************************
دل تنگ توام شاپرک بال شکسته
من خسته ام از دوری تو خسته خسته
چندیست ز دیدار تو محرومم و مهجور
بر دیده غباری چو شب تار نشسته
در سر به جزاز فکر تو ام کار نباشد
دل را به رفیقان و به اغیار نبسته
دانم که دگر باز نگردی به سرایم
باآن دل افسرده و با بال شکسته
عمر پروانه با بهار آغاز
میرود با خزان به همره گل
استفاده از مطالب این سایت با ذکر ماخذ بلامانع است
۱۳۸۹ آذر ۲۷, شنبه
تولد من
من دراین ماه و در این شب متولد شده ام ،در یلدا
بی دلیل ، بی جهت
تا فقط چرخ بچرخد شاید
نه مرا خاصیتی بوده و هست
نه کسی بهره از این بودن من برده و خواهد برداشت
سال ها خوردن و خوابیدن و کاری کردن
صبح بیدار شدن و به شب خوابیدن
و به روز همره باد ، وزیدن هر سو
هرچه می اندیشم که چرا آمده ام
پاسخی نیست مرا
و چرا مانده ام امروز پس از عمر دراز
بازهم پاسخ نیست
***
لیک باور دارم
آنکه آورد مرا
پدرم یا مادر یا خداوند بزرگ
سرنوشتم ننوشت
که در آن قید کند حال مرا
که تو امروز به دنیا آیی و فلان روز روی
یا فلان کاره شوی با فلان جاه و مقام
یا که خوشبخت شوی یا بدبخت
پدرم یا مادر یا خداوند بزرگ
زندگی داد مرا
تا بچرخاند چرخ
خوب یا بد شدنش کار من است
***
یک نفر می آید و یکی خواهد رفت
این همان است که در کون و مکان می بینی
مرگ یک اختر تابنده به اعصار و قرون
زندگی ساخته صد های دگر
کهکشان های زیاد
یک زمان آمده اند
و پس از عمر دراز
همه خاموش شدند
تا که روشن شود از توده خاکسترشا ن
اختران دگری
***
و همین قاعده بر انسان هاست
یک زمان می آیی و چو رفتی روزی
دگری جای تو را می گیرد
تا که او باز رود جای دگر
و دگر باره یکی جایگزینش گردد
کاشکی انسان ها
چون بدنیا آیند و به عمر
هم چو خورشید بتابند به هم
و بدلها بنشانند ز گرمای وجود
روشنایی ها را
یا که در بودنشان
بذر نیکی بنشانند به خاک
تا که دل ها همه گلزار شود
کاشکی این باشد
حاصل آمدن و رفتن ما
چون خورشید
امان
بیستم دسامبر ۲۰۱۰
تورونتو
بی دلیل ، بی جهت
تا فقط چرخ بچرخد شاید
نه مرا خاصیتی بوده و هست
نه کسی بهره از این بودن من برده و خواهد برداشت
سال ها خوردن و خوابیدن و کاری کردن
صبح بیدار شدن و به شب خوابیدن
و به روز همره باد ، وزیدن هر سو
هرچه می اندیشم که چرا آمده ام
پاسخی نیست مرا
و چرا مانده ام امروز پس از عمر دراز
بازهم پاسخ نیست
***
لیک باور دارم
آنکه آورد مرا
پدرم یا مادر یا خداوند بزرگ
سرنوشتم ننوشت
که در آن قید کند حال مرا
که تو امروز به دنیا آیی و فلان روز روی
یا فلان کاره شوی با فلان جاه و مقام
یا که خوشبخت شوی یا بدبخت
پدرم یا مادر یا خداوند بزرگ
زندگی داد مرا
تا بچرخاند چرخ
خوب یا بد شدنش کار من است
***
یک نفر می آید و یکی خواهد رفت
این همان است که در کون و مکان می بینی
مرگ یک اختر تابنده به اعصار و قرون
زندگی ساخته صد های دگر
کهکشان های زیاد
یک زمان آمده اند
و پس از عمر دراز
همه خاموش شدند
تا که روشن شود از توده خاکسترشا ن
اختران دگری
***
و همین قاعده بر انسان هاست
یک زمان می آیی و چو رفتی روزی
دگری جای تو را می گیرد
تا که او باز رود جای دگر
و دگر باره یکی جایگزینش گردد
کاشکی انسان ها
چون بدنیا آیند و به عمر
هم چو خورشید بتابند به هم
و بدلها بنشانند ز گرمای وجود
روشنایی ها را
یا که در بودنشان
بذر نیکی بنشانند به خاک
تا که دل ها همه گلزار شود
کاشکی این باشد
حاصل آمدن و رفتن ما
چون خورشید
امان
بیستم دسامبر ۲۰۱۰
تورونتو
۱۳۸۹ آذر ۱۲, جمعه
زیباترین شا پرک ها
جای پروانه
کنون پروانه ام در آسمان هاست
چو نوری در میان کهکشان هاست
به شب چون اختری زیبا فروزد
به روز اما میان نسترن هاست
درون خاک پنهان جسم او گشت
به هر جا چهره زیباش پیداست
خدایا شاد گردان روح پاکش
که او زیباترین شا پرک هاست
رفاقت
دلم میسوزد از درد فراقت
به هر جا میروم گیرم سراغت
به گلها چشم میدوزم که شاید
نشینی در برم محض رفاقت
سراغ
تو را من دوست میدارم چو پیشین
برایت گل بیارم ناز و رنگین
فراموشم مکن گاهی سراغی
بگیر از عاشق بیمار و غمگین
سپهر
آندم که برون آئی از این خاک چو مهر
روشن کنی از نور رخت شام سپهر
من عاشق آن دممم که با شعله خویش
آتش فکنی به خرمن جان چو سپهر
نامردی
چه سان باور کنم در عمق خاکی
یقین دارم چو گلها پاک پاکی
رها گشتی ز درد و رنج و اندوه
ز نامردی دگر کی بیمناکی
ماه آذر
این ماه تولد من افسوس
بی روی تو جلوه ای ندارد
تا هستم و هست در چنین ماه
ساز دل من صدا ندارد
تار مو
من عاشق بیقرار کویت
دل بسته به بند تار مویت
تا جان به تن است و سینه پرآه
دل بر نکشم ز مهر رویت
خانه من
آرزو دارم که در این سرزمین
عمر من پایان پذیرد اینچنین
در کنار جسم تو گیرم قرار
استخوانها مان بهم گردد عجین
کنون پروانه ام در آسمان هاست
چو نوری در میان کهکشان هاست
به شب چون اختری زیبا فروزد
به روز اما میان نسترن هاست
درون خاک پنهان جسم او گشت
به هر جا چهره زیباش پیداست
خدایا شاد گردان روح پاکش
که او زیباترین شا پرک هاست
رفاقت
دلم میسوزد از درد فراقت
به هر جا میروم گیرم سراغت
به گلها چشم میدوزم که شاید
نشینی در برم محض رفاقت
سراغ
تو را من دوست میدارم چو پیشین
برایت گل بیارم ناز و رنگین
فراموشم مکن گاهی سراغی
بگیر از عاشق بیمار و غمگین
سپهر
آندم که برون آئی از این خاک چو مهر
روشن کنی از نور رخت شام سپهر
من عاشق آن دممم که با شعله خویش
آتش فکنی به خرمن جان چو سپهر
نامردی
چه سان باور کنم در عمق خاکی
یقین دارم چو گلها پاک پاکی
رها گشتی ز درد و رنج و اندوه
ز نامردی دگر کی بیمناکی
ماه آذر
این ماه تولد من افسوس
بی روی تو جلوه ای ندارد
تا هستم و هست در چنین ماه
ساز دل من صدا ندارد
تار مو
من عاشق بیقرار کویت
دل بسته به بند تار مویت
تا جان به تن است و سینه پرآه
دل بر نکشم ز مهر رویت
خانه من
آرزو دارم که در این سرزمین
عمر من پایان پذیرد اینچنین
در کنار جسم تو گیرم قرار
استخوانها مان بهم گردد عجین
۱۳۸۹ آذر ۱۰, چهارشنبه
نسترن و پروانه

یه روز تو یک باغ قشنگ
لای گلای رنگ به رنگ
تو ماه سوم از بهار
باغ شده بود یه لاله زار
یه شاپرک اومد بیرون
خندون و شاد و مهربون
بال و پرش رنگ و وارنگ
هر یکی شون هزار تا رنگ
مثل بلور قد و بالاش
دو کوه نور دو تا چشاش
نشست رو شاخ نسترن
پاهاش بلور بار فتن
غنچه گل به عشق اون
لبش واشد خنده کنون
نسترن از بوسه اون
مست شده بود دون دون
از بوته ها میرفت بالا
نشون بده به غنچه ها
ذوق زده توی شاخه ها
گاهی زمین گاهی هوا
شاپرکم نگاش میکرد
خنده به این کاراش میکرد
