
شبی گرم و تابستانی درمحوطه بیرونی ساختمان منزلی درکرج خوابیده بودیم و تا نیمه های شب شوخی بود و خنده ، همه میگفتند خانم باردارکه زیاد بخندد زودترفارغ خواهد شد
نمی دانم چه زمان خوا بمان برد ولی با ناله های او بیدار شدیم کرج تا تهران را به سرعت طی کردیم و دربیمارستان تهران او را بدست پزشکان سپردیم
من به خانه رفتم تا کارهایی انجام دهم و حدود سا عت ده باز گشتم اورا دیدم که آرام و زیبا در بسترآرمیده بود و مرا به دیدن نوزادی بردند که از پشت شیشه و درگهواره خوابیده بود دست ها مشت کرده دربالای سروچشم ها بسته و برخلاف همسایه های نوزادش که فریاد میزد ند ساکت وآرام درخواب بود
او امروز۳۹ ساله شد وهرچند مادرش نیست تا ازوجودش مثل تمامی این سالها ومثل امروزمن لذت ببرد ولی میدانم که روح پاک و .
مهربا نش نه فقط امروز که درتمامی لحظات درپی اوست و چشم به او دارد
عمرش با عزت و روح مادرش شا د
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر