عمر پروانه با بهار آغاز
میرود با خزان به همره گل

استفاده از مطالب این سایت با ذکر ماخذ بلامانع است

۱۳۹۱ شهریور ۷, سه‌شنبه

گذر عمر


آسان گذشت یا که به سختی ، ولی گذ شت
شبهای پر غم تنهایی و خموش
چندین بهار آمد و چندین خزان گذ شت
اما تو بر نگشت
ماندن به انتظار تو بیهوده ماندن است
گفتی که چرخ بچرخد بدون تو
آری ، چنین گذشت
ازاین کجاوه چرخان روزگار
صدها هزار مسافر پیاده شد
گاهی میان راه ، برخی به انتها
شاید که سالهای دگر نیز بگذرد
بی من ، بدون تو، بی او ، بدون ما

۱۳۹۱ شهریور ۲, پنجشنبه

معنی عشق


عشق را معنی کن
دخترک گوشه یک تخته سیاه
گونه اش چون گلبرگ
سرخ از شرم نگاه دگران
نرم و آهسته نوشت
عشق یعنی همه چیز
عشق برخورد دو احساس لطیف
که از آن شعله ی گرمی خیزد
بشکند لایه یخ های دلت
و زچشمان توچون سیل سرازیرکند
اشک شوق
گریه از خوشحالی
عشق یعنی همه چیز. همه جا. همه وقت
با تو بودن به ابد

گفتگو با خداوند


گفتم به تو ای دوست که من خسته ام امروز
گفتی که رها کن همه امید به من کن
گفتم که به درد دل من نیست کس آگاه
گفتی که منم واسطه کوتاه سخن کن
گفتم که نباشد به جز از عشق تو ما را
گفتی که من از رگ به تو نزدیکترم روی به من کن
گفتم نکند یاد بری این من مسکین
گفتی نبرم یادتو گر یاد زمن کن
گفتم صنما صبر و صبوری دگرم چند
گفتی تو چه دانی چه زمان تکیه به من کن
گفتم تو بزرگی و منم ذره ولی دور
گفتی که قدم نه به رهم قصد به من کن
گفتم تو صبوری و منم عاشق دیدار
گفتی که منم مصلحتت شکوه به من کن
گفتم که منم یکه و تنها چه توان کرد
گفتی که تو نزدیک منی یاد زمن کن
گفتم که گنه کار منم توبه چه حاصل
گفتی که منم صاحب حق توبه به من کن
گفتم که پذیرا ی منی گر به سر آیم؟
گفتی که منم داور تو مویه به من کن
گفتم چه کنم زاین همه احسان و محبت
گفتی که فقط یاد زمن یاد زمن کن

قدمت روی چشام


اگه یک شب به خونم در بزنی
به دل عاشق من سر بزنی
گلای باغچه رو پرپر می کنم
او نا رو با اشک چشم تر می کنم
قدمت روی چشام
آخه من تو رو میخوام
من میخوام دستاتو تو دستام بگیرم
گلای خنده رو لبات ببینم
من میخوام بیای کنارم بشینی
اشکای شوقو توی چشمات ببینم
من میخوام لب های گرمتو ببوسم
همه شب جام شرابتو بنوشم
من میخوام گل های باغتو بچینم
صبح به صبح چشمای نازتو ببینم
قدمت روی چشام
آخه من تو رو میخوام

۱۳۹۱ مرداد ۱۳, جمعه

برای تولد پسرم و به یاد مادر عزیزش

شب به مهمانی در خانه دوست
شب مهتابی و گرم است هوا
زیر آن چادر آغشته به الماس خدا
همه در بستر خود خوابیده
گاه گاهی سخن شیرینی
موجی از خنده بهمراه کند
و سکوت شب و مهتاب بهم میریزد
ساعتی میگذرد
خواب آهسته فرا میرسد از راه ولی
درد هم همره اوست
نرم در گوشم گفت
به گمانم خبریست و مسافر در راه
نیمه شب بود که با همت دوست
کاروان عازم شد
و به هنگام طلوع خورشید
چشممان روشن گشت
دلمان گرم که
هوتن آمد

زندگی شیرین است

زندگی شیرین است
زندگی شیرین است
به زمانی که محبت باشد
مردمان اهل صفا
بین عشاق صداقت و وفا
زندگی شیرین است
به زمانی که برادرنکشد خواهرخویش
وزمانی که پدریامادرقدرفرزندبدانند
و فرزند چنین
زندگی شیرین است
نه فقط خوردن وخوابیدن و
شب تا به سحر نوشیدن
یا که مال اندوزی
زندگی شیرین است
گر تو را یار و رفیقی باشد
که به هنگام ملالت غمت از دل ببرد
گرتو را هم نفسی دست بگیرد دردست
وبه ایام تو را گام به گام
تا به پایان برسی
زندگی شیرین است گر تو آزاد و رها
فارغ از ریب و ریا
راه خود برگیری به تکاپو به تلاش
دلت از کینه جدا
دوستی جای بگیرد در دل
دشمنی راه نیابد بر تو
و تو آزاد بیندیشی و آزاد سخن گو یی و آزاد روی
سوی خدا
زندگی شیرین است گر کسی برتوهمان را خواهد
که بخواهد برخویش
یک کلام
زندگی شیرین است
گرتو انسان باشی نه فقط یک آدم