عمر پروانه با بهار آغاز
میرود با خزان به همره گل

استفاده از مطالب این سایت با ذکر ماخذ بلامانع است

۱۳۸۷ آذر ۳۰, شنبه

پايان پائيز


پائيزغم انگيزبه پايا ن آمد
برف از دل آسمان فراوان آمد

شبهاي بلندهم چوگيسوي بتان
كوتاه شداز راه زمستان آمد

خورشيد زمستان به تجلي بنشست
مهتاب دل انگيزبه حرمان آمد

سرداست زمين وآسمان چون دل من
گرماي دلم رفت و به پايان آمد

آن روز كه در كناراو گيرم جاي
روزيست كه هديه ام زجانان آمد

۱۳۸۷ آذر ۲۸, پنجشنبه

يلدا



شب يلدا برگي از تمدن كهن ايران

اهالي مهربان و بي ادعاي اين مرز و بوم، روزگاري نه چندان دور، در ميان همه سردي و سياهي زمستان، شبي را پاس مي‌داشتند كه پيش از هر چيز نمايشگر انس و الفتي بود كه كودكان سرخوش و بزرگترهاي سبك خيال آن زمان، در زير لحاف سنگين كرسي و بوي زغال سوخته زير آنرا حس مي‌كردند. داستان كهنه و دوست داشتني شب‌هاي دوري است كه همه اهالي يك فاميل، آن را به نشانه عشق و صداقت نهفته در دل‌هاي بي ريا، در جمع ساده و مهربان خود نقل مي‌‌كردند سوقات آن روزهاي دور، يادگاري از همه آيين‌‌هاي فراموش شده‌اي است كه امروز در كم رنگ‌ترين وجه خودنمايي مي‌كند.

ايرانيان قديم شادي و نشاط را از موهبت‌ها‌ي خدايي و غم و اندوه و تيره دلي را از پديده‌هاي اهريمني مي‌پنداشتند. شب يلدا يا «شب چله» شب اول زمستان و درازترين شب سال است و فرداي آن با دميدن خورشيد، روزها بزرگ‌تر شده و تابش نور ايزدي افزوني مي‌يابد. اين بود كه ايرانيان باستان، آخر پاييز و اول زمستان را شب زايش مهر يا زايش خورشيد مي‌خواندند و براي آن جشن بزرگي بر پا مي‌كردند.

در سراسر ايران زمين جايي نيست كه خوردن هندوانه در شب يلدا جزو آداب و رسوم نباشد، هندوانه ميوه‌اي است كه هيچ گاه از قلم نمي‌افتد، زيرا عده زيادي از مردم معتقدند كه اگر مقداري هندوانه در شب چله بخورند، در سراسر چله بزرگ و كوچك در زمستان پيش رو سرما و بيماري بر آنها غلبه نخواهد كرد. برگزاري اين شب در جاي جاي ايران از تنوع برخوردار است، يكي از مراسم مشترك بردن هديه شب چله از سوي خانواده داماد براي تازه عروسان است كه به نشانه پايبندي و علاقه خانواده داماد به وصلت انجام شده است. به اين ترتيب يكي، دو روز قبل از فرارسيدن شب چله مردهاي جوان خنچه‌هاي آراسته به ميوه رابه خانه نامزدهاي خود مي‌فرستند و خود به مهماني خانه عروس مي‌روند، خانواده دختر هم لباس و پارچه نبريده به داماد هديه مي‌دهند.

در گذشته گرد آمدن شب چله دور كرسي با نقل خاطرات شيرين و خواندن كتابهاي داستاني تا نزديك صبح ادامه مي‌يافت. يكي ديگر از آيين‌هاي شب يلدا در ايران، تفال با ديوان حافظ است، مردم ديوان اشعار "لسان‌الغيب" را با نيت بهورزي و شادكامي باز مي‌كنند و فال دل خويش را از او طلب مي‌كنند.

در برخي ديگر از نقاط ايران "شاهنامه‌ خواني" رواج دارد، نقل خاطرات و قصه گويي پدربزرگها و مادربزرگها نيز يكي از مواردي است كه يلدا را براي خانواده ايراني دلپذيرتر مي‌كند.

در فرهنگ كهن ايراني، اينها همه ترفندهايي است كه خانواده‌ها گرد هم جمع شوند و بلندترين شب سال را با شادي سحر كنند. برگزاري مراسم شب چله با همه حقايق و داستانهاي همراه با خود، هنوز در ميان ايرانيان از جايگاه ويژه‌اي برخوردار است.

گمگشته


دلم ميخواست چون رودي خروشان
سر به سنگ و ديواره و زمين ميكوبيدم
پر تلاطم و شتابان. افتان و خيزان
ديوانه وار و نا آرام دل به دريا ميزدم. به وحدت ميرسيدم
به يار . به اصل
يگانگي را تجربه ميكردم. دل را صيقل ميدادم. صفا را. بيخودي را. وفا را
پاكي را . همه را به هم پيوند ميزدم
و معجوني ميساختم
به نام عشق
حس ميكنم در خود گم شده ام نمي يابم خود را كاش كسي پيدايم ميكرد
به رنگ گل سرخ حسادت ميكنم. به بال رنگارنگ پروانه ها حسادت ميكنم
به دلداده گي شمع حسادت ميكنم
به تاثير واژه ها. به بوسه مرغان عشق. به سبزي بهاران. به سرخي شفق
به آبي آسمان. به سرگشتگي بيد مجنون. به استواري سرو ناز
به شكوه علفزارها. به قلبم كه جايگاه زيباترين واژه هاست
به همه زيبائيها
حسادت ميكنم كه كاش جاي آنها بودم
به روح سركشم مي انديشم كه تا به كجا خواهد رفت
به عصيانم كه با من چه خواهد كرد
به ترديدي كه ذهنم را آشفته كرده است
و تمام وجودم را در چنگال بي رحم خود مي فشارد
به نداي قلبم. به همه چيز مي انديشم
ولي جز سرگشتگي چيزي نصيبم نمي شود

سراي دل


به سراي دلت سر زدم

با هديه اي از جنس عشق

دور از چشمت دلم را جا گذاشتم

وقتي باز گشتم در سرا بسته بود

شاد گشتم

زيرا دانستم كه ديگر در آن سرا

جز من كسي نيست

۱۳۸۷ آذر ۲۳, شنبه

مفهومي از زندگي


زندگي شايد آبشاريست جاري از كوهي بلند
و يا شايد رازيست پنهان بين من و تو
و شايدجويباريست شفاف با ماهيان كوچك آرزومند كه
زندگيشان با رشته "عشق به دريا" گره خورده است

كيستم من


چشمه مي جوشد
اما به آرامي
من همان چشمه ام
آتشفشان ميغرد
فوران مي كند
عقده هايش را بيرون مي ريزد و بعد آرام ميشود
من آن آتشفشانم
ولي هرگز آرام نمي شوم
شمع خود سوزي مي كند
شعله سركشش هديه زندگيست
من همان شمعم
كوه استوار است با همه رازهاي پنهانش
من همان كوهم
ستاره در پهنه تاريك آسمان در آرزوي ديدار خورشيد است
من آن ستاره ام
رود شتابان و پر خروش در آرزوي آغوش درياست
من آن رودم
پرنده عاشق در آرزوي غرق در بي نهايت پر مي كشد
من آن پرنده ام
پرواز يعني عبور از مرز نامرئي زمان
پرواز يعني گسستن از بندها
يعني عبور از ديوار شيشه اي اسارت جسم
اي كاش پر پرواز داشتم
اي كاش پر پرواز داشتم

۱۳۸۷ آذر ۱۴, پنجشنبه

به ياد شاپركم


نمی دانم چرا رفتی

نمی دانم چرا ، شايد خطا کردم

و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی

نمی دانم کجا ، تا کی ، برای چه

ولی رفتی و بعد از رفتنت باران

چه معصومانه می باريد

غروب سرد پاييزي فضاي شهر من بي تو

چه بي رنگ و غم انگيز است

يكي اندر ميان كوچه ها ي شهر من
فرياد مي دارد

سرود تلخ رفتن را

و من در كوچ غمگين پرستو ها ي سر گردان

ميان برگهاي خسته از طوفان

به ياد لحظه ها ي با تو بودن

اشك ميريزم