از خانه برون شدم به سوی گلزار
دیدم همه مردمان بر آشفته و زار
گفتم که شما را چه شود حال چنین
گفتند که پروانه نیامد به بهار
عمر پروانه با بهار آغاز
میرود با خزان به همره گل
استفاده از مطالب این سایت با ذکر ماخذ بلامانع است
۱۳۹۰ بهمن ۱۰, دوشنبه
همدست شمع
یکی در کوچه ای متروک روزی
بساط سفره ای گستردو بنشست
درون سفره شمعی بود روشن
بدستش شاخه ای از نرگس مست
پس از چندی یکی از کوچه بگذشت
نگاهی بر بساطش کرد و بر دست
بدو گفتا بساطت گشته خالی
خریداری برای شمع و گل هست؟
جوابش داد ای غافل ندانی
چه کس با نرگس و با شمع پیوست؟
چو از ره میرسد پروانه بینی
خریدار گل است و شمع همدست
بساط سفره ای گستردو بنشست
درون سفره شمعی بود روشن
بدستش شاخه ای از نرگس مست
پس از چندی یکی از کوچه بگذشت
نگاهی بر بساطش کرد و بر دست
بدو گفتا بساطت گشته خالی
خریداری برای شمع و گل هست؟
جوابش داد ای غافل ندانی
چه کس با نرگس و با شمع پیوست؟
چو از ره میرسد پروانه بینی
خریدار گل است و شمع همدست
خانه دل
من خانه دل به آب چشمان شویم
در باغ دلم گلی چو بستان رویم
باشد که در آیی و نشینی به کنار
هر گوشه نشانی از تو در آن بینم
در باغ دلم گلی چو بستان رویم
باشد که در آیی و نشینی به کنار
هر گوشه نشانی از تو در آن بینم
پنهان از دیده
ما دل که سپردیم به دلدار سپردیم
دل را به سر کوچه و بازار نبردیم
گویند که از دل برود هر که نبینی
رفت از بر ما لیک ز پندار نبردیم
دل را به سر کوچه و بازار نبردیم
گویند که از دل برود هر که نبینی
رفت از بر ما لیک ز پندار نبردیم
رابطه مادر و خداوند
به جستجوی تو رفتم به کعبه ات تو نبودی
به سوی صومعه رفتم ببینمت تونبودی
روان به خانه مادر شدم به قصد زیارت
کنار بستر مادر بدیدمت که تو بودی
به سوی صومعه رفتم ببینمت تونبودی
روان به خانه مادر شدم به قصد زیارت
کنار بستر مادر بدیدمت که تو بودی
۱۳۹۰ بهمن ۸, شنبه
نفرین
نفرین به مرگ که آموخت شاعری
بر من به قیمت پرواز یار من
آندم که پای کشم سوی آن دیار
خواهم سرود نغمه پیمان دو باره من
بر من به قیمت پرواز یار من
آندم که پای کشم سوی آن دیار
خواهم سرود نغمه پیمان دو باره من
لحظه موعود
تن گلبرگ تو سرد است هم اکنون در خاک
دل من سرد تر از خاک تو اما بر خاک
دل دریایی تو ساکت و آرام به خاک
و من آن مرده دل در تب و تابم بر خاک
شبنم چشم تو بر سینه مادر غلطان
فرصتم نیست نشینم بر ما در بر خاک
خرم آنروز که چون لحظه موعود رسد
تو و هم مادر خود تنگ بگیرم در خاک
دل من سرد تر از خاک تو اما بر خاک
دل دریایی تو ساکت و آرام به خاک
و من آن مرده دل در تب و تابم بر خاک
شبنم چشم تو بر سینه مادر غلطان
فرصتم نیست نشینم بر ما در بر خاک
خرم آنروز که چون لحظه موعود رسد
تو و هم مادر خود تنگ بگیرم در خاک
خوش خیالی
گاه گاهی دل من بخت خوشش می خواهد
دل دیوانه ازاین راه غمش می کاهد
آرزو دارد و بیهوده به دل خوش آرد
آنکه را رفته دگرباره برش می خواهد
دم به دم دست دعا برسرو ذکرش برلب
که خداوند مگردرد دلش می کاهد
دل بیچاره نداند که اگررفت کسی
او خدا برده ازاین رو که دلش می خواهد
دل دیوانه ازاین راه غمش می کاهد
آرزو دارد و بیهوده به دل خوش آرد
آنکه را رفته دگرباره برش می خواهد
دم به دم دست دعا برسرو ذکرش برلب
که خداوند مگردرد دلش می کاهد
دل بیچاره نداند که اگررفت کسی
او خدا برده ازاین رو که دلش می خواهد
راه دلدار
آنرا که دهی وعده دیدار "امان
برقول و قرارت تو وفادار بمان
دست ازدل ودین و آنچه داری برکش
برگیر و به راه رفته ی یار بران
برقول و قرارت تو وفادار بمان
دست ازدل ودین و آنچه داری برکش
برگیر و به راه رفته ی یار بران
آسودگی
گرچه سرد است زمستان و بلرزد تن گل
لاله درخواب فرورفته کنار سنبل
گرچه بلبل نسراید به چمن نغمه دگر
بوی خوش رفته برون ازدرباغ وگل ومل
گرچه پروانه دگرنیست نشیند بر ما
بال بگشاید و پروازکند برسرگل
درچنین حال ولی شادم وخرسند که او
فارغ ازدرد شد وراحت ازاین قوم مغول
لاله درخواب فرورفته کنار سنبل
گرچه بلبل نسراید به چمن نغمه دگر
بوی خوش رفته برون ازدرباغ وگل ومل
گرچه پروانه دگرنیست نشیند بر ما
بال بگشاید و پروازکند برسرگل
درچنین حال ولی شادم وخرسند که او
فارغ ازدرد شد وراحت ازاین قوم مغول
پرواز
دلم خوش است که پروانه ام زمستانها
ازاین دیار کند جای بهتری پر واز
دلم خوش است که من درمیانه ی برف
واو به جانب گل میرود بجایی باز
دلم خوش است چوآید بهاردگر
دوباره با گل وبلبل به سرکند آواز
دلم خوش است که درخاک تیره و سرد
نمانده ، می پرد ازگلبنی به گلبن راز
ازاین دیار کند جای بهتری پر واز
دلم خوش است که من درمیانه ی برف
واو به جانب گل میرود بجایی باز
دلم خوش است چوآید بهاردگر
دوباره با گل وبلبل به سرکند آواز
دلم خوش است که درخاک تیره و سرد
نمانده ، می پرد ازگلبنی به گلبن راز
عشق را معنی کن
اگرازمن پرسند
عشق را معنی کن
بی گمان خواهم گفت
عشق پروانه به شمع
شمع میسوزد ومی سوزاند
پرپروانه ی عاشق درشب
عشق یعنی تو بسوزی جان را
عشق یعنی که هراست نبود ازآتش
عشق یعنی تو درآیی به بهار
عشق یعنی تو بمیری به خزان
عشق یعنی گل و پروانه و شمع
آمدن با هم و رفتن با هم
رقص برشعله آتش که بسوزدجانت
زندگی یعنی عشق
گرنباشد عشقی،
یا که دلدارنسوزد جانت
چوب خشکی و زمستان ، دل تو
عشق را معنی کن
بی گمان خواهم گفت
عشق پروانه به شمع
شمع میسوزد ومی سوزاند
پرپروانه ی عاشق درشب
عشق یعنی تو بسوزی جان را
عشق یعنی که هراست نبود ازآتش
عشق یعنی تو درآیی به بهار
عشق یعنی تو بمیری به خزان
عشق یعنی گل و پروانه و شمع
آمدن با هم و رفتن با هم
رقص برشعله آتش که بسوزدجانت
زندگی یعنی عشق
گرنباشد عشقی،
یا که دلدارنسوزد جانت
چوب خشکی و زمستان ، دل تو
بانگ اذان
فریاد زند نام تو را برسر بازار
تا خلق بدانند که این بانگ اذان است
آنکو که در افتد به سرزلف سیاهت
دانم همه جا نام تواش ورد زبان است
چون تشنه که نوشد زسرچشمه به کویت
درکوی تو این سوی بدان سوی روان است
ازمردم فرزانه چو پرسید نشانش
گویند که دیوانه بی نام و نشان است
او داند و من دانم و آن خالق دلها
دیوانه بی نام ونشان نیست امان است
تا خلق بدانند که این بانگ اذان است
آنکو که در افتد به سرزلف سیاهت
دانم همه جا نام تواش ورد زبان است
چون تشنه که نوشد زسرچشمه به کویت
درکوی تو این سوی بدان سوی روان است
ازمردم فرزانه چو پرسید نشانش
گویند که دیوانه بی نام و نشان است
او داند و من دانم و آن خالق دلها
دیوانه بی نام ونشان نیست امان است
اشتراک در:
پستها (Atom)