عمر پروانه با بهار آغاز
میرود با خزان به همره گل

استفاده از مطالب این سایت با ذکر ماخذ بلامانع است

۱۳۹۲ خرداد ۱۵, چهارشنبه

تشابه


سرو اگر ناز شد چون که به بالای توست

غنچه ی گل خنده گر بهر تماشای توست

نرگس شیراز را چشم تو بیمار کرد

دردل پاک صدف درگهر خای توست

شرم ندارد قمر فاش بگوید به خلق

در پس ابرارنهان ازرخ زیبای توست

مرغ خوش آهنگ من عاشق دشت ودمن

نغمه ساز مرا شور ز سودای توست

بهر خدا رحم کن باز به بستان در آ

خون جگر لاله را بهر تمنای توست

۱۳۹۲ خرداد ۵, یکشنبه

برای پروانه



اعتباری اگرم مانده ز توست

یادگاری که برم مانده ز توست

عشق را اندک اگر می فهمم

هر چه آموخته ام مانده ز توست

به من آموخته ای باید زیست

شوق بودن به دلم مانده ز توست

عشق و دلداده گی و صدق و صفا

تا ابد در دو جهان مانده ز توست

۱۳۹۲ خرداد ۴, شنبه

بمناسبت ششم خرداد زادروز پروانه همیشه عزیزم



ای ماه سبز . خرداد خوب

ای سومین طلیعه فصل بهار و گل

ای ماه عاشقان گل ودشت لاله زار

خرداد سبز

ای ماه پر شده ازلاله ها ی خون

پروانه های رنگ برنگت چو زرنگار

ای ماه عشق 

ای ماه یار

بازآمدی دوباره ولیکن دریغ و درد 

نامد مرا کنار

آن پا نهاده به دنیا به ماه تو

رفت ازبرم خزان 

چشمم به انتظار

تا کی شود که روم روزیا شبی

درماه سبز و یا ماه دیگری

شاید خزان زرد 

به آنجا که یار رفت 

بنشانمش کنار

مانند هربهار . مانند هربهار



۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۲, یکشنبه

کوچه های غم




مرا در کو چه های غم رها کردی

نمیدانی که با جانم چه ها کردی

دلم خون گشته ازهجرانت ای یارا

مرا با درد و با غم مبتلا کردی

اگر روزی رسد دستم به دامانت

تو را پرسم نگار من چرا کردی 

قسم برآفتاب گرم چشمانت 

درون سینه ام غوغا به پا کردی

خدای آسمانها خوب میداند

که با جان و دلم جانا چه ها کردی





۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۱, شنبه

جدایی

اﻣﺸﺐ اﻱ ﺭﻓﺘﻪ ﺩﺭﺩﻳﺎﺭﺩﮔﺮ
ﺩﻝ ﻣﻦ ﭘﺮ ﻛﺸﺪ ﺳﺮﻛﻮﻳﺖ
ﺩﻝ ﺑﻪ ﺑﺎﻍ و ﺑﻬﺎﺭو ﮔﻞ ﺳﭙﺮﻡ
ﺗﺎ ﻛﻪ اﺯ ﮔﻞ ﺷﻨﻴﺪﻩ اﻡ ﺑﻮﻳﺖ
اﻣﺸﺐ اﻱ ﺁﺷﻨﺎ ﺑﻪ ﺩﺭﺩ ﺩﻟﻢ
ﺑﻪ ﺳﺮاﻱ ﺩﻟﻢ ﺑﻴﺎ ﺑﺎ ﻧﺎﺯ
ﺗﺎ ﺑﻪ ﻋﺸﻖ ﺗﻮ ﺑﺎﺯ اﻣﺎﻥ
ﺳﺮﺩﻫﺪ ﺑﺎ ﻧﮕﺎﻩ ﺗﻮ ﺁﻭاﺯ
ﺗﻮ و ﺑﻲ ﻣﻬﺮﻱ وﺩﻝ ﺁﺯاﺭﻱ
ﺑﻪ ﮔﻤﺎﻧﻢ ﻧﻤﻲ ﺑﺮﻡ اﻱ ﻳﺎﺭ
اﮔﺮﺕ ﻣﻬﺮ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺩﻝ ﺩاﺭﻱ
ﺑﮕﺬﺭ اﺯ ﻣﻦ ﻣﺮا ﺑﻪ ﻳﺎﺩ ﺑﻴﺎﺭ
اﻣﺸﺐ اﻱ ﻫﻤﻨﺸﻴﻦ ﮔﻞ ﺑﻪ ﺑﻬﺎﺭ
ﺑﺎﻝ ﺑﻜﺸﺎ ﺑﮕﻴﺮﻣﺖ ﺑﻪ ﻛﻨﺎﺭ
ﺑﻮﺳﻪ ﺑﺮ ﺑﺎﻝ ﻫﺎﻱ ﺻﺪ ﺭﻧﮕﺖ
ﺑﻨﺸﺎﻧﻢ ﺩﻟﻢ ﺷﻮﺩ ﺑﻪ ﻗﺮاﺭ
(اﻣﺸﺐ اﻱ ﺁﺷﻨﺎﻱ ﺑﺮﺩﻩ ﺯﻳﺎﺩ
ﺣﺮﻣﺖ ﻋﺸﻖ و ﺁﺷﻨﺎﻳﻲ ﺭا
ﺩﺳﺖ ﭘﻨﺪاﺭ ﻣﻦ ﺑﻪ ﻫﻢ ﺑﻨﺪﺩ
ﺗﺎﺭ ﺑﮕﺴﺴﺘﻪ اﺯ ﺟﺪاﻳﻲ ﺭا)

دست بدامان خدا

برتو قسم میخورم گرکه درآیی زدر
بوسه زنم پای تو دست بگیرم به بر
سرمه چشمم کنم خاک کف پای تو
فرش کنم خانه را ازهمه زیروزبر
با مژه جارو کنم آب زچشمان زنم
گل بنشانم تو را از کف پا تا به سر
بر تو قسم میخورم قدر شناسم دگر 
سر بسپارم همی گر تو بداری نظر
منت ازآن میکشم تا که دمی بازهم
 شا م سیا ه مرا بلکه نما یی سحر
ای بت شیرین من ساکن باغ ودمن
باز بهار آمده چرخ بزن غنچه سر
درد مرا کن دوا کز غم هجران تو
روزوشبم تیره شد خواب ندارم دگر
گر تو نیا یی برم دست بدامان شوم 
تا که خداوند گار من به بر آرد مگر

روز مادر


دیدم که بازبرسرهرشاخه بلبلی 

فریاد میزند 

مردم بهارآمده غوغای زندگیست 

دیدم که شاخه های سرد درختان بید هم 

ازنوجوانه زد 

یادش بخیرکه درهر بهار سبز 

دیوانه واردرپی سبزینه های نو 

پرمیکشید فرا سوی دشت ها 

یادش بخیرکه گفتش جوانه ها 

مفهوم تازه گیست 

معنای زندگیست 

وین برگ های سبز 

نوزاد تازه زمادررسیده است 

پاک است و بی ریا 

بربوم روح لطیفش غبارنیست 

یادش بخیرکه زاییده شد بهار 

درفصل سبزدرختان ولاله زار 

رفت از کنار 

به هنگامه خزان 

همراه مرگ گل 

پروانه وارآمد و پروانه واررفت 
یادش بخیرکه امروز روزاوست

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۴, شنبه

گفتگوی من و مهتاب




من ومهتاب شبی فصل بهار 

برسربرکه آبی زیبا 

گفتگو میکردیم 

قصه میگفت زعشاق جوانی با من 

داستان دل ودلداد گی و شیدایی 

گفت دیدم که یکی دست نهاده ست به بالین دگر 

ودگرسخت درآغوش گرفته است نگارش را سر 

دخترک چون گل نرگس زیبا 

پسرک بلبل مست و شیدا 

هردودرخویش فرورفته ومن هم درآب 

به تماشا بودم 

نفس باد صبا مشک بیاورد ز راه 

وفرو برد به گیسوی چوشب تارنگار 

پسرک عطرگل ازیارچو بوئید دمی 

ناگهان ازجا جست 

تند بادی شده بود وبخود می پیچید 

آنقدرتند وسریع که زامواج تنش 

آسمان ابری شد وچنان لرزه درانداخت به آب 

که دگرهیچ ندیدم تا صبح

آفتاب آمد ومن رفتم و عشاق جوان نیزشدند

دختر همسایه



اگه بدونی تو کوچه مون دیشب چه غوغا شده بود 

بین ستاره های شب دوباره دعوا شده بود 

دخترهمسایه ما سرمیکشید تو خونه ها 

دنبال مجنونش می گشت انگاری لیلا شده بود 

شکرخدا مهتاب اومد نشست میون آسمون 

دخترهمسایه ما یکسره رسوا شده بود 

یواشکی رفت توخونه خوشحال و شاد وسرحال 

آخه میدونی همسایه مون طفلکی شیدا شده بود 

اول صبح، وقت سحر دختر همسایه ی ما 

دستش تودست یاری بود بد جوری زیبا شده بود 

خوب میدونم امشب دیگه ستاره ها آروم میشن 

رفته دیگه اونکه همش باعث دعوا شده بود

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۳, جمعه

دست بدامان


بر تو قسم میخورم گر که در آیی زدر

بوسه زنم پای تو دست بگیرم به بر

سرمه چشمم کنم خاک کف پای تو 

فرش کنم خانه را از همه زیر و زبر

با مژه جارو کنم آب ز چشمم دهم 

گل بنشانم تورا از کف پا تا به سر

بر تو قسم میخورم قدر شناسم تو را 

سر بسپارم همی گر تو بداری نظر

منت آن میکشم تا که دمی باز هم

شام سیاه مرا بلکه نمایی سحر

ای بت شیرین من ساکن باغ و دمن

باز بهار آمده چرخ بزن غنچه سر

درد مرا کن دوا کزغم هجران تو

روز و شبم تیره شد خواب ندارم دگر

گر که نیایی برم دست بدامان شوم

تا که خداوندگار من به بر آرد مگر

باغ بهار


رفتم و با یار نشستم بر او 

گفت چرا آمده ای باز گو

گفتمش ای یار بهار آمده

خیز به پا خنده بیاور به رو

بر سر گلهای بهاری برقص

با من دلخسته سخن ها بگو

گفت به گل ده تو پیام مرا

باز نیایم دگر آنجا مپو

باغ بهاری که در آنم کنون

بهتر از آن نیست بهرجا مجو

گفتمش ای یار امانم بده

تا که در آیم برت ای ماهرو

گفت تو را لایق این باغ نی

شاپرکی باید وعاشق بر او

سفر



کوچه به کوچه در به در 

از تو گرفته ام اثر

گفت یکی رفته خزان

همره گل کرده سفر

وان دگری گفت مرا

پرسه مزن تو بی ثمر

گر چه بهار آمده بر

لیک نیاید او دگر

به که تو هم چو او کنی 

ترک دیار خود مگر

روی کنی به گل ستان

تا که از او دهد خبر

سوگند


به قطره قطره ی باران آسمان سوگند
به تکه تکه ی گلهای درخزان سوگند
به آب دیده گل ها به صبح بهار
به خوشه های درخشان کهکشان سوگند
به اشک شمع که میریزد از فراق نگار
به نغمه های دل انگیز بلبلان سوگند
اگربه تربت من پا نهی توا ز سر مهر
به جان خسته توان آوری به جان سوگند
بیا و بر دل مسکین من تودام بنه
که من به دام تو افتاده در امان سوگند

چشمان تو



شهرقشنگی است دو چشمان تو 
باغ گل ولاله بود توأمان 
آب زلال است چو شبنم به گل 
جلوه الماس طراود ازآن 
آبی دریاست ویا آسمان 
رنگ دو چشمان تو هم این هم آن 
هرکه سفرکرده به چشمان تو 
مست شده هوش رود از میان 
شب که بندند دو دروازه را 
تیره و تاراست زمین وزمان 
بارسفربندم و سویش روم 
راه دراز یست بداند "امان"

ﺿﺮﺑﻪ ﺑﺎﺭاﻥ


ﺻﺪاﻱ ﺿﺮﺑﻪ ﺑﺎﺭاﻥ ﺑﻪ ﭘﺸﺖ ﭘﻨﺠﺮﻩ اﻡ
ﻣﺮا ز ﺧﻮاﺏ ﺷﺒﺎﻧﮕﺎﻩ ﻣﻲ ﻛﻨﺪ ﺑﻴﺪاﺭ
ﺳﺮﻙ ﻛﺸﻴﺪﻡ و ﺩﻳﺪﻡ ﻛﻪ ﺁﺳﻤﺎﻥ اﺑﺮﻳﺴﺖ
ﻭﻗﻂﺮﻩ ﻫﺎﻱ ﺑﻠﻮﺭﻳﻦ ﻓﺮﻭ ﭼﻜﺪ ﺑﻪ ﺯﻣﻴﻦ
ﻧﮕﺎﻩ ﺧﻮﻳﺶ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻗﻂﺮﻩ ﻫﺎ ﺑﺮﺩﻡ
ﺩﺭﻭﻥ ﺑﺎﻏﭽﻪ ﺩﻳﺪﻡ ﻛﻪ ﻏﻨﭽﻪ ﻣﻲ ﺧﻨﺪﺩ 
ﮔﺸﻮﺩﻩ ﻟﺐ ﺑﻪ ﮔﻤﺎﻧﻢ ﻛﻪ ﻣﻲ ﺯﻧﺪ ﻓﺮﻳﺎﺩ
ﺑﻪ ﻏﻨﭽﻪ ﻫﺎﻱ ﺩﮔﺮ ﺗﺎ ز ﺧﻮاﺏ ﺑﺮﺧﻴﺰﻧﺪ
ﺑﻪ ﺷﻴﺸﻪ ﮔﻮﺵ ﻧﺸﺎﻧﺪﻡ ﺷﻨﻴﺪﻣﺶ ﺁﺭﻱ
ﻛﻪ ﻏﻨﭽﻪ ﮔﻔﺖ ﺑﻬﺎﺭاﻥ ﺑﻬﺎﺭ
ﺑﺮﺧﻴﺰﻳﺪ

باد صبا


باد صبا اول صبح بهار 
گفت به یک قاصدک 
دست مرا گیربرم پیش یار
قاصدک ازجای جست 
نرم و سبک شادمان 
دست به دستش گرفت
از سرکوهی بلند
از دل دشت و دمن
ازبردریا گذشت 
تا که به باغی رسید
پرزگل و لاله زار
لاله به همرنگ خون
قاصدک آنجا نشست
چشم بدنبال یار
باد صبا منتظر
خون به دل و بیقرار
قاصدک اما دمی
برسر گل ها پرید 
لاله سرخی بدید 
همچو رخ یار بود
دانه اشکی به چشم 
برسرگل جا گرفت
بال و پرش را ولی 
داد به با د صبا

برای آنانکه به دریا پیوسته اند


باور کنید قصه دریا و قطره را 
باور کنید موسم رفتن به سوی دوست 
باور کنید تشنه و یک جرعه اب را 
ای قطره های کوچک جاری به جویبار 
آخر به دامن دریا ست جایتان 
دریای آبی و آرام و بیکران 
آندم که را ه سپاری به سوی دوست 
از راه جویبار 
گل بوته های تشنه ی بر جا نهاده را
سیراب کن 
سیراب یاد خویش

ﺁﺷﻨﺎ


اﻣﺸﺐ اﻱ ﺭﻓﺘﻪ ﺩﺭﺩﻳﺎﺭﺩﮔﺮ
ﺩﻝ ﻣﻦ ﭘﺮ ﻛﺸﺪ ﺳﺮﻛﻮﻳﺖ
ﺩﻝ ﺑﻪ ﺑﺎﻍ و ﺑﻬﺎﺭوﮔﻞ ﺳﭙﺮﻡ
ﺗﺎ ﻛﻪ اﺯلاله بشنوم ﺑﻮﻳﺖ
اﻣﺸﺐ اﻱ ﺁﺷﻨﺎ ﺑﻪ ﺩﺭﺩ ﺩﻟﻢ
ﺑﻪ ﺳﺮاﻱ ﺩﻟﻢ ﺑﻴﺎ ﺑﺎ ﻧﺎﺯ
ﺗﺎ ﺑﻪ ﻋﺸﻖ ﺗﻮ ﺑﺎﺯاﻣﺎﻥ
ﺳﺮﺩﻫﺪ ﺑﺎ ﻧﮕﺎﻩ ﺗﻮ ﺁﻭاﺯ
ﺗﻮوﺑﻲ ﻣﻬﺮﻱ وﺩﻝ ﺁﺯاﺭﻱ
ﺑﻪ ﮔﻤﺎﻧﻢ ﻧﻤﻲ ﺑﺮﻡ اﻱ ﻳﺎﺭ
اﮔﺮﺕ ﻣﻬﺮﻣﻦ ﺑﻪ ﺩﻝ ﺩاﺭﻱ
ﺑﮕﺬﺭاﺯﻣﻦ ﻣﺮا ﺑﻪ ﻳﺎﺩ ﺑﻴﺎﺭ
اﻣﺸﺐ اﻱ ﻫﻤﻨﺸﻴﻦ ﮔﻞ ﺑﻪ ﺑﻬﺎﺭ
ﺑﺎﻝ ﺑﻜﺸﺎ ﺑﮕﻴﺮﻣﺖ ﺑﻪ ﻛﻨﺎﺭ
ﺑﻮﺳﻪ ﺑﺮﺑﺎلهای ﺻﺪ ﺭﻧﮕﺖ
ﺑﻨﺸﺎﻧﻢ ﺩﻟﻢ ﺷﻮﺩ ﺑﻪ ﻗﺮاﺭ
(اﻣﺸﺐ اﻱ ﺁﺷﻨﺎﻱ ﺑﺮﺩﻩ ﺯﻳﺎﺩ
ﺣﺮﻣﺖ ﻋﺸﻖ و ﺁﺷﻨﺎﻳﻲ ﺭا
ﺩﺳﺖ ﭘﻨﺪاﺭﻣﻦ ﺑﻪ ﻫﻢ ﺑﻨﺪﺩ
(ﺗﺎﺭﺑﮕﺴﺴﺘﻪ اﺯﺟﺪاﻳﻲ ﺭا

ﺷﻬﺮ ﻓﺮﻧﮓ




ﺷﻬﺮ ﻓﺮﻧﮓ اﺳﺖ ﺩﻭ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺗﻮ
ﻗﻮﺱ و ﻗﺰﺡ ﺟﻠﻮﻩ ﻣﮋﮔﺎﻥ ﺗﻮ
ﺳﺮﻭ ﺑﺮﺩ ﺭﺷﻚ ﺑﻪ ﻗﺎﻣﺖ ﺗﻮ ﺭا
ﻟﻮﻟﻮ ﺭﺧﺸﻨﺪﻩ ﺑﻪ ﺩﻧﺪاﻥ ﺗﻮ
ﻋﻂﺮ ﮔﻞ ﻧﺴﺘﺮﻥ و ﻳﺎﺳﻤﻦ
ﭘﺮ ﺷﺪﻩ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺯﺩاﻣﺎﻥ ﺗﻮ
ﺑﻴﺪ ﺯﻣﻴﻦ ﺳﺎﻳﺪ و ﻣﻨﺖ ﻛﺸﺪ
ﺑﺎﺩ ﭼﻮ ﭘﻴﭽﻴﺪﻩ ﺑﻪ ﺯﻟﻔﺎﻥ ﺗﻮ
ﻏﻨﭽﻪ ﮔﻞ اﺷﻚ ﻓﺸﺎﻧﺪ ﺳﺤﺮ
اﺯ ﺣﺴﺪ ﺁﻥ ﻟﺐ ﺧﻨﺪاﻥ ﺗﻮ
ﻣﻦ ﺑﻪ ﻓﺪاﻱ ﺗﻮ ﻛﻨﺎﺭﻡ ﺑﮕﻴﺮ
ﺗﺎ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺳﺮ ﺁﻣﺪﻩ ﻣﻬﻤﺎﻥ ﺗﻮ 

۱۳۹۲ فروردین ۱۸, یکشنبه

بام تو



یک لحظه نشد کزغمت آرام بگیرم
از سوی تو یادم شده پیغام بگیرم
سخت است مرا قاصد خود گرکه فرستی
با باد صبا کزلب اوکام بگیرم
صد سال اگر بگذرد از عمرمبادم
بی نام تو یک لحظه که فرجام بگیرم
تا برسر بام تو بود خانه دل را 
کی بازتوانم که دگربام بگیرم
خواب خوش من نیست مگرباززمانی
دردام توافتاده ود ردام بمیرم





۱۳۹۲ فروردین ۱۱, یکشنبه

چشمان تو

شهر قشنگیست دو چشمان تو
باغ گل و لاله بود توامان
آب زلالیست چو شبنم به گل
جلوه الماس بتابد از آن
آبی دریاست و یا آسمان
رنگ دو چشمان تو هم این هم آن
هرکه سفر کرده به چشمان تو
مست شد و هوش برفتش میان
شب که ببندند دو دروازه را
تیره و تار است زمین و زمان
بار سفر بندم و سویش روم
راه درازیست بداند امان

۱۳۹۲ فروردین ۱۰, شنبه

فریاد رس


به فریاد دل دیوانه ام رس 

توای درمانگردلهای بی کس 

دلم ازدرد هجران گشته بیمار 

نه آرامش به خوابم نی به بیدار 

فغانش رفته تا عرش خدایی 

که نبود در زمین درد آشنایی 

شبانگاهان که بشمارد ستاره 

به دنبال تو میگردد هماره 

اسیرپنجه درد است بی تو 

تو را می جوید وسرد است بی تو 

دلم تاریک ومغموم است آری 

مگر روزی کنار خویش آری 

درون خون مهرتوست جاری 

مبادا بشکنی جامش به خواری 

مخوان با دل سرود بی وفایی 

بگو با او کنون ای گل کجایی 

تو را آسیمه سرآید به محفل 

شود مهمان به آن دیرینه منزل 

زجام باده ات نوشد دو صد جام 

به شیرینی مبدل میکند کام 

تو را بر صدر دل جا مینشاند 

به پایت دیدها را می سپارد 

پس آنگه با تو گوید این سخن را 

که ای درد آشنا دریاب من را 

قسم بر آسمان و اخترانش 

به خورشید وتمام کهکشانش 

چو بنشانی مرا دربر زمانم 

یقین کن من همانم ، من امانم

۱۳۹۱ اسفند ۷, دوشنبه

مرغ شباهنگ


صدای مرغ شباهنگ در میانه شب

تو را به یاد من آرد که رفته ای ره دور 

گمان مدار که در لحظه های تنهایی 

به غیر یاد تو پر میشود دلم از شور

نوای بلبل شوریده در بهارستان 

ستارگان درخشان به آسمان پرنور

نه شورعشق به سرآورد نه گرمی دل

مگرکه بازدرآیی کناراین مهجور

۱۳۹۱ بهمن ۲۰, جمعه

مدرسه عشق




کودک ولگرد دلم گاه گاه 

سربگذارد به دبستان عشق 

گفتم از این کار تورا سود نیست 

درس دگرگیرو رها کرده عشق 

جانب بازارچو روی آوری 

بیش توانی که بیابی تو عشق 

ارزش آن سکه پول سیاه 

ازچه سپاری تو زمانت به عشق 

کودک ولگرد دلم گفت ، هان 

خیره چه گویی نشناسی تو عشق 

عشق که با پول وزرو سیم نیست 

جان و سر و پای بباید به عشق 

آنچه به بازار توانی خرید 

جزهوست نیست که نامی توعشق 

عشق تو را دردوجهان همره است 

خاک تو هم عطر طراود زعشق 

مدرسه عشق اگر طی کنی 

ارج گذاری تو به معنای عشق 

شهر و دیار



درشهرودیارمن کسی نیست کنون 

با این دل دیوانه دمی جور شود 

هرکس به رهی رفته و با یاردگر 

بیچاره اگرکه ازتو هم دورشود 

شیدایی من ازسرسودایی نیست 

مگذار دلم رفته و مهجور شود 

بگشای دری که با سرآیم به برت 

تا سینه من شکفته پر نور شود

سوگند



به قطره قطره ی باران آسمان سوگند 

به تکه تکه ی گلهای درخزان سوگند 

به آب دیده گل ها به صبح بهار 

به خوشه های درخشان کهکشان سوگند 

به اشک شمع که میریزد از فراق نگار 

به نغمه های دل انگیز بلبلان سوگند 

اگربه تربت من پا نهی تواز سر مهر 

به جان خسته توان آوری به جان سوگند 

بیا و بر دل مسکین من تودام بنه 

که من به دام تو افتاده در امان سوگند

دروازه چشم



شهرپرآوازه چشمان تو 

بسته به روی دل من درچرا؟ 

از ره دورآمده ام ، منتی 

برمن مسکین بنه ای با صفا 

دربگشا تا که به راحت رسم 

دل بسپارم به امید خدا 

گاه که در شهربگردی به مهر 

چشم تو افتاد به من از وفا 

دست گذاری تو به دستم دمی 

گرم نمایی دل سرد مرا

شیشه عمر



شیشه عمرم کدر و تار شد 

بس که به عشق تو گرفتارشد 

یکدم ازاین کوچه گذرکن به مهر 

شایدم این شیشه که تیمار شد 

گربزنی سنگ به گاه گذر 

بهترازآن است چنین خوارشد 

ازپس این شیشه تار و کبود 

کی بتوان دید و تو را یار شد 

گرکه در آیی به سرای دلم 

پاک شود دیده و پربار شد 

بشکند این شیشه تنهایی ام 

غصه اگر با دل من یار شد

۱۳۹۱ بهمن ۱۵, یکشنبه

توصیف یار


رنگ مهتابی چشمان تو درظلمت شب

همچو الماس به شام دل من

موج گیسوی توچون بید به بستان ماند

مست ازعطرتو گشتم آری

من کجا ، باده کجا ، نوش کجا

به کنارم که خرامی چون کبک

بلبلان گشته خموش

گوش جان داده به آوای دل انگیزتو

با رشگ وحسد

حسرت ازباتو شدن وقت پگاه

غنچه ی لاله لبت دید به باغ

پیش خود گفت به شرم

کاشکی برلب او بوسه زنم

این چه سریست که چون

گام نهی دربستان

باغبان دست بشوید ازجان

اشک میریزد وفریاد زند

دامن ازشبنم آن خیس کند

آب و جارو کند او با مژگان

تا مگرلحظه ای ازبابت لطف

توبگیریش کنار

و به پرواز در آیی بر گل

این چه رازیست که دربرگ گلی پیچیده

قاصدک

فصل بهار همره باد صبا 

هدیه دارد برتو

من ازاین بودن وبا جام تو

می نوشیدن

من ازاین عطرتورا بوئیدن

من ازاین حسرت بلبل درباغ

حسد غنچه زبوسیدن تو 

در شگفتم یارا

و به خود میبالم

۱۳۹۱ دی ۱۶, شنبه

عطر تو



چون قفس سینه را پرکنم ازیاد تو

عطربهاری دهد هرنفسم روز وشب

برسرکوی تو دل با زکند سفره را

تا که نشینی برآن خوان سراسر تعب

سازجدایی مزن مطرب خوش چنگ من

تلخ مکن شام من بی می وبزم و طرب

دل به تومفتون شده خانه ندارد قرار

سوخته ازعشق توهم دل وهم جان به تب

ای که به رندان دهی جام لب لعل را

قطره ای ازآن مراتا نرسد جان به لب