مادرم رفته سفر
سفری دور و دراز
سفری بی برگشت
به دیاردگری امن تراز خانه خود
مادرم رفته , خونش باغ بهشت
که به نامش شده بود
مادرم پاک و شریف
مهربون و بی ریا
با همه یار و رفیق
برامون یه دوست خوب
هم نفس با دردامون
همنشین با دلامون
مادرم هیچی تو دنیا نمیخواست الا رفیق مهربون
تو دلش کینه نبود
بد نمیکرد , بد نمیخواست
مادرم قانع بود
تو خونش طلا جواهر نمیخواست
عشق میخواست ,مهربونی, زبون خوش
مادرم تنهایی رو دوست نمیداشت
همزبون دلش میخواست
تابراش شعر بخونه, حرف بزنه, قصه بگه
مادرم زیبا بود
اسم اون باغ بهشت
مثل یک آب روون
پاک و گوارا و زلال
مادرم اهل صداقت
همه جا دستش رو
زیر و رو بلد نبود
صاف و ساده بی ریا
پشت سر از کس و نا کس نمی گفت
مادرم اسوه صبر و حوصله
داغ فرزند به دل
دلش از غصه تنهایی فرزندش خون
غم دوری ز عزیزان دگر درسینه
مادرم سینه پر دردی داشت
اون که رفت
خدا رحمتش کنه
خدا از غصه و غم رهاش کنه
اما ما
نکنه تنهایی پیرمون کنه
نکنه غصه اسیرمون کنه
نکنه دور بشیم از مهربونی
سال به سال میگذره ازما جوونی
آدما پیر میشن ، خسته میشن
دلا نازک میشه مثل شیشه هامیشکنه زود
دست بدین بدست هم
یاد بکنین از همدیگه
نه فقط وقتی که مرد
وقتیکه هست ، وقتیکه هست
دلم از خیلی چیزا خونه ولی
غم مادر پر شده جای همش
روحش شاد
امان
اول فروردین ۱۳۹۰
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر