عمر پروانه با بهار آغاز
میرود با خزان به همره گل

استفاده از مطالب این سایت با ذکر ماخذ بلامانع است

۱۳۸۷ بهمن ۲۹, سه‌شنبه

رستگاري از فريدون مشيري


رستگاری

از تو مي‌پرسم، اي اهورا
مي‌توان در جهان جاودان زيست؟
(مي‌رسد پاسخ از آسمان‌ها)‌:
- هر كه را نام نيكو بماند،
جاوداني است
از تو مي‌پرسم، اي اهورا
تا به دست آورم نام نيكو
بهترين كار در اين جهان چيست؟
(مي‌رسد پاسخ از آسمان‌ها)‌:
- دل به فرمان يزدان سپردن
مشعل پر فروغ خرد را
سوي جان‌هاي تاريك بردن
از تو مي‌پرسم، اي اهورا
چيست سرمايه رستگاري؟
(مي‌رسد پاسخ از آسمان‌ها)‌:
- دل به مهر پدر آشنا كن
دين خود را به مادر ادا كن
اي پدر، اي گرانمايه مادر
جان فداي صفاي شما باد
با شما از سر و زر چه گويم
هستي من فداي شما باد
با شما، صحبت از «من» خطا رفت
من كه باشم؟ بقاي شما باد
اي اهورا
من كه امروز، در باغ گيتي
چون درختي همه برگ و بارم
رنج‌هاي گران پدر را
با كدامين زبان پاس دارم
سر به پاي پدر مي‌گذارم
جان به راه پدر مي‌سپارم
ياد جان سوختن‌هاي مادر
لحظه‌اي از وجودم جدا نيست
پيش پايش چه ريزم؟ كه جان را
قدر يك موي مادر بها نيست
او خدا نيست، اما وفايش
كمتر از لطف و مهر خدا نيست.....

سخني از سعدي


بس بگرديد و بگردد روزگار
دل بدنيا در نبندد هوشيار

نام نيكو گر بماند زآدمي
به كزو ماند سراي زرنگار

اي كه دستت ميرسد كاري بكن
پيش از آن كز تو نيايد هيچ كار

آنچه ديدي بر قرار خود نماند
وآنچه بيني هم نماند بر قرار

سعديا چندان كه ميداني بگوي
حق نبايد گفتن الا آشكار

۱۳۸۷ بهمن ۲۸, دوشنبه

تاخير


بيش از يك ماه است كه موفق نشده ام در اين سايت چيزي بنويسم و علت آن هر چه هست و يا بود به هر حال راهي پيدا كردم و دو روز است كه مي توانم به آن مطلب اضافه كنم و بسيار خوشحالم
البته در اين مدت بيكار نماندم و از طريق ديگري سايت جديدي با آدرس پروانه تقوي.بلاگ.فانيز ساختم و چند مطلب در آن آورده ام ولي به هر صورت آنچه برايم اهميت دارد سايت نيست بلكه وسيله و بهانه ايست كه ياد پروانه شيرينم را زنده كنم و گرامي بدارم
هر چند پروانه من نيازي به بهانه براي ياد ‌آوري ندارد . در هر كجا به هر چه كه زيباست نگاه كنيد او را مي بينيد . به هر گل كه نظر اندازيد در آنجاست و در كنار هر شمع وجود ش را احساس مي كنيد . هر چه را بخواهيد زيبا كنيد با نام او و يا طرحي يا عكسي از او زيبا مي كنيد و اين نشانه اي از محبت خداوند است كه انساني را تا به اين حد در بين انسانهاي ديگر شاخص مي كند كه با هر نشانه اي از او يادش را گرامي بدارند
روح بزرگش شاد و با عزيزانش محشور باد
امان

فروزان چو شمع


هر شب از هجران به دامن اشك ريزانم چو شمع
سر برون آورده آذر از گريبانم چو شمع

بي مها با مي رسد اين آب و آتش عاقبت
بيم آن دارم كند يكباره ويرانم چو شمع

از شميم وصل جانان وز دم باد فراق
گه ز شادي استوار و گاه لرزانم چو شمع

بايدم در آتش حسرت سرا پا سوختن
زآنكه با پروانه من هم عهد و پيمانم چو شمع

با غبار ياس گر دارم درون دل سياه
ليك از نور اميد امشب فروزانم چو شمع

هم نشين با جمع عرفانم به هر محفل هنوز
از لباس عقل و دانش گر چه عريانم چو شمع

سراب آرزوها




دلم از دوري تو در تب و تاب است هنوز
ازفراقت همه شب ديده پرآب است هنوز

لحظه اي نيست كه يادت ز برم دور شود
در دلم چهره زيباي تو قاب است هنوز

سال ها گر گذرد بر من و بر تربت تو
زندگي در نظرم بي تو حباب است هنوز

زازل بي تو بسر بردنم اميد نبود
آرزويم به و صا لت چوسراب است هنوز

از خدا طا لب آنم كه نشا ند به برت
خواست هايم زخدا نقش بر آب است هنوز
شعری از ژرار دو نروال

مترجم: بنفشه فریس‌آبادی


پروانه‌ها

از میان تابستانه‌های گرم که نفس‌های برف، می‌گیرد از ما

دل‌تنگِ چه می‌شوید گاه؟ گل‌های سرخ

- دورنگاهی بر چمن‌زار سبز - هنگامی از درو، گیسوی زرد گندم‌زار

- رد روشنی از شیارهای کرت - آواز، آواز بلبلان دشت

- پروانه‌ها، پروانه‌های قشنگ

افتاده در پیله‌ای از تور شبیه گلی بی‌ساقه که می‌پرد گاه

به دشت‌های بی پایان ربطی میان پرنده و گیا

از راه که بیاید باز قد بلند تابستان

تنها جایی کنار درختهای سبز

باز من پنهان میان علف‌های بلند

دراز می‌کشم انگار کفن

کفنی سبز و در چشم‌های وارونه‌ام می‌پرند

هر کدام رؤیا رؤیایی از عشق یا

رؤیایی از شعر

سیاه و زرد یکی بال می‌زند

یکی به رنگ لاجورد جرقه‌ای که بر بال‌های‌ش می‌لغزد

موج موجی از مخمل یکی تند

پرواز پرنده‌ای‌ست انگار بال‌اش سیاه

با روبان بلندی سرخ این‌جاست یکی

وای

انگار گوگرد پراکنده در هواست برقی که نگاه‌ام را ...

و نیست جز یکی بال‌های‌اش صدف

شاد که می‌پرد تنها اوست مقابل چشم‌هایم .

مثل بادبزنی ابریشم تن‌ْپوش نقره‌اش را

پهن می‌کند پیرهنی از طلا

طلایی که سبز می‌زند با چرخ‌چرخ ِ رنگ بر اندام‌اش .

یکی حنا یک در میان خطوطِ سیاه

یکی پیرهن‌اش عزا شیارهای آبی‌اش یکی

آینه بود

شبیه برگ مرده یکی زرد

شبیه طاووس چشمی از آتش انگار

بر بال اوست و پروانه‌های شب

باز پروانه‌های شب با غوغای پروازشان

رنگ که می‌پرد از دشت‌ها و غول‌های تاریک

با چرخی پنهان به سایه‌های سیاه. یکی سرخ ِ پریده‌ْرنگ

نقشی مدور بر زمینه‌ی خاکستر انگار خفاشی که تنها

شب است تنها که می‌پرد.

یکی گیاهی سپید با راه‌ْراهِ زرد و باد

و پروانه‌های بلوط بیدار به زمستان‌های سرد.

و نقشی روشن سرهای‌شان، بر زمینه‌ی سیاه

شبیه استخوان جمجمه غول‌های تاریک

هراسی به عصرهای مردم ده پروازی نحس

منتظر به راه‌شان . و شب‌پره‌های تلخ

میزبانان تاریک شب بال‌بالی میان ساعتِ هفتِ عصر

و نیمه‌شب . اما شما

پروانه‌های محبوب من! پروانه‌های سبک‌ْبال روز

آیه‌های کوچکی از عشق آیه‌های کوچکی از شعر.

پروانه‌های محبوب من! فسوس بر اقبال کج‌راه‌ِتان

رمزهای شیرین روز که چروک مخملی‌های نرم

حیف

از عبور تلنگری‌ست بر شنل‌های نازک‌تان

و دختری جوان با لبخندی شیرین

و قلبی مهربان نیشتری فرو به سینه‌های کوچک‌تان

چشم‌های حیرت‌اش به شماست: بریده پاهای ترد

با گزشی کوتاه از ناخن‌اش سپید و آویز شاخک‌های خشک

که درد مرگ شد

آه

درد خفیفِ مرگ!