شب که میشد گلها همه
جمع میشدن با همهمه
قصه عشق نسترن
به شاپرک به هم بگن
*****************
چه روزگار خوبی بود
روزها همش آفتابی بود
صبح که ز خواب بلند میشد
دهان غنچه وا میشد
تا شاپرک پر بزنه
به نسترن سر بزنه
شهد لباشو برداره
شادی براش بار بیاره
تو باغ یه جوی آبی بود
شب هایی که مهتابی بود
میرفت کنار جوی آب
نگاه میکرد به ماهتاب
ستاره ها بال میزدن
الماس و غربال میزدن
مهتاب خانم میون آب
میرقصیدش با پیچ و تاب
شاپرکم دنبال اون
پرپر میزد تو آسمون
یه شب که مهتابی نبود
کنار آب نشسته بود
دید پیر مرد باغبون
اومد نشست کنار اون
شمع شب افروز رو گیروند
شاپرکو از جاش پروند
به عشق شعله رقص کنون
پرید هوا مثل کمون
چرخید و چرخید تا سحر
تا شعله سوختش بال و پر
صبحی که باغبون پاشد
روون به سوی گلها شد
وقتی رسید به نسترن
دید که چشاش منتظرن
با یک صدای نگرون
پرسید ز مرد مهربون
وقتی تو راه میومدی
شاپرکم رو ندیدی ؟
از دو تا چشم باغبون
دوقطره اشک چکید بیرون
دستی به نسترن کشید
آهی ز سینه بر کشید
اشکاشو نسترن که دید
قد و بالاش یکهو خمید
خم شد و سر گذاشت رو خاک
ناله زنون از دل پاک
فهمید که شمع بد سگال
شاپرکو سوزونده بال
شب دیگه گل ها دور هم
جمع نشدن از فرط غم
شاخه نسترن خمید
خنده او هیشکی ندید
پروانه و گلستان
عجبم آید از این چرخ کبود
که چنان نقش زند بود و نبود
گل و پروانه و بلبل به بهار
همه آیند گلستان یک بار
چون گلستان برود فصل خزان
گل و پروانه رود همره آن
لیک در خانه من این عجب است
من ندانم به کدامین سبب است
چون که پروانه در آمد به خزان
لاجرم رفت گلستان ز میان
تا که پروانه برفتش به خزان
باز گردید گلستان به میان
این چه سریست که در باغ وجود
باغ گل بی گل و پروانه نبود
لیک در خانه من جای یکیست
گل و پروانه بهم نتوان زیست
راضیم من به رضایت ای دوست
هر چه را قسمت من هست نکوست
که چنان نقش زند بود و نبود
گل و پروانه و بلبل به بهار
همه آیند گلستان یک بار
چون گلستان برود فصل خزان
گل و پروانه رود همره آن
لیک در خانه من این عجب است
من ندانم به کدامین سبب است
چون که پروانه در آمد به خزان
لاجرم رفت گلستان ز میان
تا که پروانه برفتش به خزان
باز گردید گلستان به میان
این چه سریست که در باغ وجود
باغ گل بی گل و پروانه نبود
لیک در خانه من جای یکیست
گل و پروانه بهم نتوان زیست
راضیم من به رضایت ای دوست
هر چه را قسمت من هست نکوست
قفس
من در قفس تنگ جدایی محبوس
زندانی خاطرات بگذشته خویش
هرصبح که دیده را گشایم از خواب
صد خاطره از تودیده ام آید پیش
زندانی خاطرات بگذشته خویش
هرصبح که دیده را گشایم از خواب
صد خاطره از تودیده ام آید پیش
دلبر دیرینه
امشب هوای دلبر دیرینه کرده ام
آری هوای آن رخ آئینه کرده ام
او آرمیده به آغوش سرد خاک
من آرزوی آن دل بی کینه کرده ام
تا کی غبارخاک تو با آب دیده شست
پر از هوای کوی تو این سینه کرده ام
وقت است در کنار تو خفتن به عمق خاک
با این امید روز و شب آدینه کرده ام
آری هوای آن رخ آئینه کرده ام
او آرمیده به آغوش سرد خاک
من آرزوی آن دل بی کینه کرده ام
تا کی غبارخاک تو با آب دیده شست
پر از هوای کوی تو این سینه کرده ام
وقت است در کنار تو خفتن به عمق خاک
با این امید روز و شب آدینه کرده ام
۱۳۸۹ آبان ۲۸, جمعه
۱۳۸۹ آبان ۱۷, دوشنبه
یاد تو , ۱۸ آبان

در چنین روزی دلم صد چاک شد
جسم چون گلبرگ تو در خاک شد
آسمان از درد هجرانت گریست
چشم خورشید فلک نمناک شد
خاک تا جسم تو در آغوش دید
شرمسار از گردش افلاک شد
برسرهربرگ گل اشکی نشست
بلبل شوریده هم غمناک شد
تاکه ازروی زمین پربسته ای
نقش شادی ازضمیرم پاک شد
========
در آسمان خیالم توئی توئی ستاره من
به شام تیره درآیی به بام خانه من
قسم به پاکی آن با ل های رنگارنگ
که جزبه یادتو لب رانمی برم به سخن
۱۳۸۹ آبان ۶, پنجشنبه
۲۰۱۰، اکتبر، ۳۱
پروانه عزیزم
سومین سالگرد پرواز معصومانه تو همراه با برگهای زرد خزان رسید
آنچه بر آن باور داشتی و با روح بزرگت زمان آنرا پیش بینی کرده بودی
در این مدت برای یک لحظه از خاطرم نرفته ای و تا زنده ام نخواهی رفت
زندگی جاریست همانگونه که تو گفتی
مهم یاد توست که در تار و پود وجودم تنیده شده و تا نفس میکشم با تو ام
تو هم با من باش
تو را به برگهای زرد پاییزی
تو را به زمزمه باد در انبوه گلهای زرد
تو را به نرم نرم دانه های برف
تورا به صداقت , به دوستی
برسم امانت سپردم تا به او رساند
به مادرت ,که درآرزوی دیدارش سالها سوختی
تا توراازشهدعشق ومحبت سیراب کند
یاد عزیزت همیشه گرامیست
امان
دلم تنگه برای چهره ای رام
دلم تنگه برای روح آرام
دلم تنگه برای اشک صادق
دلم تنگه برای یار عاشق
دلم تنگه برای مهربانی
دلم تنگه برای همزبانی
دلم تنگه برای شاپرک، کاو
تمام این صفت هارابه برداشت
سومین سالگرد پرواز معصومانه تو همراه با برگهای زرد خزان رسید
آنچه بر آن باور داشتی و با روح بزرگت زمان آنرا پیش بینی کرده بودی
در این مدت برای یک لحظه از خاطرم نرفته ای و تا زنده ام نخواهی رفت
زندگی جاریست همانگونه که تو گفتی
مهم یاد توست که در تار و پود وجودم تنیده شده و تا نفس میکشم با تو ام
تو هم با من باش
تو را به برگهای زرد پاییزی
تو را به زمزمه باد در انبوه گلهای زرد
تو را به نرم نرم دانه های برف
تورا به صداقت , به دوستی
برسم امانت سپردم تا به او رساند
به مادرت ,که درآرزوی دیدارش سالها سوختی
تا توراازشهدعشق ومحبت سیراب کند
یاد عزیزت همیشه گرامیست
امان
دلم تنگه برای چهره ای رام
دلم تنگه برای روح آرام
دلم تنگه برای اشک صادق
دلم تنگه برای یار عاشق
دلم تنگه برای مهربانی
دلم تنگه برای همزبانی
دلم تنگه برای شاپرک، کاو
تمام این صفت هارابه برداشت
۱۳۸۹ مهر ۱۵, پنجشنبه
دیدار
در خزان هنگام کوچ بلبل و پروانه ها
دومین بار است می بینم ترا
چون که بر خاکت نشستم تا بگویم از فراق
ناگهان پروانه ای پر پر زنان
بال های زرد و زیبایش گشود
پر کشید اطراف من
هیچ کس باور ندارد گر بگویم این توئی
لیک خود باور کنم
من تو را در خانه میبینم
تو را بر شاخه های گل
که بر خاکت نشسته
وقت بیداری و در هنگام خواب
من تو را حس میکنم
پروانه زیبای من
دومین بار است می بینم ترا
چون که بر خاکت نشستم تا بگویم از فراق
ناگهان پروانه ای پر پر زنان
بال های زرد و زیبایش گشود
پر کشید اطراف من
هیچ کس باور ندارد گر بگویم این توئی
لیک خود باور کنم
من تو را در خانه میبینم
تو را بر شاخه های گل
که بر خاکت نشسته
وقت بیداری و در هنگام خواب
من تو را حس میکنم
پروانه زیبای من
۱۳۸۹ مهر ۱۱, یکشنبه
بام دلدار
قسم به پاکی پروانه های رنگارنگ
قسم به آبی دریا به ماهیان قشنگ
قسم به برگ شقایق شکفته در گلزار
به نغمه ای که بخواند پرنده ای خوشرنگ
هوای بام تو دارد کبوتر دل من
اگر چه بال و پرش را تو بشکنی با سنگ
قسم به آبی دریا به ماهیان قشنگ
قسم به برگ شقایق شکفته در گلزار
به نغمه ای که بخواند پرنده ای خوشرنگ
هوای بام تو دارد کبوتر دل من
اگر چه بال و پرش را تو بشکنی با سنگ
۱۳۸۹ مهر ۳, شنبه
هفتم مهر

مهر یعنی مهربانی، دوستی، لطف و صفا
مهر , ماه بستن جان و تن و دل های ما
مهر آغاز خزان ، آرام گل های بهار
فصل پرپر گشتن گل در میان باغ ها
هفتمین روز از چنین ماهی من و پروانه ام
هم قسم گشتیم تا با هم رویم این راه را
سال ها ی عمرمان بادرد و سختی ها گذشت
باز در فصل خزان پروانه از من شد جدا
رفت تا جای دگر بر گل نشیند شادمان
جای او اول نبودش در میان خارها
۱۳۸۹ شهریور ۱۶, سهشنبه
سومین پائیز
سومین پائیز بی پروانه ام آمد ز راه
فصل رنگینی که با توفان غم آمد ز راه
مهر یعنی ماه پیوند من و پروانه ام
فصل اما آخرین فصلی که جا ماندش ز راه
کاشکی پروانه ام خرداد در فصل بهار
با گل و گلخانه و سنبل نمی آمد ز راه
یا که او نامی به جز پروانه را بر خویش داشت
تا که با مرگ گل و سنبل نمی ماندش ز راه
فصل رنگینی که با توفان غم آمد ز راه
مهر یعنی ماه پیوند من و پروانه ام
فصل اما آخرین فصلی که جا ماندش ز راه
کاشکی پروانه ام خرداد در فصل بهار
با گل و گلخانه و سنبل نمی آمد ز راه
یا که او نامی به جز پروانه را بر خویش داشت
تا که با مرگ گل و سنبل نمی ماندش ز راه
۱۳۸۹ شهریور ۵, جمعه
چاه، کار خدا ،زنجیره حیات
چاه
آنکس که چاه کند بهر دیگران
اول خودش به چاه در افتد یقین بدان
بهتر که چاه کنی بهر خویشتن
تا در درون چاه تو افتند دیگرا ن
کار خدا
خدا خود صادق است و با صدیقان مهربان است
دلش با مهربانان یار و با آنان قران است
ز آب چشمه های پاک نوشاند رفیقان
مصون میدارد از تیری که دشمن در کمان است
زنجیره حیات
زنجیره حیات بچرخد به هم قران
بی آنکه نقطه صفرش شود عیان
آنان که ذره شکافند از درون
یک ذره اند خوداز کل این جهان
آنکس که چاه کند بهر دیگران
اول خودش به چاه در افتد یقین بدان
بهتر که چاه کنی بهر خویشتن
تا در درون چاه تو افتند دیگرا ن
کار خدا
خدا خود صادق است و با صدیقان مهربان است
دلش با مهربانان یار و با آنان قران است
ز آب چشمه های پاک نوشاند رفیقان
مصون میدارد از تیری که دشمن در کمان است
زنجیره حیات
زنجیره حیات بچرخد به هم قران
بی آنکه نقطه صفرش شود عیان
آنان که ذره شکافند از درون
یک ذره اند خوداز کل این جهان
۱۳۸۹ مرداد ۳۱, یکشنبه
سخنی با استاد مشیری
شاعر کوچه ی ما
تو دلت میخواهد
خانه ای داشته باشی پر دوست
کنج هر دیوارش
دوستان بنشینند
گل بگو گل بشنو
هر کسی میخواهد
وارد خانه پر عشق و صفایت گردد
یک سبد بوی گل سرخ
به تو هدیه کند
و تو شرطی داری
شستشوی دلهاست
شرط آن داشتن
یک دل بی رنگ و ریاست
و تو بر سر در آن گل بندی
روی آن با قلم سبز بهار
بنویسی ای یار
خانه ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دیگر
خانه دوست کجاست؟
و تو خود میدانی
هر کجا بوی گلی بر خیزد
بهترین دوست تو
پروانه
می نشیند به کنار
روی یک شاخه گل
به ترنم گوید
من به بوی گل رز
به شمیم گل یاس
من به این کوچه تعلق دارم
و به این خانه که دوست
کنج هر دیوارش
شاخه ای گل در دست
با دلی پاک و لطیف
عطر گل های اقاقی
به هوا می پاشد
من به این خانه تعلق دارم
دل بی رنگ اینجاست
خانه دوست فقط خانه ماست
۱۳۸۹ مرداد ۳۰, شنبه
زندگی
افسوس که زندگی چو خواب است
دریاست ولی عین سراب است
دل را نتوان به عشق او بست
معشوقه خوشرنگ و لعاب است
چون گوی بلور، رنگ و وارنگ
در اصل ولی همچو حباب است
آئینه بود ستارگان را
مادام که چهره اش به آب است
اما به نسیم ناگهانی
هر نقش بر آن بود خراب است
دریاست ولی عین سراب است
دل را نتوان به عشق او بست
معشوقه خوشرنگ و لعاب است
چون گوی بلور، رنگ و وارنگ
در اصل ولی همچو حباب است
آئینه بود ستارگان را
مادام که چهره اش به آب است
اما به نسیم ناگهانی
هر نقش بر آن بود خراب است
شفا, فکر غربت
فکر غربت
فکر غربت از عزیزانم نبود
آنچه در دل داشتم آنم نبود
بهر آرامش بدینجا آمدم
عزم دوری از رفیقانم نبود
نیمی از جانم برون نیمی به خاک
قصد تقسیم دل و جانم نبود
ریشه عمرم به توفان کنده شد
چند روزی بیش مهمانم نبود
شفا
منم بر خاک کویت دل شکسته
عنان جان به زلفان تو بسته
به دیدار تو بشتابم که شاید
شفا بخشی دل بیمار و خسته
فکر غربت از عزیزانم نبود
آنچه در دل داشتم آنم نبود
بهر آرامش بدینجا آمدم
عزم دوری از رفیقانم نبود
نیمی از جانم برون نیمی به خاک
قصد تقسیم دل و جانم نبود
ریشه عمرم به توفان کنده شد
چند روزی بیش مهمانم نبود
شفا
منم بر خاک کویت دل شکسته
عنان جان به زلفان تو بسته
به دیدار تو بشتابم که شاید
شفا بخشی دل بیمار و خسته
۱۳۸۹ مرداد ۲۸, پنجشنبه
اسیر
اسیر طره گیسوی مشک فام تو ام
چو مرغ عشق درون قفس به دام تو ام
دلم ز لعل لبت بوسه ها طلب دارد
به جستجوی تو ام دم به دم به بام تو ام
تو پادشاه ملائک نشسته بر تختی
و من به عالم خاکی چنان غلام تو ام
هزار سال اگر بگذرد ز دوری تو
رود به ورد زبانم همیشه نام تو ام
در آرزوی وصالت به سر نهم بالین
خدای عشق رساند مرا به کام تو ام
شبی که شمع وجودم رود به خاموشی
خوشم به محفل یاران که شمع شام تو ام
چو مرغ عشق درون قفس به دام تو ام
دلم ز لعل لبت بوسه ها طلب دارد
به جستجوی تو ام دم به دم به بام تو ام
تو پادشاه ملائک نشسته بر تختی
و من به عالم خاکی چنان غلام تو ام
هزار سال اگر بگذرد ز دوری تو
رود به ورد زبانم همیشه نام تو ام
در آرزوی وصالت به سر نهم بالین
خدای عشق رساند مرا به کام تو ام
شبی که شمع وجودم رود به خاموشی
خوشم به محفل یاران که شمع شام تو ام
۱۳۸۹ مرداد ۲۵, دوشنبه
تکه ابر
تکه ای ابرم من
خاصیت نیست مرا
غم به بار آورم از سایه خویش
و بجای باران
که رها می کند این خاک سیاه
از غم تشنگی و بی آبی
من فقط تکه ای ازچادر خشک
به سرش اندازم
گاه گاهی شاید
مانع تابش خورشید شوم
و به شب جلوه نور مهتاب
مادرم دریاها
پدرم خورشید است
و من از قطره آبی که به پا میخیزد
متولد شده ام
با هزاران خواهر و برادر بسیار
ما زمانی که بهم پیوستیم
می توانیم که یک سقف شویم
بر سر مادرمان
وبباریم به خاک
تا که از خاک سیاه
سبزه ها رشد کند
و سیاهی برود
دل مادر سیراب
و رها گردد خاک
