عمر پروانه با بهار آغاز
میرود با خزان به همره گل

استفاده از مطالب این سایت با ذکر ماخذ بلامانع است

۱۳۹۰ اسفند ۹, سه‌شنبه

بهاری دیگر

دانی که چرا نشسته در خون
هر سال دلم بهار گلگون
چشمم به در است و اشکباران
آن رفته نیامدم دگر چون

او و گلستان

آشنایان همه پرسند مرا
چون رسد فصل بهار
ودگرباره درآیدازراه
تا نشیند بر گل
باورت هست تورایارشود
گفتم آری آری
دربرم چون که گلستانی هست
و گلستان یعنی
باغ گل، فصل بهار
بی گمان گرکه درآ یدازراه
جانب باغ و گلستان آید
او دلش با گل و گلزار بود
و من این هردو مهیا دارم
او یقین در بر من آید باز

عروس باغ

بهار آمده از راه با کرشمه و ناز
به گوش میرسدازهرطرف ترانه وساز
زند به چهچهه بلبل ز شوق غنچه گل
طنین صوت دل انگیز و سردهد آواز
جوانه های جوانی نشسته بر سر شاخ
برنگ سبز که دارد حکایت از آغاز
شکوفه های بهاری به باغ و بستان هم
فرا گرفته درختان چو سالیان دراز
ز اشک لاله خونین جگر به وقت سحر
شکایت ست توراازدرون سینه وراز
امان نشسته کناری بدان امید مگر
عروس باغ در اید به گل کند پرواز

مسافر

من آن مسافر گم کرده شاهراه تو باشم
اسیر طره ابریشمین سیاه تو باشم
به گاه فصل بهاران میان باغ و گلستان
شمیم موی تو جویم پی نگاه تو باشم
هوای کوی تو دارم شکسته بال و پراما
کجاکه بیم پریدن چو سر به راه تو باشم
در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم
بدان امید دهم جان که در پناه تو باشم
ز بام خانه جانم به یک کرشمه پریدی
ز بیم آنکه مبادم شکارگاه تو باشم
بخوان به خانه خویشم کرم نما بر من
که شمع سوخته جانی به خانقاه تو باشم

۱۳۹۰ بهمن ۱۳, پنجشنبه

برای مادرم

مادرم جانب رضوان بگرفت
خانه بگذاشت و ایوان بگرفت
مادرم خسته شد از بی مهری
به جگر یکسره دندان بگرفت
عاقبت خون جگر ریخت ز دل
دل خودازمن واز آن بگرفت
مادرم رفت که در خانه دوست
از دلش آتش حرمان بگرفت

کنار یار

کنار یار من در خاک خالیست
کسی را در کنارش نیست مهمان
خداوند جهان خود خوب داند
که جای من بود نی جای مهمان

فریاد

کسی در گوش جانم میزند فریاد فریاد
که مرغ عشق رااز سینه کن آزاد آزاد
فضای سینه ات زندان تاریک است ودلسرد
رهاکن مرغ عاشق رااز این بیداد بیداد
زمستان میرود گل میرسد از راه چندی
شقایق را بود در بوستان میلاد میلاد
درختان سبزوخرم باغبان شاداست ومسرور
شمیم یاس و عطرارغوان در یاد در یاد
لباس نوعروسان برتن باغ است و بستان
صدای بلبلان درگل ستان با باد با باد
دراین حال وهوای دلنشین پروانه میآید
کند پرواز بر هر غنچه او دلشاد دلشاد

خانه معبود

باز امروز کنار گل یاس
دیدمت چرخ زنان رقصیدی
مثل هر بار به هر فصل بهار
شادمان گشته به گل خندیدی
بالهایت که هزاران رنگ است
از سر غنچه گل بر چیدی
جانب خانه معبود شدی
دل از این خاک سیه ببریدی
باغبان ماند و دلی خسته و زار
تو ولی گریه او نشنیدی
خرم آن گل که تو یکبار دگر
بر سر شاخه آن چرخیدی
نیک دانم به چه مقصود شدی
رفتی آن باغ که مادر دیدی

همدم دیرینه

بازاین دل دیوانه هوای تو به سرکرد
آشفته تراز پیش به کوی تو سفر کرد
این در بدر کوی خرابات که چندیست
ازهجر تو نالیدو بسی دیده که ترکرد
مژگان که زند برهم و ازراه در آیی
آ غوش گشاید که تو آرام به بر کرد
نزدیک بهاراست و زمستان و خزان رفت
باز آی که بس در طلبت شام سحر کرد
دانم که به باغ گل مادر شده جایت
ای همدم دیرینه به من نیز نظر کرد
یا رب تو که آگاه به اسرار جهانی
درمان به رهی کن که براین درداثرکرد

سفر به درگاه خدا

آنکه تو را برد به درگاه خویش
کاش نگاهی به من زار داشت
راحت و آرام تو را هدیه داد
در دل من لاله خونبار کاشت
کی شود آن روز که آیم برت
پیشتر از آنکه دلم خوار داشت
ماندن بی روی تو بر من بسی
درد به جان،سینه پر بارداشت