عمر پروانه با بهار آغاز
میرود با خزان به همره گل

استفاده از مطالب این سایت با ذکر ماخذ بلامانع است

۱۳۸۸ دی ۱۰, پنجشنبه

سفر


سفر شیرین و دل ا نگیزی را با همت و محبت همیشگی فرزندمان و در شرایطی که برای اولین بار پس از ۳۶ سال بدون حضور فیزیکی تو با او همسفر بودم آغاز کردیم . این همواره خواسته تو بود که گاهی ما بدون تو بگذرانیم و بقول تو مردانه گفتگو و لحظات را با هم سپری کنیم و خوب میدانم که از این سفر خرسند شدی . عدم حضور تو در دوسال گذشته قادر نبوده است و نخواهد بود احساس با تو بودن را در هر کجا و در هر حال نداشته باشم و در این سفر نیز که یکی از آرزوهای تو بود تا با هم برویم و میدانم که پسرمان هم به همین دلیل موجبات آنرا فراهم کرد ثا نیه ای از کنارم دور نشدی. هر کجا نشستم روبرویم بودی، در میان امواج آرام اقیانوس بیکران خنده های شیرینت را میدیدم و بخوبی حضورت را احساس میکردم.
شبی با پسرمان در عرشه کشتی نشسته بودیم و به آسمان پر ستاره مینگریستم و میدانم که هر دو به یک چیز میاندیشیدیم. به کسی که در میان ستارگان جا داشت. به کسی که نبودنش شیرازه زندگیمان را از هم پاشید و به کسی که تا نفس میکشیم دوستش داریم و در جای جای روح و روانمان زنده است.
به تو و خندهایت ، به تو و زیبائیها ی تو به تو و پاکی هایت و به تو و مهربانیهایت همیشه میاندیشیم و تو را می جوییم و با توایم تا هستیم.

۱۳۸۸ دی ۳, پنجشنبه

عشق...



این مطالب را از سایت شقایق نقل کرده ام که بسیار زیباست


اگر روزی تهدیدت کردند بدان در برابرت ناتوانند

.اگرروزی خیانت دیدی بدان قیمتت بالاست

اگر روزی ترکت کردند بدان با تو بودن لیاقت می خواهد


و آن زمان که...


و آن زمان که عاشق مي شوي و مي داني که عشقي هست و باور داري کسي که تو را دوست دارد و در آن شبهاي سرد و يخبندان با تو مي ماند.. در آن لحظات مي فهمي دوست داشتن چقدر زيباست


خدایا...

خدایا!

هرگز نگویم که بیا دست من بگیر!

عمریست گرفته ای!

مبادا رها کنی

اگر...
اگه بی هوا کسی وارد زندگیت شد بدون کار خدا بوده !

اگه بی محابا دلها از دستها بهم گره خورد بدون کار خدا بوده ! ا

گه گریه هات تو خنده غفلت دیگران شنیده نشد تا خرد نشی بدون تنها محرمت خدا بوده !

حالا هم اگه دلت شکسته و بغض تنهایی خفه ات کرده شک نکن تنها مرحمت خداست که از سر تواضع یه بهونه واسه نوازشت گیر آورده .

عشق...

يلدا



امشب شبي درازتر از عُمر آدم است
زين قصّه هر چقدر بگويم تو را کم است
امشب مراست باغي از اندوه و ارغوان
باغي که مثل باغ لبان تو خرّم است
امشب شبيه قصّه ي مادربزرگ هاست
پايان اين روايت تاريک مبهم است
تا چشم کار مي کند ابر است و برف و باد
امشب نگاه پنجره ها نيز درهم است
دارم هواي غرق شدن در نگاه تو
درياي من به وسعت يک قطره شبنم است
رقصي که گيسوان تو آغاز کرده است
يلداترين شبي است که در چشم عالَم است

۱۳۸۸ آذر ۱۷, سه‌شنبه

دوست




دوست عزیزی امروز به من زنگ زد که بیش از ۳۰ سال بود صدای او را نشنیده بودم .یاد روز‌های خوش اهواز و سر
زندگی‌ و شادابی جوانی. یاد شب‌های خوبی که تا دیر وقت با هم مینشستیم و میگفتیم و میشنیدیم و صبح زود هر کس به کار
خود میرفت بی‌ آنکه احساس خستگی‌ کند. دل‌ها پاک و صادق و دوست داشتن‌ها صمیمی‌ و پایدار.دریغ از جوانی و افسوس
بر دور شدن‌ها و صد حیف بر از دست دادن ها
خاطره شیرینی‌ دارم از کودکی اولین دختر این دوست که مینویسم تا اگر سر ی به این سایت زد شاید بر ا یش جالب باشد.
شبی از شب‌های دور هم بودن, دوست ما رفت که دختر کوچولویش را که حالا خانمی زیباست بخواباند. پس از مدت
کوتاهی دختر کو چو لو آمد و آرام گفت شلوغ نکنید مامانمم خوابیده. و از خنده ما مامانش بیدار شد.
به مناسبت این گفتگوی خاطره بر انگیز به حافظ پناه میبرم و از دوست یاد می‌کنم
صبا اگر گذری افتدت به کشور دوست
بیار نفخه آ ی از گیسوی معنبر دوست
بجان او که به شکرانه جان بر افشانم
اگر به سو ی من آری پیامی از بر دوست
و گر چنان که در آن‌ حضر تت نباشد بار
برای دیده بیاور غباری از در دوست
من گدا و تمنا ی وصل او هیهات
مگر به خواب بینم خیال منظر دوست
دل صنوبریم همچو بید لرزان است
ز حسرت قد و بالا ی چون صنوبر دوست
اگر چه دوست به چیزی نمیخرد ما را
به عالمی نفروشیم مویی از سر دوست
چه باشد ا ر شود از بند غم دلش آزاد
چو هست حافظ مسکین غلام و چاکر دوست

۱۳۸۸ آذر ۱۶, دوشنبه

به یاد او


دو سال و اندی است من و فرزندم به سوگ او نشستیم. لحظات تلخی‌ را پشت سر گذاشتیم و اشک‌ها بر خاک پاکش ریختیم تا بار اندوه بیکران هجرانش را کاهش دهیم
همسر بزرگوار من با قدرت روحی سرشاری که از ایمان پاک و صمیمانه او به خداوند سر چشمه میگرفت در آخرین نامه زندگیش ما را به صبر و شکیبا یی توصیه کرده و زندگی‌ را جاری و غیر قابل توقف دانسته است

درد دوری او هرگز از جان من و فرزندمان بیرون نمی‌‌شود و تا نفس در سینه داریم یاد خوبی‌ها و مهربانی‌ها و پاکی‌‌های او در روح و جان و دل ما جای دارد و همیشه گرامیست و حضور او را در متن زندگیمان احساس خواهیم کرد

همانگونه که از ما خواسته میکوشیم محبت را چاشنی زندگیمان کنیم و دوست بداریم و چنان کنیم که دوستمان بدارند تا او را شاد کرده باشیم کسی‌ که در تمام دوران درد و رنج و سختی لحظه ایی خنده از لبانش دور نشد و همواره به همه مهر ورزید و صمیمانه دوست داشت آنان را که در دوستی صادق بودند

باشد تا رهروان صادقی‌ باشیم و با پاسداری از ارزش‌های او روحش را از خود راضی‌ و شاد گردانیم

۱۳۸۸ آذر ۱۵, یکشنبه

پایان



بهتر آن‌است دگر دفتر این کار ببندم
شاعران شاد کنم دفتر اشعار ببندم
حرمت دوست نگهدارم و از درد نگویم
خوش خیالی کنم و در به غم یار ببندم
لاف در نوحه سرا یی نزنم شعر نگویم
زندگانی کنم این عاقبت کار پسندم
بیم دارم كه اگر باز زهجران تو گویم
عاشقان سنگ زنندم به سر دار برندم
عاشق آنستکه بر شمع زند بال و بسوزد
من کجا؟ عشق کجا؟ طرفی از اینکار نبندم

۱۳۸۸ آذر ۱۲, پنجشنبه

صنع قادر دانا



بر این پروانه زیبا تو بنگر

به صنع قادر دانا تو پی بر

چنین موجود بی‌ آزار و آرام

که گٔل‌ها را بود همواره همسر

یقین فصل خزان از مرگ گلها

دلش بر میکشد بر جای دیگر

رود آنجا که گٔل‌ها را خزان نیست

همه نور است و زیبا یی سراسر

دگر شمعی پر و بالش نسوزد

یکی‌ دیوانه یی سنگش زند سر

ولی پروانه چون گٔل باز گردد

به عشق گٔل رساند خویش بر در

در این دور تسلسل نیست تردید

مگر پروانه من را که دیگر

خدای مهربان با خود نگهداشت

که گلهای بهشتی را زند سر

خدایا راضیم بر آنچه خواهی

دلش را با دل مادر به هم بر

۱۳۸۸ آذر ۱۰, سه‌شنبه

کاشکی‌



کاش من در مدح او آندم که بود
می‌ سرودم شعر و میخواندم سرود
کاش اوصاف خصال اش یک به یک
می‌ ستودم آنزمان هر جا که بود
کاش هنگام نیایش با خدا
بیش از این افتاده بودم در سجود
کاشکی‌ پروردگار مهربان
اشک‌هایم دیده حرفم میشنود
کاشکی‌ پروانه‌ام دردانه ام
همچنان شاداب و زیبا زنده بود

۱۳۸۸ آذر ۴, چهارشنبه

سوزش پروانه


مرگ یک چلچله پایان بهار
اشک آهو بره هنگام شکار
له له ماهی‌ قرمز
که جدا گشته ز آب
ناله جوجه به چنگال عقاب
دردناک است و جگر سوز و لی
آن کجا سوزش پروانه کجا
نغمه بلبل شوریده به سوگ گلزار
اشک گٔل وقت سحر در غم یار
شعله آتش توفنده خورشید فلک
آه سوزنده یک مرغ شباهنگ به شب
آن کجا سوزش پروانه کجا
سوز آن‌ عاشق دیوانه و مست
که دلش داده ز دست
کنج میخانه خمار
میکشد جام به سر
گریه شمع شب افروز ز سوز دلبر
آن‌ کجا سوزش پروانه کجا
آنکه میداند عشق
یا که سر در ر ه محبوب نهد
آنکه باور دارد معنی عهد و وفا
آنکه خورشید به دل شور به سر
یا که در درد کند سینه سپر
آنکه دریاست دلش پاک و لطیف
او به‌ حق میداند
غم پروانه کجا
سوزش پروانه کجا

۱۳۸۸ آذر ۳, سه‌شنبه

در خاطر منی


ای رفته از برم به دیاران دور دست

در گوشه گوشه این سرزمین پاک

در سایه‌های درختان یاس زرد

هر جا که با د شانه زند گیسوان بید

هر دم که می‌‌پرد از شاخه گلی‌

پروانه‌ای که نشیند به دیگری

در باغ های سنبل و در دشت لاله ز ا ر

با هر شکوفه به هنگامه بهار

در خاطر منی، در خاطر منی

با چلچراغ یاد تو روشن شود دلم

هر شب خیال تو آید به بسترم

تنها و بیقرار در این کوچه‌های شهر

فصل بهار و زمستان

خزان زرد

من با خیال تو پرواز می‌کنم

در منظر منی

با هر نگین اشک به چشم تر منی

هر جا به هر نشان در خاطر منی

در باور منی

۱۳۸۸ آبان ۲۵, دوشنبه

کوچه



کوچه سرد است و خموش
برگ‌ها فصل خزان
کوچه را رنگین کرد
شاعر کوچه ما
کوله باری بر پشت
که در آن زندگی‌اش پیچیده
چند سالیست که رفت
به دیاری دیگر و دگر بازنگشت
شاعر کوچه ما عاشق بود
چشم‌هایش آبی
و دلش دریا یی
با رفیقان همدل
پاک و با مهر و وفا
دلش از کینه جداً
شاعر کوچه ما یاری داشت
هم چو او
عاشق و دیوانه و مست
مست از باده عشق
دل او با دل شاعر هم دم
به لبش زمزمه شعرش بود
دست در دست خیال
همره شاعر ما
کوچه را می‌‌پیمود
شاعر کوچه ما
که سفر کرد و برفت
دخترک تنها شد
گاه در فصل بهار و زمانی به خزان
کوچه را زمزمه ‌کرد
زیر لب سر میداد
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
عاقبت در پی یک فصل خزان
دل از این کوچه گرفت
هم چو یک پروانه
در پی ریزش ٔگل پر زد و رفت
و دگر باز نگشت
و در این کوچه کسی‌
چند سالیست به آوازحزین
نیمه شب میخواند
بی‌ تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره بدنبال تو گشتم
و سپس خاموشیست

۱۳۸۸ آبان ۱۷, یکشنبه

وداع


بیست و چهار ماه از لحظه قرار گرفتن پروانه‌ام در بستر ابدیش گذشت ، بیست و چهار ماه پیش در
این دقایق پیکر لطیف و زیبای او به خاک سپرده شد و برای همیشه از نظرها دور شد. سفر بی‌ بازگشت پروانه دلبستگی‌ها را با خود برد. لحظات شیرین و شاد زندگی‌ را پایان داد و در این دو سال اندوه و افسوس را جایگزین آ‌ن‌ کرد هر چند او خود از مخالفین نا امیدی و غم و افسوس بود و در تمامی سالهای همراه با درد و رنج لبخند از لبانش باز نگرفت و همه را به زندگی‌ با امید تشویق می‌‌کرد او ناملایمات زندگی‌ را که بیماری سرطان بد‌ترین آ‌ن‌ بود برای ۲۹ سال بر خود هموار کرد و چهره شیرین و شادابش هرگز در مقابل بیماری در هم نشد.
روح عزیزش شاد و یاد ش همیشه برای ما گرامیست
با پرواز هر پروانه در فصل بهار و با ریزش برگ‌ها در پأییز و بارش اولین برف در زمستان خاطره او زنده خواهد شد و با یادگارهای با ارزش او خود را همیشه در کنار ش احساس خواهیم کرد

هوا ابر است و بارانی زمین سرد
نفس در سینه‌ها پیچیده از درد

درون بسترش خوابیده آرام
میان شاخه‌ها یی از گل زرد

به خاک تیره جسمش را فرو برد
به عر ش کبریا روحش سفر کرد

به ناگه آسمان با ریزش برف
بر او رخت عروسی را ببر کرد

کنون چندیست آرامش ندارم
چرا پروانه‌ام از من حذر کرد

اگر روزی در آن دنیای موعود
رسد دستم به او از دل رود درد

۱۳۸۸ آبان ۱۶, شنبه

مفهوم زندگی‌


حاصل آمدن و رفتن یک ثانیه را
عمر ما مینامند
هر چه آین ثانیه‌ها می‌گذرد
عمر کوتاه شود
هیچ کس قادر نیست
گذر ثانیه را، متوقف سازد
و لذا
عمر هم می‌گذرد
تا به آخر برسد
و ترا راهی‌ نیست
*********
عمر پایان د ا رد
تو نمیدانی کی و کجا
تو در این فاصله ثانیه ها
زندگی‌ خواهی کرد
و شتابان به جلو
و ترا راهی‌ نیست
*********
تو در این دایره تنگ زمان
که فقط فاصله یک نفس است
زندگی‌ خواهی کرد
عشق خواهی ورزید
و تکاپو بسیار
تا که سیراب شوی
زانچه در دل خواهی
و ترا راهی‌ نیست
*********
گاه این ثانیه ها
تلخ و شیرین دارد
گاه آرام و لطیف
و دمی سخت و خشن
و تو همراه زمان
خواهی رفت
و ترا راهی‌ نیست
*********
تو فقط مختاری
که به این ثانیه ها
طعم شیرین بخشی
یا که تلخش سازی
عشق را پیشه کنی‌
با محبت سرشار
یا به نفرت سپری
نفست در هر بار
و ترا راهی‌ نیست
*********
من به این تجربه
آنگاه رسیدم که نفس
در دل پاک ‌ترین یار خدا
ناگهان وارد شد
و دگر باز نگشت
و به یک ثانیه هم
تلخ شد زندگیم
و مرا راهی‌ نیست