از غم تشنگی و بی آبی
ما اگر دست ندادیم به هم
همچو یک تکه بی حاصل ابر
ذره های تنمان
نه فقط با توفان
که نسیمی کوتاه
به هدر خواهد رفت
و دل مادرمان خشک شود
و پدر از سر غیظ
آتش خشم و غضب
بر سر خاک اندازد
همه را خواهد سوخت
خاصیت نیست مرا
غم به بار آورم از سایه خویش
و بجای باران
که رها می کند این خاک سیاه
از غم تشنگی و بی آبی
من فقط تکه ای ازچادر خشک
به سرش اندازم
گاه گاهی شاید
مانع تابش خورشید شوم
و به شب جلوه نور مهتاب
مادرم دریاها
پدرم خورشید است
و من از قطره آبی که به پا میخیزد
متولد شده ام
با هزاران خواهر و برادر بسیار
ما زمانی که بهم پیوستیم
می توانیم که یک سقف شویم
بر سر مادرمان
وبباریم به خاک
تا که از خاک سیاه
سبزه ها رشد کند
و سیاهی برود
دل مادر سیراب
و رها گردد خاک
از غم تشنگی و بی آبی
ما اگر دست ندادیم به هم
همچو یک تکه بی حاصل ابر
ذره های تنمان
نه فقط با توفان
که نسیمی کوتاه
به هدر خواهد رفت
و دل مادرمان خشک شود
و پدر از سر غیظ
آتش خشم و غضب
بر سر خاک اندازد
همه را خواهد سوخت
پنجه های غصه
سروده بودی ای عزیز که تو
بدون من
اسیر پنجه های غصه می شوی
کنون تو رفته ای و من
بدون تو
اسیر پنجه های غصه گشته ام
بدون من
اسیر پنجه های غصه می شوی
کنون تو رفته ای و من
بدون تو
اسیر پنجه های غصه گشته ام
۱۳۸۹ مرداد ۲۱, پنجشنبه
زندگی
زندگی صحنه بازی و تو بازیگر آن
هنرت خنداندن ، گریاندن
تو فقط قادر باش
که بخندانی آنگاه که خود میگریی
و بگریانی آندم که خودت خندانی
هر چه با قدرت بازیگریت
دیگران جذب کنی
منفعت خواهی برد
و اگر نتوانی
که دلی شاد کنی و لبی پر خنده
صحنه بازی تو دلگیر است
و زیان خواهی کرد
زندگی آمدن و رفتن یک ثانیه است
و تو باید که در این فاصله بس کوتاه
سود خود برداری
و چنین است که تو پیروزی
هنرت خنداندن ، گریاندن
تو فقط قادر باش
که بخندانی آنگاه که خود میگریی
و بگریانی آندم که خودت خندانی
هر چه با قدرت بازیگریت
دیگران جذب کنی
منفعت خواهی برد
و اگر نتوانی
که دلی شاد کنی و لبی پر خنده
صحنه بازی تو دلگیر است
و زیان خواهی کرد
زندگی آمدن و رفتن یک ثانیه است
و تو باید که در این فاصله بس کوتاه
سود خود برداری
و چنین است که تو پیروزی
۱۳۸۹ مرداد ۱۹, سهشنبه
دلتنگی
دلم تنگه برای خنده ای صاف
دلم تنگه برای روح سرکش
دلم تنگه برای مهربانی
دلم تنگه برای اشک صادق
دلم تنگه برای خوب بودن
دلم تنگه برای یک دل پاک
دلم تنگه برای شاپرک، کاو
تمام این صفت ها را به دل داشت
دلم تنگه برای روح سرکش
دلم تنگه برای مهربانی
دلم تنگه برای اشک صادق
دلم تنگه برای خوب بودن
دلم تنگه برای یک دل پاک
دلم تنگه برای شاپرک، کاو
تمام این صفت ها را به دل داشت
۱۳۸۹ مرداد ۱۵, جمعه
پروانه و بهار
با که توان گفت در این روزگار
قصه پروانه و فصل بهار
گل که به باغ آمده پیدا شود
چرخ زند بر سر گل بی قرار
شب که بکارند رفیقان به بزم
رقص کنان عشوه کند بهر یار
گل که ز بستان برود با خزان
بال گشاید برود گلبهار
مانده ام از حکمت پروردگار
اینکه چرا باز نگردد بهار
باغ پر از گل شده چون لاله زار
شاپرکم نامده با گل کنار
قصه پروانه و فصل بهار
گل که به باغ آمده پیدا شود
چرخ زند بر سر گل بی قرار
شب که بکارند رفیقان به بزم
رقص کنان عشوه کند بهر یار
گل که ز بستان برود با خزان
بال گشاید برود گلبهار
مانده ام از حکمت پروردگار
اینکه چرا باز نگردد بهار
باغ پر از گل شده چون لاله زار
شاپرکم نامده با گل کنار
رفیق
یادت بخیر کجا رفتی ای رفیق
آرام دل به کجا بردی ای رفیق
ماندم اسیردر این دام روزگار
خرسندم آنکه تو در بردی ای رفیق
مژدگانی
قند و عسل از لعل لبت وام گرفته
مهتاب ز چشمان تو الهام گرفته
چون باد صبا موج دهد زلف سیاهت
از ساحل دل راحت و آرام گرفته
ساقی به در میکده عابد به کلیسا
با عشق تو آسیمه به سر جام گرفته
گر شمع دهد جلوه به میخانه و محراب
نور از تو ، صفا از تو، بهر شام گرفته
تا کی به تمنای تو بر راه نشیند
این دلشده کز عشق تو فرجام گرفته
خوش آن گل باغی که به هنگام بهاران
آغوش تو را داده ز تو کام گرفته
وقت است امان راه به کوی تو گشاید
این مژده که از کوی تو پیغام گرفته
مهتاب ز چشمان تو الهام گرفته
چون باد صبا موج دهد زلف سیاهت
از ساحل دل راحت و آرام گرفته
ساقی به در میکده عابد به کلیسا
با عشق تو آسیمه به سر جام گرفته
گر شمع دهد جلوه به میخانه و محراب
نور از تو ، صفا از تو، بهر شام گرفته
تا کی به تمنای تو بر راه نشیند
این دلشده کز عشق تو فرجام گرفته
خوش آن گل باغی که به هنگام بهاران
آغوش تو را داده ز تو کام گرفته
وقت است امان راه به کوی تو گشاید
این مژده که از کوی تو پیغام گرفته
۱۳۸۹ مرداد ۱۴, پنجشنبه
رازها
چه کس پروانه را رنگین کند بال
کجا او میرود با گل به هر سال
چرا پروانه تا این حد قشنگ است
ظریف و نازک است و رنگ رنگ است
چه سان پروانه ای از پیله ای سرد
دلش شیدا شود بر شعله ای زرد
چه کس پروانه را با گل در آمیخت
وجودش با وجود گل در آویخت
کجا پروانه رقص عشق آموخت
چرا بال و پرش با شعله افروخت
که گفتش با بهار آید به دنیا
خزان چو شد رود همراه گلها
هزاران راز نابگشوده ماند
فقط پروانه رمزش را بداند
کجا او میرود با گل به هر سال
چرا پروانه تا این حد قشنگ است
ظریف و نازک است و رنگ رنگ است
چه سان پروانه ای از پیله ای سرد
دلش شیدا شود بر شعله ای زرد
چه کس پروانه را با گل در آمیخت
وجودش با وجود گل در آویخت
کجا پروانه رقص عشق آموخت
چرا بال و پرش با شعله افروخت
که گفتش با بهار آید به دنیا
خزان چو شد رود همراه گلها
هزاران راز نابگشوده ماند
فقط پروانه رمزش را بداند
من و تو
تو بر اریکه نوری به اوج زیبایی
منم به ظلمت و درد فراق و تنهایی
نشسته ای به تماشای لاله های برین
منم در آتش دنیای پست و هر جایی
تو ای که شاد ز دیدار مادری به بهشت
و من که دیدن مادر بود چو رویایی
تو نوش جان کنی از شهد سنبل و گل یاس
و من ز خون جگر سرد و تلخ و قلیائی
به خانه ابدی خفته ای به آرامش
منم به این در و آن در به قصد ماوایی
تو رسته ای دگر از درد و رنج وعذاب
منم به درد تن و مبتلا به رسوایی
بگو کدامیک از ما رها ز محنت شد
دگر نمانده مرا شاپرک شکیبایی
منم به ظلمت و درد فراق و تنهایی
نشسته ای به تماشای لاله های برین
منم در آتش دنیای پست و هر جایی
تو ای که شاد ز دیدار مادری به بهشت
و من که دیدن مادر بود چو رویایی
تو نوش جان کنی از شهد سنبل و گل یاس
و من ز خون جگر سرد و تلخ و قلیائی
به خانه ابدی خفته ای به آرامش
منم به این در و آن در به قصد ماوایی
تو رسته ای دگر از درد و رنج وعذاب
منم به درد تن و مبتلا به رسوایی
بگو کدامیک از ما رها ز محنت شد
دگر نمانده مرا شاپرک شکیبایی
۱۳۸۹ مرداد ۱۱, دوشنبه
تولد پسرم مبارک
۱۳۸۹ مرداد ۶, چهارشنبه
فراق
از درد دوری مادر ز هجر یار
جانم به لب رسیده و چشمم به انتظار
آرامش و قرار ندارم از این دو غم
یا آندو را به من برسان یا مرا کنار
غم پروانه
شاخه های گل سرخ، بوته های گل یاس
همه پژمرده شده در غم پروانه من
باغبان در دل باغ میدود هر سویی
شده از خود بی خود هم چو یک دیوانه
که چرا فصل خزان عمر او کرده تباه
نه گلی می ما ند نه دگر می رقصد
بر سر شاخه گل پروانه
جانم به لب رسیده و چشمم به انتظار
آرامش و قرار ندارم از این دو غم
یا آندو را به من برسان یا مرا کنار
غم پروانه
شاخه های گل سرخ، بوته های گل یاس
همه پژمرده شده در غم پروانه من
باغبان در دل باغ میدود هر سویی
شده از خود بی خود هم چو یک دیوانه
که چرا فصل خزان عمر او کرده تباه
نه گلی می ما ند نه دگر می رقصد
بر سر شاخه گل پروانه
مکان پروانه
کنون پروانه ام در آسمان هاست
میان اختران در کهکشان هاست
چو شب اید زمین را نور پاشد
به روز اما میان نسترن هاست
درون آسمان چشمک زنان است
به انگشت خدا الماس زیباست
عروس آسمان را ساقدوش است
گلستان چون شود پروانه آنجاست
خدا پروانه ام را برده جایی
که از شوق وجودش شور بر پست
امان از هجر او دائم بسوزد
سرشک درد او در دیده پیداست
میان اختران در کهکشان هاست
چو شب اید زمین را نور پاشد
به روز اما میان نسترن هاست
درون آسمان چشمک زنان است
به انگشت خدا الماس زیباست
عروس آسمان را ساقدوش است
گلستان چون شود پروانه آنجاست
خدا پروانه ام را برده جایی
که از شوق وجودش شور بر پست
امان از هجر او دائم بسوزد
سرشک درد او در دیده پیداست
چهار فصل خدا
شب تاریک گذشت صبح صادق بدمید
آسمان روشن شد به زمین نور رسید
چشم مهتاب بهم رفت ز انوار سفر
اختران خوابیدند تا دگر باره بیایند پدید
چون که شب برگردد و بخوابد خورشید
صد هزاران سال است که همین منوال است
روز مهتاب بخوابد آرام و به شب
اختران بر تابند و بخوابد خورشید
گردش گوی بلورین زمین چون بچرخد هر سال
می نشاند بر خاک ، چهار فصلش به خلال
اولی فصل بهار ، گل به بستان آرد
دومی تابستان ، آتش از آن برد
سومی پاییز است که دل از دستش خون
و زمستان آخر ، برف و سرما دارد
عاشقم بر گل و پروانه و بلبل به بهار
و تنفر دارم ز خزان
که ز جا بلبل و پروانه و گل بردارد
۱۳۸۹ مرداد ۴, دوشنبه
زندانی
به غیر عشق تو هرگز سخن نمی رانم
چو مرغ خسته دگر نغمه ای نمی خوانم
به دام عشق تو افتاده است مرغ دلم
بدانزمان که نگاهت تنیده بر جانم
کمند طره گیسوی مشک فام تو ام
چنان به حلقه در آورده دل که حیرانم
شکوه رقص دل انگیز تو به شاخه گل
دلم به زیر کشید از فرازایوا نم
طنین خنده شیرین و شادمانه تو
نشست بر دل من وصف آن چه بتوانم
کنون زمان جدایی فرا رسیده مرگم باد
تو پر کشیدی و آزاد من به زندانم
چو مرغ خسته دگر نغمه ای نمی خوانم
به دام عشق تو افتاده است مرغ دلم
بدانزمان که نگاهت تنیده بر جانم
کمند طره گیسوی مشک فام تو ام
چنان به حلقه در آورده دل که حیرانم
شکوه رقص دل انگیز تو به شاخه گل
دلم به زیر کشید از فرازایوا نم
طنین خنده شیرین و شادمانه تو
نشست بر دل من وصف آن چه بتوانم
کنون زمان جدایی فرا رسیده مرگم باد
تو پر کشیدی و آزاد من به زندانم
۱۳۸۹ تیر ۲۹, سهشنبه
دلیل گریه
دلیل گریه
دانی که چرا بلبل شوریده به بستان
چون چشم گشاید به سحر نوحه سراید
من باورم اینستکه از اشک گل سرخ
دانسته که پروانه دگر باز نیاید
معنای عشق
چرا پرهای یک پروانه زیباست
چرا پرواز او نرم و فریباست
چرا بر تارک تاج عروسان
یکی پروانه ای زیبنده پیداست
چرا چون باغ پر میگردد از گل
به گرد غنچه ها پروانه شیداست
چرا هر آنچه زیبا می نماید
یقین نقشی ز یک پروانه آنجاست
چرا اطراف شمع بزم یاران
به شب پروانه با رقصش به غوغاست
چرا از عشق تا گویند یاران
غم پروانه ها ورد زبان هاست
جواب این چرا ها را که داند
مگر آنکس که خود سلطان دلهاست
فقط پروانه ها معنای عشقند
از این رو نامشان با عشق همتاست
دانی که چرا بلبل شوریده به بستان
چون چشم گشاید به سحر نوحه سراید
من باورم اینستکه از اشک گل سرخ
دانسته که پروانه دگر باز نیاید
معنای عشق
چرا پرهای یک پروانه زیباست
چرا پرواز او نرم و فریباست
چرا بر تارک تاج عروسان
یکی پروانه ای زیبنده پیداست
چرا چون باغ پر میگردد از گل
به گرد غنچه ها پروانه شیداست
چرا هر آنچه زیبا می نماید
یقین نقشی ز یک پروانه آنجاست
چرا اطراف شمع بزم یاران
به شب پروانه با رقصش به غوغاست
چرا از عشق تا گویند یاران
غم پروانه ها ورد زبان هاست
جواب این چرا ها را که داند
مگر آنکس که خود سلطان دلهاست
فقط پروانه ها معنای عشقند
از این رو نامشان با عشق همتاست
۱۳۸۹ تیر ۲۳, چهارشنبه
ادب
اسیر دشمن دانا شدن به مدت عمر
به از نشستن با دوستان نادان است
به خانه ای که در آن از ادب نشانی نیست
قدم گذاشتن افتادنت به زندان است
شکرانه
خداوند جهان را شکر باید
که چون بندد دری یک در گشاید
اگر فصل زمستان است و سرما
بدنبالش بهارآرد به صحرا
چو تابستان شود گرما فزاید
خزان چون میرسد آنهم سر آید
کجا بر بندگانش سخت گیرد
اگر این بنده از جانش پذیرد
دلی کو میطپد در راه یزدان
مصون دارد ز درد و بند و زندان
چو پیمان بسته ای از روی ایمان
دگر انده بدر کن از دل و جان
صداقت ، همدلی، با همزبانی
بود ابزار تو در قدر دانی
به هر دردی که آمد مبتلا دل
به یاد ش حل شود همواره مشکل
خدا را بندگانش رحمت آید
که بر درگاه او با محنت آید
که چون بندد دری یک در گشاید
اگر فصل زمستان است و سرما
بدنبالش بهارآرد به صحرا
چو تابستان شود گرما فزاید
خزان چون میرسد آنهم سر آید
کجا بر بندگانش سخت گیرد
اگر این بنده از جانش پذیرد
دلی کو میطپد در راه یزدان
مصون دارد ز درد و بند و زندان
چو پیمان بسته ای از روی ایمان
دگر انده بدر کن از دل و جان
صداقت ، همدلی، با همزبانی
بود ابزار تو در قدر دانی
به هر دردی که آمد مبتلا دل
به یاد ش حل شود همواره مشکل
خدا را بندگانش رحمت آید
که بر درگاه او با محنت آید
۱۳۸۹ تیر ۲۲, سهشنبه
گذر ثانیه ها
من به این ثانیه ها می نگرم
و به تنهایی خویش
و به عمری که شتابان به جلو می بردم
مژدگانی دهد این ثانیه ها
که بزودی روزی
من تو را خواهم دید
و در آغوش تو باز
سر گذارم به نیاز
خسته از محنت تنهایی خویش
می رهانم تن را
و سپارم بر خاک
تا که آسوده شود
از غم هجر تو
وز محنت تنهایی خویش
و به تنهایی خویش
و به عمری که شتابان به جلو می بردم
مژدگانی دهد این ثانیه ها
که بزودی روزی
من تو را خواهم دید
و در آغوش تو باز
سر گذارم به نیاز
خسته از محنت تنهایی خویش
می رهانم تن را
و سپارم بر خاک
تا که آسوده شود
از غم هجر تو
وز محنت تنهایی خویش
قسم
قسم به خاک تو ای بهترین حبیب خدا
که عمر بی تو به جا مانده ام رود به هبا
دمی که بهره برم ازوجود زاده تو
شمیم موی تو را میدهد زمین و هوا
هزار قطره اشک از دو دیده می بارم
به خاک کوی تو چون سر نهم به قصد شفا
دلم هوای تو دارد بخوان مرا ای جان
به پا و سر بشتابم به خانه ات به خدا
هر آنکه نقش تو دارد به سینه از سر شوق
میان باغ و گلستان به پا کند غوغا
کنار شمع و گل و بلبل و میانه باغ
همیشه جای تو خالیست ای رمیده ز ما
که عمر بی تو به جا مانده ام رود به هبا
دمی که بهره برم ازوجود زاده تو
شمیم موی تو را میدهد زمین و هوا
هزار قطره اشک از دو دیده می بارم
به خاک کوی تو چون سر نهم به قصد شفا
دلم هوای تو دارد بخوان مرا ای جان
به پا و سر بشتابم به خانه ات به خدا
هر آنکه نقش تو دارد به سینه از سر شوق
میان باغ و گلستان به پا کند غوغا
کنار شمع و گل و بلبل و میانه باغ
همیشه جای تو خالیست ای رمیده ز ما
۱۳۸۹ خرداد ۲۸, جمعه
گفتگو
سحر پروانه ای با شمع گفتا
ترا از سوزش جانم چه حاصل
خجل شد اشکریزان داد پاسخ
مرا خصلت بود نی حق نه باطل
تو گرد شعله میگردی دمادم
بسوزی گر شوی یک لحظه غافل
اگر عاشق به شمعی خود بسوزی
دل بی عشق را آسوده ساحل
ترا پروردگارت عشق آموخت
مرا سوزاندن جان در مقابل
تو خود میسوزی و من جان خود را
نه من دیوانه نی پروانه عاقل
۱۳۸۹ خرداد ۱۹, چهارشنبه
شاپرک
صبحدم آغاز کردم روز خود با شاپرک
در که بگشودم کنارم مهربان بنشسته بود
همسفر بودیم چندی تا که در پایان راه
باز گشتم بگویم نکته ای پر بسته بود
در که بگشودم کنارم مهربان بنشسته بود
همسفر بودیم چندی تا که در پایان راه
باز گشتم بگویم نکته ای پر بسته بود
عاشقی

عشق را از سر بدر کن حاصلی جز غم ندارد
عاشقی زخمیست گر زد بر دلی مرهم ندارد
آنکه در اندیشه عشق است و در رویای مستی
گو بدان این باده جز بد مستی و ماتم ندارد
عشق را مردانگی، باید که در این روزگاران
عاشقی، مردانگی، جایی به این عالم ندارد
عشق یعنی دل سپردن، سر سپردن، جان سپردن
بی گمان پروانه است او کاین صفت ها کم ندارد
۱۳۸۹ خرداد ۱۸, سهشنبه
پندار
۱۳۸۹ خرداد ۱۷, دوشنبه
عهد
عهدمان این بود با موی سپید
راهی هر گوشه از دنیا شویم
دست در بازوی هم انداخته
فارغ از خوب و بد دنیا شویم
ما کجا بستیم پیمان این چنین
هر یکی ساکن به یک دنیا شویم
آرزو دارم خدای مهربان
موجبی سازد به یک دنیا شویم
راهی هر گوشه از دنیا شویم
دست در بازوی هم انداخته
فارغ از خوب و بد دنیا شویم
ما کجا بستیم پیمان این چنین
هر یکی ساکن به یک دنیا شویم
آرزو دارم خدای مهربان
موجبی سازد به یک دنیا شویم
۱۳۸۹ خرداد ۵, چهارشنبه
میلاد

پروانه من
شصتمین سالگرد میلاد تو را در شرایطی گرامی میدارم که مصادف است با سی و دومین ماه پرواز بی بازگشت تو
خوب میدانم که فقط جسم دردمند و آزرده تو ست که در خاک آرمیده و روح بلند و آزاده ات در کنار بهترین های خداوند و عزیزانت که صمیمانه به آنها عشق ورزیدی و وفادارانه دنبالشان کردی قرار دارد و من سالگرد تولدت را به مادرت و به آنانکه در کنار تو اند تبریک میگویم
روح مهربانت در این ماه ها یک دم از من جدا نشده و هر کجا و در هر ثانیه در کنار خود احساست میکنم
عشق فقط یک بار رخ مینمایدو بدون آن زندگی توجیه دیگری دارد
تا نفس میکشم با تو ام و با تو زندگی میکنم
تولدت مبارک
۱۳۸۹ اردیبهشت ۳۰, پنجشنبه
تولد
ششمین روز ز خرداد برین
که بهشت است بحق روی زمین
باغ از سنبل و گل پوشیده
سبزه از خاک سیه روئیده
عطر گل رقص شقایق با باد
روز میلاد تو آرد در یاد
می پریدی به سر غنچه گل
تن تو نرگس و یاس و سنبل
بالها خسته ولی رنگارنگ
با دلی پاک و جدا از نیرنگ
با گل و سبزه به نجوابودی
فارغ از دیو و دد و ما بودی
دل تو با دگری وابسته
یار تو جای دگر بنشسته
تا که گل رفت تو هم آشفتی
با خزان در بر گلها خفتی
تا گل و سبزه و عشق است و بهار
دل من بی تو نیاید به قرار
که بهشت است بحق روی زمین
باغ از سنبل و گل پوشیده
سبزه از خاک سیه روئیده
عطر گل رقص شقایق با باد
روز میلاد تو آرد در یاد
می پریدی به سر غنچه گل
تن تو نرگس و یاس و سنبل
بالها خسته ولی رنگارنگ
با دلی پاک و جدا از نیرنگ
با گل و سبزه به نجوابودی
فارغ از دیو و دد و ما بودی
دل تو با دگری وابسته
یار تو جای دگر بنشسته
تا که گل رفت تو هم آشفتی
با خزان در بر گلها خفتی
تا گل و سبزه و عشق است و بهار
دل من بی تو نیاید به قرار
نام
زندگانی جاریست
زندگی باید کرد
نه برای مردن
بل به جبر ماندن
نه تو ما نی و نه من
نه کسی مانده ز ادوار قدیم
نه کسی رفته که برگردد باز
و بگوید که کجا رفته ، چرا آمده است
همه گویند به ما
از تو یک چیز فقط میماند
و همین یک نام است
من ندارم باور که فقط نام بماند بر جا
آنچه را نام توکرده است
بماند بر جا
خوب یا بد
هیچ کس نامده است تا بگوید
که اگر خوب کنی
به کجا خواهی رفت
یا اگر بد گویی یا به کردار کنی بد
چه عقوبت بینی
هر چه گویند خلایق
همه حدس است و گمان
و حقیقت نبود
همه از روی هواست
آنچه حق است همان است که پروانه نوشت
و بر آن باور بود
با صداقت و محبت و صفا
نام تو میماند
بنده خوب خدا
و همین ما را بس
زندگی باید کرد
نه برای مردن
بل به جبر ماندن
نه تو ما نی و نه من
نه کسی مانده ز ادوار قدیم
نه کسی رفته که برگردد باز
و بگوید که کجا رفته ، چرا آمده است
همه گویند به ما
از تو یک چیز فقط میماند
و همین یک نام است
من ندارم باور که فقط نام بماند بر جا
آنچه را نام توکرده است
بماند بر جا
خوب یا بد
هیچ کس نامده است تا بگوید
که اگر خوب کنی
به کجا خواهی رفت
یا اگر بد گویی یا به کردار کنی بد
چه عقوبت بینی
هر چه گویند خلایق
همه حدس است و گمان
و حقیقت نبود
همه از روی هواست
آنچه حق است همان است که پروانه نوشت
و بر آن باور بود
با صداقت و محبت و صفا
نام تو میماند
بنده خوب خدا
و همین ما را بس
۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۹, چهارشنبه
رقص پروانه
خوشا باغی که بر گلبرگ آن پروانه میرقصد
فریبا یاس زیبایی که با پروانه میرقصد
سعادت دارد آن شمعی که در بزم شبانگاهش
به گرد شعله جانسوز او پروانه میرقصد
عروس نو بهار آندم نشیند یار را در بر
که در باغ وگلستان جا به جا پروانه میرقصد
نوای بلبل شوریده در اوج است هنگامی
که با آوای او در بوستان پروانه میرقصد
چو باز آید خزان دامن کشد گل از گلستانها
نه بلبل سر دهد آوا و نی پروانه میرقصد
فریبا یاس زیبایی که با پروانه میرقصد
سعادت دارد آن شمعی که در بزم شبانگاهش
به گرد شعله جانسوز او پروانه میرقصد
عروس نو بهار آندم نشیند یار را در بر
که در باغ وگلستان جا به جا پروانه میرقصد
نوای بلبل شوریده در اوج است هنگامی
که با آوای او در بوستان پروانه میرقصد
چو باز آید خزان دامن کشد گل از گلستانها
نه بلبل سر دهد آوا و نی پروانه میرقصد
۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۲, چهارشنبه
بهار
وقتی ز راه میاد بهار
سبزه و گل میاد به بار
درختا از خواب پا میشن
برگای سبز پیدا میشن
از لابلای برگاشون
شکوفه ها میان بیرون
بلبلا آواز میخونن
گنجشگا پرواز میکنن
خورشید و ماه و آسمون
شادی میدن به دلهامون
تو باغ چه غوغایی به پاست
شاپرک اما پس کجاست ؟
تا شاپرک پیدا نشه
غنچه گل که وا نشه
شاپرکای رنگ وارنگ
با ناز و با بال قشنگ
سر میزنن به باغچه ها
دست میکشن به غنچه ها
غنچه به عشق شاپرک
مثل لبان دخترک
بند دلش جدا میشه
لباش به خنده وا میشه
هر که دلش بهار باشه
صبح که ز خواب بیدار بشه
شاپرکم کنارشه
میخواد که باش یار بشه
بهار قشنگه بچه ها
شادی کنین، شکر خدا
سبزه و گل میاد به بار
درختا از خواب پا میشن
برگای سبز پیدا میشن
از لابلای برگاشون
شکوفه ها میان بیرون
بلبلا آواز میخونن
گنجشگا پرواز میکنن
خورشید و ماه و آسمون
شادی میدن به دلهامون
تو باغ چه غوغایی به پاست
شاپرک اما پس کجاست ؟
تا شاپرک پیدا نشه
غنچه گل که وا نشه
شاپرکای رنگ وارنگ
با ناز و با بال قشنگ
سر میزنن به باغچه ها
دست میکشن به غنچه ها
غنچه به عشق شاپرک
مثل لبان دخترک
بند دلش جدا میشه
لباش به خنده وا میشه
هر که دلش بهار باشه
صبح که ز خواب بیدار بشه
شاپرکم کنارشه
میخواد که باش یار بشه
بهار قشنگه بچه ها
شادی کنین، شکر خدا
کنار بوته یاس
۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۱, سهشنبه
۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۹, یکشنبه
بهاری دیگر

باز هم فصل بهاران ز ره آمد چون پار
سبزه سر زد ز بن خاک و جوان شد گلزار
همره سنبل و نرگس به سر شاخه گل
جلوه بخشید به آواز یکی مرغ هزار
شهرها دهکده ها ، کوی و خیابان همه جا
پر شد از سبزه و گل خانه به شوق دلدار
من درمانده به امید که یک با رد گر
می رسد یار ز ره باز نشیند به کنار
غافل از بازی این چرخ که افسوس افسوس
آنکه رفت از کف من باز نیاید به بهار
۱۳۸۹ اردیبهشت ۷, سهشنبه
چرخ گردون
همه بر این باور
اگر از عاشق و معشوق
یکی رفت ز دست
دیگری نیز فنا خواهد شد
باورم نیست
چنین قاعده ای هست بر آن
چرخ می چرخد و با چرخش خود
صحنه ها میسازد
لحظه ها پردازد
من از این گردش چرخ
داستانی دارم
یک زمان زار و نزار
خسته ا ز تنهایی
در غم رفتن یار
در پی گمشده ام
از دیاری به دیار
ره سپردم با چرخ
تا رهم از غم یار
چرخ گردون ناگاه
باز ماند از گردش
و مرا بر سر کوی دگری
وانهاد از چرخش
و در این کوی رفیقی چون من
سالها پیش بزیر آمده بود
ما دو جا مانده ز راه
باز بر چرخ سوار
و به همراه امید
پای در راه شدیم
تا کجا باز یکی
ببرد با خود دوست
و دگر باره یکی
باز ماند از راه
اگر از عاشق و معشوق
یکی رفت ز دست
دیگری نیز فنا خواهد شد
باورم نیست
چنین قاعده ای هست بر آن
چرخ می چرخد و با چرخش خود
صحنه ها میسازد
لحظه ها پردازد
من از این گردش چرخ
داستانی دارم
یک زمان زار و نزار
خسته ا ز تنهایی
در غم رفتن یار
در پی گمشده ام
از دیاری به دیار
ره سپردم با چرخ
تا رهم از غم یار
چرخ گردون ناگاه
باز ماند از گردش
و مرا بر سر کوی دگری
وانهاد از چرخش
و در این کوی رفیقی چون من
سالها پیش بزیر آمده بود
ما دو جا مانده ز راه
باز بر چرخ سوار
و به همراه امید
پای در راه شدیم
تا کجا باز یکی
ببرد با خود دوست
و دگر باره یکی
باز ماند از راه
یاد
نگه به عمر
تنها ترا میخواهم
در پیچ و خم های دالان تاریک ذهنم بدنبال چیزی میگردم که نمیدانم چیست
بدنبال نوری هستم که هدایتم کند، اما ناآگا هانه همه منافذ نور را پنهان میکنم
منطق و بهانه زیستن در لایه لایه کلاف پریشان حالیم گم شده است
حیرانم چرا تلاش در یافتن خود نمیکنم
تنها کسی را که دوست میدارم تویی
تنها کسی که حرمتش در خون من جاریست تو یی
تنها کسی که قلبم برایش میطپد تویی
اما در نهایت
تنها کسی را که میازارم و رنج را بسی ارزان به او میفروشم تویی
میبینی؟
پنهان نمیکنم که
به هر شکل تنها تو را برای خود میخواهم
حتی اگر تو نخواهی
حتی اگر دل مهربانت را به درد آورم
من خود خواهم
آری من اینم .. مرا بپذیر
و رنج بر خود هموار مکن
بدنبال نوری هستم که هدایتم کند، اما ناآگا هانه همه منافذ نور را پنهان میکنم
منطق و بهانه زیستن در لایه لایه کلاف پریشان حالیم گم شده است
حیرانم چرا تلاش در یافتن خود نمیکنم
تنها کسی را که دوست میدارم تویی
تنها کسی که حرمتش در خون من جاریست تو یی
تنها کسی که قلبم برایش میطپد تویی
اما در نهایت
تنها کسی را که میازارم و رنج را بسی ارزان به او میفروشم تویی
میبینی؟
پنهان نمیکنم که
به هر شکل تنها تو را برای خود میخواهم
حتی اگر تو نخواهی
حتی اگر دل مهربانت را به درد آورم
من خود خواهم
آری من اینم .. مرا بپذیر
و رنج بر خود هموار مکن
۱۳۸۸ اسفند ۲۶, چهارشنبه
فصل بهار
۱۳۸۸ اسفند ۲۴, دوشنبه
نوروز

مدتهاست در این سایت چیزی ننوشته ام . چیزی ندارم که بنویسم جز درد و رنج دوری از تو و افسوس از دست دادنت که این هم نه دردی از من دوا میکند و نه تو را خرسند بلکه بر اساس شناختی که از تو دارم و آنچه که خودت گفتی ابراز درد و رنج فقط ممکن است موجب جلب ترحم افراد و گاه در اندازه های زیاد بی توجهی آنان شود که این هر دو از شان تو دور است .
زندگی را همانگونه که گفتی ادامه میدهیم و لی بی تو ، بدون انگیزه های گذشته ، و بدور از تکاپوهایی که برای بودن و بهتر زیستن داشتیم شب میشود و روز میاید . فصل ها در پی هم میگذرند روزهای خوب و بد میایند و میروند و باز نوروز میرسد و بهار .
ماهی که تو در ان به دنیا آمدی و با خود شادمانی آوردی و نوروزی که با سفره های زیبای هفت سینت نوید سالی شیرین و زیبا را به ما دادی و حیف که امسال ۳ سال است که دیگر نوروز من با سفره های زیبای تو رنگین نمیشود همچون دلم که هرگز بدون تو رنگ شادی واقعی را بخود نمیگیرد
یادت همیشه عزیز وجای تو همیشه خالیست .
۱۳۸۸ بهمن ۶, سهشنبه
بیسکویتسوخته
مادرم علاقه داشت گهگاهی غذای صبحانه رابعنوان شام شب
درست کند. و من به خاطر می آورم شبی را بخصوص وقتی که او پس از گذراندن
یک روز سخت و طولانی در سر کار شام شب را تهیه کرده بود. در آن شب مادرم یک بشقاب
تخم مرغ، سوسیس و بیسکویت های بی نهایت سوخته در جلوی پدرم گذاشت. یادم می آید منتظر شدم که ببینم
آیا هیچ کسی متوجه شده است! با این وجود، همه ی کاری که پدرم انجام داد این بود که دستش را به سوی بیسکویت
دراز کرد، لبخندی به مادرم زد و از من پرسید که روز ام در مدرسه چطور بود. خاطرم نیست که آن شب چه چیزی به پدرم
گفتم، اما کاملاً یادم هست که او را تماشا می کردم که داشت کره و ژله روی بیسکویت سوخته می مالید و هرلقمه آن را می خورد
وقتی من آن شب از سر میز غذا بلند شدم، به یادم می آید که شنیدم صدای مادرم را که برای سوزاندن بیسکویت ها از پدرم عذر خواهی
می کرد. و هرگز فراموش نخواهم کرد چیزی را که پدرم گفت: ((عزیزم، من عاشق بیسکویت های سوخته هستم.)) بعداً همان شب، رفتم که
بابام را برای شب بخیر ببوسم و از او سوال کنم که آیا واقعاً دوست داشت که بیسکویت هایش سوخته باشد. او مرا در آغوش کشید و گفت:
مامان تو امروز روز سختی را در سرکار گذرانده و او خیلی خسته است. و بعلاوه، بیسکویت کمی سوخته هرگز هیچ کسی را نمی کشد!
زندگی مملو از چیزهای ناقص... و افراد دارای کاستی است من اصلاً در هیچ چیزی بهترین نیستم، و روز های تولد و سالگرد ها را
درست مثل هر کسی دیگر فراموش می کنم. اما چیزی که من در طی سال ها پی برده ام این است که یاد گیری پذیرفتن عیب ها
و تفاوت های یکدیگر– یکی از مهمترین را ه حل های ایجاد روابط سالم، فزاینده و پایدار می باشد.
و امروز دعای من برای تو این است که یاد بگیری که قسمت های خوب، بد، و ناخوشایند زندگی خود را بپذیری و آن ها را به خدا واگذار کنی.
چرا که در نهایت، او تنها کسی است که قادر خواهد بود رابطه ای را به تو ببخشد که در آن یک بیسکویت سوخته موجب قهر نخواهد شد.
ما می توانیم این را به هر رابطه ای تعمیم دهیم. در واقع، تفاهم اساس هر روابطی است، شوهر-همسر یا والدین-فرزند یا برادر-خواهر یا دوست!
((کلید دستیابی به شادی تان را در جیب کسی دیگر نگذارید- آن را پیش خودتان نگهدارید.))
بنابراین، لطفاً یک بیسکویت به من بدهید، و از نوع سوخته حتماً خیلی خوب خواهد بود.!.!.!.!
درست کند. و من به خاطر می آورم شبی را بخصوص وقتی که او پس از گذراندن
یک روز سخت و طولانی در سر کار شام شب را تهیه کرده بود. در آن شب مادرم یک بشقاب
تخم مرغ، سوسیس و بیسکویت های بی نهایت سوخته در جلوی پدرم گذاشت. یادم می آید منتظر شدم که ببینم
آیا هیچ کسی متوجه شده است! با این وجود، همه ی کاری که پدرم انجام داد این بود که دستش را به سوی بیسکویت
دراز کرد، لبخندی به مادرم زد و از من پرسید که روز ام در مدرسه چطور بود. خاطرم نیست که آن شب چه چیزی به پدرم
گفتم، اما کاملاً یادم هست که او را تماشا می کردم که داشت کره و ژله روی بیسکویت سوخته می مالید و هرلقمه آن را می خورد
وقتی من آن شب از سر میز غذا بلند شدم، به یادم می آید که شنیدم صدای مادرم را که برای سوزاندن بیسکویت ها از پدرم عذر خواهی
می کرد. و هرگز فراموش نخواهم کرد چیزی را که پدرم گفت: ((عزیزم، من عاشق بیسکویت های سوخته هستم.)) بعداً همان شب، رفتم که
بابام را برای شب بخیر ببوسم و از او سوال کنم که آیا واقعاً دوست داشت که بیسکویت هایش سوخته باشد. او مرا در آغوش کشید و گفت:
مامان تو امروز روز سختی را در سرکار گذرانده و او خیلی خسته است. و بعلاوه، بیسکویت کمی سوخته هرگز هیچ کسی را نمی کشد!
زندگی مملو از چیزهای ناقص... و افراد دارای کاستی است من اصلاً در هیچ چیزی بهترین نیستم، و روز های تولد و سالگرد ها را
درست مثل هر کسی دیگر فراموش می کنم. اما چیزی که من در طی سال ها پی برده ام این است که یاد گیری پذیرفتن عیب ها
و تفاوت های یکدیگر– یکی از مهمترین را ه حل های ایجاد روابط سالم، فزاینده و پایدار می باشد.
و امروز دعای من برای تو این است که یاد بگیری که قسمت های خوب، بد، و ناخوشایند زندگی خود را بپذیری و آن ها را به خدا واگذار کنی.
چرا که در نهایت، او تنها کسی است که قادر خواهد بود رابطه ای را به تو ببخشد که در آن یک بیسکویت سوخته موجب قهر نخواهد شد.
ما می توانیم این را به هر رابطه ای تعمیم دهیم. در واقع، تفاهم اساس هر روابطی است، شوهر-همسر یا والدین-فرزند یا برادر-خواهر یا دوست!
((کلید دستیابی به شادی تان را در جیب کسی دیگر نگذارید- آن را پیش خودتان نگهدارید.))
بنابراین، لطفاً یک بیسکویت به من بدهید، و از نوع سوخته حتماً خیلی خوب خواهد بود.!.!.!.!
۱۳۸۸ دی ۱۴, دوشنبه
داستان هاى خواندني

********
وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید، استراتژی خود را تغییر بدهید؛ خواهید دید بهترین ها ممکن خواهد شد؛ باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش، و روحتان مایه بگذارید؛ این رمز موفقیت است.... لبخند بزنید!
********
دانشجوى سال دوم بودم. يک روز سر جلسه امتحان وقتى چشمم به سوال آخر افتاد، خندهام گرفت. فکر کردم استاد حتماً قصد شوخى کردن داشته است. سؤال اين بود: «نام کوچک زنى که محوطه دانشکده را نظافت میکند چيست؟»
من آن زن نظافتچى را بارها ديده بودم. زنى بلند قد، با موهاى جو گندمى و حدوداً شصت ساله بود. امّا نام کوچکش را از کجا بايد میدانستم؟
من برگه امتحانى را تحويل دادم و سؤال آخر را بیجواب گذاشتم. درست قبل از آن که از کلاس خارج شوم دانشجويى از استاد سؤال کرد آيا سوال آخر هم در بارمبندى نمرات محسوب میشود؟
استاد گفت: حتماً و ادامه داد: شما در حرفه خود با آدمهاى بسيارى ملاقات خواهيد کرد. همه آنها مهم هستند و شايسته توجه و ملاحظه شما میباشند، حتى اگر تنها کارى که میکنيد لبخند زدن و سلام کردن به آنها باشد.
من اين درس را هيچگاه فراموش نکردهام
********
در روزگار قديم، پادشاهى سنگ بزرگى را در يک جاده اصلى قرار داد. سپس در گوشهاى قايم شد تا ببيند چه کسى آن را از جلوى مسير بر میدارد. برخى از بازرگانان ثروتمند با کالسکههاى خود به کنار سنگ رسيدند، آن را دور زدند و به راه خود ادامه دادند. بسيارى از آنها نيز به شاه بد و بيراه گفتند که چرا دستور نداده جاده را باز کنند؛ امّا هيچيک از آنان کارى به سنگ نداشتند!
سپس يک مرد روستايى با بار سبزيجات به نزديک سنگ رسيد. بارش را زمين گذاشت و شانهاش را زير سنگ قرار داد و سعى کرد که سنگ را به کنار جاده هل دهد. او بعد از زور زدنها و عرق ريختنهاى زياد بالاخره موفق شد. هنگامى که سراغ بار سبزيجاتش رفت تا آنها را بر دوش بگيرد و به راهش ادامه دهد متوجه شد کيسهاى زير آن سنگ در زمين فرو رفته است. کيسه را باز کرد پر از سکههاى طلا بود و يادداشتى از جانب شاه که اين سکهها مال کسى است که سنگ را از جاده کنار بزند
آن مرد روستايى چيزى را میدانست که بسيارى از ما نمیدانيم
هر مانعى = فرصتی
********
«خوشبخت ترين فرد كسي است كه بيش از همه سعي كند ديگران را خوشبخت سازد»،
اشتراک در:
پستها (Atom)







