عمر پروانه با بهار آغاز
میرود با خزان به همره گل

استفاده از مطالب این سایت با ذکر ماخذ بلامانع است

۱۳۹۰ خرداد ۳۰, دوشنبه

" پیرمرد و کودک" قسمت سوم

دوهفته گذشت ومادربزرگ خانه رارها کرده بود ودرخانه فرزندش ازسباستین نگهداری میکرد او که به تدریج توان ازدست داده را بازیافته بود آماده میشد تا مهد کودک راازسربگیرد. مادروپدرطبق معمول هرروزدرپایان کاربه خانه بازمیگشتند ومتوجه بهبودی تدریجی او شده بودند و پس از دوهفته سباستین برای روزبعد آماده شد تا به مهد کودک برود. همه وسائل ولوازم مهد کودک درکیف مخصوص قرارگرفت ومادربزرگ همه چیزرامهیا کرد واو را به بستر برد ودرکنارش نشست تا بخواب رود. سباستین قبل ازاینکه بخوابد سررا به طرف مادربزرگ گرفت و آرام گفت مادربزرگ هنوزسرقولتان هستید؟ مادربزرگ گفت کدام قول؟ سباستین آهسته گفت پیرمرد. مادربزرگ که ناگهان به یاد آورده بود، گفت آره مادرحتما که هستم. سباستین گفت من میخواهم فردا که ازمهد کودک برمیگردم شما به قولتان عمل کنید ومن هدیه ام را به پیرمرد بدهم.مادربزرگ گفت حتما، حتما. سباستین گفت برای او یک بسته شکلات بخرید و قول میدهم وقتی بزرگ شدم پولش را به شما برگردانم. مادربزرگ اشک درچشم با لبخند گفت حتماً عزیزم ، حتماً میخرم تا خودت به او بدهی . قول میدهم. حالا بخواب و سباستین دست درگردن مادربزرگ انداخت واو را بوسید وچشمان روشن وشادمانش را بست و به زودی به خواب رفت.
صبح شد سباستین بهمراه مادروپدرعازم مهد کودک شد. هنگام خداحافظی ازمادربزرگ باچشمانی که درخواست درآن موج میزد ، راز بین خود و مادربزرگ را یکبار دیگر به اویادآورشد ومادربزرگ راکه پس ازگذشت بیست روز به خانه بازمیگشت ، تنها گذاشت وهمراه پدرومادر ازخانه بیرون رفت.
مادربزرگ به خانه بازگشت نزدیک ظهربود درورودی ساختمان مردجوانی ازاواستقبال کرد. اورا نمی شناخت.مادربزرگ پرسید آن پیرمرد کجاست؟ مردگفت او دیگر نیست. مادربزرگ گفت کجاست؟ مرد گفت دوهفته پیش برای همیشه رفت . زانوان مادربزرگ به لرزه درآمد . نفسش به شماره افتاد ودهانش خشک شد . هیچ نگفت و خود را به سختی به خانه رسانید و های های گریست نه برای پیرمرد بلکه برای دلی کوچک که امروز خواهد شکست . دلی که ازآبی آسمان پاک تروازبال پروانه ها لطیف تراست.
پایان

هیچ نظری موجود نیست: