عمر پروانه با بهار آغاز
میرود با خزان به همره گل

استفاده از مطالب این سایت با ذکر ماخذ بلامانع است

۱۳۹۱ آبان ۱۰, چهارشنبه

روزگار خوش


روزگاری مرغکی خوش خوان بدم 
خوش زبان با بلبلان هم سان بدم 
 خا نه ام باغ گل و هم بوستان 
هم نشینم شاپرک رنگین کمان 
نغمه هایم با شعف همراه بود 
عاشقان را همدمی دلخواه  بود 
هر سحر چون بامدادان میرسید
شام تاریک از گلستان می رمید 
از درون بوته های ارغوان 
شاپرک آهسته و پرپر زنان 
نرم نرمک از میان بوته ها 
خنده برلب هم به سان غنچه ها 
در کنارم می نشست آن مهربان 
زیر لب میگفت ای آوازه خوان 
سر کن آواز خوشت تا باغبان 
بشنود حال تو را آید میان  
گر که رفتم از میان گلستان 
دیگرش شوری نماند بوستان 
اشک حسرت هرسحربرلاله ها 
داغ محنت بر دل آلاله ها 
نغمه هایت سرد و محزون میشود 
برگ گل از غصه پر خون میشود 
باغبان سر در گریبان میکند 
بغض خود در سینه پنهان میکند 
وای من امروز آنروزم شده 
رفت و هجرانش جگر سوزم شده 
نغمه هایم سرد و بی شور و نوا 
لحظه هایم سخت و پر درد و بلا 
در سرم شوری نمی آید دگر 
در دلم نوری نمی پاید دگر 
گونه های لاله از اشک است تر 
باغبان غمگین نشسته بی ثمر
در گلستان گل نمی بینی دگر 
لاله و سنبل نمی آید به بر 
گفته بود او گر برفتم از میان 
درد جانسوزی گذارم بر امان 
رفت و اندوهش به دل ها مانده است 
کی دگر مرغ غزلخوان خوانده است 
چون رسد پائیز از ره هر زمان 
یاد او سوزد مرا بندم زبان 

۱۳۹۱ آبان ۹, سه‌شنبه

۳۱ اکتبر


پنجمن سال به پایان آمد 
وهنوز 
من که گفتم به توتا آخرعمر
با تومی مانم و می میرم
 درهجرت تو 
بی توماندم ، ماندم 
پنج سالیست کنون 
صبح با یاد تو برمی خیزم 
وبه شب یاد توآغوش گشاید برمن 
کی شود ، بازبه هم پیوندیم 
بشکند شیشه تنهایی ما 

۱۳۹۱ آبان ۵, جمعه

چشم انتظا ر


ای رفته از کنارم ، همراه گل ز بستان 
با باد سرد پاییز ، چون برگ از درختان 
ای خفته در دل خاک ، آرام و پاک و زیبا 
تا باز کی درآیی ، با گل به لاله زاران 
من لحظه های تلخ ، هجران به جان خریدم  
باشد تو را رهایی ، از درد و رنج و حرمان
چرخ زمان بچرخد ، تا هرچه دوست خواهد 
هم در بهار و پاییز، هم در شتا ، زمستان 
آهسته میرود عمر ، چشمم به انتظار است 
تا در گشاید آ نگه ، آ یم برت شتابان  
کی میرود ز یادم ، این لحظه های محزون 
آرام خفته بودی ، تا کی رهی ز زندان  
درنیم روز روزی ، گاه پرید ن آمد 
پرها گشوده رفتی ، چون نورازدو چشمان 
پروانه ها نمانند در پیله های رنگین 
با گل به باغ آید چون میرسد بهاران 
زینروست برمزارت باغ گلی نشاندم 
باشد که بازگردی برجسم من دهی جان 

۱۳۹۱ آبان ۴, پنجشنبه

نگین بوستان



جان من آتش گرفته ای دریغا شبنمی 
زخم دل سوزد وجودم ای خدارا مرهمی
مرغ بی بال و پرم هیهات نتوانم پرید 
یا پروبالم بده یا خود ببرمارا دمی 
تنگ درکنج قفس افتاده با اندوه وغم
مهربان شوازقفس آزاد کن مارا همی 
گرتومحبوسم کنی درکنج زندان دلت 
تا ابد با شادمانی سرکنم حاشا غمی
آه جانسوزدلم باد بهاری میشود    
آتش سوزنده برجانم فریبا همدمی 
ای صفای قطره های پاک باران بهار 
برنگین حلقه جانم همانا خاتمی 
باغ را گرپرکند عطروجودت ازکرم 
هم به گل هم بوستان هم باغبان را حاتمی 

۱۳۹۱ آبان ۲, سه‌شنبه

خزان


خزان

آمد خزان و بازتوان ازبرم برفت
یاد آورد که یارگران ازبرم برفت
پروانه بود وچو گل های لاله زار
پژمرده گشت وجوان ازبرم برفت
با هم شدیم چوفصل خزان به مهر
حکمت چه بود همان ازبرم برفت
آتش گرفته و گریم چو شمع زار
پروانه فصل خزان ازبرم برفت  

دلیل اشک

هرکه را درد به جان آید گاه
اشک دردیده ا و خانه کند
اشک جانسوزاگرریزد شمع
یا د سوزا ندن پروا نه کند

 تن پوش

تن پوش درختان زطلا گشته به پاییز
زیبا و فریبنده  و رنگین و دل انگیز
هیهات که این پوشش زیبا به زمستان
با برف زتن درشده سرد است وغم انگیز

بید مجنون

گیسوی بید مجنون رنگ طلا گرفته
گویا که دست لیلی برآن حنا گرفته
 یا آنکه نورخورشید آنرا فرا گرفته
از فرط دلربایی دل را ز ما گرفته
 افشانده مو به گلها ازگل بها گرفته
 وین حس بی نهایت وام ازخدا گرفته