بسکه با خاک تو پیمان بستم
گفتمت خسته و نالان هستم
بسکه هر بار به کوی تو شدم
بهر دیدار تو از جان رستم
دم به دم آه و فغا ن سر دادم
عهد خود با دگران بشکستم
خوب دانم که ز من دلگیری
از چه رو سر به گریبان هستم
دلم آسوده زمانیست که من
شاد و خرم به برت بنشستم
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر