عمر پروانه با بهار آغاز
میرود با خزان به همره گل

استفاده از مطالب این سایت با ذکر ماخذ بلامانع است

۱۳۹۰ شهریور ۳, پنجشنبه

زمان آسودن


بسکه با خاک تو پیمان بستم
گفتمت خسته و نالان هستم
بسکه هر بار به کوی تو شدم
بهر دیدار تو از جان رستم
دم به دم آه و فغا ن سر دادم
عهد خود با دگران بشکستم
خوب دانم که ز من دلگیری
از چه رو سر به گریبان هستم
دلم آسوده زمانیست که من
شاد و خرم به برت بنشستم

۱۳۹۰ شهریور ۲, چهارشنبه

شیرینی مرگ


مرگ شیرین ترازآنست که باوردارید
مرگ آسودگی است
خواب شیرین و عمیق
چشم بستن به همه بود و نبود
مرگ پایان همه سختی ها ست
انتهایست به دالان بلند هستی
مرگ آرامش و رفتن به دیاری دگر است
به دیاری که غریب است و جدید
اگر از پیش مهیا باشی
اگرت توشه راهی بود از خوبی ها
دامنت پر شده از مهر برای دگران
سهل و آزاد زمان بگذاری
لیک گر همره تو
کوله باری باشد مملو از ظلم و ستم
جای جایش زشتی موج زند
تو در آن جای جدید در قفس می مانی
قفسی تنگ و مخوف مثل یک زندانی
خوش بر احوال کسی
چون به دنیای دگر کوچ کند
کوله بارش همراه و پر از عشق به گلها باشد
هم چو یک پروانه

۱۳۹۰ مرداد ۲۶, چهارشنبه

من و مهتاب


من و مهتاب شبی گوشه ای از خاک خدا
درد دل می کردیم
دل مهتاب پراز دست یکی ابر سیاه
که هراز گاه به شب های قشنگ
غافل از قصه عشا ق جوان
آسمان تیره کند
و من از فصل خزان
که چواز راه رسد چهره گل زرد کند
و بریزد بر خاک
و ازاین بی مهری
دل پروانه بدرد آید و پرواز کند
من و مهتاب بسی همدردیم
او فغانش به هوا
که چراابرزعشا ق جوان غافل شد
و من از غصه یک عاشق دلخسته
که با ریزش گل می میرد
خسته از دست خزان
من و مهتاب عجب همدردیم
خسته از ابر و یکی فصل خزان
امان

رسم عاشقی

بت و بتخانه و میخانه و مسجد همه با هم
خانه عشق بود ره بدرون نیست مرا هم
عاشقان بر سر من کوفته سجاده و ساغر
تو کجا ؟ عشق کجا ؟ دور شو از خانه ما هم
عاشقی کار دل هرزه دلان نیست مبا د ت
دامن از دست دهی برسرهر کوی و سرا هم
عاشق آنست که بر شعله زند بال و بسوزد
یکدم از شمع به غفلت نکند بال جدا هم
امان

خزان

دوباره فصل خزان گشت و بلبلان رفتند
ز باغ و گلشن و بستان فرشتگان رفتند
پرنده های مهاجر به خانه بر گشتند
ز آسمان بلورین ستارگان رفتند
دو باره چهره گلبرگ گل مکدر شد
از آنکه شاپرکان از میانشان رفتند
ز رنج دوری این عاشقان سیمین بر
گل و شکوفه و یاران و باغبان رفتند
چو برگ سبز درختان ز چهره رنگ زدود
ز کوچه های غمزده مرغان نغمه خوان رفتند
سکوت سرد نشیند میان باغ و چمن
چراکه نغمه سرایان خوش بیان رفتند
امان





۱۳۹۰ مرداد ۲۰, پنجشنبه

صبوری

سرم را چو بر شانه هایت نهادم
صبوری شکستم دل از دست دادم
شبی بود و یک آسمان پر ستاره
در آغوش گرمت به نرمی فتادم
به آوای شیرین غمم را زدودی
زداما ن مستانه ات باز زادم
من آن کودک بیقرارم نگارا
که باعشق تودیده ازهم گشادم
بیا تا دلم را چو ایام پیشین
به پایت گذارم سراپا دما دم

۱۳۹۰ مرداد ۱۲, چهارشنبه

سیزدهم مرداد


شبی گرم و تابستانی درمحوطه بیرونی ساختمان منزلی درکرج خوابیده بودیم و تا نیمه های شب شوخی بود و خنده ، همه میگفتند خانم باردارکه زیاد بخندد زودترفارغ خواهد شد
نمی دانم چه زمان خوا بمان برد ولی با ناله های او بیدار شدیم کرج تا تهران را به سرعت طی کردیم و دربیمارستان تهران او را بدست پزشکان سپردیم
من به خانه رفتم تا کارهایی انجام دهم و حدود سا عت ده باز گشتم اورا دیدم که آرام و زیبا در بسترآرمیده بود و مرا به دیدن نوزادی بردند که از پشت شیشه و درگهواره خوابیده بود دست ها مشت کرده دربالای سروچشم ها بسته و برخلاف همسایه های نوزادش که فریاد میزد ند ساکت وآرام درخواب بود
او امروز۳۹ ساله شد وهرچند مادرش نیست تا ازوجودش مثل تمامی این سالها ومثل امروزمن لذت ببرد ولی میدانم که روح پاک و .
مهربا نش نه فقط امروز که درتمامی لحظات درپی اوست و چشم به او دارد
عمرش با عزت و روح مادرش شا د