پسرک کوچک چهارساله هرروز عصرکه همراه مادربزرگ فاصله طولانی مهدکودک تا خانه را پیاده ودرمیان برفها درسرمای سردزمستان طی میکرد، قبل ازورود به خانه با سرعت خود را به پیرمرد میرسانید ودرآغوش او جای میگرفت و بدون آنکه حرفی بزند کمی اورانگاه میکردوبسوی خانه روان میشد.
این کارهرروزاوبود. گاه اسباببازیهای کوچکی راکه پیرمردبه او هدیه میداد با سکوت وآرامش میگرفت وفقط ازنگاه حق شناسانه اش بود که پیرمرد میفهمید که اوخوشحال شده است....
دستهای کوچک کودک که دراثرسرما ویخبندان سرد شده بوددردست های گرم پیرمرد جای میگرفت و شاید گرمای دستهای پیرمرد بود که کودک راهمه روزه به سوی اومیکشانید و او بخوبی میدانست که پیرمرد صمیمانه ازدرآغوش کشیدنش لذت میبرد.
سباستین هرروزعصر ابتدا بامادربزرگ فاصله مهد کودک تاخانه را طی میکرد وپس ازچند ساعتی پدریا مادرازراه میرسیدند واو را به خانه میبردند و سباستین درهردو بارخود رادوان دوان به پیرمرد می رسا نید با اودست میدادو بدون یک کلام بهمراه پدریا مادرراهی خانه میشد و بازفردا و فر داهای دیگر این رابطه تنگاتنگ برقراربود . ممانعت پدریا مادر نیز کارسازنبود واو بهر ترتیب خود را به پیرمرد میرسانید و پس ازلحظه ای که در آغوش او قرارمیگرفت ، میرفت. ایام کریسمس فرارسید . پیرمرد بسته کوچکی پرازهدایای گوناگون را دریک دیدارروزانه به او هدیه کرد. سباستین هدیه راباخوشحالی بازکرد وازعروسک بابانوئل وکتاب نقاشی زیبائی که پیرمرد به اوهدیه کرده بود خنده برچهره شیرین وکوچکش نشست. سباستین بخوبی میدانست که پیرمرد دوستش دارد واونیز باابرازاشتیاق خود را به دیدارپیرمرد به او اطمینان داد که دوستی آنها متقابل است.
آن دو، زبان یکدیگررا نمیدانستند پدرومادر سباستین چند سالی بود که دیاراجدادی خود را رها کرده وبه این کشورمهاجرت کرده بودند و پیرمرد نیزکه همچون سباستین وخانواده اش ترک وطن کرده وبه این دیارآمده بود با زبانی دیگرگفتگو میکرد وسباستین کوچک چهارساله هنوزقادربه گفتگو بازبان مشترک این کشورنبود ولذا فقط بارفتار صمیمانه اش پیرمرد را قانع میکرد که اورادوست میدارد و مَحبت اورا به دل گرفته است.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر