عمر پروانه با بهار آغاز
میرود با خزان به همره گل

استفاده از مطالب این سایت با ذکر ماخذ بلامانع است

۱۳۹۰ مهر ۷, پنجشنبه

چهل و یکمین سالگرد ازدواج ما

دانی که چند سال گذشته است شاپرک
از آن شبی که به پیمان نشسته ایم
بیش از چهل
امشب شبیست که پیمان مهر را
با اشک دیده خود مهر کرده ایم
امشب شبی است که بعد از دو سال و اند
با همت و گذشت تو ای مهربان من
همراه گشته ایم
یاد آ ورم که چه خون ها که خورده ای
یادم به اشک های تو در سوگ مادرت
و آن ناله های درد که در سالیان سال
بر جان خریده ای
آن کوشش و تلاش که در راه زندگی
با من به مهر و محبت ، صفا و عشق
همراه کرده ای
یادم به پاکی و مردانگی شرف
یادم به لحظه لحظه آن شب دم غروب
تور سپید و چهره شیرین نو عروس
ای وای بر من و بر روزگار من
ماندم ز راه ، رفتی نگار من
یاد توام همیشه به هر جا به هر زمان
تا زنده ام به یاد تو من زندگی کنم
تا زنده ام به خاک تو من بوسه می زنم
گلهای باغ خاک تو را هر بهار هم
با اشک دیده خود آب میدهم
تا زنده ام تو با من و من با تو سر کنم
شب ها به یاد تو سر می نهم به خواب
با هم به سر کنیم شبانگاه تا سحر
هر صبحدم به یاد تو برخیزم از سراب
نامت به پاکی پروانه های عشق
در جای جای زندگیم نقش بسته است
چشمان پر فروغ و نفس های گرم تو
در گوشه گوشه قلبم نشسته است
من با توام
همواره با منی
هر جا به هر نشان
در خاطر منی
در باور منی

۱۳۹۰ مهر ۴, دوشنبه

عاقبت عشق

دیدم که یکی مرغ خوش آهنگ غمین است
دل مرده به کنج قفسی سربه جبین است
گفتم که چراغمزده ای مرغ خوش آ واز
گفتا چه کنم عا قبت عشق همین ا ست

۱۳۹۰ مهر ۳, یکشنبه

مسافر

منم مسافر تنهای راه شیدایی
مسافری که ندارد به دل شکیبایی
بروزگار جوانی برا ه با دلدا ر
کنونکه پیرشدم مانده ام به تنهایی
بهار آمد و رفت و خزان دوباره رسید
هزار رنگ درختان بسی به زیبایی
اگر چه مقصد ما عاقبت یکیست ولی
منم به جای دگر او بهشت مینایی

در وصف تابلو نقاشی پروانه

درساحل زیبا و بس آرام خزر
خورشید برون آمده هنگام سحر
آرام نشسته ای کنار دریا
گیسوی تراباد بیفشا نده دو بر
دردست تو خامه ای به پیشت بومی
تا نقش زنی طلوع خورشید مگر
توشیفته نورچو پروانه به شمع
تو عاشق دریایی و هنگام سحر
امروزکه رفته ای ندانم به کجا
خورشید و طلوع تو مرا باشد بر
آنراکه تو باخامه دل بنشا ندی
نصب است به دیوارو کنم باآن سر

پرواز در خیال

دوباره مرغ د لم پرکشیده است دو با ل
به سو ی کو ی تو با صد هزا ر خیا ل
بد ا ن امید که بردامنت نشیند با ز
زبوی عطرتو دل را صفا دهد درحال
لبت به خنده گشایی چوغنچه ای ازگل
دوباره شعربخوانی تو با صدای زلال
دریغ ودرد که این مرغ پرشکسته ولی
ز راه رفته نیا ید به آشیان خوشحا ل

۱۳۹۰ مهر ۱, جمعه

گلایه

دلم هوای تو را کرده بود به باغ
نشستم و از تو گلایه ها کردم
سر از درون غنچه گل بر کشیدی و گفتی
گلایه کم کن و بر گو که من چه ها کردم
به شکوه گفتمت ای شاپرک تو ای دلدار
مگر چه بود گناهم چه سان خطا کردم
ز نیمه راه عمر به یکباره ترک من کردی
دلم شکستی و دایم خدا خدا کردم
به غمزه گفت که پروانه ام من عاشق گل
خزان به باغ چو آمد تو را رها کردم
یقین بدا ر که با هر بهار می آ یم
من این معامله را جمله با خدا کردم
امان

۱۳۹۰ شهریور ۳۰, چهارشنبه

کوله بار

دمی که شیشه عمرم تهی شود یا خرد
روم بجانب آن کو که رفتنش آزرد
دلم خوش است که درکوله بارمن جزعشق
متاع دیگری ازاین جهان نخواهم برد

دل سوخته

رفتم از ساقی میخانه ستانم جامی
گفت برگرد در اینراه هنوزت خامی
آنکه مینوشدازاین جام دلش سوخته است
هر که راراه نباشد که بگیرد کامی
گفتمش بر من بیچاره دلت رحم آید
گفت با بی صفتانم نشود هم نامی
تو کجا سوخته ای دل زره صدق و صفا
یا نشستی به صداقت به سریر بامی
در میخانه نه جولانگه بی مهران است
قدرعشق ار تو شناسی بدهم من جامی
گفتمش عمر بسر کرده به همراهی مهر
گفت کم گوی که ما ندی توگه همگامی

۱۳۹۰ شهریور ۲۸, دوشنبه

مفهوم اشک

مفهوم اشک


اشک یک قطره شبنم که نشیند در صبح
روی گلبرگ گل نرگس مست
اشک باران که ببارد بی ابر
از دل آبی آسمان چشمان زنی
در غم مرگ عزیزی دلبند
یا که یک مروارید
که صدف میریزد
ازغم وغصه تنهایی خویش
در دل دریاها
اشک یک پیغام است
که حکایت کند از سوختن جان چون شمع
هیمه اش غصه و اندوه درون
موجبش سوختن بال یکی شاپرکی عاشق نور
اشک را شمع به دل سوخته گان آموزد
امان

۱۳۹۰ شهریور ۲۷, یکشنبه

محبت

آن کو که رفت دگر باره وا نگشت
ما را خبر دهد که چه حالی ورا گذشت
اکنون که هیچ خبر نیست زآن دیار
بهتر که دوست بداریم با گذشت

۱۳۹۰ شهریور ۲۵, جمعه

شوخی

یادم آ ید که شبی آمدم از کار شبانه
نیمه شب خسته و بی زار ز احوال زمانه
چورسیدم تو به تاریکی شب از سر ذوق
با صدایی نمکین از سر آن بالکن خانه
ناگهان بانگ زدی تا که بترسم شاید
همرهش خنده شیرین و کمی ناز زنانه
نرود از نظرم لحظه ای آن بانگ قشنگ
خستگی از تن من برد چو آهنگ و ترانه

درد هجران

در سینه من درد مدام است مدام
بر دیده من خواب حرام است حرام
یک لحظه به غفلت نروی از نظرم
نام تو به مطلع کلام است کلام
چون گاه بهار آ ید و هنگام خزان
آغاز به تو با تو تمام است تمام
ای پر زده در باغ خدا بر سر گل
بر نام تو و باغ سلام است سلام
من خاک تو را سرمه کنم دیده از آن
بی روی تو خورشید به شام است به شام
دریاب مرا ای بت میخانه عشق
با جام تو این تشنه به کام است به کام

۱۳۹۰ شهریور ۲۲, سه‌شنبه

بوی گل

دیشب از کوچه ما بوی گل آمد نا گاه
شست من داد خبر آمده ای با ز از راه
تا گشودم در و آ سیمه دویدم دیدم
کوچه خالیست ولی عطر تو دارد درگاه

۱۳۹۰ شهریور ۲۰, یکشنبه

سنگ محک

پنهان شده در گوشه د ل نام یکی
پروا نه بود یا که بود شا پرکی
شبهاکه به خواب آیدم شوخ وقشنگ
از کنج د لم نا مه د هد قاصد کی
د ر نا مه پس از سلام گوید شاید
یک شا م د گر آ ید و آ رد محکی
تا ا ین د ل بیچاره زند سنگ محک
آ سو د ه شود دلش ز عشقم کمکی

۱۳۹۰ شهریور ۱۲, شنبه

نام و نشان

پرسید اگر کسی زما نام و نشان
گویید که شاعری نبد حرفه آن
زآندم که زیارخویش جاماند به عمر
از بخت بدش جمله بنامند امان

درد جدایی

از گلبن ما بلبل شوریده چرارفت
هنگام بهاراست ازاین خانه کجارفت
گلهای بهاری همه در ماتم و اندوه
از باغ دگرهمهمه و شورو نوا رفت
خون جگر لاله و اشک سحر گل
ازفرط جدایی به دل وبرمژه هارفت
باقی که درآن بلبل و پروانه نباشد
ازرونق وازجلوه وهم لطف و صفا رفت
گل زنده به عشق است وبه پروانه وبلبل
گر این دو رود عشق به گلها همه جا رفت