عمر پروانه با بهار آغاز
میرود با خزان به همره گل

استفاده از مطالب این سایت با ذکر ماخذ بلامانع است

۱۳۸۸ تیر ۳۰, سه‌شنبه

غروب یک عزیز


آقای مهندس محمد تقی‌ مصلحی هم رفت

مرگ هیچ عزیزی خوشایند نیست. چه به هنگام و چه بی‌ هنگام چه پدر و مادر . چه فرزند و یاخواهر و برادر. چه بیمار و چه سالم
نبودنش و احساس اینکه تا هستی‌ او را نخواهی دید هر گاه به یادت آید تو را دلگیر میکند. حتی اگر او را دیر به دیر هم ببینی‌ هم اینکه میدانی‌ هست احساس دیگری داری
دوازده روز دیگر روزیست که آقای مهندس مصلحی با ماشین آریای نقره‌ای نیمه‌های شب ما را از کرج به بیمارستان تهران رسانید تا هوتن به دنیا آید. او برای اولین و آخرین بار در زندگی‌ خود با سرعت رانندگی‌ کرد تا پروانه را به بیمارستان برساند
ما با آقای مصلحی سال‌های زیادی را پشت سر گذاشتیم .لحظات شیرینی‌ را با هم داشتیم
کار‌های خاصی‌ داشت به یاد ماندنی.
صد‌ها عکس از او دارم که همراهش صدها خاطره است
من او را دوست داشتم هرگز از او بدی ندیدم . و دلم برایش تنگ خواهد شد.
یاد شب‌های انقلاب و خیابان ایتالیا و میهمانیهای تا صبح . یاد خنده‌های از عمق وجود .یاد ماشین آریا . یاد ماشین بنز و شوخیهایش . .
یاد آقای مصلحی گرامیست
مدتی‌ که در شازند اراک بودم تقریبا هر روز به کارخانه قند و خانه‌های سازمانی آنها رفتم و یاد پروانه و همه کسانی‌ که دوست داشت را گرامی داشتم و همیشه آقای مصلحی برایم خوش خاطره بود.
ای کاش صفای آن دوران باز میگشت .‌ای کاش .ای کاش
همه میدانیم که آسوده شد همانگونه که پروانه من آسوده شد .
ما ماندیم و کوله باری از خاطره‌ها و غم دوری از آنها و ما هم میرویم آن گاه که آنکه آورد بخواهد و ایکاش وقتی‌ میرویم از خود خاطرات خوب به یادگار گذاریم.
آقای مصلحی عزیز. اگر پروانه مرا دیدی مثل همیشه بگو پروانه خانم مواظب خودتون باشین.
آقای مصلحی عزیز خرسند باش تلاش‌های سال‌ها کار در بیابان‌ها و گرما و سرما‌ها فرزندان خوب و موفقی شده که آرزوی هر پدر و مادریست و خداوند از این بابت از تو رضایت خواهد داشت.
یادت همیشه گرامیست
امان

