دلی به پاکی دریا
چند ماهی بود کارش را در این اداره و در شهرستانی کوچک آغاز کرده بود تازه وارد بود ولی تازه کار نبود. سالها کارو تجربه در مشاغل گوناگون در این سازمان و بخصوص در مرکز آن در تهران اورا از کارکنان شهرستانی انهم در شهری کوچک در شمال ایران متمایز میکرد اما او متواضعانه و با فروتنی به کارخود می پرداخت و خود بخود توانائیهای ناشی از تجربه کار در محیطهای بزرگتر زمینه برای احترام او بین همکارانش را فراهم میساخت . در این مدت کوتاه بدلیل نحوه رفتار محترمانه و دوستانه او آنچنان رابطه ای صمیمانه بین او و مسئولین و همکارانش ایجاد شده بود که انگاری سالها بود در کنار یکدیگر کار میکردند.
او که پس از یک دوران سخت و طاقت فرسای بیماری و شرایط نابسامان زندگی برای فرار از آشفتگی های چند ساله به این محیط پناه آورده بود در مدت چند ماهی که از آغاز بکار و زندگی در محیط جدید میگذشت احساس آرامش میکرد و بتدریج شرایط روحی نابسامان و آزار دهنده گذشته تحت تاثیر صداقت و دوستی های خالصانه و نیز محیط زیبا و خوش آیند زندگی می رفت تا روحی تازه در کالبد خسته او بدمد.
شهرستانی سر سبز و زیبا بود با فضاهای دل انگیز طبیعی و شالیزارها و باغ های چای همیشه سبز و با آب و هوایی لطیف و مطلوب که به او آرامش می بخشید . خانه اش در دامنه کوهی قرار گرفته بود و از بالکن آن بوته های سبز و مخملینی را که بر تن کوه پوشیده بود به تماشا می نشست در باغچه های خانه اش گلهای نرگس می کاشت و با سر زدن هر یک چشمان او نیز از شوق برق میزد و شادمانه می درخشید
هر روز پس از پایان کار اداری به اطراف شهر میرفت و با تکه های نانی که از پیش آماده کرده بودجوجه های اردک و دیگر پرندگان را تغذیه میکرد . مهم نبود که خانگی باشند یا وحشی مهم این بود که در اطراف او جمع شوند و از هیجان آنها برای برداشتن تکه های نان لذت ببرد . هر کجا می ایستاد پرنده ها و جوجه اردک ها انگاری که با او آشنا باشند به اطرافش حلقه میزدند تا از کیسه پر سخاوتش به آنها تکه های نان هدیه کند .
در اطراف بالکن خانه اش انواع گلهای زیبا را در گلدانهای کوچک و بزرگ پرورش میداد و از دلمشغولی های خوشا یندش رسیدگی به گلها بود . در فصل بهار نارنج آنزمان که زمین فرش میشد از شکوفه های سپید و عطر دل انگیز آن مشام را نوازش میداد سراسیمه خود را به زیر درختان پر شکوفه میرسانید و مشت های خود را از شکوفه پر میکرد و می می بواید و سرمست از عطر آنها مدتها زمان را به سکوت می گذرانید و گویی در جهانی دیگر سیر می کرد.او خود را با طبیعت هم جنس میدانست و از زیبائیهای آن نیرو می گرفت.
صبح روز کاری بود و مثل همیشه آماده میشد تا با روی خوش از آنانکه نیازمند یاری او بودند استقبال کند کارش پیدا کردن کار برای افرادی بود که بدنبال کاری بودند تا زندگیشان را بگردانند و او می کوشید به هر روش از کارفرمایان مشاغل گوناگون فرصت های بیشتر شغلی بگیرد تا تعداد بیشتری را به کار بگمارد .
زن جوانی با دو کودک خردسال وارد شد و سلام کرد . سلام او را با گرمی پاسخ داد و از او خواست تا بنشیند . زن نشست و فرزندانش را در بغل گرفت . از زن پرسید چه کاری میتوانم برای شما انجام دهم . زن گفت من بدنبال کار هستم . مدتیست شوهرم بدلیل تصادف نیمه فلج شده و قادر بکار نیست و من و پنج فرزندم که بزرگترین آنها دختری پانزده ساله است در تنگنا قرار داریم و میخواهم با کار کردن زندگیم را سر و سامان بدهم . پرسید چه کاری میتوانی انجام دهی منظورم اینست که چه تجربه ای دری . زن گفت من تاکنون کار نکرده ام و در خانه بوده ام و از وقتی شوهرم قادربکار نیست بفکر کار افتاده ام . طبق روال اطلاعات لازم را از او گرفت و به او قول داد در اولین فرصت برای او کاری پیدا کند. زن در حالیکه از جا بر میخواست به گریه در آمد و از او خواست که اگر میتواند از امروز یا فردا برای او کاری کند و آرام گفت که حتی قادر به تامین غذای امروز بچه هایش نیست.
اشکهای زن شعله های آتشی بود که جان او را سوزاند .او که دلش برای پرندگان گرسنه می لرزید چگونه از شنیدن گرسنگی کودکی آرام بگیرد . می ترسید به او پیشنهاد کمک مالی کند و لذا زن را آرام کرد و از او خواست تا پایان روز صبر کند شاید فرصتی ایجاد شود و از او خواست که دلش با خدا باشد و به او متکی شود و به بهانه این که صبح اول وقت آمده پرسید تو چه زمان آمدی که صبح زود اینجا بودی آیا بچه ها صبحانه خورده اند ؟ و چون جواب منفی شنید گفت تا تو صبحانه بخوری و به بچه ها برسی من هم تلاش میکنم و با چند نفر تماس میگیرم شا ید خدا خواست و کاری پیدا شد ودر اینجا مستخدم اداره را خواست و به او سفارش آماده کردن صبحانه برای زن و بچه ها را داد و او راهمراه مستخدم روانه کرد.
به تکاپو افتاد با هر که میتوانست و می شناخت تماس گرفت و هر روشی میدانست بکار گرفت و هنوز پاسخی مثبت دریافت نکرده بود . در گیر ودر تلاش بود که یکی از همکارانش وارد شد و از آنجایی که در این مدت کوتاه بخوبی به روحیات او آشنا شده بود گفت چه شده بازنتوانستی کاری برای کسی پیدا کنی ؟ گفت خیلی دلگیرم هر چه تلاش کردم موفق نشدم . پرسید چه کسی هست ؟ گفت خانمی با چند فرزند کوچک پرسید چه کاری میداند ؟ گفت تاکنون کار نکرده ولی بسیار نیازمند است و هر کاری را می پذیرد . تو کاری سراغ نداری ؟ همکارش با خنده گفت چرا . با خوشحالی پرسید راست میگویی ؟ گفت بله . پرسید کجاست ؟ همکارش گفت نزد خودم . پرسید منظورت در خانه توست ؟ گفت بله من مدتیست بدنبال کسی هستم تا در نگهداری بچه ها و کارهای خانه به من کمک کند اگر فکر میکنی آمادگی دارد میتواند در هفته دو یا سه روز به من کمک کند.گفت نمیدانم باید از او بپرسم . همکارش گفت اگر خواست او را به دفتر من بفرست تا با او صحبت کنم و به دفتر کار خود بازگشت . خوشحال ولی نه مطمئن به طرف آشپزخانه رفت و زن را که در کنار فرزندانش مشغول صرف صبحانه بود به دفترش فرا خواند تا پس از پایان صبحانه نزد او برود .
