عمر پروانه با بهار آغاز
میرود با خزان به همره گل

استفاده از مطالب این سایت با ذکر ماخذ بلامانع است

۱۳۹۰ آبان ۶, جمعه

راز




چه کس پروانه را رنگین کند بال
کجا او میرود با گل به هر سال
چرا پروانه تا این حد قشنگ است
ظریف و نازک است و رنگ رنگ است
چه سان پروانه ای از پیله ای سرد
دلش شیدا شود بر شعله ای زرد
چه کس پروانه را باگل درآمیخت
وجودش با وجود گل در آویخت
کجا پروانه رقص عشق آموخت
چرا بال و پرش با شعله افروخت
که گفتش با بهار آید به دلها
خزان چو شد رود همراه گلها
هزاران راز نابگشوده ماند
فقط پروانه رمزش را بداند

۱۳۹۰ آبان ۵, پنجشنبه

بمناسبت چهارمین سال پرواز تو

این سال چهارم است دوریم ز هم
دردیده من اشک و دل ازهجر به غم
صد سال اگر بگذرد از دوری ما
راضی نشود دلم به درد تو به کم

دست امید
مردی نشسته بود به راهی بدان میان
دستی به سر گرفته و دستی بر آسمان
از پیش او گذشت جوانی خجسته پی
گفتا به مهر چرائی تو خسته جان
سربرگرفت و گفت ازاین روزگارسخت
آشفته گشتم و دیوانه ای جوان
روزی که چون تو برومند بوده ام
دستی به زلف یارو بگشتیم توامان
با هم به آب دیده نوشتیم تا ابد
پیمان عشق و مودت بود میان
در یک خزان زرد رها کرد دست من
ماندم به نیمه راه و نرفتم به راه آن
اکنون نشسته ام به امیدی کا ز آسمان
دستم بگیرد و با خود برد بر آن

۱۳۹۰ مهر ۳۰, شنبه

چشم انتظار

این لحظه های غم انگیز تا ابد
در خاطرم نشسته و یادم نمیرود
با آن وقار و متانت ولی نحیف
در تخت خویش به نجوا نشسته بود
آرام زیر لب
نام خدا و مادر خود بر زبان گرفت
چندی گذشت
چشمان خویش به سویم گشود و گفت
این بار آخر است
من هم مسافرم
راهی دراز به یک کوچه باغ نور
در انتهای راه
مادر نشسته است
چشم انتظار من
آغوش خویش به سویم گشوده است
چون سالیان پیش
دانی که سالیان درازست روز و شب
من بی قرار لحظه دیدار بوده ام
اکنون زمان فراق است با توام
خرسندم آنکه به مادر رسیده ام
این را که گفت
مژگان بهم نهاد و بخوابی عمیق رفت
پرواز عشق
پرواز شاپرکی با خزان گل
این لحظه های غم انگیز تا ابد
در خاطرم نشسته و یادم نمیرود

۱۳۹۰ مهر ۱۶, شنبه

بی تو بودن

شب های بلند بی تو بودن
سرد است و تحملش چه سخت است
هر لحظه از آن هزار سال است
بر جان و دلم که تیره بخت است
یاران همه با هم اند و شادان
جز من که دلم جز این به بخت است
آندم که سحر شود شب من
بانوی دلم یقین به تخت است