عمر پروانه با بهار آغاز
میرود با خزان به همره گل

استفاده از مطالب این سایت با ذکر ماخذ بلامانع است

۱۳۸۸ فروردین ۴, سه‌شنبه

ديدار نوروزي



سوم فروردين براي ديدار پروانه عزيزم و مادرش به آرامگاه مادرش در قم رفتم
ميدانم كه آنها باهم اند و خداي بزرگ او را بخاطر پاكي و صداقتش در كنار مادرش كه سالها چشم انتظارش بود قرار داده است به همين دليل حال كه از خاك او دورم به نزديك ترين مكاني كه ميدانم آنجاست ميروم تا با او گفتگو كنم
روح پاك هردوي آنها باشادي وآمرزش خداوند قرين باد

به خاك مادر پروانه ام نشستم دوش
كه آتش دل تنهاي خود كنم خاموش

زدل گريستم از درد غربتم به برش
اميدآنكه مرا هم چو او دهد آغوش

۱۳۸۷ اسفند ۲۹, پنجشنبه

فراق



ياران قديمي

گل هاي بهار سر بر آورده ز خاك
پر شد همه جا نسترن و سنبل پاك

افسوس كه بر نيا مدند ياران قديم
گل هاي مرا خزان فرو برد به خاك

امان


زبان حال من است از يك شاعر جوان

درخت قامت عمرم شكست باد فراق
نكرد فارغم آني فلك ز ياد فراق

اگر كه دامن وصل توام به دست افتد
بر آورم به خدا آه از نهاد فراق

ز گريه منع مرا دوستان بگو نكنند
كه اشك چشم كند اين زمان جهاد فراق

بريد دست اميدم دگر ز مكتب عشق
چو باز كرد به رويم قضا سواد فراق

به درد هجر دچار است هر كه مي بيني
به نزد كي برم اي روزگار داد فراق

چو نيستي برم اكنون چنانكه در حضري
تفاوتي ننمايد كم و زياد فراق

۱۳۸۷ اسفند ۲۸, چهارشنبه

تبريك سال نو


به آنانكه ممكن است گاهي سري به اين سايت بزنند و يادي از عزيز سفر كرده من بكنند فرا رسيدن نوروز و زنده شدن دوباره طبيعت را تبريك ميگويم و آرزو ميكنم سالي خوش در پيش داشته باشند و همواره ايام زندگيشان با شادي و سلامتي باشد
دو سال است كه انگيزه زندگي و عامل پيوستگي من از كنارم رخت بر بسته و مرا در غم دوري از خود نشانده است
عليرغم اينكه در آخرين دست نوشته خود همه را به ادامه راه زندگي توصيه كرده و از ما فقط ياد آوري او و مهرباني هاي او را خواسته ولي داغ نبودنش و دلتنگي در تمام وجودم رخنه دارد تا خداوند مدد كند وبا مصلحت خوداين فرصت را فراهم آوردكه باز ديدارمان ميسر گردد
فصل بهار فصل زندگي دوباره پروانه هاست آغاز زيبائيها و رويش سبزينه ها و زمان سر بر كشيدن شاخه هاي گل از دل خاك و من ميدانم كه او نيز با هر فصل بهار در قالب وجود هر پروانه به اين جهان باز ميگردد تا مثل هميشه از سبزه هاي تازه و گلهاي جوان لذت ببرد و لبخند زيبايش باز شكوفا شود
او كه دلباخته رنگ زرد بود با رويش اولين ياس هاي زرد بر ميخيزد و به تماشاي آن ميپردازدو به شيريني ميخندد و چشمان زيبايش برق ميزند و من ايمان دارم كه تا بهار هست و پروانه هست و گل و زيبائي هست ياد پروانه من در دل عاشقان زيبائي زنده است
بقول او زندگي رودي جاريست و خواه نا خواه ميگذرد و انزوااز صفات پسنديده انساني نيست و انسان به هر صورت بايد با طبيعت همراه باشد و اين كاريست كه اوخودانجام داد ومن كه به جبر مانده ام
گرامي ميدارم ياد و خاطره كسي را كه تمام عمرش را به پاكي و صداقت و مهرباني و دوست داشتن ديگران گذراند و گذشت را سر لوحه رفتارش قرارداد
او هميشه براي من زنده است و تا هستم با هر پرواز پروانه بر شاخه گل و هر شاخه گل ياس و هر بوته گل زردو هر باغ لاله چهره زيبايش در نظرم مجسم ميشود و لبخند هميشگي و مهربانانه اش جلوه ميكند
روح بزرگش در پناه لطف خداوند شاد باد

۱۳۸۷ اسفند ۱۶, جمعه

عهد شباب




روز گاري بو د د ر عهد شباب
دوستان برگردهم در پيچ و تاب

شادو خرم فارغ از قيل و مقال
در پي عشق و اميدو شور و حال

روز و شب با يكد گر آ ميخته
درد و غم را در سبد آ و يخته

فارغ از دنياي آز و حرص و كين
عاشق و شيدا رهاا ز آن و اين

دردشان درد رفيق و يا ر شان
شاد مان از شادي دلد ا رشا ن

هردم از ايام دي آرم به ياد
مي كشم آهي كه بگذشته چو باد

چهره ا م پر چين شده مويم سپيد
آنچه تاپروانه بودش كس نديد

در كنارم تاا ميد م زنده بود
روزگارم روز و شب تابنده بود

ميدو يدم هر طرف بااو بشور
مي پر يداوهم به دنبا لم صبور

از گل نرگس به يا س ازلاله ها
مي جهيداز نسترن بر شا خه ها

درد را باز يچه مي دا نست او
باغ گل راخا نه مي ما نست او

يكدم از علم و ادب غافل نشد
عمراو يك لحظه بي حا صل نشد

باوجود درد ها ي بيش و كم
مي رميداز چنگ و از دندان غم

سال ها با ياد مادر شاد بو د
ا زغم بود و نبود آ زا د بود

بارفيقان با صفا با روي باز
گوش جان ميداد برراز و نيا ز

مرد ما ن را دوست ميدانست او
پا ك هم چون اشك مي مانست او

باوجود ش شمع ها پر نور بود
برسر ش نورو دلش پر شور بود

عشق خود تا لحظه آ خر ستود
گوي عشق ا ز خيل عشاق او ربود

تا كه مه بر آسمان گل درزمين
شاپرك نامش به عشق آيد عجين

ياداو نزد دلي كا وعا شق است
زنده مي مانداگرا و صادق است

۱۳۸۷ اسفند ۱۵, پنجشنبه

آئينه عشق


تا از برم آن آينه عشق و وفا رفت
از خانه ما دوستي و صلح و صفا رفت

چون نيست طبيبي غم دل با كه توان گفت
كز دوري او درد بجا ماند و دوا رفت

اين آتش جانسوز خدايا ز كجا خاست
وان تاب و توان مظهر ايمان به كجا رفت

گرديد مرا چهره چون آئينه پر چين
غم سوي ختن تاخت كه آهوي ختا رفت

زين پس به چه اميددر اين شهر توان بود
كان شاپرك اسطوره اميد و عطا رفت

۱۳۸۷ اسفند ۱۴, چهارشنبه

من و پائيز



من از پاييز بيزارم
رنگ برگ ها منو ياد غم هام مييندازه
صداي خش خش برگها منو ياد دگرگوني زندگيم ميندازه
رنگ سياه اسمان منو ياد غربت دلخراشي كه با رفتن پروانه ام مرا در بر گرفت ميندازه
باران پاييزي مرا ياد اشكهاي سردم ميندازه......
پاييز يعني من....
-------------------------------------------
باز باران بی ترانه باز باران
با تمام بی کسی های شبانه
می خورد بر مرد تنها
می چکد از بام خانه
باز می آيد صدای چک چک غم..
باز ماتم
من به پشت شیشه ی تنهاییم
دلمرده و محزون
نمی دانم...نمی فهمم کجای قطره های بی کسی زیباست؟؟؟؟
نمی فهمم
کجای اشک يك مردي كه همسر. همدم و پروانه اش رفته
نشان از شور عشق زندگي دارد

۱۳۸۷ اسفند ۱۲, دوشنبه

نوروز دگر- پيمانه ما را

border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5308813200224734402" />

يك بار دگر بهار غمبار رسيد
در باغ گلي بر سر خود يار نديد

پروانه كه هر سال به همراه بهار
با هر نفسش جلوه به گلزار دميد

ديريست كه بال از قفس تنگ بدن
آ رام به شوق روي دلدار كشيد

من تا نفسم هست به يادش مانم
تا چهره زيباش دگر بار بديد



پيمانه ما را

از آن روزي كه بر هم زد فلك كاشانه ما را
كسي جز غم نمي گيرد سراغ خانه ما را

عزيزان عيد نزديك است و بوسد هر كه يار خود
نمي دانم كه مي بوسد لب جانانه ما را

من آن برگشته طالع بلبل دور از گلستانم
نصيب زاغ كرد آخر طبيعت لانه ما را

ز بس خاموش در كنج قفس سر زير پر دارم
بريد از بخت بد صياد آب و دانه ما را

رقيبم كشت با تير ملامت از كجا جويم
رفيقي تا دهد تسكين دل ديوانه ما را

خدا را ايكه شمع بزم اغياري زماني هم
بخاطر آور آن جانبازي پروانه ما را

ز عمرم سير كرد اين زندگي اي مرگ همت كن
بگو دست اجل تا پر كند پيمانه ما را