چاه
آنکس که چاه کند بهر دیگران
اول خودش به چاه در افتد یقین بدان
بهتر که چاه کنی بهر خویشتن
تا در درون چاه تو افتند دیگرا ن
کار خدا
خدا خود صادق است و با صدیقان مهربان است
دلش با مهربانان یار و با آنان قران است
ز آب چشمه های پاک نوشاند رفیقان
مصون میدارد از تیری که دشمن در کمان است
زنجیره حیات
زنجیره حیات بچرخد به هم قران
بی آنکه نقطه صفرش شود عیان
آنان که ذره شکافند از درون
یک ذره اند خوداز کل این جهان
عمر پروانه با بهار آغاز
میرود با خزان به همره گل
استفاده از مطالب این سایت با ذکر ماخذ بلامانع است
۱۳۸۹ شهریور ۵, جمعه
۱۳۸۹ مرداد ۳۱, یکشنبه
سخنی با استاد مشیری
شاعر کوچه ی ما
تو دلت میخواهد
خانه ای داشته باشی پر دوست
کنج هر دیوارش
دوستان بنشینند
گل بگو گل بشنو
هر کسی میخواهد
وارد خانه پر عشق و صفایت گردد
یک سبد بوی گل سرخ
به تو هدیه کند
و تو شرطی داری
شستشوی دلهاست
شرط آن داشتن
یک دل بی رنگ و ریاست
و تو بر سر در آن گل بندی
روی آن با قلم سبز بهار
بنویسی ای یار
خانه ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دیگر
خانه دوست کجاست؟
و تو خود میدانی
هر کجا بوی گلی بر خیزد
بهترین دوست تو
پروانه
می نشیند به کنار
روی یک شاخه گل
به ترنم گوید
من به بوی گل رز
به شمیم گل یاس
من به این کوچه تعلق دارم
و به این خانه که دوست
کنج هر دیوارش
شاخه ای گل در دست
با دلی پاک و لطیف
عطر گل های اقاقی
به هوا می پاشد
من به این خانه تعلق دارم
دل بی رنگ اینجاست
خانه دوست فقط خانه ماست
۱۳۸۹ مرداد ۳۰, شنبه
زندگی
افسوس که زندگی چو خواب است
دریاست ولی عین سراب است
دل را نتوان به عشق او بست
معشوقه خوشرنگ و لعاب است
چون گوی بلور، رنگ و وارنگ
در اصل ولی همچو حباب است
آئینه بود ستارگان را
مادام که چهره اش به آب است
اما به نسیم ناگهانی
هر نقش بر آن بود خراب است
دریاست ولی عین سراب است
دل را نتوان به عشق او بست
معشوقه خوشرنگ و لعاب است
چون گوی بلور، رنگ و وارنگ
در اصل ولی همچو حباب است
آئینه بود ستارگان را
مادام که چهره اش به آب است
اما به نسیم ناگهانی
هر نقش بر آن بود خراب است
شفا, فکر غربت
فکر غربت
فکر غربت از عزیزانم نبود
آنچه در دل داشتم آنم نبود
بهر آرامش بدینجا آمدم
عزم دوری از رفیقانم نبود
نیمی از جانم برون نیمی به خاک
قصد تقسیم دل و جانم نبود
ریشه عمرم به توفان کنده شد
چند روزی بیش مهمانم نبود
شفا
منم بر خاک کویت دل شکسته
عنان جان به زلفان تو بسته
به دیدار تو بشتابم که شاید
شفا بخشی دل بیمار و خسته
فکر غربت از عزیزانم نبود
آنچه در دل داشتم آنم نبود
بهر آرامش بدینجا آمدم
عزم دوری از رفیقانم نبود
نیمی از جانم برون نیمی به خاک
قصد تقسیم دل و جانم نبود
ریشه عمرم به توفان کنده شد
چند روزی بیش مهمانم نبود
شفا
منم بر خاک کویت دل شکسته
عنان جان به زلفان تو بسته
به دیدار تو بشتابم که شاید
شفا بخشی دل بیمار و خسته
۱۳۸۹ مرداد ۲۸, پنجشنبه
اسیر
اسیر طره گیسوی مشک فام تو ام
چو مرغ عشق درون قفس به دام تو ام
دلم ز لعل لبت بوسه ها طلب دارد
به جستجوی تو ام دم به دم به بام تو ام
تو پادشاه ملائک نشسته بر تختی
و من به عالم خاکی چنان غلام تو ام
هزار سال اگر بگذرد ز دوری تو
رود به ورد زبانم همیشه نام تو ام
در آرزوی وصالت به سر نهم بالین
خدای عشق رساند مرا به کام تو ام
شبی که شمع وجودم رود به خاموشی
خوشم به محفل یاران که شمع شام تو ام
چو مرغ عشق درون قفس به دام تو ام
دلم ز لعل لبت بوسه ها طلب دارد
به جستجوی تو ام دم به دم به بام تو ام
تو پادشاه ملائک نشسته بر تختی
و من به عالم خاکی چنان غلام تو ام
هزار سال اگر بگذرد ز دوری تو
رود به ورد زبانم همیشه نام تو ام
در آرزوی وصالت به سر نهم بالین
خدای عشق رساند مرا به کام تو ام
شبی که شمع وجودم رود به خاموشی
خوشم به محفل یاران که شمع شام تو ام
۱۳۸۹ مرداد ۲۵, دوشنبه
تکه ابر
تکه ای ابرم من
خاصیت نیست مرا
غم به بار آورم از سایه خویش
و بجای باران
که رها می کند این خاک سیاه
از غم تشنگی و بی آبی
من فقط تکه ای ازچادر خشک
به سرش اندازم
گاه گاهی شاید
مانع تابش خورشید شوم
و به شب جلوه نور مهتاب
مادرم دریاها
پدرم خورشید است
و من از قطره آبی که به پا میخیزد
متولد شده ام
با هزاران خواهر و برادر بسیار
ما زمانی که بهم پیوستیم
می توانیم که یک سقف شویم
بر سر مادرمان
وبباریم به خاک
تا که از خاک سیاه
سبزه ها رشد کند
و سیاهی برود
دل مادر سیراب
و رها گردد خاک
از غم تشنگی و بی آبی
ما اگر دست ندادیم به هم
همچو یک تکه بی حاصل ابر
ذره های تنمان
نه فقط با توفان
که نسیمی کوتاه
به هدر خواهد رفت
و دل مادرمان خشک شود
و پدر از سر غیظ
آتش خشم و غضب
بر سر خاک اندازد
همه را خواهد سوخت
خاصیت نیست مرا
غم به بار آورم از سایه خویش
و بجای باران
که رها می کند این خاک سیاه
از غم تشنگی و بی آبی
من فقط تکه ای ازچادر خشک
به سرش اندازم
گاه گاهی شاید
مانع تابش خورشید شوم
و به شب جلوه نور مهتاب
مادرم دریاها
پدرم خورشید است
و من از قطره آبی که به پا میخیزد
متولد شده ام
با هزاران خواهر و برادر بسیار
ما زمانی که بهم پیوستیم
می توانیم که یک سقف شویم
بر سر مادرمان
وبباریم به خاک
تا که از خاک سیاه
سبزه ها رشد کند
و سیاهی برود
دل مادر سیراب
و رها گردد خاک
از غم تشنگی و بی آبی
ما اگر دست ندادیم به هم
همچو یک تکه بی حاصل ابر
ذره های تنمان
نه فقط با توفان
که نسیمی کوتاه
به هدر خواهد رفت
و دل مادرمان خشک شود
و پدر از سر غیظ
آتش خشم و غضب
بر سر خاک اندازد
همه را خواهد سوخت
پنجه های غصه
سروده بودی ای عزیز که تو
بدون من
اسیر پنجه های غصه می شوی
کنون تو رفته ای و من
بدون تو
اسیر پنجه های غصه گشته ام
بدون من
اسیر پنجه های غصه می شوی
کنون تو رفته ای و من
بدون تو
اسیر پنجه های غصه گشته ام
۱۳۸۹ مرداد ۲۱, پنجشنبه
زندگی
زندگی صحنه بازی و تو بازیگر آن
هنرت خنداندن ، گریاندن
تو فقط قادر باش
که بخندانی آنگاه که خود میگریی
و بگریانی آندم که خودت خندانی
هر چه با قدرت بازیگریت
دیگران جذب کنی
منفعت خواهی برد
و اگر نتوانی
که دلی شاد کنی و لبی پر خنده
صحنه بازی تو دلگیر است
و زیان خواهی کرد
زندگی آمدن و رفتن یک ثانیه است
و تو باید که در این فاصله بس کوتاه
سود خود برداری
و چنین است که تو پیروزی
هنرت خنداندن ، گریاندن
تو فقط قادر باش
که بخندانی آنگاه که خود میگریی
و بگریانی آندم که خودت خندانی
هر چه با قدرت بازیگریت
دیگران جذب کنی
منفعت خواهی برد
و اگر نتوانی
که دلی شاد کنی و لبی پر خنده
صحنه بازی تو دلگیر است
و زیان خواهی کرد
زندگی آمدن و رفتن یک ثانیه است
و تو باید که در این فاصله بس کوتاه
سود خود برداری
و چنین است که تو پیروزی
۱۳۸۹ مرداد ۱۹, سهشنبه
دلتنگی
دلم تنگه برای خنده ای صاف
دلم تنگه برای روح سرکش
دلم تنگه برای مهربانی
دلم تنگه برای اشک صادق
دلم تنگه برای خوب بودن
دلم تنگه برای یک دل پاک
دلم تنگه برای شاپرک، کاو
تمام این صفت ها را به دل داشت
دلم تنگه برای روح سرکش
دلم تنگه برای مهربانی
دلم تنگه برای اشک صادق
دلم تنگه برای خوب بودن
دلم تنگه برای یک دل پاک
دلم تنگه برای شاپرک، کاو
تمام این صفت ها را به دل داشت
۱۳۸۹ مرداد ۱۵, جمعه
پروانه و بهار
با که توان گفت در این روزگار
قصه پروانه و فصل بهار
گل که به باغ آمده پیدا شود
چرخ زند بر سر گل بی قرار
شب که بکارند رفیقان به بزم
رقص کنان عشوه کند بهر یار
گل که ز بستان برود با خزان
بال گشاید برود گلبهار
مانده ام از حکمت پروردگار
اینکه چرا باز نگردد بهار
باغ پر از گل شده چون لاله زار
شاپرکم نامده با گل کنار
قصه پروانه و فصل بهار
گل که به باغ آمده پیدا شود
چرخ زند بر سر گل بی قرار
شب که بکارند رفیقان به بزم
رقص کنان عشوه کند بهر یار
گل که ز بستان برود با خزان
بال گشاید برود گلبهار
مانده ام از حکمت پروردگار
اینکه چرا باز نگردد بهار
باغ پر از گل شده چون لاله زار
شاپرکم نامده با گل کنار
رفیق
یادت بخیر کجا رفتی ای رفیق
آرام دل به کجا بردی ای رفیق
ماندم اسیردر این دام روزگار
خرسندم آنکه تو در بردی ای رفیق
مژدگانی
قند و عسل از لعل لبت وام گرفته
مهتاب ز چشمان تو الهام گرفته
چون باد صبا موج دهد زلف سیاهت
از ساحل دل راحت و آرام گرفته
ساقی به در میکده عابد به کلیسا
با عشق تو آسیمه به سر جام گرفته
گر شمع دهد جلوه به میخانه و محراب
نور از تو ، صفا از تو، بهر شام گرفته
تا کی به تمنای تو بر راه نشیند
این دلشده کز عشق تو فرجام گرفته
خوش آن گل باغی که به هنگام بهاران
آغوش تو را داده ز تو کام گرفته
وقت است امان راه به کوی تو گشاید
این مژده که از کوی تو پیغام گرفته
مهتاب ز چشمان تو الهام گرفته
چون باد صبا موج دهد زلف سیاهت
از ساحل دل راحت و آرام گرفته
ساقی به در میکده عابد به کلیسا
با عشق تو آسیمه به سر جام گرفته
گر شمع دهد جلوه به میخانه و محراب
نور از تو ، صفا از تو، بهر شام گرفته
تا کی به تمنای تو بر راه نشیند
این دلشده کز عشق تو فرجام گرفته
خوش آن گل باغی که به هنگام بهاران
آغوش تو را داده ز تو کام گرفته
وقت است امان راه به کوی تو گشاید
این مژده که از کوی تو پیغام گرفته
۱۳۸۹ مرداد ۱۴, پنجشنبه
رازها
چه کس پروانه را رنگین کند بال
کجا او میرود با گل به هر سال
چرا پروانه تا این حد قشنگ است
ظریف و نازک است و رنگ رنگ است
چه سان پروانه ای از پیله ای سرد
دلش شیدا شود بر شعله ای زرد
چه کس پروانه را با گل در آمیخت
وجودش با وجود گل در آویخت
کجا پروانه رقص عشق آموخت
چرا بال و پرش با شعله افروخت
که گفتش با بهار آید به دنیا
خزان چو شد رود همراه گلها
هزاران راز نابگشوده ماند
فقط پروانه رمزش را بداند
کجا او میرود با گل به هر سال
چرا پروانه تا این حد قشنگ است
ظریف و نازک است و رنگ رنگ است
چه سان پروانه ای از پیله ای سرد
دلش شیدا شود بر شعله ای زرد
چه کس پروانه را با گل در آمیخت
وجودش با وجود گل در آویخت
کجا پروانه رقص عشق آموخت
چرا بال و پرش با شعله افروخت
که گفتش با بهار آید به دنیا
خزان چو شد رود همراه گلها
هزاران راز نابگشوده ماند
فقط پروانه رمزش را بداند
من و تو
تو بر اریکه نوری به اوج زیبایی
منم به ظلمت و درد فراق و تنهایی
نشسته ای به تماشای لاله های برین
منم در آتش دنیای پست و هر جایی
تو ای که شاد ز دیدار مادری به بهشت
و من که دیدن مادر بود چو رویایی
تو نوش جان کنی از شهد سنبل و گل یاس
و من ز خون جگر سرد و تلخ و قلیائی
به خانه ابدی خفته ای به آرامش
منم به این در و آن در به قصد ماوایی
تو رسته ای دگر از درد و رنج وعذاب
منم به درد تن و مبتلا به رسوایی
بگو کدامیک از ما رها ز محنت شد
دگر نمانده مرا شاپرک شکیبایی
منم به ظلمت و درد فراق و تنهایی
نشسته ای به تماشای لاله های برین
منم در آتش دنیای پست و هر جایی
تو ای که شاد ز دیدار مادری به بهشت
و من که دیدن مادر بود چو رویایی
تو نوش جان کنی از شهد سنبل و گل یاس
و من ز خون جگر سرد و تلخ و قلیائی
به خانه ابدی خفته ای به آرامش
منم به این در و آن در به قصد ماوایی
تو رسته ای دگر از درد و رنج وعذاب
منم به درد تن و مبتلا به رسوایی
بگو کدامیک از ما رها ز محنت شد
دگر نمانده مرا شاپرک شکیبایی
۱۳۸۹ مرداد ۱۱, دوشنبه
تولد پسرم مبارک
اشتراک در:
پستها (Atom)
