عمر پروانه با بهار آغاز
میرود با خزان به همره گل

استفاده از مطالب این سایت با ذکر ماخذ بلامانع است

۱۳۸۸ خرداد ۲۶, سه‌شنبه

انسانیت


زندگی‌ دردیست کز درمان آن باید گذشت
چشم تا بر هم زنی‌ هم این همان خواهد گذشت
دوستی ، رحم و مروت را بهائی هیچ نیست
هر کجا سودا کنی از سود آن باید گذشت
هر که بار خویش میراند به محمل و این عجب
بار کج  هم می‌رسد منزل نمیماند پلشت
در جهانی‌ اینچنین بی‌ رحم و بی‌ مقدار و دون
دل به دریای که باید زد کجا باید نشست
درد بی‌ درمان جسمم را ملالی نیست هیچ
حیف کز انسان و انسانییتم باید گذشت

خانه دوست


بلبلان مست و هوا مست و درختان همه مست

شاپرک ‌ها به تکاپو سر گل جام به دست

سالکان در عجب از شور و هیاهوی بهار

جام‌ها پر کند آن ساقی میخانه پرست

سبزه درباغ و چمن سر زده از خاک زمین

عاشقان همره بلبل همه جا دست به دست

عطر گل مست کند بلبل شوریده به باغ

بید مجنون بخرامد به چمن شانه‌ به دست

هرکه را با گل و پروانهٔ فتادش سر و کار

فصل پاییز دلش از گل و گلخانه شکست

کاش پاییز نیاید به جهان در همه عمر

حیف پروانه من فصل خزان رفته ز دست

من چه بیهوده شدم غم زده از دوری او

خانه دوست مکانیست که پروانه نشست