عمر پروانه با بهار آغاز
میرود با خزان به همره گل

استفاده از مطالب این سایت با ذکر ماخذ بلامانع است

۱۳۹۰ مرداد ۲۶, چهارشنبه

من و مهتاب


من و مهتاب شبی گوشه ای از خاک خدا
درد دل می کردیم
دل مهتاب پراز دست یکی ابر سیاه
که هراز گاه به شب های قشنگ
غافل از قصه عشا ق جوان
آسمان تیره کند
و من از فصل خزان
که چواز راه رسد چهره گل زرد کند
و بریزد بر خاک
و ازاین بی مهری
دل پروانه بدرد آید و پرواز کند
من و مهتاب بسی همدردیم
او فغانش به هوا
که چراابرزعشا ق جوان غافل شد
و من از غصه یک عاشق دلخسته
که با ریزش گل می میرد
خسته از دست خزان
من و مهتاب عجب همدردیم
خسته از ابر و یکی فصل خزان
امان

رسم عاشقی

بت و بتخانه و میخانه و مسجد همه با هم
خانه عشق بود ره بدرون نیست مرا هم
عاشقان بر سر من کوفته سجاده و ساغر
تو کجا ؟ عشق کجا ؟ دور شو از خانه ما هم
عاشقی کار دل هرزه دلان نیست مبا د ت
دامن از دست دهی برسرهر کوی و سرا هم
عاشق آنست که بر شعله زند بال و بسوزد
یکدم از شمع به غفلت نکند بال جدا هم
امان

خزان

دوباره فصل خزان گشت و بلبلان رفتند
ز باغ و گلشن و بستان فرشتگان رفتند
پرنده های مهاجر به خانه بر گشتند
ز آسمان بلورین ستارگان رفتند
دو باره چهره گلبرگ گل مکدر شد
از آنکه شاپرکان از میانشان رفتند
ز رنج دوری این عاشقان سیمین بر
گل و شکوفه و یاران و باغبان رفتند
چو برگ سبز درختان ز چهره رنگ زدود
ز کوچه های غمزده مرغان نغمه خوان رفتند
سکوت سرد نشیند میان باغ و چمن
چراکه نغمه سرایان خوش بیان رفتند
امان





هیچ نظری موجود نیست: