی با شلش ها قادربه بلند کردن آن نبود. فکرکرده بود همین که توانسته چهارپایه را درجای خود تکان دهد میتواند آن را به اتاق شکلات ها ببرد . لبه تختخواب مادرنشسته بود و فکرمیکرد. یک آن برقی ازچشمانش درخشید. فهمید که چرا توانسته چهارپایه را حرکت دهد علتش قرارگرفتن آن روی فرش کوچک بود که به دلیل کف پوش اتاق به راحتی بهمراه فرش حرکت میکرد ولذاتوان او موجب حرکت چهارپایه نشده بود بلکه او فرش را بهمراه چهارپایه روی کف پوش لغزنده اتاق حرکت داده بود و فکرکرد بخوبی میتواند این کاررا تا اتاق دیگر ادامه دهد. اما باید ابتدا موانع سرراه را برمیداشت. به آهستگی کفش‌های مادررا که هنگام ورود ازخستگی هریک را به طرفی پرتاب کرده بود برداشت ودرکناری قرارداد . نگاهی به داخل هال انداخت مادردرخواب بود و مسیرکاملا باز واحتمال اینکه چهارپایه ایجاد سروصدا کند وجود نداشت .با دو دست کوچک خود دو سوی یک طرف قالیچه کوچک زیرچهارپایه را گرفت و عقب عقب بسوی درخروجی اتاق کشید. با دومین قدم به زمین افتاد وازدرد پشتش کم مانده بود که فریاد کند ولی ناگهان متوجه شد که دراین صورت درتحقق هدف خود موفق نخواهد شد. کمی مکث کرد تا درد ناحیه پشت اوکاهش یابد وازجابرخاست و نگاهی به مادرانداخت که غلطیده بود وپشت او به سباستین بود . خوشحال ازاین جابجائی مادردوطرف قالیچه را گرفت و این بار با احتیاط بیشتر به سوی خود کشید وچهارپایه حرکت کرد . خوشحال از موفقیت درطرح خود، هرازگاهی به مادر نگاهی می انداخت و آرام آرام قالیچه را به سوی اتاق کناری میکشید .ازنفس افتاده بود. دستهای کوچکش درحال بی حس شدن بود ولی او میکوشید تا هرچه سریع ترخود را با قالیچه و چهارپایه ای که روی آن بود به اتاق مجاور برساند . فاصله دومتری بین دواطاق بیش ازیکصد متربراو می‌نمود ولی باید تمامش میکرد راهی نبود .چهارپایه مانند ساختمانی چند طبقه برفرش گسترده دروسط هال جلوه مینمود که قطعاً مادربا دیدن آن ممکن بود فریادی ازوحشت بزند و یا برخوردی سخت با او داشته باشد که این هر دوچون عامل لو رفتن نقشه او و عدم دستیابی به خواسته اش می گردید خوشا یندش نبود. احساس کرد دارد دیرمیشود وخواب مادرزیاد طولی نخواهد کشید وممکن است هرلحظه بیدار شود . به فشار دستهای کوچک خود افزود .صورتش گرگرفته بود وقلب کوچکش درسینه آنچنان میطپید که فکر میکرد هرآن ممکن است بایستد . چندین بار کم مانده بود باز به زمین افتد و خود را به سختی نگاه داشت و به تلاش خود ادامه داد. برنامه کارتون تلویزیون به اتمام رسیده بود و گوینده ای اخبارمیگفت واین تغییر صدا ممکن بود مادر را متوجه سازد و همه چیزبرملا شود . احتمال ازدست رفتن اینهمه تلاش برای برداشتن شکلات موجب شده بود که او بردقت خود بیفزاید وبالاخره با آخرین توان قالیچه را به درون اتاق مجاورکشید وبی حال و بی رمق برزمین نشست – پس از چند لحظه یک‌باره با صدائی که ازحرکت مادرازکاناپه بلند شد ازجا پرید وآرام به هال سرک کشید ومادررا دید که بازبحالت اولیه برگشته وکماکان درخواب است .دردل آرام گرفت وخستگی رافراموش کرده وقالیچه وچهارپایه را جلوی کمد کشید و با عجله بالش ها رابرداشت وروی چهارپایه قرارداد وبه سختی آن‌ها را روی هم نگهداشت وزانوبرآنها گذاشت که بالا رود که ناگهان بالش ها لغزید واووبالشها به زمین افتادند. آه ازنهادش بلند شد وبا دردی که دردست وپااحساس کرد، کم مانده بود اشک ازچشمانش جاری شود. به خود پیچید ولحظه ای نشست وبه فکربود که چگونه ممکن است بالش ها راثابت روی چهارپایه نگهدارد که متوجه شد اصلاً نیازی به بالش ها نیست وبالا رفتن ازچهارپایه احتمال اینکه دستش به بالای کمد برسد بسیار است. به سرعت بلند شد وبه علت بلندی چهارپایه مجبوربود چیزی زیرپای خود بگذارد. به فکربالش ها افتاد . آن‌ها را روی هم گذاشت وخود را به چهارپایه چسباند وبا زحمت یک زانوی خود را روی چهارپایه گذاشت و هنگامیکه پای دوم را اززمین بلند کرد که به بالای چهارپایه بگذارد تعادل خود را ازدست داد با چهارپایه به درون کمد پرتاب شد و با سر به دیوارکمد برخورد کرد و گرمای جاری شدن خون ازصورتش رابر لبهای کوچکش حس کرد وبه گریه افتاد...
صدای مهیب سقوط چهارپایه و برخورد آن با دیواره کمد و افتادن سباستین وفریاد او مادر را از جا پراند وسراسیمه خود را به اتاق رسانید وبا دیدن صحنه فروافتادن اودرون کمد و جاری شدن خون از صورتش نزدیک بود برزمین بیفتد که خود را نگهداشت وسباستین را که سخت گریه میکرد وازدرد بخود می پیچید درآغوش گرفت و چون خون تمام صورت و لباسهای او را دربرگرفته بود با شتاب پارچه ای رابه دورسراو پیچید تا ازخونریزی آن جلوگیری کند وسراسیمه او را به بغل گرفت وازپله ها به طرف پارکینگ دوید تا او را به اولین واحد درمانی برساند.
پزشک واحد اورژانس پس ازآنکه چند بخیه برپیشانی سباستین زد ، اورابه اتاق استراحت فرستاد تا چند روزی تحت مراقبت باشد.
پیرمرد دید که مادربزرگ سباستین سراسیمه از ساختمان خارج شد وبهمراه دختردیگرش که معمولاً به دیداراو میآمد بدون آنکه کلمه‌ای حرف بزند با اتومبیل رفتند. چند روزی بود ازسباستین ومادربزرگ اوخبری نبود پیرمرد هرروزعصرچشم براه دیداراوازحوالی زمان بازگشت اوازمدرسه دیده ازدربرنمی گرفت اما خبری ازسباستین وازمادربزرگ نبود...
برف سنگینی باریدن اغازکرده بود وشب به نیمه نزدیک میشد.پیرمرد دربسترخودآرمیده بود . به سقف نگاه میکرد وبه زندگی طولانی پشت سرمی اندیشید. مدتها بوداحساس درد خفیفی درناحیه سینه داشت گاه درد کم وگاه زیاد بود و او چندان توجهی نداشت .امشب بازدرد به سراغش آمده بود. درون سینه‌اش غوغائی بود . هفتاد واندی سال را مرورمیکرد. لحظه‌های تلخ تنهائی را به یاد میآورد. فرزندانش را یکی یکی پیش روداشت وبه آنان لبخند میزد یاد سباستین افتاد دلش برای او تنگ شده بود . دل نگرانش بود . چرا چند روزیست نیامده – چرا مادربزرگ با عجله رفت و دیگرنیامد – چراازاو یادی نمی‌کند به درد آرام آرام افزوده میشد. بهتردید به خواب رود شاید درد او را رها کند و خوابید...
سباستین یک هفته دربیمارستان بستری بود تا زخم ها و ورم های سروصورت او بهبود یافت ودراین مدت مادربزرگ اوراهمراهی میکرد. هرچه دراین مدت ازاو درمورد علت آنچه انجام داده بود پرسیدند پاسخی نمیداد . اورا تهدید کردند – به اوتهمت های گوناگون زدند حاضرنشد دلیل اینهمه تلاش را به آنان بازگوکند.
مادرخسته ازسکوت فرزند ، اورا متهم میکرد که پسری دله است و برای برداشتن بدون اجازه شکلات ها تلاش کرده و او را تهدید کرد که هرگز به اوشکلات نخواهد داد. مادربزرگ با مهربانی ازاو علت را جویا شد.سباستین آرام گفت به یک شرط به شما میگویم. اما نمیخواهم پدریا مادرم بدانند . باید قول بدهی آنچه راکه نتوانستم تمام کنم برایم انجام دهی . مادربزرگ که بی نهایت به او علاقه‌مند بود وتردیدی نداشت که اوبرای برداشتن شکلات به قصد استفاده خود چنین کاری را نکرده است و ازطرفی کنجکاو بودتا بداند چرا او چنین رنجی را بخود هموارکرده است ، به او قول داد تا نه تنها هیچ‌کس را درجریان قرارنخواهد داد بلکه خواسته او را بهمان نحوی که مورد نظرداشته انجام خواهد داد.
سباستین که صمیمانه آنچه را دردل داشت به مادر بزرگ گفت وازاو خواست کارنیمه تمامش را به پایان برساند، اشک از دیدگان مادربزرگ جاری شد دردل به صداقت و پاکی و صفای فرزند خردسالش احترام میگذاشت و اورا درآغوش کشید و گریست و بوسید. کودک که دراین مدت رنجور شده بود درآغوش مادربزرگ آرام گرفت و بخواب رفت . ومادربزرگ با گوشه دست چشمهای نمناک خود را پاک میکرد و به کودکی که وجودش سرشارازپاکی ومحبت وصداقت است می اندیشید.

۱۳۹۰ خرداد ۲۹, یکشنبه

"پیرمرد و کودک " قسمت اول

پسرک کوچک چهارساله هرروز عصرکه همراه مادربزرگ فاصله طولانی مهدکودک تا خانه را پیاده ودرمیان برفها درسرمای سردزمستان طی میکرد، قبل ازورود به خانه با سرعت خود را به پیرمرد میرسانید ودرآغوش او جای میگرفت و بدون آنکه حرفی بزند کمی اورانگاه میکردوبسوی خانه روان میشد.
این کارهرروزاوبود. گاه اسباب‌بازیهای کوچکی راکه پیرمردبه او هدیه میداد با سکوت وآرامش میگرفت وفقط ازنگاه حق شناسانه اش بود که پیرمرد میفهمید که اوخوشحال شده است....
دست‌های کوچک کودک که دراثرسرما ویخبندان سرد شده بوددردست های گرم پیرمرد جای میگرفت و شاید گرمای دستهای پیرمرد بود که کودک راهمه روزه به سوی اومیکشانید و او بخوبی میدانست که پیرمرد صمیمانه ازدرآغوش کشیدنش لذت میبرد.
سباستین هرروزعصر ابتدا بامادربزرگ فاصله مهد کودک تاخانه را طی میکرد وپس ازچند ساعتی پدریا مادرازراه میرسیدند واو را به خانه میبردند و سباستین درهردو بارخود رادوان دوان به پیرمرد می رسا نید با اودست میدادو بدون یک کلام بهمراه پدریا مادرراهی خانه میشد و بازفردا و فر داهای دیگر این رابطه تنگاتنگ برقراربود . ممانعت پدریا مادر نیز کارسازنبود واو بهر ترتیب خود را به پیرمرد میرسانید و پس ازلحظه ای که در آغوش او قرارمیگرفت ، میرفت. ایام کریسمس فرارسید . پیرمرد بسته کوچکی پرازهدایای گوناگون را دریک دیدارروزانه به او هدیه کرد. سباستین هدیه راباخوشحالی بازکرد وازعروسک بابانوئل وکتاب نقاشی زیبائی که پیرمرد به اوهدیه کرده بود خنده برچهره شیرین وکوچکش نشست. سباستین بخوبی میدانست که پیرمرد دوستش دارد واونیز باابرازاشتیاق خود را به دیدارپیرمرد به او اطمینان داد که دوستی آن‌ها متقابل است.
آن دو، زبان یکدیگررا نمی‌دانستند پدرومادر سباستین چند سالی بود که دیاراجدادی خود را رها کرده وبه این کشورمهاجرت کرده بودند و پیرمرد نیزکه همچون سباستین وخانواده اش ترک وطن کرده وبه این دیارآمده بود با زبانی دیگرگفتگو میکرد وسباستین کوچک چهارساله هنوزقادربه گفتگو بازبان مشترک این کشورنبود ولذا فقط بارفتار صمیمانه اش پیرمرد را قانع میکرد که اورادوست میدارد و مَحبت اورا به دل گرفته است.

۱۳۹۰ خرداد ۲۷, جمعه

خواب

دیشب که با صدای تو از خواب در شدم
با شوق دیدنت از خود به در شدم
دیدم نشسته ای به کنارم ولی غمین
ازغم به چهره ات بخود آسیمه سر شدم
پرسیدمت که از چه ملولی نگار من
گفتی زلا به های تو خونین جگر شدم
ما را قرار جدایی ست این زمان
ازبس که خوانده ای تو مراجان به سرشدم
راحت گذار مرا بیش از این مخوان
باشد به شام تو گاهی سحر شد م
گفتم چنان کنم که تو خواهی ولی دلم
باور نمی کند که براهی دگر شدم
رخصت نما که تا سر کویت سفر کنم
کز رنج دوریت ز خودم بی خبر شدم
گفتی صبورباش که پایان این فراق
شاید دو باره تو را همسفر شدم

قافله عمر

تا کی سر کویم تو نشینی به تمنا
بر خیز که از قافله دل شدگانم
از قافله عمر عقب مانده ام اما
خرسند از آنم که به رضوان جنانم

۱۳۹۰ خرداد ۲۶, پنجشنبه

توسن

در جای جای قلب منی تا که زنده ام
یک لحظه یاد تو از دل نرانده ام
شب با خیال تو در خواب رفته ام
با هر بهانه به خاکت رسانده ام
از باغ خاطره ها شاخه های گل
در لابلای تربت پاکت نشانده ام
آندم که را م شود توسن زمان
چابک سوار به سوی تو رانده ام

پس از تو

شب های بیشماربه پایت گریستم
همراه رنج تو با غصه زیستم
اکنون که رفته ای ز کنارم به راه دور
از خود بریده ندانم که کیستم

۱۳۹۰ خرداد ۲۳, دوشنبه

ترس از آدمیان

جوجه ای زرد و ملوس
با تکاپوی زیاد
لایه ی آهکی خانه ی چون گوی شکست
شاد و سرمست از این فتح بزرگ
چشم بگشود و کمی مات نشست
بال و پر بر هم زد
شاد و خرسند که آزاد شده
مادرش او را گفت
که به همراه تنی دیگر چند
پی روزی گردد
تا شکم سیر کند
ور نه فردا ی دگر میمیرد
مادر از راه نصیحت گفتا
از سه کس دوری کن
اول از چنگ عقا ب
دوم از حیله روبا ه شرور
سوم از آدمیان
جوجه این پند شنید
و دوان شد به تکاپوی غذا
که نمیرد فردا
مادر از دور نظارت میکرد
جوجه ها با نوک زیبا و ظریف
پی کاویدن خاک یا شکار مگسی
به تلاطم بودند
شب رسید
جوجه ها خسته و خوشحال
ز گرمای وجود مادر
زیر انبوه سپیدی از پر
یک به یک خوابیدند
صبحدم بانگ خروس
خبر از لحظه بیداری داد
جوجه ها مست ز گرمای وجود مادر
سر فرو برده به جیب
تا دمی بیش بخوابند مگر
بانگ دوم برخاست
مادر از جای پرید
جوجه ها دنبالش
باز مادر گفتا
بروید از پی روزی اما
نکند یاد برید
آنچه گفتم به شما
از سه کس دوری کن
اول از چنگ عقب
دوم از حیله روبا ه شرور
سوم از آدمیان
مدتی چند گذشت
صبح یک روز قشنگ
جوجه ی کوچک ما
در پی دانه بذری ، مگسی ، تخم گلی
لا ی هر بوته گل ، و به هر گوشه باغ
به تکاپو ، به تلاش
ناگهان سایه حیوان عجیبی را دید
کازهوا جانب او پر میزد
جوجه یکباره به یادش آمد
گفته مادر خویش
زیر یک بوته خزید
نفسش بند آمد
قلبش از سینه برون آمده بود
سایه اما چندی
در هوا چرخ زنان آمد و رفت
ناگهان رفت به اوج
و دگر دیده نشد
جوجه از ترس به خود می پیچید
لرز لرزان برگشت
و به مادر که رسید
قلبش آرام گرفت
مدتی نیز بر این حال گذشت
باز هم در پی یک روز پر از شور و نشاط
شب رسید
جوجه ها خوابیدند
نیمه شب خش ، خش ، یک بوته خشک
مادر از جای پرا ند
سر برون کرد و به هر گوشه کشید
جز یکی بوته گل هیچ ندید
غا فل از آن شده بود
پشت آن بوته گل
روبه خیره که پنهان شده بود
ناگهان جستی زد
جوجه را خواست بگیرد در چنگ
مادر از جای پرید
چنگ بر روبه زد
و نزاعی سنگین
تا که روبا ه فراری شد و رفت
جوجه یکبار دگر
با تلاش مادر
جان به در برده و آرام گرفت
چند ماهی به همین حال گذ شت
جوجه کم کم به جوانی نزدیک
شاد و سر زنده و شاداب و قوی
روز و شب طی میکرد
غافل از دست ستمکار زمان
یک شب توفانی
شب بارانی و سرد
جوجه در کنج قفس خوابیده
مادر اما بیدار
چشم بر راه قفس دوخته بود
نگران
گوییا حادثه ای در راه است
شب که از نیمه گذ شت
پلک هایش آرام
روی هم بود شنید
خش خش بوته خشک
سر برون کرد ولی
دست یک مرد جوان
گردن مادر بیچاره گرفت
نفسش بند آمد
جوجه در خواب عمیق
مادر اما در بند
و دریغ از یک آن
که بگوید فرزند
سوم از آدمیان
سوم از آدمیان

در سوگ دل

صد ها هزار بیت در ادوار روزگار
از عشق و عاشق و عشاق گفته اند
اما دریغ و درد اگر یک کلام هم
در سوگ این دل مشتاق گفته اند

۱۳۹۰ خرداد ۲۲, یکشنبه

شمع و پروانه

سحر پروانه ای با شمع گفتا
ترا سوزاندن جانم چه محمل
بدو گفتا که سودایم به سر نیست
که من خود آتشم افتاده بر دل
تو بر آتش زنی بال و پرت را
کجا گردد به گرد شعله عاقل
بروباگل نشین در باغ وبستان
که ازسوزتوجزاشکم چه حاصل

۱۳۹۰ خرداد ۱۲, پنجشنبه

آرزوی محال

دیرگاهیست که دردل نگرانت شده ام
آرزومند به دیدار و بیانت شده ام
از چه بر این دل بیمار نظر نیست ترا
مرگ بادم اگر از دل زدگانت شده ام
غم تنهایی تو گر چه به ظاهر نبود
دل و جان سوخته در آتش جانت شده ام
نه گمان بر که من از درد فر ا ق آسودم
خسته از آنکه بسی بارگرانت شده ام
کاشکی مژده دهی هدیه میلاد مرا
که دگر باره چو بگذشته امانت شده ام

۱۳۹۰ خرداد ۵, پنجشنبه

میلاد پروانه

روز میلاد گل و پروانه است
موسم باغ گل و گلخانه است
وقت آواز قناری نای نی
شعله شمع و می و میخانه است
تا گلستان پر کند از لاله ها
باغبان هر روز و شب دیوانه است
عاشق شوریده در محراب عشق
سجده گاهش ساغر و پیمانه است
از میان خیل مشتاقان یکی
انتظارش دیدن جانانه است
وای بر من در چنین ایام هم
یار من جای دگر در خانه است
آنکه با دلدادگی مانوس شد
با جفا بر عاشقان بیگانه است
می نشینم تا ابد در پای گل
میزبانم عاقبت پروانه است

۱۳۹۰ خرداد ۲, دوشنبه

ششم خرداد

روز ششم خرداد سالگرد تولد پروانه من است
و این چهارمین سالست که بر مزار او تولدش راگرامی میداریم
سالها پا به پای هم کوشیدیم و با درد و رنج و سختی ها مبارزه کردیم بامید سالهای پایانی عمرمان که در کنار هم راه را به آخر برسانیم امادست روزگاراورااز من گرفت و بدنیایی برد که در کنار مادرش قرار گیرد چرا که در سالهای زندگی یک لحظه ازآرزوی بااو بودن غافل نشد
همیشه یادش برای من وتمامی کسانیکه محبت و صداقت و مهربانی را دوست میدارند گرامیست
اونمونه ای از تمامی ارزشهای خوب اخلاقی بود
همیشه دردل من و فرزندمان جای دارد
خرداد 1390

گمشده

چند سالیست در این شهر و دیار
چون رسد فصل بهار
در میان گل و باغ
لای هر بوته یاس
هر کجا شعله شمعی لرزد
شاخه نسترن از خواب زمستانی خود برخیزد
و درختان آنگاه
همره باد صبا رقص کنان
گل به دامان چمن افشانند
در پی گمشده ام میگردم
آنکه هر سال بهمراه شکوفایی گل
با نسیم سبک صبحدمان
روزها بر سر گل
و به شب شعله شمع
همه جا چرخ زند سرخوش و مست
آنکه از برگ گل یاس تنش زیباتر
چشم ها نرگس مست
و لبش غنچه نشکفته به یک شاخه رز
بال ها رنگ به رنگ
می پرد رقص کنان بر سر هر شاخه گل
تا رسد فصل خزان
من پی شاپرکم می گردم
نه فقط فصل بهار
من به هر فصل خدا
در پی شاپرک گمشده ام می گردم

۱۳۹۰ اردیبهشت ۳۰, جمعه

صدای قلب

صدای قلب خودم را که می طپید
با گوش خویش شنیدم دلم گرفت
ناگه صدای قلب تو افتاد در نظر
واماند و وای تو را از برم گرفت

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۹, پنجشنبه

وقت باز آمدن است

وقت باز آمدن است
فصل میلاد گل است
شاخه ها سبز شده
غنچه بر تارک هر شاخه گل خنده زده
و چه زیبا شده نرگس که به چشمان قشنگت ماند
و مرا یاد تو هر دم آرد
صبحدم باد صبا
عطر گل های شقایق ، نفس یاس سپید ،و شمیم گل سرخ
هدیه آرد به سرایم ز سر کوی تو باز
تا که یکبار دگر
عطر موهای تو را بر دل و جان بنشاند
فصل میلاد گل است
چونکه بر شاخه نشست
به تمنای وصال تو دلش میلرزد
و به هر سوی کشد سر شاید
که تو پرواز کنی بر سر او بنشینی
و تو را تنگ در آغوش بگیرد آنگاه
شهد جانش به تو نوشاند و سیراب شوی
فصل عشق است و صفا ، وقت پیمان و وفا
گاه پیوستن دلهای جوان
هم چو یک غنچه گل
یا که یک شاخه ی نو رسته به باغ
فصل دلدادگی و شیدایی
و زمان دل و دل بستن و هم رسوایی
فصل شعر است و می و میخانه
وقت آواز نی مستانه
گاه پرواز تو بر شعله شمع
و زمانیست که در خاطر جمع
رقص زیبای تو جان میگیرد
فصل بر هم زدن پیمانه
وقت باز آمدن پروانه
وقت باز آمدن پروانه

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۷, سه‌شنبه

سفر در کنار یار

آرزودارم توهم چون من دمی بی یاربودن
تا بدانی قدرایام خوش با یار بودن
غافل از چرخ زمان فصل بهاران یازمستان
روزوشب هایت سراسرپرز مهر یار بودن
صبحدم تا شامگاهان سر دهی آواز خوش را
شور بنشانی به دل شاید شبی بایاربودن
بشنوازمن این حکایت تاتوانی سینه پرکن
ازهوای دلنواز در کنار یار بودن
چون سفرآیدو هنگام جدایی سر رسد
کی دگریک لحظه دیدن یاکه پیش یاربودن
خوش بود دور جهان پیمودن اما
درکنارنازنین دلداروشیرین یاربودن

نصیحت از خداوند

شبی رفتم به درگاه خداوند
که با او قصه ها از غصه گویم
نگاهی خیره بر احوال من کرد
به من گفتا برو ره بر تو پویم
بدو گفتم خدایا راه من چیست
بگوبا من که ره را از تو جویم
خدا دستی به پشتم زد که زین پس
دگر راز دلم با کس نگویم

بازگشت پروانه

زمانی که پروانه‌ای باز گردد
یقین کن که فصل ٔگل آغاز گردد
چو پر میگشاید به گلبرگ او
نشاط و جوانی به ٔگل باز گردد
به شب بر سر شمع در بزم یاران
چوپروانه با رقص و با ناز گردد
به جان‌های عشاق در انتظارش
امید رسیدن به جان باز گردد
زشوق وصالش به باغ و به بستان
نوای خوش بلبلان ساز گردد
چه خوش گرکه پروانه‌ام در بهاران
به پیش من خسته جان بازگردد

کرامت عشق

دلم گرفته ازاین مردمان پست و پلید
که قدرعشق نداند صدای دل نشنید
هرآنکه ارج نداند به دل کرامت عشق
صفای عاشق صادق کجا تواند دید
به گل چوآب دهد باغبان زشیره جان
توان که غنچه زیبای آن به سر خندید
خدای عشق چنین هرزه گان بی مقدار
بودکه ریشه آنان ازاین جهان برچید
توقدرخویش نگهدارزانکه دردل باغ
هرآنچه هرزرودبایدش زریشه کشید

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۳, جمعه

صفای باطن

صفای باطن پروانه را کسی داند
که عاشق گل وگلخانه است وشعله شمع
پرش به شمع بسوزد دلش به فصل خزان
که درس عشق بیاموزد او به جمله جمع

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۶, جمعه

یادی از گذشته ها

از جمله غنائمی که از پدر بدستم رسیده تقویم های سال به سال اوست که با دستنوشته های در هم و برهم ولی مصرانه خود روزنگار زندگی را به تحریر در آورده و امروز که مروری بر آنها داشتم مرا به سالهای دور برد
سالهای باهم بودن ، سالهای در کنار هم زیستن، ایام خوش دور هم بودن، شب های مهمانی، و روز های کار و زندگی .
به شهادت روزنگار پدر یک لحظه نبوده که از هم غافل باشیم ، یادداشت های پدر حکایت از دلبستگی، پیوستگی، دلواپسی ها و وابستگی دارد ، دستنوشته های او نشان از زندگی با هم و برای هم میکند آنچه که امروز اثری از آن نیست.
در یادداشت های پدر شبی نیست که کسی نزد کسی نبوده باشد و روزی نیست که یکی از دیگری سراغی به هر شکل نگرفته باشد .
در یادداشت های پدر شور زندگی موج میزند. سکون معنا ندارد و بی تفاوتی دیده نمیشود دستگیری و حمایت و مراقبت از یکدیگر در جای جای یادداشت های پدر دیده میشود.
در روزنگار پدر اثری از تنهایی ، دوری، بی خبری نمی بینی
همه از هم خبر میگیرند ، همه از حال یکدیگر با خبرند، همه بدنبال بهانه اند تا در کنار هم باشند و از وجود هم لذت ببرند .
دریغ از هر لحظه ی آن و حیف از لحظاتی که هرگز بر نمیگردد .
پدر رفت، مادر رفت، خواهر رفت ، همسر رفت و بسیاری دیگر از آنان که درروز نگار پدر نامشان آمده رفته اند ولی آیا باخود مهربانی، صفا، محبت، دوست داشتن را هم برده اند
آیا مهربانی هم میمیرد؟
آنها رفته اند و زندگی ادامه دارد ولی بسیار متفاوت با گذشته.
دریغ از گذشته

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۵, پنجشنبه

روز مادر

فردا هشتم می روز گرامیداشت مادر است برای مادر مظلوم خودم و تمامی مادران عزیز از دست رفته از خداوند شادی روح و علو درجات مسئلت دارم
یادشان گرامیست و روحشان شاد باد
کنارم مادری بس مهربان بود
رفیقی همدمی شیرین زبان بود
وجودش خانه را چون گل معطر
دلش دریا ز پاکی آسمان بود
صبوری بردباری در مصائب
به خوشرویی مثل بر دیگران بود
به تن درد و به دل اندوه اما
به آرامی چو یک ابر روان بود
چنان با این و آن صادق به رفتار
تو گویی در صفت چون کودکان بود
کنون چندیست آرامش ندارم
که او ما را به حق آرام جان بود
خدایا مادرم در باغ رضوان
نگهدارش که با گل همزبان بود
چو بر باغ جنان او باغبان شد
یقین پروانه ام همراه آن بود
اگر روزی زمان بر کام گردد
کنار آن دو تن جایم توان بود

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۲, دوشنبه

سفر

مادرم رفته سفر
سفری دور و دراز
سفری بی برگشت
به دیاردگری امن تر از خانه خود
مادرم رفته , خونش باغ بهشت
که به نامش شده بود
مادرم پاک و شریف
مهربون و بی ریا
با همه یار و رفیق
برامون یه دوست خوب
هم نفس با دردامون
همنشین با دلامون
مادرم هیچی تو دنیا نمیخواست الا رفیق مهربون
تو دلش کینه نبود
بد نمیکرد , بد نمیخواست
مادرم قانع بود
تو خونش طلا جواهر نمیخواست
عشق میخواست
مادرم تنهایی رو دوست نمیداشت
همزبون دلش میخواست
تابراش شعر بخونه, حرف بزنه, قصه بگه
مادرم زیبا بود
اسم اون باغ بهشت
مثل یک آب روون
پاک و گوارا و زلال
مادرم اهل صداقت
همه جا دستش رو
زیر و رو بلد نبود
صاف و ساده بی ریا
پشت سر از کس و نا کس نمی گفت
مادرم اسوه صبر و حوصله
داغ فرزند به دل
دلش از غصه تنهایی فرزندش خون
غم دوری ز عزیزان دگر درسینه
مادرم سینه پر دردی داشت
اون که رفت
خدا رحمتش کنه
خدا از غصه و غم رهاش کنه
اما ما
نکنه تنهایی پیرمون کنه
نکنه غصه اسیرمون کنه
نکنه دور بشیم از مهربونی
سال به سال میگذره ازما جوونی
آدما پیر میشن ، خسته میشن
دلا نازک میشه مثل شیشه ها
میشکنه زود
دست بدیم بدست هم
یاد بکنیم از همدیگه
وقتی که هست ، وقتی که هست
دلم از خیلی چیزا خونه ولی
غم مادر پر شده جای همش
امان
اول فروردین ۱۳۹۰

مهمان

برات مهمان رسیده باز امسال
بساط سفره بر پا کن چو هر سال
تو پیش مادرت مأوا گرفتی
و من بی مادرم اما در این سال
کنون پروانه ام همچون فرشته
دو مادر در کنارش خوش به احوال
به شوق مادران در باغ رضوان
به گلهای بهشتی باز کن بال
خوش آن روزی که باز آیم کنارت
به شادی بگذرانم سال تا سال

پیمان

روز اول پیش خود گفتم
دیگرش هرگز نخواهم دید
روز دوم باز می گفتم
لیک با اندوه و با تردید
روز سوم هم گذشت اما
بر سر پیمان خود بودم
ظلمت زندان مرا می کشت
باز زندانبان خود بودم
آن من دیوانه ی عاصی
در درونم های و هو می کرد
مشت بر دیوارها می کوفت
روزنی را جستجو می کرد
در درونم راه می پیمود
همچو روحی در شبستانی
بر درونم سایه می افکند
همچو ابری بر بیابانی
می شنیدم نیمه شب در خواب
های های گریه هایش را
در صدایم گوش می کردم
درد سیال صدایش را
شرمگین می خواندمش بر خویش
از چه رو بیهوده گریانی؟
در میان گریه می نالید
دوستش دارم، نمی دانی؟
می نشستم خسته در بستر
خیره در چشمان رویاها
زورق اندیشه ام، آرام
می گذشت از مرز دنیاها
باز تصویر غبار آلود
زآن شب کوچک، شب میعاد
زآن اتاق ساکت سرشار
از سعادت های بی بنیاد
در سیاهی دستهای من
می شکفت از حس دستانش
شکل سر گردانی من بود
بوی غم می داد چشمانش
روز ها رفتند و من دیگر
خود نمی دانم کدامینم
آن من سر سخت مغرورم
یا من مغلوب دیرینم؟
بگذرم گر از سر پیمان
می کشد این غم دگر بارم
می نشینم، شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم

برای مادرم

بگذار با تو حکایت کند دلم
از دست روزگار شکایت کند دلم
اکنون که رفته ای به دیاران دور دست
از درد و رنج ، دلواپسی
چشم انتظار دیدن من یا که دیگران
اکنون که سینه پر دردت از فراق
هر دم برای دیدن مهمان نمی طپد
گلخنده های مادرانه تو شوخ و مهربان
از ذوق دیدنمان وا نمیشود
دیگر گلایه نداری ز روزگار
کانر ا که بافتند گلیمش سیاه بخت
نتوان به آب زمزم وکوسرسپید کرد
مادر مرا ببخش ، مادر مرا ببخش
خوش بر سعادت آنان که روز و شب
آوای دلنشین تو بر جان شنیده اند
خوشبخت آنکه چو از خود گذشته ای
مردانه تا دم آخر برت گرفت
آن خواهری که وجودش محبت است
با درد و رنج کنارت به جان نشست
حاشا به غیرت مردی که مهربان
تا لحظه سپردن تو دست کردگار
چون مادرش به تو خدمت دو گانه کرد
خوشبخت آنکه تو را در درون خاک
آرام سوی خدایت روانه کرد
مادر مرا ببخش ، مادر مرا ببخش
غافل شدم ز تو ماندی به انتظار
یادم نمیرود
آنجا که چون فرشته روح القدس دمی
در تار و پود پیکر من جان دمیده ای
آنجا که سالیان سال در آغوش گرم خویش
سرمای جان و تن از من ربوده ای
دستان مهربان تو شد تکیه گاه من
بر گام های کوچک من یار بوده ای
آنجا که در میانه خشم پدر مرا
در پشت خویش سپر وار بوده ای
یادم نمیرود مادر مرا بخش
دردم فزون شده از دست روزگار
غافل شدم ز تو ، ماندی به انتظار
اکنون که رفته ای به دیاران دور دست
آنجا که در پناه خدا جا گرفته ای
چشمت به انتظار به در نیست دم به دم
از رنج دوری من دل بریده ای
چون سال های سال که آرام و مهربان
بگذشته ای ز خطاهای من به مهر
مادر مرا ببخش ، مادر مرا ببخش
باشد که با محبت تو دست کردگار
منت نهاده به سویت کشد مرا
تا در کنار مادر و خواهر و یار خویش
از غم شود دل پر درد من رها
ساز پدر به رقص در آرد بهشتیان
شور و نشاط به رضوان شود به پا

مرغابی سیاه

در برکه ای خموش
در زیر نور ماه
آنجا که رقص کند موج با نسیم
مهتاب بود و هوا نرم و دلپذیر
مرغابی سیاه
با رقص موج آب
هر سو روانه بود
در جای جای برکه خاموش میخزید
چشم انتظار یار
گاهی بر آسمان ، گاهی به قرص ماه
مانند هر شب و شب های واپسین
از راه آسمان ، پرپر زنان
بنشاند او کنار ، دلدار مهربان
آنگه به گوش یار ، نجوا کند
حکایت مهتاب و عاشقان
تا نیمه های شب ، دلتنگ و بیقرار
چشمش بر آسمان ، دل شور انتظار
در نور قرص ماه ، یک لکه سیاه
بر آسمان نشست
آرام و بی صدا ،
آمد به سوی برکه نشیند کنار یار
ناگه سکوت دل انگیز برکه با
شلیک یک گلوله آتش شکسته شد
مرغابی سیاه سراسیمه پر کشید
صیاد شب ولی
شادان از آنکه دید
مرغابی سیاه
تنها پریده بود ، تنها بر آسمان
بی یار مهربان

۱۳۹۰ فروردین ۱۰, چهارشنبه

دیدار مادر

فردا از این دیار
بار دگر
بدون تو با جبر روزگار
بدیدار میروم
دیدار مادرم ، دیدار مادرت
هر چند دیر دیر ولیکن
از این طریق
شایدتوان که دیدترا
در کناردوست
دانم کنار دو مادر نشسته ای
حرف خداست که باغ بهشت او
جای فرشتگان
دولت سرای مادران فداکار
همچو توست
آنگه که باز در آیم به خانه ات
آرام گیرم از غم بی انتهای تو
از من جدا مشو , تو بمان در کنار من

۱۳۹۰ فروردین ۴, پنجشنبه

پیمان

روز اول پیش خود گفتم
دیگرش هرگز نخواهم دید
روز دوم باز می گفتم
لیک با اندوه و با تردید
روز سوم هم گذشت اما
بر سر پیمان خود بودم
ظلمت زندان مرا می کشت
باز زندانبان خود بودم
آن من دیوانه ی عاصی
در درونم های و هو می کرد
مشت بر دیوارها می کوفت
روزنی را جستجو می کرد
در درونم راه می پیمود
همچو روحی در شبستانی
بر درونم سایه می افکند
همچو ابری بر بیابانی
می شنیدم نیمه شب در خواب
های های گریه هایش را
در صدایم گوش می کردم
درد سیال صدایش را
شرمگین می خواندمش بر خویش
از چه رو بیهوده گریانی؟
در میان گریه می نالید
دوستش دارم، نمی دانی؟
می نشستم خسته در بستر
خیره در چشمان رویاها
زورق اندیشه ام، آرام
می گذشت از مرز دنیاها
باز تصویر غبار آلود
زآن شب کوچک، شب میعاد
زآن اتاق ساکت سرشار
از سعادت های بی بنیاد
در سیاهی دستهای من
می شکفت از حس دستانش
شکل سر گردانی من بود
بوی غم می داد چشمانش
روز ها رفتند و من دیگر
خود نمی دانم کدامینم
آن من سر سخت مغرورم
یا من مغلوب دیرینم؟
بگذرم گر از سر پیمان
می کشد این غم دگر بارم
می نشینم، شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم

۱۳۹۰ فروردین ۲, سه‌شنبه

مهمان

برات مهمان رسیده باز امسال
بساط سفره بر پا کن چو هر سال
تو پیش مادرت مأوا گرفتی
و من بی مادرم اما در این سال
کنون پروانه ام همچون فرشته
دو مادر در کنارش خوش بر احوال
به شوق مادران در باغ رضوان
به گلهای بهشتی باز کن بال
خوش آن روزی که باز آیم کنارت
به شادی بگذرانم سال تا سال

مادرم

مادرم رفته سفر
سفری دور و دراز
سفری بی برگشت
به دیاردگری امن تراز خانه خود
مادرم رفته , خونش باغ بهشت
که به نامش شده بود
مادرم پاک و شریف
مهربون و بی ریا
با همه یار و رفیق
برامون یه دوست خوب
هم نفس با دردامون
همنشین با دلامون
مادرم هیچی تو دنیا نمیخواست الا رفیق مهربون
تو دلش کینه نبود
بد نمیکرد , بد نمیخواست
مادرم قانع بود
تو خونش طلا جواهر نمیخواست
عشق میخواست ,مهربونی, زبون خوش
مادرم تنهایی رو دوست نمیداشت
همزبون دلش میخواست
تابراش شعر بخونه, حرف بزنه, قصه بگه
مادرم زیبا بود
اسم اون باغ بهشت
مثل یک آب روون
پاک و گوارا و زلال
مادرم اهل صداقت
همه جا دستش رو
زیر و رو بلد نبود
صاف و ساده بی ریا
پشت سر از کس و نا کس نمی گفت
مادرم اسوه صبر و حوصله
داغ فرزند به دل
دلش از غصه تنهایی فرزندش خون
غم دوری ز عزیزان دگر درسینه
مادرم سینه پر دردی داشت
اون که رفت
خدا رحمتش کنه
خدا از غصه و غم رهاش کنه
اما ما
نکنه تنهایی پیرمون کنه
نکنه غصه اسیرمون کنه
نکنه دور بشیم از مهربونی
سال به سال میگذره ازما جوونی
آدما پیر میشن ، خسته میشن
دلا نازک میشه مثل شیشه هامیشکنه زود
دست بدین بدست هم
یاد بکنین از همدیگه
نه فقط وقتی که مرد
وقتیکه هست ، وقتیکه هست
دلم از خیلی چیزا خونه ولی
غم مادر پر شده جای همش
روحش شاد
امان
اول فروردین ۱۳۹۰

۱۳۹۰ فروردین ۱, دوشنبه

سفر مادر

در این شب عیدی، چه بنویسم؟

مادرم
ظهر روز اول فروردین
مرا ندید و چشم بر جهان بست
خوش بحالت مادر زودتر از من پروانه ام را میبینی
مرا ببخش
که بدیدارت نیامدم
گفتم عید می آیم گفتی تااون موقع من مرده ام و چه راست گفتی من غافل بودم که مادرهرگز دروغ نمی گوید
سه روز زودتراز پدررفتی و فقط سه روز
مانده بود که بدیدارت بیایم اما تن رنجورت تاب نیاورد و من خودخواهانه انتظار داشتم تو گرسنگی و درد و رنج را تحمل کنی تا من بیایم
ا ف بر من
اگردرآن دنیا دیدمت مثل همیشه دستت را می بوسم و از تو طلب بخشش میکنم میدانم چشمت بدر بود و میدانم اگر آمده بودم با خیالی آسوده تر میرفتی
از این سوی دنیا پیکر نحیف وخسته ات را میبوسم و تا زنده ام خودم را بخاطر ندیدنت سرزنش میکنم
امان
مادرم قصد سفرکرده گما نم
که به من گفت بیا زوداما نم
خوش بحالش که ازاین معرکه شاید
می رهد او بخدا نیک بدا نم
وای برمن که پس ازهجرت مادر
بازهم راحت وآرا م بما نم
سنگدل تر ز من اما نتوان دید کسی
که به سوگ دل درمانده نمانم

۱۳۸۹ بهمن ۲۵, دوشنبه

روز عشاق

روز عشاق جهان است امروز
قلبهادر هیجان است امروز
حیف معشوقه من رفت زدست
نظرش با دگران است امروز
سالها گرد وجود ش به طواف
لیک از دیده نهان است امروز
دلم از غصه او در تب و تاب
اشکم ازدیده روان است امروز
عاشق مادر خود بود و برفت
نزدمعشوقه امان است امروز
عاشقم عاشق آن خانه دوست
یارمن خفته درآنست امروز

۱۳۸۹ بهمن ۲۰, چهارشنبه

راه دراز

رسوایی
پر پروانه اگر سوزد شمع
روشنایی دهد اما شب تنهایی را
من بیچاره چه گویم که پرش سوزاندم
مگرم خاک بگیرد غم رسوایی را

راه دراز
گل مریم ، گل نرگس ، گل ناز
همه زیبا و پر از راز و نیاز
چشم بر در که چرا پروانه
به کجا رفته نیاید او باز
سالها همدم و هم خانه گل
از چه امسال ندارد پرواز
باغبان گفت به گلها افسوس
شاپرک رفته به یک راه دراز

گوشه دل
من که پر کرده به دل اینهمه سودای تو را
نتوانم به کسی وام دهم جای تو را
تپش قلب من امروز ز همراهی تست
رشته ای بر دل من بسته تمنای تو را
لحظه ای یاد تو از خاطر من دور مباد
سالها گر که نبینم رخ زیبای تو را
گر چه خاموشی و لب را نگشایی به سخن
گوش جان می شنود نغمه شیوای تو را
هر بهاران که برقصند به گل شاپرکان
می توان دید دگر باره سرا پای تو را

۱۳۸۹ بهمن ۱۸, دوشنبه

حکمت خداوند

برف ها چون پر مرغان سپید
همره فصل زمستان برسید
بر زمین چادری از برف نشست
سبزه از خاک گلستان برمید
برف ها دامن یک تازه عروس
به تن نازک بستان بکشید
بلبل از غصه گل رفت زباغ
تن گلبرگ ز سرما لرزید
برف چون حال دل باغ بدید
در دلش سخت به آنان خندید
گفت امروز ز سرمای تنم
بهراسید و بلرزید چو بید
چون رسد فصل بهاران شاداب
سر بر آرید و خرامان آیید
از من و کرده من شاد شوید
همه در باغ و گلستان بدمید
چون که در کار خدا حکمت هست
زآنچه او کرده پریشان نشوید

برف

پنهان شده جسم پاک تو در دل خاک
افلاک نشانده برف بر تربت پاک
تا سال دگر بهار برگردد وباز
پروانه صفت پر بزنی بر سر خاک

قسم

قسمت میدهم ای خاک نگهدارش باش
تن بیمار و پرش بسته پرستارش باش
گرم گیرش تو در آغوش چو من در همه عمر
ناز گر می کند او جمله خریدارش باش
این امانت که سپردم به تو در فصل خزان
باغبانی کن و چون گل پی تیمارش باش
رخ چون برگ گلش را تو مپوشان ای خاک
چشم شهلاش ببین خسته و بیمارش باش
خبرت میدهم ای خاک که با شعله شمع
سوخت پروانه عاشق تو وفادارش باش
سالها در غم او شام سحر کردم و رفت
مهربانی کن و این بار تو غمخوارش باش

۱۳۸۹ بهمن ۱۴, پنجشنبه

دلی به پاکی دریا

دلی به پاکی دریا

چند ماهی بود کارش را در این اداره و در شهرستانی کوچک آغاز کرده بود تازه وارد بود ولی تازه کار نبود. سالها کارو تجربه در مشاغل گوناگون در این سازمان و بخصوص در مرکز آن در تهران اورا از کارکنان شهرستانی انهم در شهری کوچک در شمال ایران متمایز میکرد اما او متواضعانه و با فروتنی به کارخود می پرداخت و خود بخود توانائیهای ناشی از تجربه کار در محیطهای بزرگتر زمینه برای احترام او بین همکارانش را فراهم میساخت . در این مدت کوتاه بدلیل نحوه رفتار محترمانه و دوستانه او آنچنان رابطه ای صمیمانه بین او و مسئولین و همکارانش ایجاد شده بود که انگاری سالها بود در کنار یکدیگر کار میکردند.
او که پس از یک دوران سخت و طاقت فرسای بیماری و شرایط نابسامان زندگی برای فرار از آشفتگی های چند ساله به این محیط پناه آورده بود در مدت چند ماهی که از آغاز بکار و زندگی در محیط جدید میگذشت احساس آرامش میکرد و بتدریج شرایط روحی نابسامان و آزار دهنده گذشته تحت تاثیر صداقت و دوستی های خالصانه و نیز محیط زیبا و خوش آیند زندگی می رفت تا روحی تازه در کالبد خسته او بدمد.
شهرستانی سر سبز و زیبا بود با فضاهای دل انگیز طبیعی و شالیزارها و باغ های چای همیشه سبز و با آب و هوایی لطیف و مطلوب که به او آرامش می بخشید . خانه اش در دامنه کوهی قرار گرفته بود و از بالکن آن بوته های سبز و مخملینی را که بر تن کوه پوشیده بود به تماشا می نشست در باغچه های خانه اش گلهای نرگس می کاشت و با سر زدن هر یک چشمان او نیز از شوق برق میزد و شادمانه می درخشید
هر روز پس از پایان کار اداری به اطراف شهر میرفت و با تکه های نانی که از پیش آماده کرده بودجوجه های اردک و دیگر پرندگان را تغذیه میکرد . مهم نبود که خانگی باشند یا وحشی مهم این بود که در اطراف او جمع شوند و از هیجان آنها برای برداشتن تکه های نان لذت ببرد . هر کجا می ایستاد پرنده ها و جوجه اردک ها انگاری که با او آشنا باشند به اطرافش حلقه میزدند تا از کیسه پر سخاوتش به آنها تکه های نان هدیه کند .
در اطراف بالکن خانه اش انواع گلهای زیبا را در گلدانهای کوچک و بزرگ پرورش میداد و از دلمشغولی های خوشا یندش رسیدگی به گلها بود . در فصل بهار نارنج آنزمان که زمین فرش میشد از شکوفه های سپید و عطر دل انگیز آن مشام را نوازش میداد سراسیمه خود را به زیر درختان پر شکوفه میرسانید و مشت های خود را از شکوفه پر میکرد و می می بواید و سرمست از عطر آنها مدتها زمان را به سکوت می گذرانید و گویی در جهانی دیگر سیر می کرد.او خود را با طبیعت هم جنس میدانست و از زیبائیهای آن نیرو می گرفت.
صبح روز کاری بود و مثل همیشه آماده میشد تا با روی خوش از آنانکه نیازمند یاری او بودند استقبال کند کارش پیدا کردن کار برای افرادی بود که بدنبال کاری بودند تا زندگیشان را بگردانند و او می کوشید به هر روش از کارفرمایان مشاغل گوناگون فرصت های بیشتر شغلی بگیرد تا تعداد بیشتری را به کار بگمارد .
زن جوانی با دو کودک خردسال وارد شد و سلام کرد . سلام او را با گرمی پاسخ داد و از او خواست تا بنشیند . زن نشست و فرزندانش را در بغل گرفت . از زن پرسید چه کاری میتوانم برای شما انجام دهم . زن گفت من بدنبال کار هستم . مدتیست شوهرم بدلیل تصادف نیمه فلج شده و قادر بکار نیست و من و پنج فرزندم که بزرگترین آنها دختری پانزده ساله است در تنگنا قرار داریم و میخواهم با کار کردن زندگیم را سر و سامان بدهم . پرسید چه کاری میتوانی انجام دهی منظورم اینست که چه تجربه ای دری . زن گفت من تاکنون کار نکرده ام و در خانه بوده ام و از وقتی شوهرم قادربکار نیست بفکر کار افتاده ام . طبق روال اطلاعات لازم را از او گرفت و به او قول داد در اولین فرصت برای او کاری پیدا کند. زن در حالیکه از جا بر میخواست به گریه در آمد و از او خواست که اگر میتواند از امروز یا فردا برای او کاری کند و آرام گفت که حتی قادر به تامین غذای امروز بچه هایش نیست.
اشکهای زن شعله های آتشی بود که جان او را سوزاند .او که دلش برای پرندگان گرسنه می لرزید چگونه از شنیدن گرسنگی کودکی آرام بگیرد . می ترسید به او پیشنهاد کمک مالی کند و لذا زن را آرام کرد و از او خواست تا پایان روز صبر کند شاید فرصتی ایجاد شود و از او خواست که دلش با خدا باشد و به او متکی شود و به بهانه این که صبح اول وقت آمده پرسید تو چه زمان آمدی که صبح زود اینجا بودی آیا بچه ها صبحانه خورده اند ؟ و چون جواب منفی شنید گفت تا تو صبحانه بخوری و به بچه ها برسی من هم تلاش میکنم و با چند نفر تماس میگیرم شا ید خدا خواست و کاری پیدا شد ودر اینجا مستخدم اداره را خواست و به او سفارش آماده کردن صبحانه برای زن و بچه ها را داد و او راهمراه مستخدم روانه کرد.
به تکاپو افتاد با هر که میتوانست و می شناخت تماس گرفت و هر روشی میدانست بکار گرفت و هنوز پاسخی مثبت دریافت نکرده بود . در گیر ودر تلاش بود که یکی از همکارانش وارد شد و از آنجایی که در این مدت کوتاه بخوبی به روحیات او آشنا شده بود گفت چه شده بازنتوانستی کاری برای کسی پیدا کنی ؟ گفت خیلی دلگیرم هر چه تلاش کردم موفق نشدم . پرسید چه کسی هست ؟ گفت خانمی با چند فرزند کوچک پرسید چه کاری میداند ؟ گفت تاکنون کار نکرده ولی بسیار نیازمند است و هر کاری را می پذیرد . تو کاری سراغ نداری ؟ همکارش با خنده گفت چرا . با خوشحالی پرسید راست میگویی ؟ گفت بله . پرسید کجاست ؟ همکارش گفت نزد خودم . پرسید منظورت در خانه توست ؟ گفت بله من مدتیست بدنبال کسی هستم تا در نگهداری بچه ها و کارهای خانه به من کمک کند اگر فکر میکنی آمادگی دارد میتواند در هفته دو یا سه روز به من کمک کند.گفت نمیدانم باید از او بپرسم . همکارش گفت اگر خواست او را به دفتر من بفرست تا با او صحبت کنم و به دفتر کار خود بازگشت . خوشحال ولی نه مطمئن به طرف آشپزخانه رفت و زن را که در کنار فرزندانش مشغول صرف صبحانه بود به دفترش فرا خواند تا پس از پایان صبحانه نزد او برود .
چند لحظه ای بیش نگذشت که زن وارد شد . از او خواست بنشیند زن نشست . به او گفت مدتیست در تلاش هستم تا در جایی کاری پیدا کنم ولی هنوز موفق نشده ام زن با دلگیری سر به زیر انداخته بود و گوش به صحبت های او میداد . او ادامه داد یکی از همکارانم به دفتر من آمد و وقتی از او هم در مورد کار پرسیدم پیشنهادی کرد که به تو میگویم تا در صورتی که تمایل داشته باشی با او تماس بگیری.او بدنبال کسیست که در هفته چند روزی در نگهداری فرزندانش و کارهای خانه به او کمک کند اگر بخواهی میتوانی با او صحبت کنی وقرار بگذاری و من هم تلاش می کنم هر چه زودتر کاری بهتر برای تو پیدا کنم زن با خوشحالی سر برداشت و گفت با کمال میل حتما می پذیرم و بدین ترتیب موجبات گفتگوی آندو را فراهم کرد و زن با خوشحالی و شادمانی به سوی خانه اش روان شد .او که در فاصله گفتگوی زن با همکارش دستور آماده کردن مقادیری مواد غذایی ومبلغی پول را به مستخدم داده بود زن را در هنگام خداحافظی به مستخدم سپرد و خود به جای دیگری رفت تا پس از خروج زن بکار خود باز گردد .پس از رفتن زن جوان و فرزندانش خسته ولی خوشحال به کار روزانه پرداخت .
هر روز از همکارش سراغ زن جوان را می گرفت و از اینکه از کار او رازیست و او نیز از کاری که میکند خوشحال است بسیار خرسند بود . همکارش گفت او فقط از اینکه بیش از دو روز کار ندارد خوشحال نیست و میل است که روزهای بیشتری کار کند و من هم بیش از این به اونیا زندارم .از همکارش خواست تا زن جوان را نزد او بفرستد و در این فکر بود که در روزهای باقیمانده او را به کمک خود بخواهد که هم به او کمک کرده باشد و هم خود وقت و آسایش بیشتری داشته باشد هرچند او فرزند خردسال نداشت و خود و همسرش به تنهایی زندگی میکردند نیاز چندانی به کمک نداشت ولی بیشتر بخاطر کمک به او از این طریق میخواست کاری کرده باشد.
روز بعد زن با روحیه ای بهتر از گذشته به دفتر او آمد و پس از احوالپرسی های اولیه با او در این مورد گفتگو کرد و زن با خوشحالی بسیار پذیرفت و از اینرو تمامی روزهای هفته در دو مکان بکار پرداخت و پس از مدتی همسرش نیز با تلاش بسیار در مکانی بکار گذارده شد وزندگی زن جوان رنگ و روی بهتری گرفت . گاه با فرزندانش به خانه آنها می آمد و تا پاسی از شب میماند و او را به خانه اش میرساندند.
خانه زن جوان در بیرون از شهر و در فاصله ای بیش از بیست کیلومتر تا شهر بود و در میان شالیزارها و در حالیکه با نزدیکترین خانه چند صد متر فاصله داشت بدون برق و امکانات کافی در دو اتاق سیمانی و سقفی ساخته شده از ورق های فلزی فرسوده قرار گرفته بود و با کف پوشی از چند حصیر پاره و فرسوده تنها وسیله گرم کردن خانه چراغی نفت سوز بود که هم برای گرمایش و هم طبخ غذا از آن استفاده میشد
کار تغذیه پرندگان و رسیدگی به گلها کماکان با اشتیاق تمام ادامه داشت و زن جوان نیز بتدریج با کار خود و همسرش به تکمیل زندگی خود و فرزندان پرداخت و هر دو خانواده از آنچه می گذشت شادمان بودند .
چند ماهی بر این منوال گذشت بهار به انتها رسید و خزان با همه زیبائیش آرام آرام گام به جلو بر میداشت و سردی روز افزون هوا و رنگ برنگی درختان نشان از تغییری زودرس داشت
گلها پژمرده شد برگ درختان رنگ میباخت و سبزی ها به صد ها رنگ بدل میشد باد خزان هر از گاهی بر گ های زرد خشک شده را در آسمان چرخان و رقصان بزمین می نشانید و این خود شکوه و عظمتی شور انگیز داشت او که با طبیعت به هر شکل آن انس داشت با تصویر برداری و نقاشی از زیبائیهای پاییز خود را سیراب میکرد .
در یک روز نسبتا سرد پاییزی که کار خانم جوان بدرازا کشیده بود طبق معمول او را به خانه اش بردند . تاریکی همه جا را گرفته بود و جاده ایکه از جاده اصلی به خانه او منتهی میشد بدلیل آبیاری شالیزارها گل آلود شده بود و در تاریکی شب به سختی قابل عبور بود با زحمت و سختی به خانه رسیدند . شرایط عادی نبود هیچ نوری از چراغ نفتی خانه به بیرون نمی تابید . سکوت همه جا را گرفته بود و جز نور چراغ های ماشین همه جا تاریک بود زن جوان از ماشین پیاده شد و خود را به نزدیکی خانه رساند و به ناگاه فریاد بر آورد و بر سر زد خانه در آتش سوخته بود و اثری از هیچ کس در آن خانه نبود هیچ یک از وسائل زندگیش سالم نمانده بود و همه چیز خاکستر بود و فقط چند دیوار سیمانی باقی مانده بود . زن جوان سراسیمه بهر سو میدوید و فرزندانش را صدا میکرد ولی جوابی نمی آمد با آشنایی خود به محدوده خانه اش در تاریکی شب به سوی نزدیکترین خانه ای که در آن حوالی بود می دوید چندین بار در تاریکی به زمین خورد و برخواست و شیون کنان میدوید و آنها نیز بدنبالش تا به هر حال به خانه ای رسیدند زن با مشت به در میکوبید و گریه میکرد و ساکنین خانه را صدا میکرد چندین نفر زن و مرد و کودک از خانه بیرون آمدند و تنها به او مژده دادند که فرزندانش را دیده اند که با شوهرش از اینجا رفته اند و به او اطمینان دادند که فرزندانش سالمند ولی نمیدانند چه شده و حادثه چگونه رخ داده و اکنون آنها کجا هستند.
زن جوان از اینکه فرزندانش سالمند خدا را سپاس میگفت و اشک میریخت زمانیکه او با کمک همسایگان آرام ترشد بخود آمد و گفت من هیچ کس را در اینجا ندارم و شوهرم دوستی در شهر دارد ممکن است رفته باشد به خانه دوستش . باتفاق به سوی خانه دوستش روان شدند زن جوان میگریست به زندگی از دست رفته اش به بخت سیاهش و به درد و رنج تنهاییش میگریست . به خانه دوست شوهرش رسیدند حدس او درست بود شوهر و فرزندانش در آن خانه بودند زن جوان فرزندانش را یک به یک در آغوش میگرفت و می بویید و می بوسید و اشک میریخت شوهرش گفت از کار بازگشته و خانه را سوخته دیده و فرزندانش را که در میانه خانه در کنار توده ای از خاکستر نشسته بوده اند به اینجا آورده است . دختر جوان گفت من با دو خواهرم برای خرید رفتیم برادران دو و چهار ساله ام را در خانه گذاشتم چراغ خوراک پزی روشن بود تا هم گرم شوند و هم غذایی که روی آن بود آماده شود و چون نمیخواستم از اتاق بیرون بیایند درب اتاق را قفل کردم و کلید آنرا با خود بردم . دو کودک در هنگام بازی به چراغ خوراک پزی بر میخورند و چراغ آتش میگیرد دو کودک هر چه میکنند نمیتوانند آتش را مهار کنند و راهی هم برای بیرون آمدن نداشته اند کودک چهار ساله شیشه را می شکند و هر چه میکند قفل را باز کند موفق نمیشود چشمش به کلیدی بر روی طاقچه اتاق در حال اشتعال می افتد کلید را بر میدارد و از شیشه شکسته دستش را به قفل نزدیک میکند و با زحمت کلید را درون قفل میکند و قفل باز میشود در حالیکه به گفته مادر کلید سالها بود در آن محل بوده و مدتها بود که آنرا یافته بودند و نمیدانستند مربوط به کجاست و در آن شرایط حساس کودک کلید را میبیند و با آن درب را باز میکند و خود و برادرش را از شعله ور شدن و سوختن در میان آتش نجات میدهد
دختر گفت هیچکس به یاری آنان نیامد و آنها هم نشستند تا خانه سوخت و هر چه در آن بود در آتش به خاکستر تبدیل شد و چون پدر سر رسید با او آمدند . زن جوان در کنار فرزندان ماند.
آندو بازگشتند خسته و افسرده از آنچه رخ داده بود . در اندیشه زن جوانی بودند که می رفت تا با تلاش خود آشیانه اش را گرم کند دلخوش شده بود که کاری دارد و فرزندانش در سرمای زمستان بی سر پناه و گرسنه نمی مانند و ناگاه آنچه بود رفت به یکباره کاخ آمال و امید ها فرو ریخت در آغاز فصل زمستان نه سقفی نه آشیانه ای . تا صبح در اندیشه بود آرام نگرفت چگونه بخوا بد در شرایطی که میدانست امشب و شب های زیادی زن جوان نخوا هد خوابید چگونه آرام بگیرد در حالیکه زن جوان کودکان دلبندش را گرسنه و در زیر سقف آسمان در سرما در آغوش می فشارد تا از گرمای وجودش آنان را از سوز زمستان برهاند باید کاری میکرد باید تا دیر نشده کاری میکرد مگر او نبود که از تکه های نانش پرندگان سیرمیشدند پس باید کودکان کوچک و معصوم زن جوان را سیر کند و از صبح آنروز تلاش کرد ابتدا خود هر آنچه در توان داشت در اختیار زن جوان گذارد تا در چادری که برایش تهیه کرد سکنا گزیند با یاری گرفتن از همه موفق شد موجبات باز سازی خانه سوخته را فراهم کند . مصالح ساختمانی آماده شد و با کمک خیرین دیگر خانه در مدت کوتاهی باز سازی شد کوشید تا از سازمانهای ذیربط آب و برق گرفت و خانه را به آب وبرق مجهز کرد . موفق شد تمامی لوازم خانه از قبیل یخچال ،تلویزیون ، چرخ خیاطی و آنچه که مورد نیازکودکان برای رفتن به مدرسه و ادامه زندگیشان بود فراهم کند و هنوز دو ماه از حادثه دلخراش آتش سوزی نگذشته بود که خانه و زندگی زن جوان کاملا نوسازی و تکمیل شد و او آسوده از آنچه انجام شده بود با وامی که ار طریق یکی از سازمان های خیریه برای زن جوان و شوهرش گرفت موجبات کار آنها را بر روی زمینی که از دیر باز داشتند فراهم ساخت و آن دو به کشاورزی و به کار خود پرداختند.
در مدت دو سالی که پس از آن زمان در آن شهر کوچک بود نه آن زن جوان و نه شوهرش هرگز بدیدارش نیامدند و او بزرگوارانه آنچه را انجام داده بود تکلیف خود میدانست.
دو سال گذشت و او که در دام بیماری گرفتار بود بناچار برای درمان خود آن دیار را با همه دوستی های صادقانه و با پرندگان زیبا و با گل های نر گس آن ترک کرد و در تلاش برای رهایی از چنگ بیماری به هر کجا که باید رفت و کوشید تا خود را نجات دهد و در شرایطی که هنوز بسیار زمان داشت تا به دیگران بپردازد و از گلها لذت ببرد و بسیار دور از دیار دوستان رفت تا در جهانی دیگر در کنار گلهای همیشگی بنشیند و از عطر دل انگیز آنها مست شود .
او نامش پروانه و همسر من بود.......
.روحش شاد باد
یادش همیشه گرامیست

۱۳۸۹ دی ۲۰, دوشنبه

پرستار

روزی به کنارم گل و گلزاری بود
در خانه مرا دلبر و دلداری بود
در باغ دلم شاپرکی نرم و ظریف
بر ا ین دل بیمار پرستاری بود

تمنا

گفتم که غمت با خود و اغیار نگویم
همراه شوم دیده خونبار بشویم
چون گام نهم برسرکویت به تمنا
از گفته پشیمان شده آنراه نپویم

قناری

یک روزبه شاخه ی گل ناز
سر داد قناری خوش آواز
من عاشق گل،بوی بهارم
دلداده به نغمه خوش ساز
من مست شراب گل نازم
در سینه بود هزارها راز
فریاد کنم ز بی وفا یی
شوقم نبود دگر به پرواز
افسوس که موسم گل آمد
پروانه نمی پرد به سرباز

عروس بهار

ز خاک تیره چو سر میزند عروس بهار
نوای بلبل شوریده پر کند گلزار
شکوفه های بهاری عروس بستان را
لباس بخت به تن میکند ز گل سرشار
صبا ز باغ فلک هدیه آورد ما را
فرشته ا ی که به دامن نشانده گل به هزار
بلور آبی دریای آسمان چو شکست
سرشک شوق فشاند به نو رسیده بهار
خدای عشق به مهتاب مژده خواهد داد
که شاهدی تو به شب های عاشقی بسیار
هرآنکه عاشق گلگشت و باغ وبستان شد
عجب مدار گر او را خزان نمانده قرار