عمر پروانه با بهار آغاز
میرود با خزان به همره گل

استفاده از مطالب این سایت با ذکر ماخذ بلامانع است

۱۳۸۸ شهریور ۹, دوشنبه

کوچه


ای که از کوچه رندان به ملاحت گذری
چشم خود دار که آرام و سلامت گذری
به تماشای رخت اهل نظر پیر و جوان
نه بر آنند که از کوچه تو راحت گذری
جام در دست و می آلوده نشینند براه
تا به میخانه در آیی  ز عباد ت گذری
دوش با خاطر آشفته به خود میگفتم
کی شود بر من مسکین به رفاقت گذری
دل به آهستگی اما به ملامت خندید
تو از این قافله باید به اشارت گذری
راه پروانه نگهدار و نشین بر سر آن‌
تا از این مهلکه باشد که سلامت گذری

۱۳۸۸ شهریور ۷, شنبه

عروج


از لحظه عروج تو از عالم وجود
رفت از سرم دگر انگیزه سجود
من سجده‌ام به پای خداوند روزگار
بهر سلامت و آرامش تو بود
گر مصلحت ندید نیازم بر آورد
تمکین کنم به آنچه ترا مرحمت نمود
آرام اگر به دامن مادر گرفته ای
ماندن کنار منت بی‌ ثمر چه سود
گویند هر رقم که خداوند میزند
چون قادر است و توانای بر وجود
حاشا به حکمت او معترض شوی
باید به مصلحت ش سجده‌ها نمود

۱۳۸۸ شهریور ۶, جمعه

ماه پروانه




آمد به جا پروانه‌ام در ماه خرداد برین
زینت دهد این خاک را سازد ورا خلد برین
رنگین کمان بال را بر دشت و صحرا بر کشد
همراه خود ٔگل آورد نرگس بنفشه یاسمین
رقصان میان گلستان خندان کند هر غنچه را
جان می‌دهد بر باغ ٔگل آذین کند خاک زمین
افسوس  کاین چرخ زبون گردد به کام دشمنان
از ٔگل نمیماند اثر در فصل پاییز حزین
چون ٔگل رود از بوستان پروانه هم پرّ می‌‌کشد
زین رو کنار خار‌ها پروانه‌ای هرگز نبین
 
 

سرگرمی



عجب با رفتنت سرگرم کردی شاپرک ما را
نه سردی حس کنم بر جان نه تابستان و گرما را
نه باران میتواند دور کرد از تربتت دل‌ را
نه با برف زمستان یا که توفان در کشم پا را
به امید بهارم تا که  برگردی به بستانم
بیارا یی به زیبا یی صفا بخشی تو گلها را
به هر سو میروم پای دلم سوی تو می‌‌آید
به جز کوی تو‌ام جا نا نباشد خانه‌ای ما را
هزاران بار اگر بر تربتت زانو زنم از دل
نه میترسم نه میلرزم عجب بردی دل‌ ما را
بیا رحمی کن‌ای پروانه رنگین کمان امشب
به کنج خانه ات جا یی بده ا ین مرد تنها را

۱۳۸۸ شهریور ۵, پنجشنبه

قفس




من درون قفس تنگ تنم زندانم
مرغ گم کرده رفیق از قفسم میمانم
باکم ازرفتن گلها ز گلستان ها نیست
در غم سوختن شاپر کم میمانم
شستشو میدهم از اشک در خانه او
آب و جارو کنم آنرا ز دم مژ گانم
دلم از یار سفر کرده نگردد آزاد
تا در آید نفس بی‌ ثمر م از جانم
با امیدی که به پرواز در آید دلدار
تا ا بد در  پی‌ مرغ سحرم میخوانم

۱۳۸۸ شهریور ۴, چهارشنبه

آثار وجود



به هرچه می‌‌نگرم جلوه‌های تو آنجاست
شمیم عطر به جان آشنای تو آنجاست
ز هر مکان که گذر می‌کنم کنار منی
به هر طرف که روم رد پای تو آنجاست
صدای پای تو هر دم به گوش جان شنوم
شتاب می‌کنم آن‌ سو صدای تو آنجاست
به سوئ کعبه اگر سجده می‌کنم شب و روز
شنیده‌ام ز مریدان که جای تو آنجاست
به جای خواب تو سر می‌‌نهم به بالینت
بدان سبب که دلم در هوای تو آنجاست
چو پای خویش گذارم به بام خانه تو
به گریه خاک بشویم سرای تو آنجاست
خدای عشق دل‌ از کوی تو ندارم باز
از آنکه بنده مهر و وفای تو آنجاست

۱۳۸۸ مرداد ۲۵, یکشنبه

خواب خوش



دیشب دوباره شاپرک آمد کنار من

آسوده شد دل‌ چشم انتظار من

هر کس ز کوچه و بازار و دوستان

آمد به شوق تماشای یار من

پیچید بوی خوش یاس و اطلسی

از عطر آن ٔگل سیمین عذار من

با هم به خانه یک دوست سر زدیم

گفت و شنید و بشد حال زار من

شب دیر گاه چو در خانه آمدیم

ناگه جدا شد و رفت از کنار من

تا چون ستاره نشیند به آسمان

روشن کند شب تاریک و تار من

خوش بر سعادتم که هر از گاه شاپرک

خوش می‌کند دل‌ چون شوره زار من

۱۳۸۸ مرداد ۲۲, پنجشنبه

ثریا


شنیدم ثریا ی زیبا برفت
ندیم رفیقم ز دنیا برفت
غمم را فزون کرد فقدان او
فریبنده  آمد فریبا برفت
بیاد آورم روز و شب‌های دور
چه ایام خوبی که بر ما برفت
همه شاد بودیم و دلبند هم
خدایا چرا شادی از ما برفت
ثریا کجا رفت و پروانه کو
چرا نور کاشانه ما برفت
مرا باور آمد که گلچین تویی
ٔگل باغ ما چون به یغما برفت
خدا گر ز گلزار ما ٔگل ربود
سه ٔگل بر نشانید بر جا برفت
رفیقم دو ٔگل دارد او من یکی‌
که از شوق این سه غم ما برفت

۱۳۸۸ مرداد ۱۶, جمعه

درد دل


روزی کنار یار نشستم به گفتگو
از روزگار تلخ و ز افسوس هجر او
از دیده اشک فشاندم به تربتش
نالیدم از غم غربت ز مهر او
گفتم که خسته شد دلم از دست روزگار
خفتن کنار تو‌ام گشته آرزو
هر جا که گام نهم همر ه منی
هر جا نشسته‌ام تو نشینی به رو برو
بر هرچه بنگرم تو در آن‌ جلوه گر شوی
چون آبگینه نمائی به پیش رو
شب‌ها به خواب کنارم غنوده ای
افشانده‌ای به بسترم ابریشمینه مو
ناگاه بر کشید نفس از درون خاک 
گوش دلم شنید سخن از صدای او
گفتا برای چه نالی ز درد هجر
با قصه‌ای که چنین است وصف او
گر هر کجا که روی در بر تو ام
هر جا نشسته‌ای شده‌ام با تو رو برو
هر شب کنار تو خوابم به بسترم
افشان کنم به تو ابریشمینه مو
تنها کجا شده‌ای از چه خسته ای
بس کن گلایه رها کن خطا مگو
آن‌ جا که پاره  من در کنار توست
من در کنار تو‌ام در وجود او
هر  خنده ‌ای که چهره او شاد می‌کند
گلخنده من است رود بر لبان او
آرام اگر به کنارت نشسته است 
آرامش من است بدارد قرار او
برخیز و گام بزن در مسیر راه
بر کش دلت ز خاک و نظر کن به روبرو


آنجا نشین که نشیند کنار تو
آن‌ کن که خنده نشاند به جان او
گر شادمانی من آرزوی تست
بشنو به گوش جان و عمل کن تو مو به مو
دل‌ از محبت و مهرش جدا مکن
تا شهد روزگار به کامت رود فرو
چون من به شمع وجودش ز جان بگرد
پروانه باش پرت تا بسوزد او
من با تو‌ام به تو پیوند خورده ام
از هجر و درد فراقم دگر مگو
یاد آورم به عشق و محبت به هر بهار
جز راه عشق دگر راه را مپو
هر محفلی که نشستی کنار دوست
از شمع و از ٔگل و پروانه هم بگو
روزی که شمع بسوزد پر تو را
سر کش شراب تو هم از همان سبو
آن‌ جا به خانه من چون در آمدی
همر ه شویم و بگردیم کو به کو
باشد ستاره اقبال من شبی
با لطف دوست نشاند کنار او
04/08/09
Toronto
Aman

 
 

۱۳۸۸ مرداد ۱۳, سه‌شنبه

در بی‌ دوست


دل‌ من در پی ٔگل

و به امید بهاریست که باغ

پر شود از گلها

و به یک شاخه آن

شاپرک خانه کند

و جوانی به دلم بر گردد

دل‌ من در بی‌ دوست

که صداقت دارد

و به گرمای صفا یش دل‌ من گرم کند

دل‌ من در پی‌ پروانه یی از جنس خداست

که در این روز عزیز

پاره‌ای از تن خود را

به همان پاکی خویش

به دلم هدیه نمود

۱۳۸۸ مرداد ۱۲, دوشنبه

متنی از هوتن

من کمتر خودم را قابل نوشتن مطلبی در این سایت میبینم ولیکن هر از چند گاهی‌ لازم میدونم احساسم را ابراز کنم

امشب ، شبی دلچسب با بهترین دوست و یارم ، پدر عزیزم داشتم ، دوست عزیز دوران جوانیم هم با من بود و مادرم هم به کنارم آمد

فقط خودم احساسش می‌کنم و هر از چند گاهی‌ بودنش را تجربه می‌کنم ولی‌ خدا را شکر که این توان را در من گذاشته تا این حس را داشته باشم.

مدتی‌ پیش یکی‌ از عزیزترین موجودات زندگیم به حق گله کرد که چرا از خدا کمک نمیگیرم و دائم از او کمک میطلبم ، امشب را مناسب دیدم که دعا کنم

خدایا به من خرد بده تا آنچه باشم شایستهٔ فرزندیه چنین پدر و مادر عزیزی

خدایا به من توان بده تا آنچه می‌کنم در راه صحت و سلامت زندگی‌ و بهترینی باشد برای خودم و آنانکه دوستشان دارم

خدایا به من بینش بده تا آنچه دیگران نمیبینند ببینم و آنچه نمیفهمند بفهمم و آنچه نمیشنوند بشنوم

خدایا مرا لایق بهتر بودن گردان

خدایا مرا موجب افتخار، آرامش، ثبات، اتکا و سلامت پدرم و آنانکه در آینده در کنارم خواهند بود ، قرار بده

خدایا غم، کینه و ناآ امیدی را با شادی، گذشت و امید جاگزین کن

خدایا روح مرا از پیلهٔ تنگش رها کن و به من آنچه که در وجودم نهفته کردی نشان بده

خدایا به من و پدرم راه سربلندی و موفقیت در آزمایش طولانی‌،سخت و تمام نشدنیه این سالها را نشان بده

خدایا از اینکه مرا از چنین پدر و مادری آفریدی به خودم میبالم و از تو ممنونم

درود بر پدر عزیزم، درود بر مادر بزرگوارم

13مرداد ، ۴ آگوست ۲۰۰۹

روز اول سال ۳۶-آغاز ۳۵ سال دوم

هوتن

تولدت مبارک


هوتن عزیزم
بکار بردن کلمات و جملات کلیشه‌ای در مورد اهمیت تولد تو آنهم بوسیله من گویای احساس واقعی من نیست
من باید در حقیقت به خودم تبریک بگویم و از خداوند و مادر بزرگوارت سپاسگزار باشم که نعمت وجود عزیز تو را به من ارزانی‌ داشت
چون هیچ هدیه‌ای قادر نیست احساس مرا باز گو کند برایت چند بیت شعر گفته ام
تولدت مبارک
04/08/09
تورنتو
فرخنده سالروز تو فرزند خوش نهاد

بر تو مبا رک و بر ما خجسته با د

هرساله با رسیدن این روز دلنشین

چشما ن ما د رت آ ید مر ا به یاد

آ ند م که لطف خد ا و ند مهربا ن

ما را به یمن و جو د تو مژ د ه داد

بر ق نشا ط ز چشما ن ا و جهید

آغوش گرم خویش به تو مادرانه داد

نامت نهاد هوتن و ا زبطن پاک خود

عشق و محبت پر وا نه هدیه داد

عمرت بلند چو خو ر شید وآ سمان

گرمای مهر به قلبت همیشه با د

۱۳۸۸ مرداد ۱۰, شنبه

بهشت و جهنم



روزی يک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت : "خداوندا! دوست دارم
بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ "، خداوند او را به سمت دو در هدايت
کرد و يکی از آنها را باز کرد ، مرد نگاهی به داخل انداخت ، درست در وسط
اتاق يک ميز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن يک ظرف خورش بود ، که آنقدر
بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد ، افرادی که دور ميز نشسته بودند بسيار
لاغر مردنی و مريض حال بودند ، به نظر قحطی زده می آمدند ، آنها در دست
خود قاشق هايی با دسته بسيار بلند داشتند که اين دسته ها به بالای
بازوهايشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود
را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمايند ، اما از آن جايی که
اين دسته ها از بازوهايشان بلند تر بود ، نمی توانستند دستشان را
برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند . مرد روحانی با ديدن صحنه
بدبختی و عذاب آنها غمگين شد ، خداوند گفت : "تو جهنم را ديدی ، حال نوبت
بهشت است" ، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد ، آنجا هم
دقيقا مثل اتاق قبلی بود ، يک ميز گرد با يک ظرف خورش روی آن و افراد دور
ميز ، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند ، ولی به
اندازه کافي قوی و چاق بوده ، می گفتند و می خنديدند، مرد روحاني گفت :
"خداوندا نمي فهمم؟!" ، خداوند پاسخ داد : "ساده است ، فقط احتياج به يک
مهارت دارد ، می بيني؟ اينها ياد گرفته اند که به يکديگر غذا بدهند ، در
حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر مي کنند !" هنگامی
که موسی فوت مي کرد ، به شما می انديشيد ، هنگامی که عيسی مصلوب می شد ،
به شما فکر می کرد ، هنگامی که محمد (ص) وفات می يافت نيز به شما می
انديشيد ، گواه اين امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند
، اين کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما يادآوری می کنند که يکديگر را
دوست داشته باشيد ، که به همنوع خود مهرباني نماييد ، که همسايه خود را
دوست بداريد ، زيرا که هيچ کس به تنهايي وارد بهشت خدا (ملکوت الهي)
نخواهد شد.