چند لحظه ای بیش نگذشت که زن وارد شد . از او خواست بنشیند زن نشست . به او گفت مدتیست در تلاش هستم تا در جایی کاری پیدا کنم ولی هنوز موفق نشده ام زن با دلگیری سر به زیر انداخته بود و گوش به صحبت های او میداد . او ادامه داد یکی از همکارانم به دفتر من آمد و وقتی از او هم در مورد کار پرسیدم پیشنهادی کرد که به تو میگویم تا در صورتی که تمایل داشته باشی با او تماس بگیری.او بدنبال کسیست که در هفته چند روزی در نگهداری فرزندانش و کارهای خانه به او کمک کند اگر بخواهی میتوانی با او صحبت کنی وقرار بگذاری و من هم تلاش می کنم هر چه زودتر کاری بهتر برای تو پیدا کنم زن با خوشحالی سر برداشت و گفت با کمال میل حتما می پذیرم و بدین ترتیب موجبات گفتگوی آندو را فراهم کرد و زن با خوشحالی و شادمانی به سوی خانه اش روان شد .او که در فاصله گفتگوی زن با همکارش دستور آماده کردن مقادیری مواد غذایی ومبلغی پول را به مستخدم داده بود زن را در هنگام خداحافظی به مستخدم سپرد و خود به جای دیگری رفت تا پس از خروج زن بکار خود باز گردد .پس از رفتن زن جوان و فرزندانش خسته ولی خوشحال به کار روزانه پرداخت .
هر روز از همکارش سراغ زن جوان را می گرفت و از اینکه از کار او رازیست و او نیز از کاری که میکند خوشحال است بسیار خرسند بود . همکارش گفت او فقط از اینکه بیش از دو روز کار ندارد خوشحال نیست و میل است که روزهای بیشتری کار کند و من هم بیش از این به اونیا زندارم .از همکارش خواست تا زن جوان را نزد او بفرستد و در این فکر بود که در روزهای باقیمانده او را به کمک خود بخواهد که هم به او کمک کرده باشد و هم خود وقت و آسایش بیشتری داشته باشد هرچند او فرزند خردسال نداشت و خود و همسرش به تنهایی زندگی میکردند نیاز چندانی به کمک نداشت ولی بیشتر بخاطر کمک به او از این طریق میخواست کاری کرده باشد.
روز بعد زن با روحیه ای بهتر از گذشته به دفتر او آمد و پس از احوالپرسی های اولیه با او در این مورد گفتگو کرد و زن با خوشحالی بسیار پذیرفت و از اینرو تمامی روزهای هفته در دو مکان بکار پرداخت و پس از مدتی همسرش نیز با تلاش بسیار در مکانی بکار گذارده شد وزندگی زن جوان رنگ و روی بهتری گرفت . گاه با فرزندانش به خانه آنها می آمد و تا پاسی از شب میماند و او را به خانه اش میرساندند.
خانه زن جوان در بیرون از شهر و در فاصله ای بیش از بیست کیلومتر تا شهر بود و در میان شالیزارها و در حالیکه با نزدیکترین خانه چند صد متر فاصله داشت بدون برق و امکانات کافی در دو اتاق سیمانی و سقفی ساخته شده از ورق های فلزی فرسوده قرار گرفته بود و با کف پوشی از چند حصیر پاره و فرسوده تنها وسیله گرم کردن خانه چراغی نفت سوز بود که هم برای گرمایش و هم طبخ غذا از آن استفاده میشد
کار تغذیه پرندگان و رسیدگی به گلها کماکان با اشتیاق تمام ادامه داشت و زن جوان نیز بتدریج با کار خود و همسرش به تکمیل زندگی خود و فرزندان پرداخت و هر دو خانواده از آنچه می گذشت شادمان بودند .
چند ماهی بر این منوال گذشت بهار به انتها رسید و خزان با همه زیبائیش آرام آرام گام به جلو بر میداشت و سردی روز افزون هوا و رنگ برنگی درختان نشان از تغییری زودرس داشت
گلها پژمرده شد برگ درختان رنگ میباخت و سبزی ها به صد ها رنگ بدل میشد باد خزان هر از گاهی بر گ های زرد خشک شده را در آسمان چرخان و رقصان بزمین می نشانید و این خود شکوه و عظمتی شور انگیز داشت او که با طبیعت به هر شکل آن انس داشت با تصویر برداری و نقاشی از زیبائیهای پاییز خود را سیراب میکرد .
در یک روز نسبتا سرد پاییزی که کار خانم جوان بدرازا کشیده بود طبق معمول او را به خانه اش بردند . تاریکی همه جا را گرفته بود و جاده ایکه از جاده اصلی به خانه او منتهی میشد بدلیل آبیاری شالیزارها گل آلود شده بود و در تاریکی شب به سختی قابل عبور بود با زحمت و سختی به خانه رسیدند . شرایط عادی نبود هیچ نوری از چراغ نفتی خانه به بیرون نمی تابید . سکوت همه جا را گرفته بود و جز نور چراغ های ماشین همه جا تاریک بود زن جوان از ماشین پیاده شد و خود را به نزدیکی خانه رساند و به ناگاه فریاد بر آورد و بر سر زد خانه در آتش سوخته بود و اثری از هیچ کس در آن خانه نبود هیچ یک از وسائل زندگیش سالم نمانده بود و همه چیز خاکستر بود و فقط چند دیوار سیمانی باقی مانده بود . زن جوان سراسیمه بهر سو میدوید و فرزندانش را صدا میکرد ولی جوابی نمی آمد با آشنایی خود به محدوده خانه اش در تاریکی شب به سوی نزدیکترین خانه ای که در آن حوالی بود می دوید چندین بار در تاریکی به زمین خورد و برخواست و شیون کنان میدوید و آنها نیز بدنبالش تا به هر حال به خانه ای رسیدند زن با مشت به در میکوبید و گریه میکرد و ساکنین خانه را صدا میکرد چندین نفر زن و مرد و کودک از خانه بیرون آمدند و تنها به او مژده دادند که فرزندانش را دیده اند که با شوهرش از اینجا رفته اند و به او اطمینان دادند که فرزندانش سالمند ولی نمیدانند چه شده و حادثه چگونه رخ داده و اکنون آنها کجا هستند.
زن جوان از اینکه فرزندانش سالمند خدا را سپاس میگفت و اشک میریخت زمانیکه او با کمک همسایگان آرام ترشد بخود آمد و گفت من هیچ کس را در اینجا ندارم و شوهرم دوستی در شهر دارد ممکن است رفته باشد به خانه دوستش . باتفاق به سوی خانه دوستش روان شدند زن جوان میگریست به زندگی از دست رفته اش به بخت سیاهش و به درد و رنج تنهاییش میگریست . به خانه دوست شوهرش رسیدند حدس او درست بود شوهر و فرزندانش در آن خانه بودند زن جوان فرزندانش را یک به یک در آغوش میگرفت و می بویید و می بوسید و اشک میریخت شوهرش گفت از کار بازگشته و خانه را سوخته دیده و فرزندانش را که در میانه خانه در کنار توده ای از خاکستر نشسته بوده اند به اینجا آورده است . دختر جوان گفت من با دو خواهرم برای خرید رفتیم برادران دو و چهار ساله ام را در خانه گذاشتم چراغ خوراک پزی روشن بود تا هم گرم شوند و هم غذایی که روی آن بود آماده شود و چون نمیخواستم از اتاق بیرون بیایند درب اتاق را قفل کردم و کلید آنرا با خود بردم . دو کودک در هنگام بازی به چراغ خوراک پزی بر میخورند و چراغ آتش میگیرد دو کودک هر چه میکنند نمیتوانند آتش را مهار کنند و راهی هم برای بیرون آمدن نداشته اند کودک چهار ساله شیشه را می شکند و هر چه میکند قفل را باز کند موفق نمیشود چشمش به کلیدی بر روی طاقچه اتاق در حال اشتعال می افتد کلید را بر میدارد و از شیشه شکسته دستش را به قفل نزدیک میکند و با زحمت کلید را درون قفل میکند و قفل باز میشود در حالیکه به گفته مادر کلید سالها بود در آن محل بوده و مدتها بود که آنرا یافته بودند و نمیدانستند مربوط به کجاست و در آن شرایط حساس کودک کلید را میبیند و با آن درب را باز میکند و خود و برادرش را از شعله ور شدن و سوختن در میان آتش نجات میدهد
دختر گفت هیچکس به یاری آنان نیامد و آنها هم نشستند تا خانه سوخت و هر چه در آن بود در آتش به خاکستر تبدیل شد و چون پدر سر رسید با او آمدند . زن جوان در کنار فرزندان ماند.
آندو بازگشتند خسته و افسرده از آنچه رخ داده بود . در اندیشه زن جوانی بودند که می رفت تا با تلاش خود آشیانه اش را گرم کند دلخوش شده بود که کاری دارد و فرزندانش در سرمای زمستان بی سر پناه و گرسنه نمی مانند و ناگاه آنچه بود رفت به یکباره کاخ آمال و امید ها فرو ریخت در آغاز فصل زمستان نه سقفی نه آشیانه ای . تا صبح در اندیشه بود آرام نگرفت چگونه بخوا بد در شرایطی که میدانست امشب و شب های زیادی زن جوان نخوا هد خوابید چگونه آرام بگیرد در حالیکه زن جوان کودکان دلبندش را گرسنه و در زیر سقف آسمان در سرما در آغوش می فشارد تا از گرمای وجودش آنان را از سوز زمستان برهاند باید کاری میکرد باید تا دیر نشده کاری میکرد مگر او نبود که از تکه های نانش پرندگان سیرمیشدند پس باید کودکان کوچک و معصوم زن جوان را سیر کند و از صبح آنروز تلاش کرد ابتدا خود هر آنچه در توان داشت در اختیار زن جوان گذارد تا در چادری که برایش تهیه کرد سکنا گزیند با یاری گرفتن از همه موفق شد موجبات باز سازی خانه سوخته را فراهم کند . مصالح ساختمانی آماده شد و با کمک خیرین دیگر خانه در مدت کوتاهی باز سازی شد کوشید تا از سازمانهای ذیربط آب و برق گرفت و خانه را به آب وبرق مجهز کرد . موفق شد تمامی لوازم خانه از قبیل یخچال ،تلویزیون ، چرخ خیاطی و آنچه که مورد نیازکودکان برای رفتن به مدرسه و ادامه زندگیشان بود فراهم کند و هنوز دو ماه از حادثه دلخراش آتش سوزی نگذشته بود که خانه و زندگی زن جوان کاملا نوسازی و تکمیل شد و او آسوده از آنچه انجام شده بود با وامی که ار طریق یکی از سازمان های خیریه برای زن جوان و شوهرش گرفت موجبات کار آنها را بر روی زمینی که از دیر باز داشتند فراهم ساخت و آن دو به کشاورزی و به کار خود پرداختند.
در مدت دو سالی که پس از آن زمان در آن شهر کوچک بود نه آن زن جوان و نه شوهرش هرگز بدیدارش نیامدند و او بزرگوارانه آنچه را انجام داده بود تکلیف خود میدانست.
دو سال گذشت و او که در دام بیماری گرفتار بود بناچار برای درمان خود آن دیار را با همه دوستی های صادقانه و با پرندگان زیبا و با گل های نر گس آن ترک کرد و در تلاش برای رهایی از چنگ بیماری به هر کجا که باید رفت و کوشید تا خود را نجات دهد و در شرایطی که هنوز بسیار زمان داشت تا به دیگران بپردازد و از گلها لذت ببرد و بسیار دور از دیار دوستان رفت تا در جهانی دیگر در کنار گلهای همیشگی بنشیند و از عطر دل انگیز آنها مست شود .
او نامش پروانه و همسر من بود.......
.روحش شاد باد
یادش همیشه گرامیست
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر