عمر پروانه با بهار آغاز
میرود با خزان به همره گل

استفاده از مطالب این سایت با ذکر ماخذ بلامانع است

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۲, دوشنبه

برای مادرم

بگذار با تو حکایت کند دلم
از دست روزگار شکایت کند دلم
اکنون که رفته ای به دیاران دور دست
از درد و رنج ، دلواپسی
چشم انتظار دیدن من یا که دیگران
اکنون که سینه پر دردت از فراق
هر دم برای دیدن مهمان نمی طپد
گلخنده های مادرانه تو شوخ و مهربان
از ذوق دیدنمان وا نمیشود
دیگر گلایه نداری ز روزگار
کانر ا که بافتند گلیمش سیاه بخت
نتوان به آب زمزم وکوسرسپید کرد
مادر مرا ببخش ، مادر مرا ببخش
خوش بر سعادت آنان که روز و شب
آوای دلنشین تو بر جان شنیده اند
خوشبخت آنکه چو از خود گذشته ای
مردانه تا دم آخر برت گرفت
آن خواهری که وجودش محبت است
با درد و رنج کنارت به جان نشست
حاشا به غیرت مردی که مهربان
تا لحظه سپردن تو دست کردگار
چون مادرش به تو خدمت دو گانه کرد
خوشبخت آنکه تو را در درون خاک
آرام سوی خدایت روانه کرد
مادر مرا ببخش ، مادر مرا ببخش
غافل شدم ز تو ماندی به انتظار
یادم نمیرود
آنجا که چون فرشته روح القدس دمی
در تار و پود پیکر من جان دمیده ای
آنجا که سالیان سال در آغوش گرم خویش
سرمای جان و تن از من ربوده ای
دستان مهربان تو شد تکیه گاه من
بر گام های کوچک من یار بوده ای
آنجا که در میانه خشم پدر مرا
در پشت خویش سپر وار بوده ای
یادم نمیرود مادر مرا بخش
دردم فزون شده از دست روزگار
غافل شدم ز تو ، ماندی به انتظار
اکنون که رفته ای به دیاران دور دست
آنجا که در پناه خدا جا گرفته ای
چشمت به انتظار به در نیست دم به دم
از رنج دوری من دل بریده ای
چون سال های سال که آرام و مهربان
بگذشته ای ز خطاهای من به مهر
مادر مرا ببخش ، مادر مرا ببخش
باشد که با محبت تو دست کردگار
منت نهاده به سویت کشد مرا
تا در کنار مادر و خواهر و یار خویش
از غم شود دل پر درد من رها
ساز پدر به رقص در آرد بهشتیان
شور و نشاط به رضوان شود به پا

هیچ نظری موجود نیست: