عمر پروانه با بهار آغاز
میرود با خزان به همره گل

استفاده از مطالب این سایت با ذکر ماخذ بلامانع است

۱۳۹۱ آذر ۱۳, دوشنبه

رخصت


شور به دل افکند چشم چو آهوی تو 
ولوله بر پا کند طره گیسوی تو 
مشک ببارد همی برسراهل نظر 
تا که عبرمیکند ازگذروکوی تو 
ازنوک مژگان زنی تیرجفا بردلم 
شرحه کند سینه را خنجرا بروی تو 
این چه ملامت بود برمن مسکین کنی 
خون به دلم کرده آن سلسله موی تو 
دست مدارازدلم ای بت شیرین دمی 
تاب ندارد دگر هجرمه روی تو 
کاش امانم دهی تا که نشینم برت 
یا بدهی رخصتم دست به بازوی تو

۱۳۹۱ آذر ۱۲, یکشنبه

دیوانه


فریاد زنم نام تو چون وقت اذان است
تا جمله بدانند مرا حال چه سان است 
افتاده دلم در چم گیسوی سیاهت 
دایم همه جا نام توام ورد زبان است 
چون تشنه که بیهوده به دنبال سراب است 
در کوی تو ام با سر و با پای دوان است 
از مردم فرزانه چو پرسند نشانم 
گویند که دیوانه ی بی نام و نشان است 
خود دانی و من دانم و آن خالق گل ها 
دیوانه بی نام و نشان نیست امان است