دیرگاهیست که دردل نگرانت شده ام
آرزومند به دیدار و بیانت شده ام
از چه بر این دل بیمار نظر نیست ترا
مرگ بادم اگر از دل زدگانت شده ام
غم تنهایی تو گر چه به ظاهر نبود
دل و جان سوخته در آتش جانت شده ام
نه گمان بر که من از درد فر ا ق آسودم
خسته از آنکه بسی بارگرانت شده ام
کاشکی مژده دهی هدیه میلاد مرا
که دگر باره چو بگذشته امانت شده ام
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر