عمر پروانه با بهار آغاز
میرود با خزان به همره گل

استفاده از مطالب این سایت با ذکر ماخذ بلامانع است

۱۳۹۲ خرداد ۵, یکشنبه

برای پروانه



اعتباری اگرم مانده ز توست

یادگاری که برم مانده ز توست

عشق را اندک اگر می فهمم

هر چه آموخته ام مانده ز توست

به من آموخته ای باید زیست

شوق بودن به دلم مانده ز توست

عشق و دلداده گی و صدق و صفا

تا ابد در دو جهان مانده ز توست

۱۳۹۲ خرداد ۴, شنبه

بمناسبت ششم خرداد زادروز پروانه همیشه عزیزم



ای ماه سبز . خرداد خوب

ای سومین طلیعه فصل بهار و گل

ای ماه عاشقان گل ودشت لاله زار

خرداد سبز

ای ماه پر شده ازلاله ها ی خون

پروانه های رنگ برنگت چو زرنگار

ای ماه عشق 

ای ماه یار

بازآمدی دوباره ولیکن دریغ و درد 

نامد مرا کنار

آن پا نهاده به دنیا به ماه تو

رفت ازبرم خزان 

چشمم به انتظار

تا کی شود که روم روزیا شبی

درماه سبز و یا ماه دیگری

شاید خزان زرد 

به آنجا که یار رفت 

بنشانمش کنار

مانند هربهار . مانند هربهار



۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۲, یکشنبه

کوچه های غم




مرا در کو چه های غم رها کردی

نمیدانی که با جانم چه ها کردی

دلم خون گشته ازهجرانت ای یارا

مرا با درد و با غم مبتلا کردی

اگر روزی رسد دستم به دامانت

تو را پرسم نگار من چرا کردی 

قسم برآفتاب گرم چشمانت 

درون سینه ام غوغا به پا کردی

خدای آسمانها خوب میداند

که با جان و دلم جانا چه ها کردی





۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۱, شنبه

جدایی

اﻣﺸﺐ اﻱ ﺭﻓﺘﻪ ﺩﺭﺩﻳﺎﺭﺩﮔﺮ
ﺩﻝ ﻣﻦ ﭘﺮ ﻛﺸﺪ ﺳﺮﻛﻮﻳﺖ
ﺩﻝ ﺑﻪ ﺑﺎﻍ و ﺑﻬﺎﺭو ﮔﻞ ﺳﭙﺮﻡ
ﺗﺎ ﻛﻪ اﺯ ﮔﻞ ﺷﻨﻴﺪﻩ اﻡ ﺑﻮﻳﺖ
اﻣﺸﺐ اﻱ ﺁﺷﻨﺎ ﺑﻪ ﺩﺭﺩ ﺩﻟﻢ
ﺑﻪ ﺳﺮاﻱ ﺩﻟﻢ ﺑﻴﺎ ﺑﺎ ﻧﺎﺯ
ﺗﺎ ﺑﻪ ﻋﺸﻖ ﺗﻮ ﺑﺎﺯ اﻣﺎﻥ
ﺳﺮﺩﻫﺪ ﺑﺎ ﻧﮕﺎﻩ ﺗﻮ ﺁﻭاﺯ
ﺗﻮ و ﺑﻲ ﻣﻬﺮﻱ وﺩﻝ ﺁﺯاﺭﻱ
ﺑﻪ ﮔﻤﺎﻧﻢ ﻧﻤﻲ ﺑﺮﻡ اﻱ ﻳﺎﺭ
اﮔﺮﺕ ﻣﻬﺮ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺩﻝ ﺩاﺭﻱ
ﺑﮕﺬﺭ اﺯ ﻣﻦ ﻣﺮا ﺑﻪ ﻳﺎﺩ ﺑﻴﺎﺭ
اﻣﺸﺐ اﻱ ﻫﻤﻨﺸﻴﻦ ﮔﻞ ﺑﻪ ﺑﻬﺎﺭ
ﺑﺎﻝ ﺑﻜﺸﺎ ﺑﮕﻴﺮﻣﺖ ﺑﻪ ﻛﻨﺎﺭ
ﺑﻮﺳﻪ ﺑﺮ ﺑﺎﻝ ﻫﺎﻱ ﺻﺪ ﺭﻧﮕﺖ
ﺑﻨﺸﺎﻧﻢ ﺩﻟﻢ ﺷﻮﺩ ﺑﻪ ﻗﺮاﺭ
(اﻣﺸﺐ اﻱ ﺁﺷﻨﺎﻱ ﺑﺮﺩﻩ ﺯﻳﺎﺩ
ﺣﺮﻣﺖ ﻋﺸﻖ و ﺁﺷﻨﺎﻳﻲ ﺭا
ﺩﺳﺖ ﭘﻨﺪاﺭ ﻣﻦ ﺑﻪ ﻫﻢ ﺑﻨﺪﺩ
ﺗﺎﺭ ﺑﮕﺴﺴﺘﻪ اﺯ ﺟﺪاﻳﻲ ﺭا)

دست بدامان خدا

برتو قسم میخورم گرکه درآیی زدر
بوسه زنم پای تو دست بگیرم به بر
سرمه چشمم کنم خاک کف پای تو
فرش کنم خانه را ازهمه زیروزبر
با مژه جارو کنم آب زچشمان زنم
گل بنشانم تو را از کف پا تا به سر
بر تو قسم میخورم قدر شناسم دگر 
سر بسپارم همی گر تو بداری نظر
منت ازآن میکشم تا که دمی بازهم
 شا م سیا ه مرا بلکه نما یی سحر
ای بت شیرین من ساکن باغ ودمن
باز بهار آمده چرخ بزن غنچه سر
درد مرا کن دوا کز غم هجران تو
روزوشبم تیره شد خواب ندارم دگر
گر تو نیا یی برم دست بدامان شوم 
تا که خداوند گار من به بر آرد مگر

روز مادر


دیدم که بازبرسرهرشاخه بلبلی 

فریاد میزند 

مردم بهارآمده غوغای زندگیست 

دیدم که شاخه های سرد درختان بید هم 

ازنوجوانه زد 

یادش بخیرکه درهر بهار سبز 

دیوانه واردرپی سبزینه های نو 

پرمیکشید فرا سوی دشت ها 

یادش بخیرکه گفتش جوانه ها 

مفهوم تازه گیست 

معنای زندگیست 

وین برگ های سبز 

نوزاد تازه زمادررسیده است 

پاک است و بی ریا 

بربوم روح لطیفش غبارنیست 

یادش بخیرکه زاییده شد بهار 

درفصل سبزدرختان ولاله زار 

رفت از کنار 

به هنگامه خزان 

همراه مرگ گل 

پروانه وارآمد و پروانه واررفت 
یادش بخیرکه امروز روزاوست

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۴, شنبه

گفتگوی من و مهتاب




من ومهتاب شبی فصل بهار 

برسربرکه آبی زیبا 

گفتگو میکردیم 

قصه میگفت زعشاق جوانی با من 

داستان دل ودلداد گی و شیدایی 

گفت دیدم که یکی دست نهاده ست به بالین دگر 

ودگرسخت درآغوش گرفته است نگارش را سر 

دخترک چون گل نرگس زیبا 

پسرک بلبل مست و شیدا 

هردودرخویش فرورفته ومن هم درآب 

به تماشا بودم 

نفس باد صبا مشک بیاورد ز راه 

وفرو برد به گیسوی چوشب تارنگار 

پسرک عطرگل ازیارچو بوئید دمی 

ناگهان ازجا جست 

تند بادی شده بود وبخود می پیچید 

آنقدرتند وسریع که زامواج تنش 

آسمان ابری شد وچنان لرزه درانداخت به آب 

که دگرهیچ ندیدم تا صبح

آفتاب آمد ومن رفتم و عشاق جوان نیزشدند

دختر همسایه



اگه بدونی تو کوچه مون دیشب چه غوغا شده بود 

بین ستاره های شب دوباره دعوا شده بود 

دخترهمسایه ما سرمیکشید تو خونه ها 

دنبال مجنونش می گشت انگاری لیلا شده بود 

شکرخدا مهتاب اومد نشست میون آسمون 

دخترهمسایه ما یکسره رسوا شده بود 

یواشکی رفت توخونه خوشحال و شاد وسرحال 

آخه میدونی همسایه مون طفلکی شیدا شده بود 

اول صبح، وقت سحر دختر همسایه ی ما 

دستش تودست یاری بود بد جوری زیبا شده بود 

خوب میدونم امشب دیگه ستاره ها آروم میشن 

رفته دیگه اونکه همش باعث دعوا شده بود

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۳, جمعه

دست بدامان


بر تو قسم میخورم گر که در آیی زدر

بوسه زنم پای تو دست بگیرم به بر

سرمه چشمم کنم خاک کف پای تو 

فرش کنم خانه را از همه زیر و زبر

با مژه جارو کنم آب ز چشمم دهم 

گل بنشانم تورا از کف پا تا به سر

بر تو قسم میخورم قدر شناسم تو را 

سر بسپارم همی گر تو بداری نظر

منت آن میکشم تا که دمی باز هم

شام سیاه مرا بلکه نمایی سحر

ای بت شیرین من ساکن باغ و دمن

باز بهار آمده چرخ بزن غنچه سر

درد مرا کن دوا کزغم هجران تو

روز و شبم تیره شد خواب ندارم دگر

گر که نیایی برم دست بدامان شوم

تا که خداوندگار من به بر آرد مگر

باغ بهار


رفتم و با یار نشستم بر او 

گفت چرا آمده ای باز گو

گفتمش ای یار بهار آمده

خیز به پا خنده بیاور به رو

بر سر گلهای بهاری برقص

با من دلخسته سخن ها بگو

گفت به گل ده تو پیام مرا

باز نیایم دگر آنجا مپو

باغ بهاری که در آنم کنون

بهتر از آن نیست بهرجا مجو

گفتمش ای یار امانم بده

تا که در آیم برت ای ماهرو

گفت تو را لایق این باغ نی

شاپرکی باید وعاشق بر او

سفر



کوچه به کوچه در به در 

از تو گرفته ام اثر

گفت یکی رفته خزان

همره گل کرده سفر

وان دگری گفت مرا

پرسه مزن تو بی ثمر

گر چه بهار آمده بر

لیک نیاید او دگر

به که تو هم چو او کنی 

ترک دیار خود مگر

روی کنی به گل ستان

تا که از او دهد خبر

سوگند


به قطره قطره ی باران آسمان سوگند
به تکه تکه ی گلهای درخزان سوگند
به آب دیده گل ها به صبح بهار
به خوشه های درخشان کهکشان سوگند
به اشک شمع که میریزد از فراق نگار
به نغمه های دل انگیز بلبلان سوگند
اگربه تربت من پا نهی توا ز سر مهر
به جان خسته توان آوری به جان سوگند
بیا و بر دل مسکین من تودام بنه
که من به دام تو افتاده در امان سوگند

چشمان تو



شهرقشنگی است دو چشمان تو 
باغ گل ولاله بود توأمان 
آب زلال است چو شبنم به گل 
جلوه الماس طراود ازآن 
آبی دریاست ویا آسمان 
رنگ دو چشمان تو هم این هم آن 
هرکه سفرکرده به چشمان تو 
مست شده هوش رود از میان 
شب که بندند دو دروازه را 
تیره و تاراست زمین وزمان 
بارسفربندم و سویش روم 
راه دراز یست بداند "امان"

ﺿﺮﺑﻪ ﺑﺎﺭاﻥ


ﺻﺪاﻱ ﺿﺮﺑﻪ ﺑﺎﺭاﻥ ﺑﻪ ﭘﺸﺖ ﭘﻨﺠﺮﻩ اﻡ
ﻣﺮا ز ﺧﻮاﺏ ﺷﺒﺎﻧﮕﺎﻩ ﻣﻲ ﻛﻨﺪ ﺑﻴﺪاﺭ
ﺳﺮﻙ ﻛﺸﻴﺪﻡ و ﺩﻳﺪﻡ ﻛﻪ ﺁﺳﻤﺎﻥ اﺑﺮﻳﺴﺖ
ﻭﻗﻂﺮﻩ ﻫﺎﻱ ﺑﻠﻮﺭﻳﻦ ﻓﺮﻭ ﭼﻜﺪ ﺑﻪ ﺯﻣﻴﻦ
ﻧﮕﺎﻩ ﺧﻮﻳﺶ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻗﻂﺮﻩ ﻫﺎ ﺑﺮﺩﻡ
ﺩﺭﻭﻥ ﺑﺎﻏﭽﻪ ﺩﻳﺪﻡ ﻛﻪ ﻏﻨﭽﻪ ﻣﻲ ﺧﻨﺪﺩ 
ﮔﺸﻮﺩﻩ ﻟﺐ ﺑﻪ ﮔﻤﺎﻧﻢ ﻛﻪ ﻣﻲ ﺯﻧﺪ ﻓﺮﻳﺎﺩ
ﺑﻪ ﻏﻨﭽﻪ ﻫﺎﻱ ﺩﮔﺮ ﺗﺎ ز ﺧﻮاﺏ ﺑﺮﺧﻴﺰﻧﺪ
ﺑﻪ ﺷﻴﺸﻪ ﮔﻮﺵ ﻧﺸﺎﻧﺪﻡ ﺷﻨﻴﺪﻣﺶ ﺁﺭﻱ
ﻛﻪ ﻏﻨﭽﻪ ﮔﻔﺖ ﺑﻬﺎﺭاﻥ ﺑﻬﺎﺭ
ﺑﺮﺧﻴﺰﻳﺪ

باد صبا


باد صبا اول صبح بهار 
گفت به یک قاصدک 
دست مرا گیربرم پیش یار
قاصدک ازجای جست 
نرم و سبک شادمان 
دست به دستش گرفت
از سرکوهی بلند
از دل دشت و دمن
ازبردریا گذشت 
تا که به باغی رسید
پرزگل و لاله زار
لاله به همرنگ خون
قاصدک آنجا نشست
چشم بدنبال یار
باد صبا منتظر
خون به دل و بیقرار
قاصدک اما دمی
برسر گل ها پرید 
لاله سرخی بدید 
همچو رخ یار بود
دانه اشکی به چشم 
برسرگل جا گرفت
بال و پرش را ولی 
داد به با د صبا

برای آنانکه به دریا پیوسته اند


باور کنید قصه دریا و قطره را 
باور کنید موسم رفتن به سوی دوست 
باور کنید تشنه و یک جرعه اب را 
ای قطره های کوچک جاری به جویبار 
آخر به دامن دریا ست جایتان 
دریای آبی و آرام و بیکران 
آندم که را ه سپاری به سوی دوست 
از راه جویبار 
گل بوته های تشنه ی بر جا نهاده را
سیراب کن 
سیراب یاد خویش

ﺁﺷﻨﺎ


اﻣﺸﺐ اﻱ ﺭﻓﺘﻪ ﺩﺭﺩﻳﺎﺭﺩﮔﺮ
ﺩﻝ ﻣﻦ ﭘﺮ ﻛﺸﺪ ﺳﺮﻛﻮﻳﺖ
ﺩﻝ ﺑﻪ ﺑﺎﻍ و ﺑﻬﺎﺭوﮔﻞ ﺳﭙﺮﻡ
ﺗﺎ ﻛﻪ اﺯلاله بشنوم ﺑﻮﻳﺖ
اﻣﺸﺐ اﻱ ﺁﺷﻨﺎ ﺑﻪ ﺩﺭﺩ ﺩﻟﻢ
ﺑﻪ ﺳﺮاﻱ ﺩﻟﻢ ﺑﻴﺎ ﺑﺎ ﻧﺎﺯ
ﺗﺎ ﺑﻪ ﻋﺸﻖ ﺗﻮ ﺑﺎﺯاﻣﺎﻥ
ﺳﺮﺩﻫﺪ ﺑﺎ ﻧﮕﺎﻩ ﺗﻮ ﺁﻭاﺯ
ﺗﻮوﺑﻲ ﻣﻬﺮﻱ وﺩﻝ ﺁﺯاﺭﻱ
ﺑﻪ ﮔﻤﺎﻧﻢ ﻧﻤﻲ ﺑﺮﻡ اﻱ ﻳﺎﺭ
اﮔﺮﺕ ﻣﻬﺮﻣﻦ ﺑﻪ ﺩﻝ ﺩاﺭﻱ
ﺑﮕﺬﺭاﺯﻣﻦ ﻣﺮا ﺑﻪ ﻳﺎﺩ ﺑﻴﺎﺭ
اﻣﺸﺐ اﻱ ﻫﻤﻨﺸﻴﻦ ﮔﻞ ﺑﻪ ﺑﻬﺎﺭ
ﺑﺎﻝ ﺑﻜﺸﺎ ﺑﮕﻴﺮﻣﺖ ﺑﻪ ﻛﻨﺎﺭ
ﺑﻮﺳﻪ ﺑﺮﺑﺎلهای ﺻﺪ ﺭﻧﮕﺖ
ﺑﻨﺸﺎﻧﻢ ﺩﻟﻢ ﺷﻮﺩ ﺑﻪ ﻗﺮاﺭ
(اﻣﺸﺐ اﻱ ﺁﺷﻨﺎﻱ ﺑﺮﺩﻩ ﺯﻳﺎﺩ
ﺣﺮﻣﺖ ﻋﺸﻖ و ﺁﺷﻨﺎﻳﻲ ﺭا
ﺩﺳﺖ ﭘﻨﺪاﺭﻣﻦ ﺑﻪ ﻫﻢ ﺑﻨﺪﺩ
(ﺗﺎﺭﺑﮕﺴﺴﺘﻪ اﺯﺟﺪاﻳﻲ ﺭا

ﺷﻬﺮ ﻓﺮﻧﮓ




ﺷﻬﺮ ﻓﺮﻧﮓ اﺳﺖ ﺩﻭ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺗﻮ
ﻗﻮﺱ و ﻗﺰﺡ ﺟﻠﻮﻩ ﻣﮋﮔﺎﻥ ﺗﻮ
ﺳﺮﻭ ﺑﺮﺩ ﺭﺷﻚ ﺑﻪ ﻗﺎﻣﺖ ﺗﻮ ﺭا
ﻟﻮﻟﻮ ﺭﺧﺸﻨﺪﻩ ﺑﻪ ﺩﻧﺪاﻥ ﺗﻮ
ﻋﻂﺮ ﮔﻞ ﻧﺴﺘﺮﻥ و ﻳﺎﺳﻤﻦ
ﭘﺮ ﺷﺪﻩ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺯﺩاﻣﺎﻥ ﺗﻮ
ﺑﻴﺪ ﺯﻣﻴﻦ ﺳﺎﻳﺪ و ﻣﻨﺖ ﻛﺸﺪ
ﺑﺎﺩ ﭼﻮ ﭘﻴﭽﻴﺪﻩ ﺑﻪ ﺯﻟﻔﺎﻥ ﺗﻮ
ﻏﻨﭽﻪ ﮔﻞ اﺷﻚ ﻓﺸﺎﻧﺪ ﺳﺤﺮ
اﺯ ﺣﺴﺪ ﺁﻥ ﻟﺐ ﺧﻨﺪاﻥ ﺗﻮ
ﻣﻦ ﺑﻪ ﻓﺪاﻱ ﺗﻮ ﻛﻨﺎﺭﻡ ﺑﮕﻴﺮ
ﺗﺎ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺳﺮ ﺁﻣﺪﻩ ﻣﻬﻤﺎﻥ ﺗﻮ