رفتم به باغ خاطره‌ها از برای دوست

آنجا که دل‌ بتپد در هوای دوست

دریای پاکی و یک آسمان ز نور

آنجا که میشنوی خند‌های دوست

گفتم به شاپرکم چشم روشنی

از ر ه رسیده یکی‌ آشنای دوست

امشب برای تو مهمان رسیده است

تا باز سفره گشأیی برای دوست

باچهره یی گشاده و شیرین و مهربان

روشن کنی‌ شب بی‌ انتهای دوست

در حسرتم که چرا من در این سفر

ماندم به جا و نرفتم قفای دوست

۱۳۸۸ تیر ۲۸, یکشنبه

باور


خانه‌ام ساکت و سرد است و خموش

چند ماهیست دگر از تو صدا نیست در آن

نه حضور و نه نوایی. نه تکاپو

همه پایان بگرفت

تو که رفتی‌ همه آرام شدند

دگر از هیچ کسی‌ نیست خبر

همه جا قال و مقال

همه جا جوشش و حال

تا زمانی که تو بودی همه بود

تو که رفتی‌ همه رفتند دگر

هر کسی‌ با دل خود خو بگرفت

گوش کن پروانه

گفته بودی که پس از تو نکنم لابه و آه

گفته بودی که فقط یاد تو را حفظ کنم

گفته بودی که محبت همه جا پیشه کنم

گفته بودی که پس از مرگ تو هم

زندگی‌ باید کرد

آنچه گفتی‌ همه را خواهم کرد

تا تو را

از غم دنیای خود

آزاد کنم

لیک پروانه من

با دل سرد و ز غم پر شده ام

با دلی‌ کز پی‌ یک گمشده‌ای میگردد

تا بیابد او را

و دگر باره در آغوش کشد جمله زیبائی ها

و ز انفاس لطیفش دل خود شاد کند

من چه کنم

نکته‌ای گفت کسی‌ که دلش با دل تو نزدیک است

گفت او فرض کند

که تو در یک سفری

و تو بر میگردی

و تو را خواهد دید

و فقط

از اثر دوری تو دلتنگ است

او به من گفت که باور نکند مرگ تو را

لیک پروانه من

من که تا لحظه آخر به تو نزدیک بدم

و تکاپوی تو را

تا دم آخر دیدم

باورم هست که رفتی‌ ز میان

باورم هست کجا پیکر تو است

باورم هست دگر نیست امید

که تو برگردی و آباد کنی

دل بشکسته من

باورم نیست که این خانه سرد

با صدای نفست گرم شود

باورم نیست که تاریکی آن

با دو چشمان پر از نور تو روشن گردد

من به این باور ها

همه باور دارم

با همه آنچه تو گفتی

و همه باور ها

در غم هجر تو پروانه صبوری نکنم

از تو دوری نکنم

تا نفس میکشم از سینه‌ سرد

در غمت آه کشم از سر درد

۱۳۸۸ تیر ۲۰, شنبه

محفل خوبان


ای که در محفل خوبان همه جا نام ز تست

دل طوفان زده را راحت و آرام ز تست

آنچه زینت دهد این کلبه تنهائی را

یادگاران بجا مانده در ایام ز تست

بامدادان که سر از خواب بر آرم تنها

عطر آکنده به بالین من از شا م ز تست

ساغر از باده تهی گشته نماندش ساقی

آخرین قطره که جا مانده در این جام ز تست

سرکش این جرغه و پیمانه جانم بشکن

آفتابی که نشسته است بر این بام ز تست

۱۳۸۸ تیر ۱۹, جمعه

ادب



هر بی‌ ادب که عالم قهار میشود

استر بود کتاب بر او بار میشود

چون گفته ‌اند ادب به ز ثروت است

آن کو ادب نداشت یقین خوار میشود

گویند از درخت بیاموز مردمی

سر آورد بزیر چو پر بار میشود

یا از زمانه که جبار و زورگو

محکوم و سر بریده و بر دار میشود

۱۳۸۸ تیر ۱۸, پنجشنبه

جای تو خالی




دیشب در حالیکه که پسرمان در جشن پایانی یکی‌ از دوره‌های افتخار آفرین خود در کانادا شرکت داشت ظاهراً من تنها عضو خانواده او بودم که در کنارش نشسته بودم ولی من صندلی کنارم را برای تو خالی‌ نگهداشتم چه را که میدانستم در آنجا حضور داری. میدانم هر جا که او خوش حال است و هرچه او دوست دارد تو هستی‌ و تو موجب آنی‌. من نیز مثل تو آرزوی جز شادمانی او ندارم و به تو قول دادم که کنارش باشم و میمانم. آسوده باش و به ما یاری رسان و از خدای مهربانیها و خوبیها که مراد تو است کمک بخواه تأ ما را حمایت کند

جای تو همه جا خالیست

پایان


پایان دوره تاریک زندگی

پیوستگی به چشمه نور خدا بود

آنجا که خوب و بد ما زمینیان

در پیش خالق یکتا جدا بود

۱۳۸۸ تیر ۱۴, یکشنبه

پروانه



دلم تنگ است برای یک قطره اشک پاک
دلم تنگ است برای یک لبخند صادق
دلم تنگ است برای یک لحظه آرامش
دلم تنگ است برای یک دیدار دلنشین
دلم تنگ است برای یک نفس آرام
دلم تنگ است برای یک خواب شیرین
دلم تنگ است برای یک کلام صمیمی‌
دلم تنگ است برای یک نگاه مهربان
دلم تنگ است برای صداقت . مهربانی
برای پاکی محبت زیبائی لطافت خوبی
دلم تنگ است برای پروانه
که این همه را با هم داشت