عمر پروانه با بهار آغاز
میرود با خزان به همره گل

استفاده از مطالب این سایت با ذکر ماخذ بلامانع است

۱۳۹۱ اسفند ۷, دوشنبه

مرغ شباهنگ


صدای مرغ شباهنگ در میانه شب

تو را به یاد من آرد که رفته ای ره دور 

گمان مدار که در لحظه های تنهایی 

به غیر یاد تو پر میشود دلم از شور

نوای بلبل شوریده در بهارستان 

ستارگان درخشان به آسمان پرنور

نه شورعشق به سرآورد نه گرمی دل

مگرکه بازدرآیی کناراین مهجور

۱۳۹۱ بهمن ۲۰, جمعه

مدرسه عشق




کودک ولگرد دلم گاه گاه 

سربگذارد به دبستان عشق 

گفتم از این کار تورا سود نیست 

درس دگرگیرو رها کرده عشق 

جانب بازارچو روی آوری 

بیش توانی که بیابی تو عشق 

ارزش آن سکه پول سیاه 

ازچه سپاری تو زمانت به عشق 

کودک ولگرد دلم گفت ، هان 

خیره چه گویی نشناسی تو عشق 

عشق که با پول وزرو سیم نیست 

جان و سر و پای بباید به عشق 

آنچه به بازار توانی خرید 

جزهوست نیست که نامی توعشق 

عشق تو را دردوجهان همره است 

خاک تو هم عطر طراود زعشق 

مدرسه عشق اگر طی کنی 

ارج گذاری تو به معنای عشق 

شهر و دیار



درشهرودیارمن کسی نیست کنون 

با این دل دیوانه دمی جور شود 

هرکس به رهی رفته و با یاردگر 

بیچاره اگرکه ازتو هم دورشود 

شیدایی من ازسرسودایی نیست 

مگذار دلم رفته و مهجور شود 

بگشای دری که با سرآیم به برت 

تا سینه من شکفته پر نور شود

سوگند



به قطره قطره ی باران آسمان سوگند 

به تکه تکه ی گلهای درخزان سوگند 

به آب دیده گل ها به صبح بهار 

به خوشه های درخشان کهکشان سوگند 

به اشک شمع که میریزد از فراق نگار 

به نغمه های دل انگیز بلبلان سوگند 

اگربه تربت من پا نهی تواز سر مهر 

به جان خسته توان آوری به جان سوگند 

بیا و بر دل مسکین من تودام بنه 

که من به دام تو افتاده در امان سوگند

دروازه چشم



شهرپرآوازه چشمان تو 

بسته به روی دل من درچرا؟ 

از ره دورآمده ام ، منتی 

برمن مسکین بنه ای با صفا 

دربگشا تا که به راحت رسم 

دل بسپارم به امید خدا 

گاه که در شهربگردی به مهر 

چشم تو افتاد به من از وفا 

دست گذاری تو به دستم دمی 

گرم نمایی دل سرد مرا

شیشه عمر



شیشه عمرم کدر و تار شد 

بس که به عشق تو گرفتارشد 

یکدم ازاین کوچه گذرکن به مهر 

شایدم این شیشه که تیمار شد 

گربزنی سنگ به گاه گذر 

بهترازآن است چنین خوارشد 

ازپس این شیشه تار و کبود 

کی بتوان دید و تو را یار شد 

گرکه در آیی به سرای دلم 

پاک شود دیده و پربار شد 

بشکند این شیشه تنهایی ام 

غصه اگر با دل من یار شد

۱۳۹۱ بهمن ۱۵, یکشنبه

توصیف یار


رنگ مهتابی چشمان تو درظلمت شب

همچو الماس به شام دل من

موج گیسوی توچون بید به بستان ماند

مست ازعطرتو گشتم آری

من کجا ، باده کجا ، نوش کجا

به کنارم که خرامی چون کبک

بلبلان گشته خموش

گوش جان داده به آوای دل انگیزتو

با رشگ وحسد

حسرت ازباتو شدن وقت پگاه

غنچه ی لاله لبت دید به باغ

پیش خود گفت به شرم

کاشکی برلب او بوسه زنم

این چه سریست که چون

گام نهی دربستان

باغبان دست بشوید ازجان

اشک میریزد وفریاد زند

دامن ازشبنم آن خیس کند

آب و جارو کند او با مژگان

تا مگرلحظه ای ازبابت لطف

توبگیریش کنار

و به پرواز در آیی بر گل

این چه رازیست که دربرگ گلی پیچیده

قاصدک

فصل بهار همره باد صبا 

هدیه دارد برتو

من ازاین بودن وبا جام تو

می نوشیدن

من ازاین عطرتورا بوئیدن

من ازاین حسرت بلبل درباغ

حسد غنچه زبوسیدن تو 

در شگفتم یارا

و به خود میبالم