عمر پروانه با بهار آغاز
میرود با خزان به همره گل

استفاده از مطالب این سایت با ذکر ماخذ بلامانع است

۱۳۸۷ دی ۲۱, شنبه

آموخته ها در گذر عمر




در 15 سالگي آموختم كه مادران از همه بهتر مي دانند ، و گاهي اوقات پدران هم


در 20 سالگي ياد گرفتم كه كار خلاف فايده اي ندارد ، حتي اگر با مهارت انجام شود


در 30 سالگي پي بردم كه قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن


در 35 سالگي متوجه شدم كه آينده چيزي نيست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چيزي است كه خود مي سازد


در 40 سالگي آموختم كه رمز خوشبخت زيستن ، در آن نيست كه كاري را كه دوست داريم انجام دهيم ؛ بلكه در اين است كه كاري را كه انجام مي دهيم دوست داشته باشيم


در 45 سالگي ياد گرفتم كه 10 درصد از زندگي چيزهايي است كه براي انسان اتفاق مي افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان مي دهند


در 50 سالگي پي بردم كه كتاب بهترين دوست انسان و پيروي كوركورانه بد ترين دشمن وي است


در 55 سالگي پي بردم كه تصميمات كوچك را بايد با مغز گرفت و تصميمات بزرگ را با قلب


در 60 سالگي متوجه شدم كه بدون عشق مي توان ايثار كرد اما بدون ايثار هرگز نمي توان عشق ورزيد


در 65 سالگي آموختم كه انسان براي لذت بردن از عمري دراز ، بايد بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را نيز كه ميل دارد بخورد


در 70 سالگي ياد گرفتم كه زندگي مساله در اختيار داشتن كارتهاي خوب نيست ؛ بلكه خوب بازي كردن با كارتهاي بد است


در 75 سالگي دانستم كه انسان تا وقتي فكر مي كند نارس است ، به رشد وكمال خود ادامه مي دهد و به محض آنكه گمان كرد رسيده شده است ، دچار آفت مي شود

در 80 سالگي پي بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترين لذت دنيا است

در 85 سالگي دريافتم كه،همانا زندگي زيباست

۱۳۸۷ دی ۱۸, چهارشنبه

پرواز تا ابديت


شاپرك با اميد زندگي كرد
روزها و شب هاي زيادي در اندوه تابيد و روشنائي بخشيد
بدون چشم داشت
و چه غمناك شد روزي كه تنيد پيله اي بر گرد خويش آرام آرام
خوابيد در درون پيله صبورانه تا زمانش فرا رسد
و هنگا مه ي رهايي ناگاه بالهايش را شكسته يافت
كه ديگر تواني براي پريدن در آنها نبود
و آنگاه كه رها گشت
بال هاي شكسته اش را در آغوش گرفت
با بال هاي ابديت پرواز كرد
و به آنجايي رفت كه همه اش نور بود
همه اش گل . همه اش مهرباني
آنجائي كه جاي او بود
آنجائي كه از آن آمده بود


********

می توان
فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو
هر دو بیزار از این فاصله هاست

نام من پروانه



در وب گرديهايم گاه به مطالبي بر ميخورم كه آنچنان با خصوصيات پروانه ام نزديك است كه حيفم مي آيد از آنها بگذرم و به همين دليل آنها را به تار نماي گذر عمر پروانه ام منتقل ميكنم تا همه بدانند پروانه ها همه از يك خصلت برخوردارند مثل اين پروانه اي كه متن زير را از سايت او برداشته ام

نام من پروانه
پيشه ام تنهايي
جسم من کوچك
،قلب من پاك
بالهايي دارم به زيبايي لحظه وصال
روزگارم رنگارنگ
گاه آبي ، گاهي زرد گاه سياه
گاه فراتر ازهر رنگ
تك قلمي دارم
گاه گاهي مينويسم
از اندوه اين دل تنگ
از صداي ضجه شب
من اميدي دارم
يك اميد شيرين
زنده ام با تبسم او
من وصالم را
از اميدم ميخواهم

۱۳۸۷ دی ۱۷, سه‌شنبه

پروانه خوب ترين وبهترين دوست گل



بهزاد و پروانه


امروز سه شنبه 17 دي و آغاز چهارمين سال در گذشت بهزاد است و مصادف است با تاسوعاي حسيني
رفتم به ديدار مادر بهزاد كه پروانه او را دوست ميداشت و او هم پروانه را صادقانه ميخواست
بينائيش را از دست داده و گوشهايش نمي شنود به سختي مرا شناخت و براي پروانه بسيار گريه كرديم مي گفت بهزادم رفت اما من هميشه ياد پروانه ام او را بسيار بوسيدم چرا كه پروانه ام هر بار به ديدنش مي آمديم اورا مي بوسيد
بانوئي بسيار مهربان و دوست داشتني است و بسيار صادق و زماني كه توانائي داشت بهترين و صميمانه ترين پذيرائي ها را از من و پروانه ميكرد
رفتم پيش بهزادش و رفتم به زيارت آرامگاه مردي كه هر كجا بود پروانه را ياد ميكرد. و پروانه از مرگش بسيار آسيب ديد
رفتم كه ياد مردانگيهايش كنم و مهربانيهايش را گرامي بدارم از روزيكه رفته بود اين اولين بار بود به ديدنش مي رفتم و چه خوب بود كه سالگردش بود و چه روزي كه ارزش هاي انساني او كم از مرداني كه در اين روز براي دلشان رفتند نبود چرا كه بهزاد هم براي دلش و براي معشوقي كه قدرش را ندانست خون خورد و در حسرت ديدار فرزند رفت .بهزاد مردي بزرگ و انساني پاك و عاشق و پدري دلسوخته و چشم انتظار بود كه آرزوي ديدار فرزند را به دليل نامردي زني نابخرد به گور برد
خداي بزرگ روحش را با مردان امروز قرين كند و پروانه مرا در كنارش قرار دهد تا هر دو از محبتي كه سالها بهم داشتند سيراب شوند دلم براي هردوي آنها تنگ است وامروز نميدانم چرا احساس كردم كه پروانه هم همانجاست و من با هردوي آنها حرف زدم
روحشان شاد

۱۳۸۷ دی ۱۵, یکشنبه

شعر نو


از شاعر جواني كه در يكي از سايت هاي ايراني مطلب مينويسد
چند شعر انتخاب كرده ام كه وصف الحال است


در های و هوی موج
در افت و خیز ساحل و در اوج فاصله
باکم ز هیچ نیست
در سینه ام
دلی به وسعت دریا نشسته است
دائم به یاد یار


گرچه دنیا سخت
گرچه ازاندوه مالامال
لیك من
خوشتر تحمل می کنم
سرد زمستان را
به یاد یار



در زمانی که
هوای دل من بارانی است
دلم از
خشکی این کهنه زمان مي گیرد
عالمی دارد
عشق
اهل پروازم و
اوج
دلم از بند زمین می گیرد

۱۳۸۷ دی ۱۴, شنبه

شمع و گل و پروانه


نفس سوزان شمع
چشمان سرخ ؛
نگاه خیره
يک رقص شبانه
عرق شرم بر تن شمع
پای ظریفش پيدا
زير پف دامن گل گلی اش
پروانه
لبخند نازک باد
بوی عطر گل سرخ
قصه ی سوختن شمع
ماجرای گل وگلدون
عشوه های دلبرانه
صدای تند نفس
بودن بند و قفس
زير پا له شدن احساس برگ
تو بارش تند تگرگ
مثل داستان شمع و گل و پروانه
تمومی نداره
شمع از سرش دود بلند
خیانتی تلخ
پروانه را دید در اغوش گل
با بوسه های شیرین و عاشقانه
پای شمع مانده
در بند تن خویش اسیر
تقلا میکرد؛
از باد مرگ خود تمنا میکرد
صبح
جسدی سوخته
مانده لب حوض
رفته بود پروانه
اشك بر گونه گل نشسته بود

پروانه گفت


مطلبيست از يكي از سايت هاي ايراني و چون با خصوصيات پروانه من يكي بود در اينجا هم به نقل از آن سايت مي آورم


پروانه گفت...
من گل های زیادی را دیده ام...
من گل لاله را می شناسم.
گل نسترن را دیده ام.
با شقایق دوست بوده ام.
با مریم و سوسن و... هم نشین شده ام؛
اما بارها و بارها، به تمامی آنها گفته ام كه هیچ كدامشان برای من، گل نرگس نمی شوند. من عاشق دیوانه گل نرگس ام.
این را دیگر، همه گل های سرزمین من- همه گل هایی كه مرا می شناسند- می دانند.
یك بار گل سرخی از من پرسید: پروانه جان! پروانه خوب دوست داشتنی!
این چه رازی است كه تو همیشه و در همه جا و در حضور تمامی گل ها، تنها و تنها از گل نرگس می گویی و تنها و تنها از عشق او یاد می كنی؟ این گل نرگس چه دارد كه تو را این گونه شیفته خویش كرده است؟ به گل های سرزمینمان نگاه كن!
لاله را با تمام زیبایی اش ببین!
طنازی مریم را بنگر!
دلبری سوسن را شاهد باش!
این ها همه آرزو دارند كه زمانی- آن هنگام كه برای استرحت، اندكی دركنارشان می آسایی- حرفی هم از آن ها بزنی و سخنی هم در باب محبت آن ها بگویی و افسوس و صد افسوس كه همگی در حسرت این آرزو مانده اند...!!
من در پاسخ گل سرخ گفتم:
گل سرخ عزیز!
با خود عهده كرده ام- تا آن هنگام كه در سرزمین ما گل نرگس هست - از عشق هیچ گل دیگری سخنی نگویم.
تو خود بگو كه آیا تا وقتی وجود نازنین گل نرگس هست، می توان عاشق دل باخته گل دیگری بود؟!
اصلا مگر می شود ادعای عشق داشت و عاشق او نبود؟!
گل سرخ غمگینانه گفت:
پروانه عزیز دوست داشتنی!
در سرزمین ما هزاران گل نرگس هست. در همسایگی من، ده ها نمونه از آن ها روییده است و تو تا به حال به هیچ كدامشان حرفی از عشق نزده ای.
پس چگونه است كه ادعای عاشقی گل های نرگس را داری؟!
و من باز در پاسخش گفتم:
گل سرخ عزیز!
گل نرگس حقیقی را در هیچ باغچه ای نمی توان یافت.
گل نرگس من، گل نرگسی یگانه است.
او صاحب تمامی گل های عالم است،
او مقتدای تمامی پروانه های عاشق پیشه است،
او دلیل پروانگی من است ،
و تمامی آرزوی من،
و ای كاش...
ای كاش...
ای كاش كه آرزوی طواف كردن به دور او را به گور نبرم!
كه همگان می دانند عمر پروانه، چه كوتاه، چه اندك ... و چه ناچیز است!
من گل های زیادی دیده ام؛
اما هیچ كدامشان برای من، گل نرگس نمی شود.

۱۳۸۷ دی ۱۳, جمعه

خيام و زندگي



از من رمقي به سعي ساقي مانده است

وز صحبت خلق بي وفائي مانده است

از باده نوشين قدحي بيش نماند

از عمر ندانم كه چه باقي مانده است

-------------------------
بر چرخ فلك هيچ كسي چيره نشد

وز خوردن آدمي زمين سير نشد

مغرور به آني كه نخوردست ترا

تعجيل نكن هم بخورد دير نشد
-------------------------

در دايره اي كه آمد و رفتن ماست

او را نه ابديت نه نهايت پيداست

كس مي نزند دمي در اين معني راست

كاين آمدن از كجا و رفتن به كجاست

۱۳۸۷ دی ۱۲, پنجشنبه

دلتنگي


دلم تنگ است كز يارم جدايم
خدا داند كجا او من كجايم

نه شبهايم نه روزم در فراغم
همي مينالم از درد فراقم

ز هجرانش غمي بيچاره دارم
به ديدارش دلي آواره دارم

به هر جا مي روم از او نشان است
به هر كس رو كنم در او عيان است

نفس گر مي كشم اميد وارم
كه شايد باز هم آيد كنارم

چو شب خوابم به اميد نگاهش
سحر گاهان نمي يابم كنارش

خدايا اين چه عمر بي بهائيست
كه مرگم به از اين بي آشنائيست

اگر در آشيان او نشاني
به من منت نهي از مهرباني