عمر پروانه با بهار آغاز
میرود با خزان به همره گل

استفاده از مطالب این سایت با ذکر ماخذ بلامانع است

۱۳۸۸ آبان ۷, پنجشنبه

قرینه



هیچ میدانی چه روزی پر کشیدی از زمین
در همان روزی كه مادر رفت ازدستت چنین
درعددهردو به یک روزازجهان بردید جان
ماه فروردین واکتبر است فرقش در قرین
سی و یک از ماه اکتبرو همان در فرودین
مادرت درخاک ایران و تودراین سرزمین
سالها با نام مادر زیستی همراه درد
عاقبت مادر رضا شد با تو گردد همنشین
خوب میدانم خداوند جهان از روی مهر
روح تو باروح مادر برده در باغ برین

۱۳۸۸ آبان ۵, سه‌شنبه

به مناسبت ضایعه۳۱ اکتبر ۲۰۰۷



دو سال از پرواز معصومانه پروانه ام گذشت و همانگونه كه خود در نامه پایانیش نوشته زندگی ادامه یافت
بر من و فرزندش اما سخت گذشت.خاطرات تلخ دوران بیماری و لحظه های سخت و درد آور سال های آخرین دمی از ما دور نشد. او عاشق زندگی بود و در این راه به هر تکاپویی دست زد و خود را در جریان هر آزمون قرار داد و آرام و محجوب ما را یاری کرد و ناملایمات و درد را با متانت و بزرگواری بر خود هموار نمود و عاقبت در شرایطی كه هنوز بسیار زمان برای زنده بودن داشت رفت
پروانه مظهر متانت و انسانیت و مقاومت بود در مهربان و صداقت بی نظیر و مثال زدنی و نمونه، صفات ارزنده ای داشت كه هر انسانی از هر گروه اجتماعی و با هر طرز تفکر را با احترام به خود جلب میکرد هرگز بد نکرد و بد نگفت و بد نخواست
صفات او را بارها در کتابش و یا در این سایت بر شمرده ام و در اینجا یکبار دیگر سپاسم را به خاطر مهربانیها و گذشت ها یش در جریان زندگی به او تقدیم میدارم و او را برای بهترین ارزش های انسانیش میستایم و تا زنده ام خود را مدیون او و پاکی ها و بزرگواریها یش میدانم
باشد كه روح بزرگش بر من منت نهد و گه گاه از من یاد کند
اما ن

برای او كه همیشه یادش با ارزش ترین دارایی من است

خدا خود خوب میداند دو سال است
كه سیلاب روان از دیده دارم
شبم روز است و روزم شب به اجبار
پس از تو تیره گشته روزگارم
تو گفتی زندگی کن بعد مرگم
امید زندگی بیهوده دارم
کجا بی تو توان آسوده بودن
به شوق تو نفس در سینه دارم
مرا آسوده بر بالین خود دار
هوای دلبر دیرینه دارم

عشق



عشق چون موهبتی
هدیه میدارد دوست

میهمان تو شود
گر ترا خو ی نکوست

دل آن موجودی
كه ندارد عشقی

شاخه ای خشک بود,
كه به بردارد پوست

گر به آب اندازی
یا كه در خاک کنی

حا صلی نیست بر آن
سوختن چاره اوست

۱۳۸۸ مهر ۲۶, یکشنبه

برف


سلام ای برف زیبای زمستان

که از سقف زمین باری خرامان

زمین تیره را چون فرش پوشی

تو پایان میدهی بر برگ ریزان

درختان را به تن پوشی سپیدی

چه زیبا میکنی چون نو عروسآن

به باغ و بوستان آرام بخشی

فراغت میدهی بر باغبانان

به خاک اما تو جانی تازه آری

به پا خیزد ز جا فصل بهاران

بشارت میدهی عشاق خود را

برون آیند در کوه و بیابان

جوانان با تو نرد عشق بازند

به کنج خانه می‌‌رانی‌ تو پیران

دریغ و درد چون بیچارگان را

بلرزانی ز سرما در زمستان

فرو ریزی تو سقف خیمه‌ها را

نداری قدرتی‌ بر سقف شاهان

درون کاخ ها گرم است اما

به زیر خیمه‌ها سرما فراوان

یکی‌ میرقصد و شاد است و خندان

یکی‌ از درد سرما زار و گریان

یکی‌ تن پوش بردارد ز گرما

یکی‌ سرد است و بی‌ تن پوش و عریان

یکی‌ را سال نو با برف آید

دگر بر حال خود سر در گریبان

خدای آسمان لطفی‌ عطا کن

به ما بیچارگان و دردمندان

تو نیرو میدهی خاک زمین را

تو ٔگل بر سر نهی خار مغیلان

توانأیی که از سنگ سیاهی

برون آری تو الماس درخشان

درون سینه‌ای در زیر دریا

تو سازی در و مروارید غلطان

ز طوفان بلایا می‌‌رهانی

به کشتی‌ اندرون آری رفیقان

به لطف خویش‌ای پاکیزه یزدان

کنار یکدگر گیری رقیبان

توانا یی که در دلها ی شاهان

نشانی‌ درک رنج دردمندان

توانی تا به سرمای زمستان

ز درد هم کنی‌ آگاه یاران

خداوند جهان آن کن که روزی

نلرزد کودکی بی‌ لقمه‌ای نان



به دل‌ها همدلی همبستگی د ه

زمین را پر کن از عدل فراوان

رها کن نفس ما از خود پسندی

ز آ ز و کینه دلها را تو برهان

توانا یی که زیبا یی نشانی‌

به پاییز و بهار و هم زمستان

امان از لطف تو آ رام گیرد

ز اندوه رفیق رفته از جان



--------------------------------------------------------------------------------
New! Open Hotmail faster on the new MSN homepage!

۱۳۸۸ مهر ۲۵, شنبه

عشق و هوس



عشق یک حادثه است که چو حادث گردد
نتوان رست از آن
لیک گاهی‌ هم عشق به هوس نزدیک است
ارزشی نیست برآن
هردوبایک نظرآغاز شود و به دل بنشیند
گرچه فرق است میان
که هوس
چون بر آورده شود و تو سیراب شوی
اثری نیست از آن
لیک عاشق چو شدی نرود از یادت
تا نفس هست روان
عشق چون مروارید پاک و زیبا و لطیف
خدشه‌ای نیست در آن
و هوس سکه زرد که از این در آید
برود زود از آن
عشق پروانه به شمع یا که بلبل بر ٔگل
شهره آمد به جهان
هوس اما چون می‌ که به میخانه روی
و بریزی در جان
چون که مستی بپرد و تو هشیار شوی
نبود میل بر آن
عشق یک هدیه ناب که خداوند جهان
میدهد بر انسان
و هوس دیو سپید چو کشد در دامت
همه درد است و فغان
گر چه عشق است که گاه آتشی افروزد
میزند شعله به جان
لیک از آتش عشق دل تو گرم شود
نور تابد به میان
آتشی را که هوس بر فروزد اما
نتوان کرد بیان

۱۳۸۸ مهر ۱۴, سه‌شنبه

داغ





هر کجا ٔگل دید زانو پای آن زد
شاد شد لبخند شیرین بر لبان زد
چهره ا ش از دیدن گل ها شکفته
بالها بگشود و خود را در میان زد
بر سر شاخه گلی‌ در کنج ایوان
دم به دم چون باغبان دستی بر آن زد
عاقبت فصل خزان همراه گل شد
رفت و داغش بر دل و جان امان زد


باغبان

۱۳۸۸ مهر ۱۱, شنبه

سراب زندگی‌




زنهار که زندگی‌ سراب است

دریاست ولی تهی ز آب است

آرامش آن‌ تو خوش مپندار

توفان که شود به پیچ و تا ب است

هرگز نرسد به ساحل آن‌ کو

فرمانده کشتی ا ش به خواب است

گر ساحل عافیت تو خواهی

از من به تو اینچنین خطاب است

از عالم بی‌ ادب بپرهیز

آن‌ خانه مرو که بی‌ کتاب است

رازت به کسی‌ مگو که از او

دانستن آن‌ ترا عتاب است

چندان منشین که بعد رفتن

گویند که بودنت عذاب است

از مردم بی‌ هنر به کردار

پرهیز اگر کنی صواب است

آرام به زیر سقف زرین

منشین اگر از پایه خراب است

دریاب تو روزگار پیری

آن‌ دم که زمانه ا ت شباب است

بنشین به کنار درد مندان

بر کرده تو بدان ثواب است

از مرد خدا سخن به جان دار

هر نکته از او چو در ناب است

غافل چو شدی ز مهر یزدان

کوشیدن تو نقش بر آب است

پاییز




خداوند جهان هم چون گذشته

فرستاده زمین صد‌ها فرشته

بدست هر یکی‌ جامی‌ پر از رنگ

به هر برگی سر انجامی نوشته

به هر جا بنگری رنگ است و وارنگ

ز زیبائی زمین لبریز گشته

یکی‌ زرد و یکی‌ سرخ اناری

یکی‌ هم ارغوانی رنگ گشته

خزان دلفریب از راه آمد

ولی‌ ٔگل راهی‌ گلخانه گشته

چرا پروانه‌در فصل خزان رفت

یقین دارم دلش با ٔگل سرشته