۱۳۸۸ آبان ۱۳, چهارشنبه

جای پروانه


هیچ کس را با خبر از غیب نیست
گرچه این بی دانشی را عیب نیست
کس نمیداند کجا خواهد شدن
از کجا جان آیدش اندر بدن
وقت رفتن از چه راهی میرود
در بیابان یا به چاهی میشود
جان شیرین کی رها سازد قفس
در چه حالی باز میماند نفس
چون جدا شد روح از زندان تن
باز هم گوید از این و آن سخن
میتواند ظلم و جور بندگان
بر شمارد بر خدای مهربان
ناظر است آیا به کار دیگران
یا كه دل بر گیرد از این مردمان
من كه حیرانم از این کار خدا
بی خبر ما را چرا سازد رها
تا كه هر کس بهر ابنا ی بشر
از زبان او شود پیغا مبر
هر یک از آنان به ظن خویشتن
از جهان دیگری گوید سخن
در میان این همه پیغمبران
مانده سرگردان همه اهل جهان
نیک می دانم خدای مهر با ن
یک سخن دارد برای مردمان
گر بدنبال رضائی بی ریا
با خلائق صاف باش و با صفا
نیک اندیش و نکو رفتار باش
در سخن گوئی تو خوش گفتار باش
من نه محتاجم مرا کرنش کنی
خانه ام ایی ز من خواهش کنی
نزد من پیغمبر ت معیار نیست
با کدامین بوده ای را کار نیست
هر زمان خواهم كه آیی نزد ما
از همه دارا ییت گردی جدا
از من اما دفتری خواهی گرفت
ما در آن اعمال تو گاهی نوشت
برگ برگ دفترت کردار توست
جمله هایش حاصل گفتار تست
رنگ دفتر رنگ پندارت بود
نقش هایش نقش افکارت بود
دفترت جای تو را پیدا کند
ظاهرت هم باطنت رسوا کند



دفترت گوید كه در روی زمین
مهر مردم با دلت کردی عجین
دردمندان را تو یاور بوده ای
پاکدل فرزانه مادر بوده ای
با صداقت کام خود آمیختی
هم چو نامت پاک و زیبا زیستی
راه ما را بار ها پیموده ای
کم توقع بی تمنا بوده ای
سادگی در زندگی اندیشه ات
راستی افتادگی را پیشه ات
گرد شمع بزم ما پروانه سان
گشته ای با عشق چون دیوانگان
با چنین دفتر كه داری از زمین
جای خود باغ بهشت ما ببین
در کنار دوستان جاهت دهم
هرچه را خواهی به همراهت نهم
هر كه چون پروانه ما را عاشق است
وز درون خویش با ما صادق است
در کنار ماست جایش نی زمین
جای او هم در یسار و هم یمین
گر كه دلهای شما گلخانه بود
یا كه دلهاتان دل پروانه بود
باغ رضوان در زمین پا میگرفت
مهربا نیها به دل جا میگرفت
آنزمان پروانه را پرپر زنان
می فرستادم به دیدار امان

۱۳۸۸ آبان ۱۱, دوشنبه

ای همیشه خوب



با الهام از شعر شادروان فریدون مشیری كه پروانه از مریدانش بود با عنوان
ای همیشه خوب
ای همیشه خوب من پروانه ام
ای كه در هجران تو دیوانه ام
ای كه با فصل بهاران آمدی
باخزان و برگ ریزان پر زدی
ای تو کوه استوار رنج ها
در دلت زیبا ترین گنج ها
گامهایت استوار و بی درنگ
روح تو با ناتوانی ها به جنگ
در صفت مردانگی کردار تو
نرم و آرام و متین گفتار تو
ای همیشه خوب من مهتاب من
روشنی بخش دل بیتاب من
گر چه آسودی تو از درد و بلا
درد هجران تو سوزاند مرا
آرزو دارم كه یکبار دگر
گام بردارم کنارت در سفر
تا كه با هم راهی صحرا شویم
رهسپار ساحل دریا شویم
در میان کوچه ها و جوی ها
تکه های نان دهی بر جوجه ها
باز با دستان زیبا در زمین
بذر گل ها را نشانی هم قرین
یاد داری موج گندم زار را
لاله های سرخ دشت لار را
یاد داری شاخه های یاس زرد
آن شقایق ها به کوهستان سرد
یادت آید خوشه خشک برنج
خود به بار آوردیش با درد و رنج
ای همیشه خوب من ای مهربان
جای تو خالیست هر جا هر زمان
آرزو دارم كه برگرد د ز راه
برق چشمان قشنگ و آن نگاه
سفره های رنگ رنگت باز هم
دوستان را بر نشاند گرد هم
با صدای نرم خود همراه ناز
باز خوانی شعر با آوای ساز
رقص زیبای تو را بینم به جان
از هنر های تو گویم دوستان
ای همیشه خوب من زیبای من
تیره شد با رفتنت دنیای من
درب بگشا ای رفیق مهربان
آرزوی دیدنت دارد اما ن

سفیران خدا



من این پروانه ها را دوست دارم
سفیرا ن خدا را دوست دارم

به برگ گل برقصد نرم و آرام
من این رقصنده هارادوست دارم

به آتش میزند بال و پر خویش
من این لطف وصفارادوست دارم

به همراه خزان با مرگ گل شد
من این مهرو وفارادوست دارم

من این پروانه هارادوست دارم
من این دیوانه هارادوست دارم

۱۳۸۸ آبان ۷, پنجشنبه

قرینه



هیچ میدانی چه روزی پر کشیدی از زمین
در همان روزی كه مادر رفت ازدستت چنین
درعددهردو به یک روزازجهان بردید جان
ماه فروردین واکتبر است فرقش در قرین
سی و یک از ماه اکتبرو همان در فرودین
مادرت درخاک ایران و تودراین سرزمین
سالها با نام مادر زیستی همراه درد
عاقبت مادر رضا شد با تو گردد همنشین
خوب میدانم خداوند جهان از روی مهر
روح تو باروح مادر برده در باغ برین

۱۳۸۸ آبان ۵, سه‌شنبه

به مناسبت ضایعه۳۱ اکتبر ۲۰۰۷



دو سال از پرواز معصومانه پروانه ام گذشت و همانگونه كه خود در نامه پایانیش نوشته زندگی ادامه یافت
بر من و فرزندش اما سخت گذشت.خاطرات تلخ دوران بیماری و لحظه های سخت و درد آور سال های آخرین دمی از ما دور نشد. او عاشق زندگی بود و در این راه به هر تکاپویی دست زد و خود را در جریان هر آزمون قرار داد و آرام و محجوب ما را یاری کرد و ناملایمات و درد را با متانت و بزرگواری بر خود هموار نمود و عاقبت در شرایطی كه هنوز بسیار زمان برای زنده بودن داشت رفت
پروانه مظهر متانت و انسانیت و مقاومت بود در مهربان و صداقت بی نظیر و مثال زدنی و نمونه، صفات ارزنده ای داشت كه هر انسانی از هر گروه اجتماعی و با هر طرز تفکر را با احترام به خود جلب میکرد هرگز بد نکرد و بد نگفت و بد نخواست
صفات او را بارها در کتابش و یا در این سایت بر شمرده ام و در اینجا یکبار دیگر سپاسم را به خاطر مهربانیها و گذشت ها یش در جریان زندگی به او تقدیم میدارم و او را برای بهترین ارزش های انسانیش میستایم و تا زنده ام خود را مدیون او و پاکی ها و بزرگواریها یش میدانم
باشد كه روح بزرگش بر من منت نهد و گه گاه از من یاد کند
اما ن

برای او كه همیشه یادش با ارزش ترین دارایی من است

خدا خود خوب میداند دو سال است
كه سیلاب روان از دیده دارم
شبم روز است و روزم شب به اجبار
پس از تو تیره گشته روزگارم
تو گفتی زندگی کن بعد مرگم
امید زندگی بیهوده دارم
کجا بی تو توان آسوده بودن
به شوق تو نفس در سینه دارم
مرا آسوده بر بالین خود دار
هوای دلبر دیرینه دارم

عشق



عشق چون موهبتی
هدیه میدارد دوست

میهمان تو شود
گر ترا خو ی نکوست

دل آن موجودی
كه ندارد عشقی

شاخه ای خشک بود,
كه به بردارد پوست

گر به آب اندازی
یا كه در خاک کنی

حا صلی نیست بر آن
سوختن چاره اوست

۱۳۸۸ مهر ۲۶, یکشنبه

برف


سلام ای برف زیبای زمستان

که از سقف زمین باری خرامان

زمین تیره را چون فرش پوشی

تو پایان میدهی بر برگ ریزان

درختان را به تن پوشی سپیدی

چه زیبا میکنی چون نو عروسآن

به باغ و بوستان آرام بخشی

فراغت میدهی بر باغبانان

به خاک اما تو جانی تازه آری

به پا خیزد ز جا فصل بهاران

بشارت میدهی عشاق خود را

برون آیند در کوه و بیابان

جوانان با تو نرد عشق بازند

به کنج خانه می‌‌رانی‌ تو پیران

دریغ و درد چون بیچارگان را

بلرزانی ز سرما در زمستان

فرو ریزی تو سقف خیمه‌ها را

نداری قدرتی‌ بر سقف شاهان

درون کاخ ها گرم است اما

به زیر خیمه‌ها سرما فراوان

یکی‌ میرقصد و شاد است و خندان

یکی‌ از درد سرما زار و گریان

یکی‌ تن پوش بردارد ز گرما

یکی‌ سرد است و بی‌ تن پوش و عریان

یکی‌ را سال نو با برف آید

دگر بر حال خود سر در گریبان

خدای آسمان لطفی‌ عطا کن

به ما بیچارگان و دردمندان

تو نیرو میدهی خاک زمین را

تو ٔگل بر سر نهی خار مغیلان

توانأیی که از سنگ سیاهی

برون آری تو الماس درخشان

درون سینه‌ای در زیر دریا

تو سازی در و مروارید غلطان

ز طوفان بلایا می‌‌رهانی

به کشتی‌ اندرون آری رفیقان

به لطف خویش‌ای پاکیزه یزدان

کنار یکدگر گیری رقیبان

توانا یی که در دلها ی شاهان

نشانی‌ درک رنج دردمندان

توانی تا به سرمای زمستان

ز درد هم کنی‌ آگاه یاران

خداوند جهان آن کن که روزی

نلرزد کودکی بی‌ لقمه‌ای نان



به دل‌ها همدلی همبستگی د ه

زمین را پر کن از عدل فراوان

رها کن نفس ما از خود پسندی

ز آ ز و کینه دلها را تو برهان

توانا یی که زیبا یی نشانی‌

به پاییز و بهار و هم زمستان

امان از لطف تو آ رام گیرد

ز اندوه رفیق رفته از جان



--------------------------------------------------------------------------------
New! Open Hotmail faster on the new MSN homepage!

۱۳۸۸ مهر ۲۵, شنبه

عشق و هوس



عشق یک حادثه است که چو حادث گردد
نتوان رست از آن
لیک گاهی‌ هم عشق به هوس نزدیک است
ارزشی نیست برآن
هردوبایک نظرآغاز شود و به دل بنشیند
گرچه فرق است میان
که هوس
چون بر آورده شود و تو سیراب شوی
اثری نیست از آن
لیک عاشق چو شدی نرود از یادت
تا نفس هست روان
عشق چون مروارید پاک و زیبا و لطیف
خدشه‌ای نیست در آن
و هوس سکه زرد که از این در آید
برود زود از آن
عشق پروانه به شمع یا که بلبل بر ٔگل
شهره آمد به جهان
هوس اما چون می‌ که به میخانه روی
و بریزی در جان
چون که مستی بپرد و تو هشیار شوی
نبود میل بر آن
عشق یک هدیه ناب که خداوند جهان
میدهد بر انسان
و هوس دیو سپید چو کشد در دامت
همه درد است و فغان
گر چه عشق است که گاه آتشی افروزد
میزند شعله به جان
لیک از آتش عشق دل تو گرم شود
نور تابد به میان
آتشی را که هوس بر فروزد اما
نتوان کرد بیان

۱۳۸۸ مهر ۱۴, سه‌شنبه

داغ





هر کجا ٔگل دید زانو پای آن زد
شاد شد لبخند شیرین بر لبان زد
چهره ا ش از دیدن گل ها شکفته
بالها بگشود و خود را در میان زد
بر سر شاخه گلی‌ در کنج ایوان
دم به دم چون باغبان دستی بر آن زد
عاقبت فصل خزان همراه گل شد
رفت و داغش بر دل و جان امان زد


باغبان

۱۳۸۸ مهر ۱۱, شنبه

سراب زندگی‌




زنهار که زندگی‌ سراب است

دریاست ولی تهی ز آب است

آرامش آن‌ تو خوش مپندار

توفان که شود به پیچ و تا ب است

هرگز نرسد به ساحل آن‌ کو

فرمانده کشتی ا ش به خواب است

گر ساحل عافیت تو خواهی

از من به تو اینچنین خطاب است

از عالم بی‌ ادب بپرهیز

آن‌ خانه مرو که بی‌ کتاب است

رازت به کسی‌ مگو که از او

دانستن آن‌ ترا عتاب است

چندان منشین که بعد رفتن

گویند که بودنت عذاب است

از مردم بی‌ هنر به کردار

پرهیز اگر کنی صواب است

آرام به زیر سقف زرین

منشین اگر از پایه خراب است

دریاب تو روزگار پیری

آن‌ دم که زمانه ا ت شباب است

بنشین به کنار درد مندان

بر کرده تو بدان ثواب است

از مرد خدا سخن به جان دار

هر نکته از او چو در ناب است

غافل چو شدی ز مهر یزدان

کوشیدن تو نقش بر آب است

پاییز




خداوند جهان هم چون گذشته

فرستاده زمین صد‌ها فرشته

بدست هر یکی‌ جامی‌ پر از رنگ

به هر برگی سر انجامی نوشته

به هر جا بنگری رنگ است و وارنگ

ز زیبائی زمین لبریز گشته

یکی‌ زرد و یکی‌ سرخ اناری

یکی‌ هم ارغوانی رنگ گشته

خزان دلفریب از راه آمد

ولی‌ ٔگل راهی‌ گلخانه گشته

چرا پروانه‌در فصل خزان رفت

یقین دارم دلش با ٔگل سرشته

۱۳۸۸ مهر ۵, یکشنبه

هفتم مهر



بمناسبت سالگرد ازدواج ما

ای خفته به خاک سرد و خاموش

یادت نکنم به جان فراموش

امشب شب وصل ماست بازا

یا آنکه مرا ببر در آغوش


*********************
هفتم مهر رسید

ما در این روز به هم پیوستیم

و دو سالیست ز هم بگسستیم

و تو با پاکی‌ و از روی صفا

با صداقت ، با عشق، و به امید وفا

دست در دست شدی، گام در راه زدی

ماه‌ها درد و آلم

روز‌ها خستگی‌ از حال پریش

و به شب‌های دراز

خفته در بستر تنهایی خویش

آرزومند وصال مادر

تا تو را یار شود

شاید این راه پر از رنج و عذاب

بر تو هموار شود

و چهل سال از امروز گذشت

و چه گویم که چه‌ها بر تو گذشت

با رها گفته‌ام از سختی ایام و ز بی‌ مهری چرخ

شعر‌ها گفته‌ام از دوری تو

ناله‌ها کرده‌ام از درد فراق

حاصلش پوچ و هدر دادن عمر

گفتنش موجب دلتنگی‌ و دلسردی ها

و دگر هیچ نبود

نه تو باز آمدی از راه سفر کرده و دور

و نه من باز شدم همره و هم خانه نور

ماندم از همرهیت نیمه راه

خسته‌ام ، خسته از این سختی راه

گوش کن پروانه

باورم نیست خداوند صدیق

که توانا و رفیق است و شفیق

بی‌ جهت راه تو را از من بیچاره جدا ساخته است

حکمتی در کار است

تا تو را از غم ایام رهایی بخشد

تا تو آسوده شوی

تا تو آرام بگیری چون پیش

در بر مادر خویش

و من از درد پریشانی و حیرانی و سرگردانی

در همه عمر بسوزم و بتابم بر خویش

که چرا همره پروانه نبودم ، در راه

که چرا با تو به میخانه نبودم همرا ه

صفت پروانه


صفت پروانه

هر که دیدی می‌‌پرد گرد وجودت با صفا
در صفت پروانه دان
هر چه میخواهی به زیبا یی نشانی‌ هر کجا
شاپرک بر آن‌ نشان
هر که خواهی جان فشاند بر سر مهر و وفا
نام او پروانه خوان
گر بدنبال خد ا یی پاک و بی‌ ریب و ریا
تا ا بد پروانه مان
ٔگل اگر می‌ رقصد از شادی به همراه صبا
شاپرک بینی‌ بر آن‌
عمر او با عمر ٔگل پیوند دارد در قفا
میرود فصل خز ا ن
 

۱۳۸۸ مهر ۴, شنبه

بازگشت پروانه



بازگشت پروانه
زمانی که پروانه‌ای باز گردد
یقین کن که فصل ٔگل آغاز گردد
چو پر میگشاید به گلبرگ او
نشاط و جوانی به ٔگل باز گردد
به شب بر سر شمع در بزم یاران
چوپروانه با رقص و با ناز گردد
به جان‌های عشاق در انتظارش
امید رسیدن به جان باز گردد
زشوق وصالش به باغ و به بستان
نوای خوش بلبلان ساز گردد
چه خوش گر که پروانه‌ام در بهاران
به پیش من ‌ خسته جان بازگردد

بازا
بازا که دل‌ ز تماشای روی توست
آرام گیرد و غم را رها کند
پروانه چون که بر قصد به بوستان
بلبل ز شوق اوست که غوغا بپا کند


گر که باز آیی
***********
من به این آزردگی ها
خستگی‌ ، دلمردگیها
گر که باز آیی برم
پایان دهم
من بهای این دل‌ بشکسته را
در پای تو
گر که باز آیی برم
ارزان دهم
بس کنم این ناله ها
دل‌ رها سازم رها
خانه از ٔگل پر کنم
شانه‌ بر سنبل زنم
گر تو باز آیی برم
روشنی بخشی دلم
زندگی‌ را با تو زیبا می‌کنم
پیش یاران شور بر پا می‌کنم
این دل‌ شوریده را با عشق تو
فارغ از غم مست و شیدا می‌کنم
گر که باز آیی برم
روشنی بخشی دلم

۱۳۸۸ مهر ۱, چهارشنبه

فرمان خدا



باغ برین

ا گر پروا نه را ا ز باغ گیرند
به ٔگل‌ها جلوه ای باقی‌ نماند
خدا پروانه‌ام را از زمین برد
که در باغ برین بر ٔگل نشاند
 
یاغی
اگر پروانه در با غی نماند
به ٔگل‌ها جلوه‌ای باقی‌ نماند
کنار عاشق ا ر معشوق ماند
شقایق را به دل‌ داغی نماند
به فرهاد ا ر که شیرین یار گردد
دگر در بیستون طاقی نماند
اگر لب بر کشد از جام دلدار
به جمع سالکان ساقی نماند
به کوی بلبل لب بسته آواز
نه دلداری نه مشتا قی نماند
پر پروانه زان ر و سوخت شمعی
که بین عاشقان یاغی نماند

فرمان خدا
به فرمان خدا گردن گذارید
ز لطف او نفس در سینه دارید
اگر بندد دری از روی حکمت
بدر گاهش ز راه دیگر آیید
 

۱۳۸۸ شهریور ۲۵, چهارشنبه

شهریور و پروانه ها




شهریور است و ماه خزان از سفر رسید
عمر بهار و ٔگل به گلستان به سر رسید
گلها ز شاخه جدا گشت و سبزه رفت
پروانه هم که حالت ٔگل دید پر کشید
بلبل به شاخه  خشکی به سوگ ٔگل
سر زیر پر نهاد و زبان را به سر کشید
فصل بهار و بلبل و ٔگل میرود چو پار
بر گردد از سفر چو زمستان به سر رسید
عمر است میرود از دست نی بهار
عمر هدر شده ناید دگر پدید
پروانه‌ها به موسم ٔگل زنده میشوند
پروانه من است که نتوان دوباره دید

۱۳۸۸ شهریور ۲۱, شنبه

گفتگوی مهتاب با خورشید




شبی مهتاب با خورشید گفتا
که برگیر از زمین انوار خود را
تو پایان میدهی خواب شبانه
نباشد با رقیبانت میانه
چو روز اندر شود نورت بتابد
دگر مهتاب را نوری نماند
تمام اختران پنهان نمایی
به درد عاشقان بی‌ آعتنا یی
چراغ عاشقان مهتاب باشد
همه امیدشان بر خواب باشد
دگر چشمک نخواهد زد ستاره
چه تدبیری، کجا، کو راه چاره؟
چنان بر نور پردازان در آیی
که نور از شمع لرزان هم زدایی
به هر م آتشت تازی تو بر ما
به خرمن میزنی ا تش ز گرما
تو را کو لکه ابری پاره پوشد
چرا انوار تو بر من خروشد
چه گویم من ز جور و ظلمت افزون
که از دستت دلم ریش است و پر خون
چرا آرامش شبهای ما را
بهم پیچی‌ نمی بینی صفا را
اگر چون من به شبها نور پاشی
تو با دلدادگان محشو ر باشی‌
همه از تو به نیکی‌ باز گویند
به دلهاشان به نجوا راز گویند
چراغ آسمان گردی تو در آب
بلرزانی تو دلها را چو مهتاب
چو سر بر آسمان گیرند یاران
نگردد چشم هاشان اشک باران
زمانی قرص آیی پس کمانی
تو هر شب را به یک صورت نمانی

به ناگه آفتاب آمد به گفتار
ز نادانی‌ حذر کن دست بردار
اگر نوری تو داری از من است آن‌
به شب‌ها گر بتابی از من است آن‌
اگر چشمک زنان بینی‌ ستاره
ز انوار من است آن‌ نی ستاره
اگر ٔگل در گلستان سبزه در باغ
بروید از من است آن‌ از من داغ
تو از خود گویی و عشق شبانه
کجا دانی‌ تو احوال زمانه
زمستان‌ها که دوری می‌کنم من
دگر ا تش نمی پاشم به خرمن
زمین و آب یخ بندد به مرداب
دگر جایی‌ نمیماند به مهتاب
ز سقف آسمان از ابر پاره
ببارد برف و پوشاند ستاره
زمین پوشد ببر رخت زمستان
نماند سبزه در باغ و گلستان
نه از پروانه ، از بلبل ، نه گلزار
به دشت و کوه و دریا نیست آثار
همه لرزان و از سرما هراسان
به کنج خانه‌ها ترسیده از جان
کجا یاری تواند در بر یار
نشیند تا نباشد ٔگل به گلزار
کجا پروانه‌ای گردد سر شمع
اگر سرما نشیند در بر جمع
اگر ٔگل در گلستان باز گردد
به بستان نغمه‌ها آغاز گردد
ز جان کوهساران آب خیزد
ز رگ‌های زمین حرمان گریزد
به دریا‌ها بریزد آب باران
شود جاری به هر جا چشمه ساران
اگر گندم به دشتستان بروید
اگر باران زمین از گل بشوید
یقین دان از من است و خالق من
شنو اکنون تو پند صادق من

به خود غره مشو افتادگی کن
چو عشا ق جوان آزادگی کن
تو از من نور گیری من ز یزدان
تو ماه عاشقان من جام رندان
تو شب‌ها آسمان روشن نما یی
تو با من دوستی دشمن کجا یی
که ما مخلوق یزدان جهانیم
به فرمان خدا از پا نمانیم
تو شب میگردی و من در دل‌ روز
تو آرامی به جان من ا تش افروز
چو من ا تش نبارم زندگی‌ نیست
بدون نور تو دلداد گی چیست
نه من بر تو نه تو بر من مرجح
خداوند جهان بر ماست ارجح
خداوند توانا دا د ه تکلیف
مرا روز و تو را شب کرده تعریف
بیا تا دست یکدیگر فشاریم
ز فریاد و شکایت دور مانیم
به چرخیم و بتابیم و بسازیم
به لطف داور منان بنازیم
امان تقریر کرد این داستان را
ثنا گوید خدای گلستان را

۱۳۸۸ شهریور ۱۹, پنجشنبه

گفت و شنود



نشستم به خاکش به گفت و شنود
ز ایام خوبی که او زنده بود
ز شیراز گفتم ز باغ کوار
دماوند و دیدارش از لاله زار
ز اهواز و گرمای جانسوز او
شمال و هوای دل‌ افروز او
ز قمصر ز کاشان به فصل گلاب
محلات و ٔگل‌های پر پیچ و تا ب
ز هر جای دنیا که با هم بدیم
از آن‌ لحظه‌هایی‌ که با هم شدیم
دریغا که با درد همراه بود
که یاد آوری کردنش را چه سود
به ناگاه پروانه ای پر کشید
کنارم نشست و کمی آرمید
پس آنگه به پرواز آمد همی
به گرد سرم چرخ زد او دمی
چو دستم گرفتم نشیند برآ ن
پرید از برم رفت او ناگهان
دگر بار شب آمد او باز هم
سخن گفت با من دگر بار هم
نیارم به یاد آنچه گفتم بدو
نشد تا که دستی‌ بگیرم از او
خدای جهان یار با من بود 
که پروانه‌ام گاه با من بود
خدا را سپاس آنکه خندد همی
نه بر چهره اخمی نه در دل‌ غمی
ز درد قدیمی‌ ندارد اثر
همه شور و حال است و شادی ببر
از اینرو که شاد است و خرم خوشم
ز آرام او راحت و سر خوشم
اگر اشک ریزم به یادش هنوز
نه آرام گیرم به شب یا که روز
اگر آه از سینه‌ام سر کشم
و یا ناله‌ها از جگر بر کشم
نه چون از غم و درد آسوده شد
به دنبال مادر چرا برده شد
ندارم شکایت ز دست خدا
که او را چرا کرده از من جدا
که اندوه و رنج فراوان بدید
نه خیری ز من یا که یاران بدید
دریغ آیدم ز آنکه ما سالها
به امید روزی که فارغ رها
بگردیم با هم بشوییم غم
به آسودگی دست در دست هم
به همراه فرزند دلبندمان
زداییم درد از دل‌ و جانمان
کنون رفته او مانده‌ام من به جا
کنم یاد او دم به دم هر کجا
به تقدیر و فرمان پروردگار
کجا چاره‌ای جز قبول و قرار
گرامیست یادش که تا زنده ام
من او را از اوّل به جان خوانده ام

۱۳۸۸ شهریور ۱۴, شنبه

دوستان قدیمی‌

در این هفته با کمک اینترنت و امکانات آن دوستانی را که بیش از ۲۰ تا ۳۰ سال بود از آنها دور بودم ولی دل‌‌هایمان به هم نزدیک بود پیدا کردم .خبرهای خوبی برای هم نداشتیم ولی همینکه پس از گذشت سالها یکدیگر را یافتیم هرچند یکی‌ در انگلستان و یکی‌ در آمریکا و یکی‌ در کانادا ولی باز هم خوشال شدیم و به یاد گذشته گپ زدیم .

من میدانم که پروانه از این اتفاق خرسند است چرا که از این دوستان خاطرات شیرینی‌ را همواره با خود داشتیم و هرگاه با هم بودیم از کنار هم بودن لذت میبردیم و با کمترین امکانات بهترین شرایط را برای خود میساختیم.

روح آنها که رفتند ، شاد و یادشان همیشه گرامیست و خداوند فرصت دهد تا دوستان زنده باز بدیدار هم موفق شویم


روزگاری بود در عهد شباب
دوستان برگردهم در پيچ و تاب
شادو خرم فارغ از قيل و مقال
در پي عشق و اميدو شور و حال
روز و شب با يكد گر آ ميخته
درد و غم را در سبد آ و يخته
فارغ از دنياي آز و حرص و كين
عاشق و شيدا رهاا ز آن و اين
دردشان درد رفيق و يا ر شان
شاد مان از شادي دلد ا رشا ن
هردم از ايام دي آرم به ياد
مي كشم آهي كه بگذشته چو باد
چهره ا م پر چين شده مويم سپيد
آنچه تاپروانه بودش كس نديد
در كنارم تاا ميد م زنده بود
روزگارم روز و شب تابنده بود
ميدو يدم هر طرف بااو بشور
مي پر يداوهم به دنبا لم صبور
از گل نرگس به يا س ازلاله ها
مي جهيداز نسترن بر شا خه ها
درد را باز يچه مي دا نست او
باغ گل راخا نه مي ما نست او
يكدم از علم و ادب غافل نشد
عمراو يك لحظه بي حا صل نشد
باوجود درد ها ي بيش و كم
مي رميداز چنگ و از دندان غم
سال ها با ياد مادر شاد بو د
ا زغم بود و نبود آ زا د بود
مرد ما ن را دوست ميدانست او
پا ك هم چون اشك مي مانست او
باوجود ش شمع ها پر نور بود
برسر ش نورو دلش پر شور بود
عشق خود تا لحظه آ خر ستود
گوي عشق از خيل عشاق او ربود
تا كه مه بر آسمان گل درزمين
شاپرك نامش به عشق آيد عجين
ياداو نزد دلي كا وعا شق است
زنده مي مانداگرا و صادق است

۱۳۸۸ شهریور ۹, دوشنبه

کوچه


ای که از کوچه رندان به ملاحت گذری
چشم خود دار که آرام و سلامت گذری
به تماشای رخت اهل نظر پیر و جوان
نه بر آنند که از کوچه تو راحت گذری
جام در دست و می آلوده نشینند براه
تا به میخانه در آیی  ز عباد ت گذری
دوش با خاطر آشفته به خود میگفتم
کی شود بر من مسکین به رفاقت گذری
دل به آهستگی اما به ملامت خندید
تو از این قافله باید به اشارت گذری
راه پروانه نگهدار و نشین بر سر آن‌
تا از این مهلکه باشد که سلامت گذری

۱۳۸۸ شهریور ۷, شنبه

عروج


از لحظه عروج تو از عالم وجود
رفت از سرم دگر انگیزه سجود
من سجده‌ام به پای خداوند روزگار
بهر سلامت و آرامش تو بود
گر مصلحت ندید نیازم بر آورد
تمکین کنم به آنچه ترا مرحمت نمود
آرام اگر به دامن مادر گرفته ای
ماندن کنار منت بی‌ ثمر چه سود
گویند هر رقم که خداوند میزند
چون قادر است و توانای بر وجود
حاشا به حکمت او معترض شوی
باید به مصلحت ش سجده‌ها نمود

۱۳۸۸ شهریور ۶, جمعه

ماه پروانه




آمد به جا پروانه‌ام در ماه خرداد برین
زینت دهد این خاک را سازد ورا خلد برین
رنگین کمان بال را بر دشت و صحرا بر کشد
همراه خود ٔگل آورد نرگس بنفشه یاسمین
رقصان میان گلستان خندان کند هر غنچه را
جان می‌دهد بر باغ ٔگل آذین کند خاک زمین
افسوس  کاین چرخ زبون گردد به کام دشمنان
از ٔگل نمیماند اثر در فصل پاییز حزین
چون ٔگل رود از بوستان پروانه هم پرّ می‌‌کشد
زین رو کنار خار‌ها پروانه‌ای هرگز نبین
 
 

سرگرمی



عجب با رفتنت سرگرم کردی شاپرک ما را
نه سردی حس کنم بر جان نه تابستان و گرما را
نه باران میتواند دور کرد از تربتت دل‌ را
نه با برف زمستان یا که توفان در کشم پا را
به امید بهارم تا که  برگردی به بستانم
بیارا یی به زیبا یی صفا بخشی تو گلها را
به هر سو میروم پای دلم سوی تو می‌‌آید
به جز کوی تو‌ام جا نا نباشد خانه‌ای ما را
هزاران بار اگر بر تربتت زانو زنم از دل
نه میترسم نه میلرزم عجب بردی دل‌ ما را
بیا رحمی کن‌ای پروانه رنگین کمان امشب
به کنج خانه ات جا یی بده ا ین مرد تنها را

۱۳۸۸ شهریور ۵, پنجشنبه

قفس




من درون قفس تنگ تنم زندانم
مرغ گم کرده رفیق از قفسم میمانم
باکم ازرفتن گلها ز گلستان ها نیست
در غم سوختن شاپر کم میمانم
شستشو میدهم از اشک در خانه او
آب و جارو کنم آنرا ز دم مژ گانم
دلم از یار سفر کرده نگردد آزاد
تا در آید نفس بی‌ ثمر م از جانم
با امیدی که به پرواز در آید دلدار
تا ا بد در  پی‌ مرغ سحرم میخوانم

۱۳۸۸ شهریور ۴, چهارشنبه

آثار وجود



به هرچه می‌‌نگرم جلوه‌های تو آنجاست
شمیم عطر به جان آشنای تو آنجاست
ز هر مکان که گذر می‌کنم کنار منی
به هر طرف که روم رد پای تو آنجاست
صدای پای تو هر دم به گوش جان شنوم
شتاب می‌کنم آن‌ سو صدای تو آنجاست
به سوئ کعبه اگر سجده می‌کنم شب و روز
شنیده‌ام ز مریدان که جای تو آنجاست
به جای خواب تو سر می‌‌نهم به بالینت
بدان سبب که دلم در هوای تو آنجاست
چو پای خویش گذارم به بام خانه تو
به گریه خاک بشویم سرای تو آنجاست
خدای عشق دل‌ از کوی تو ندارم باز
از آنکه بنده مهر و وفای تو آنجاست

۱۳۸۸ مرداد ۲۵, یکشنبه

خواب خوش



دیشب دوباره شاپرک آمد کنار من

آسوده شد دل‌ چشم انتظار من

هر کس ز کوچه و بازار و دوستان

آمد به شوق تماشای یار من

پیچید بوی خوش یاس و اطلسی

از عطر آن ٔگل سیمین عذار من

با هم به خانه یک دوست سر زدیم

گفت و شنید و بشد حال زار من

شب دیر گاه چو در خانه آمدیم

ناگه جدا شد و رفت از کنار من

تا چون ستاره نشیند به آسمان

روشن کند شب تاریک و تار من

خوش بر سعادتم که هر از گاه شاپرک

خوش می‌کند دل‌ چون شوره زار من

۱۳۸۸ مرداد ۲۲, پنجشنبه

ثریا


شنیدم ثریا ی زیبا برفت
ندیم رفیقم ز دنیا برفت
غمم را فزون کرد فقدان او
فریبنده  آمد فریبا برفت
بیاد آورم روز و شب‌های دور
چه ایام خوبی که بر ما برفت
همه شاد بودیم و دلبند هم
خدایا چرا شادی از ما برفت
ثریا کجا رفت و پروانه کو
چرا نور کاشانه ما برفت
مرا باور آمد که گلچین تویی
ٔگل باغ ما چون به یغما برفت
خدا گر ز گلزار ما ٔگل ربود
سه ٔگل بر نشانید بر جا برفت
رفیقم دو ٔگل دارد او من یکی‌
که از شوق این سه غم ما برفت

۱۳۸۸ مرداد ۱۶, جمعه

درد دل


روزی کنار یار نشستم به گفتگو
از روزگار تلخ و ز افسوس هجر او
از دیده اشک فشاندم به تربتش
نالیدم از غم غربت ز مهر او
گفتم که خسته شد دلم از دست روزگار
خفتن کنار تو‌ام گشته آرزو
هر جا که گام نهم همر ه منی
هر جا نشسته‌ام تو نشینی به رو برو
بر هرچه بنگرم تو در آن‌ جلوه گر شوی
چون آبگینه نمائی به پیش رو
شب‌ها به خواب کنارم غنوده ای
افشانده‌ای به بسترم ابریشمینه مو
ناگاه بر کشید نفس از درون خاک 
گوش دلم شنید سخن از صدای او
گفتا برای چه نالی ز درد هجر
با قصه‌ای که چنین است وصف او
گر هر کجا که روی در بر تو ام
هر جا نشسته‌ای شده‌ام با تو رو برو
هر شب کنار تو خوابم به بسترم
افشان کنم به تو ابریشمینه مو
تنها کجا شده‌ای از چه خسته ای
بس کن گلایه رها کن خطا مگو
آن‌ جا که پاره  من در کنار توست
من در کنار تو‌ام در وجود او
هر  خنده ‌ای که چهره او شاد می‌کند
گلخنده من است رود بر لبان او
آرام اگر به کنارت نشسته است 
آرامش من است بدارد قرار او
برخیز و گام بزن در مسیر راه
بر کش دلت ز خاک و نظر کن به روبرو


آنجا نشین که نشیند کنار تو
آن‌ کن که خنده نشاند به جان او
گر شادمانی من آرزوی تست
بشنو به گوش جان و عمل کن تو مو به مو
دل‌ از محبت و مهرش جدا مکن
تا شهد روزگار به کامت رود فرو
چون من به شمع وجودش ز جان بگرد
پروانه باش پرت تا بسوزد او
من با تو‌ام به تو پیوند خورده ام
از هجر و درد فراقم دگر مگو
یاد آورم به عشق و محبت به هر بهار
جز راه عشق دگر راه را مپو
هر محفلی که نشستی کنار دوست
از شمع و از ٔگل و پروانه هم بگو
روزی که شمع بسوزد پر تو را
سر کش شراب تو هم از همان سبو
آن‌ جا به خانه من چون در آمدی
همر ه شویم و بگردیم کو به کو
باشد ستاره اقبال من شبی
با لطف دوست نشاند کنار او
04/08/09
Toronto
Aman

 
 

۱۳۸۸ مرداد ۱۳, سه‌شنبه

در بی‌ دوست


دل‌ من در پی ٔگل

و به امید بهاریست که باغ

پر شود از گلها

و به یک شاخه آن

شاپرک خانه کند

و جوانی به دلم بر گردد

دل‌ من در بی‌ دوست

که صداقت دارد

و به گرمای صفا یش دل‌ من گرم کند

دل‌ من در پی‌ پروانه یی از جنس خداست

که در این روز عزیز

پاره‌ای از تن خود را

به همان پاکی خویش

به دلم هدیه نمود

۱۳۸۸ مرداد ۱۲, دوشنبه

متنی از هوتن

من کمتر خودم را قابل نوشتن مطلبی در این سایت میبینم ولیکن هر از چند گاهی‌ لازم میدونم احساسم را ابراز کنم

امشب ، شبی دلچسب با بهترین دوست و یارم ، پدر عزیزم داشتم ، دوست عزیز دوران جوانیم هم با من بود و مادرم هم به کنارم آمد

فقط خودم احساسش می‌کنم و هر از چند گاهی‌ بودنش را تجربه می‌کنم ولی‌ خدا را شکر که این توان را در من گذاشته تا این حس را داشته باشم.

مدتی‌ پیش یکی‌ از عزیزترین موجودات زندگیم به حق گله کرد که چرا از خدا کمک نمیگیرم و دائم از او کمک میطلبم ، امشب را مناسب دیدم که دعا کنم

خدایا به من خرد بده تا آنچه باشم شایستهٔ فرزندیه چنین پدر و مادر عزیزی

خدایا به من توان بده تا آنچه می‌کنم در راه صحت و سلامت زندگی‌ و بهترینی باشد برای خودم و آنانکه دوستشان دارم

خدایا به من بینش بده تا آنچه دیگران نمیبینند ببینم و آنچه نمیفهمند بفهمم و آنچه نمیشنوند بشنوم

خدایا مرا لایق بهتر بودن گردان

خدایا مرا موجب افتخار، آرامش، ثبات، اتکا و سلامت پدرم و آنانکه در آینده در کنارم خواهند بود ، قرار بده

خدایا غم، کینه و ناآ امیدی را با شادی، گذشت و امید جاگزین کن

خدایا روح مرا از پیلهٔ تنگش رها کن و به من آنچه که در وجودم نهفته کردی نشان بده

خدایا به من و پدرم راه سربلندی و موفقیت در آزمایش طولانی‌،سخت و تمام نشدنیه این سالها را نشان بده

خدایا از اینکه مرا از چنین پدر و مادری آفریدی به خودم میبالم و از تو ممنونم

درود بر پدر عزیزم، درود بر مادر بزرگوارم

13مرداد ، ۴ آگوست ۲۰۰۹

روز اول سال ۳۶-آغاز ۳۵ سال دوم

هوتن

تولدت مبارک


هوتن عزیزم
بکار بردن کلمات و جملات کلیشه‌ای در مورد اهمیت تولد تو آنهم بوسیله من گویای احساس واقعی من نیست
من باید در حقیقت به خودم تبریک بگویم و از خداوند و مادر بزرگوارت سپاسگزار باشم که نعمت وجود عزیز تو را به من ارزانی‌ داشت
چون هیچ هدیه‌ای قادر نیست احساس مرا باز گو کند برایت چند بیت شعر گفته ام
تولدت مبارک
04/08/09
تورنتو
فرخنده سالروز تو فرزند خوش نهاد

بر تو مبا رک و بر ما خجسته با د

هرساله با رسیدن این روز دلنشین

چشما ن ما د رت آ ید مر ا به یاد

آ ند م که لطف خد ا و ند مهربا ن

ما را به یمن و جو د تو مژ د ه داد

بر ق نشا ط ز چشما ن ا و جهید

آغوش گرم خویش به تو مادرانه داد

نامت نهاد هوتن و ا زبطن پاک خود

عشق و محبت پر وا نه هدیه داد

عمرت بلند چو خو ر شید وآ سمان

گرمای مهر به قلبت همیشه با د

۱۳۸۸ مرداد ۱۰, شنبه

بهشت و جهنم



روزی يک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت : "خداوندا! دوست دارم
بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ "، خداوند او را به سمت دو در هدايت
کرد و يکی از آنها را باز کرد ، مرد نگاهی به داخل انداخت ، درست در وسط
اتاق يک ميز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن يک ظرف خورش بود ، که آنقدر
بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد ، افرادی که دور ميز نشسته بودند بسيار
لاغر مردنی و مريض حال بودند ، به نظر قحطی زده می آمدند ، آنها در دست
خود قاشق هايی با دسته بسيار بلند داشتند که اين دسته ها به بالای
بازوهايشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود
را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمايند ، اما از آن جايی که
اين دسته ها از بازوهايشان بلند تر بود ، نمی توانستند دستشان را
برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند . مرد روحانی با ديدن صحنه
بدبختی و عذاب آنها غمگين شد ، خداوند گفت : "تو جهنم را ديدی ، حال نوبت
بهشت است" ، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد ، آنجا هم
دقيقا مثل اتاق قبلی بود ، يک ميز گرد با يک ظرف خورش روی آن و افراد دور
ميز ، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند ، ولی به
اندازه کافي قوی و چاق بوده ، می گفتند و می خنديدند، مرد روحاني گفت :
"خداوندا نمي فهمم؟!" ، خداوند پاسخ داد : "ساده است ، فقط احتياج به يک
مهارت دارد ، می بيني؟ اينها ياد گرفته اند که به يکديگر غذا بدهند ، در
حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر مي کنند !" هنگامی
که موسی فوت مي کرد ، به شما می انديشيد ، هنگامی که عيسی مصلوب می شد ،
به شما فکر می کرد ، هنگامی که محمد (ص) وفات می يافت نيز به شما می
انديشيد ، گواه اين امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند
، اين کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما يادآوری می کنند که يکديگر را
دوست داشته باشيد ، که به همنوع خود مهرباني نماييد ، که همسايه خود را
دوست بداريد ، زيرا که هيچ کس به تنهايي وارد بهشت خدا (ملکوت الهي)
نخواهد شد.

۱۳۸۸ تیر ۳۰, سه‌شنبه

غروب یک عزیز


آقای مهندس محمد تقی‌ مصلحی هم رفت

مرگ هیچ عزیزی خوشایند نیست. چه به هنگام و چه بی‌ هنگام چه پدر و مادر . چه فرزند و یاخواهر و برادر. چه بیمار و چه سالم
نبودنش و احساس اینکه تا هستی‌ او را نخواهی دید هر گاه به یادت آید تو را دلگیر میکند. حتی اگر او را دیر به دیر هم ببینی‌ هم اینکه میدانی‌ هست احساس دیگری داری
دوازده روز دیگر روزیست که آقای مهندس مصلحی با ماشین آریای نقره‌ای نیمه‌های شب ما را از کرج به بیمارستان تهران رسانید تا هوتن به دنیا آید. او برای اولین و آخرین بار در زندگی‌ خود با سرعت رانندگی‌ کرد تا پروانه را به بیمارستان برساند
ما با آقای مصلحی سال‌های زیادی را پشت سر گذاشتیم .لحظات شیرینی‌ را با هم داشتیم
کار‌های خاصی‌ داشت به یاد ماندنی.
صد‌ها عکس از او دارم که همراهش صدها خاطره است
من او را دوست داشتم هرگز از او بدی ندیدم . و دلم برایش تنگ خواهد شد.
یاد شب‌های انقلاب و خیابان ایتالیا و میهمانیهای تا صبح . یاد خنده‌های از عمق وجود .یاد ماشین آریا . یاد ماشین بنز و شوخیهایش . .
یاد آقای مصلحی گرامیست
مدتی‌ که در شازند اراک بودم تقریبا هر روز به کارخانه قند و خانه‌های سازمانی آنها رفتم و یاد پروانه و همه کسانی‌ که دوست داشت را گرامی داشتم و همیشه آقای مصلحی برایم خوش خاطره بود.
ای کاش صفای آن دوران باز میگشت .‌ای کاش .ای کاش
همه میدانیم که آسوده شد همانگونه که پروانه من آسوده شد .
ما ماندیم و کوله باری از خاطره‌ها و غم دوری از آنها و ما هم میرویم آن گاه که آنکه آورد بخواهد و ایکاش وقتی‌ میرویم از خود خاطرات خوب به یادگار گذاریم.
آقای مصلحی عزیز. اگر پروانه مرا دیدی مثل همیشه بگو پروانه خانم مواظب خودتون باشین.
آقای مصلحی عزیز خرسند باش تلاش‌های سال‌ها کار در بیابان‌ها و گرما و سرما‌ها فرزندان خوب و موفقی شده که آرزوی هر پدر و مادریست و خداوند از این بابت از تو رضایت خواهد داشت.
یادت همیشه گرامیست
امان

رفتم به باغ خاطره‌ها از برای دوست

آنجا که دل‌ بتپد در هوای دوست

دریای پاکی و یک آسمان ز نور

آنجا که میشنوی خند‌های دوست

گفتم به شاپرکم چشم روشنی

از ر ه رسیده یکی‌ آشنای دوست

امشب برای تو مهمان رسیده است

تا باز سفره گشأیی برای دوست

باچهره یی گشاده و شیرین و مهربان

روشن کنی‌ شب بی‌ انتهای دوست

در حسرتم که چرا من در این سفر

ماندم به جا و نرفتم قفای دوست

۱۳۸۸ تیر ۲۸, یکشنبه

باور


خانه‌ام ساکت و سرد است و خموش

چند ماهیست دگر از تو صدا نیست در آن

نه حضور و نه نوایی. نه تکاپو

همه پایان بگرفت

تو که رفتی‌ همه آرام شدند

دگر از هیچ کسی‌ نیست خبر

همه جا قال و مقال

همه جا جوشش و حال

تا زمانی که تو بودی همه بود

تو که رفتی‌ همه رفتند دگر

هر کسی‌ با دل خود خو بگرفت

گوش کن پروانه

گفته بودی که پس از تو نکنم لابه و آه

گفته بودی که فقط یاد تو را حفظ کنم

گفته بودی که محبت همه جا پیشه کنم

گفته بودی که پس از مرگ تو هم

زندگی‌ باید کرد

آنچه گفتی‌ همه را خواهم کرد

تا تو را

از غم دنیای خود

آزاد کنم

لیک پروانه من

با دل سرد و ز غم پر شده ام

با دلی‌ کز پی‌ یک گمشده‌ای میگردد

تا بیابد او را

و دگر باره در آغوش کشد جمله زیبائی ها

و ز انفاس لطیفش دل خود شاد کند

من چه کنم

نکته‌ای گفت کسی‌ که دلش با دل تو نزدیک است

گفت او فرض کند

که تو در یک سفری

و تو بر میگردی

و تو را خواهد دید

و فقط

از اثر دوری تو دلتنگ است

او به من گفت که باور نکند مرگ تو را

لیک پروانه من

من که تا لحظه آخر به تو نزدیک بدم

و تکاپوی تو را

تا دم آخر دیدم

باورم هست که رفتی‌ ز میان

باورم هست کجا پیکر تو است

باورم هست دگر نیست امید

که تو برگردی و آباد کنی

دل بشکسته من

باورم نیست که این خانه سرد

با صدای نفست گرم شود

باورم نیست که تاریکی آن

با دو چشمان پر از نور تو روشن گردد

من به این باور ها

همه باور دارم

با همه آنچه تو گفتی

و همه باور ها

در غم هجر تو پروانه صبوری نکنم

از تو دوری نکنم

تا نفس میکشم از سینه‌ سرد

در غمت آه کشم از سر درد

۱۳۸۸ تیر ۲۰, شنبه

محفل خوبان


ای که در محفل خوبان همه جا نام ز تست

دل طوفان زده را راحت و آرام ز تست

آنچه زینت دهد این کلبه تنهائی را

یادگاران بجا مانده در ایام ز تست

بامدادان که سر از خواب بر آرم تنها

عطر آکنده به بالین من از شا م ز تست

ساغر از باده تهی گشته نماندش ساقی

آخرین قطره که جا مانده در این جام ز تست

سرکش این جرغه و پیمانه جانم بشکن

آفتابی که نشسته است بر این بام ز تست

۱۳۸۸ تیر ۱۹, جمعه

ادب



هر بی‌ ادب که عالم قهار میشود

استر بود کتاب بر او بار میشود

چون گفته ‌اند ادب به ز ثروت است

آن کو ادب نداشت یقین خوار میشود

گویند از درخت بیاموز مردمی

سر آورد بزیر چو پر بار میشود

یا از زمانه که جبار و زورگو

محکوم و سر بریده و بر دار میشود