عمر پروانه با بهار آغاز
میرود با خزان به همره گل

استفاده از مطالب این سایت با ذکر ماخذ بلامانع است

۱۳۸۶ اسفند ۹, پنجشنبه

براي پسرم نوشته هاي پروانه


براي پسرم

تو الفباي دوست داشتن را در اغاز كلاس جواني فرا ميگيري و واژه دلبستگي را خواهي شناخت و خواهي اموخت.
اي دوست. خواستن انگاه زيبا و دلپذير خواهد بود كه دريچه اي بر باغ شروع زندگي باشد و پايه هاي استوار اينده ان انچنان محكم و استوار باشد كه تند باد پيامد هاي زمانه انرا نلرزاند و ويران نسازد.
دل بستن انگاه هميشگي خواهد بود كه واژه هاي عزت و شرف و انسان بودن را در كنار خود داشته باشد و در زير سايه اين خصائل اخلاقي در زماني كه بايد ارامش و اسودگي را به روزهاي زندگي هديه دهد.
به ياد داشته باش زماني خواهي توانست ادعاي عاشق بودن كني كه حريم و حرمت عشق و زندگي را پاسدار باشي و وجدانت را از الودگيهاي زمانه دور نگهداري.
پروانه
1370
بهار نخستين با چشماني كوچك غريبه وار بر من و دنيا نگريستي
بهار دوم خندان و گريان در جستجوي مكاني گرم به ا غوشم پناه اوردي
بهار سوم چنگ بر دامانم اويختي تا استواري قدمهايت را ايمن داري
بهار چهارم با شيرين زبانيت لبخند اميد را بر لبانم شكوفا كردي
بهار پنجم خانه از هياهوي جست و خيزها يت به ترنم بود
بهار ششم شادمانه دنياي تازه اموختن را به پيش انداختي
بهار هفتم متفكرانه در من نگريستي تا دريابي بر دروازه جديد زندگي چگونه قدم گذاري
بهار هشتم گريستي و گريستم. خنديدي و خنديدم تا نامت را و نامم را نوشتي
بهار نهم ارام و ايمن پاي بر جاده فراگيري ره پيمودي
بهار دهم تنهائيم را همدم و همدل لحظه ها بودي
بهار يازدهم مردانه وار مي پنداشتي دوره اي از زيستن را به سر اورده اي
بهار دوازدهم گمان داشتي توانائي ان داري تا مرا از همه بديها و گزندها در امان داري
بهار سيزدهم در تخيلات كودكانه ات ارزوي رسيدن به نوجواني را بارور ميداشتي
بهار چهاردهم مغرورانه به اولين نشانه هاي روئيده از نو جوانيت فخر مي فروختي
بهار پانزدهم با احساس مرد شدن شانه هايت را مهربانانه تكيه گاه جسم ناتوانم ميكردي
بهار شانزدهم من تو بودم تو من .تو فكر ميكردي من بيان . من مي نگريستم تو درك ميكردي
بهار هفدهم روياهايت را با تصويري از خواستن هاي ظريف در قالبي از خصوصيات من در اميختي
بهار هيجدهم مست از باده گام نهادن به دروازه جواني بر بال روياهايت سير مي كردي
بهار نوزدهم شيريني عشق را بر زبانت مزمزه كردي و گلش را به ميوه زندگي بارور كردي
بها ر بيستم چونان بهار نخستين و حريم پر رمز و رازش
در كلامي كوتاه كه در بر گيرنده تمامي سخن مادر است بيان ميدارم..
خواست انچه را تو خواستي. نثار كرد انچه را در توان داشت. محبت كرد به ان اندازه كه در وجودش انباشته بود و ديده بر تو دارد با صفائي كه نقش سالهاي جواني بر انست.
پروانه
1372

نوشته هائي از پروانه پائيز و مرا به خاك بسپاريد


پاييز

من با بهار امده ام من به هنگام رويش دانه ها و شكوفه ها به زمين امده ام من در ميان رنگ و نور و لطافت گلبرگ ها زاده شده ام اما هميشه در پاييز زيسته ام
چه پاييز برايم تبلوري از به سكون رسيدن و سكوت را مزمزه كردن است
پاييز را با وجود هيا هوي برگ و با د دوست دارم و افتادن هر برگ برايم نويدي از به ارامش رسيدن و سر بر خواب نهادن است تا قدرتي دو باره يابي و توان خويش را باز يابي تا رويشي دو باره را همنوا شوي
و در همه اين زمان در رو انداز سپيد زمستاني خواهي غنود تا قدرت بر پا بودن را بيابي
در قال و مقال برگها صحبت از كوچ يك فصل است صحبت از پايان يك زمان برگها از رويدادهاي زمانشان با هم گفتگو ميكنند از شاديها و غمهايشان ميگويند از همنشيني ها وهم نوايي هاي درختان سخن است و از بر چيدن فصل گسترده اشان و هياهوي تكاندن شاخه ها يشان تا پايان فصل و به خواب رفتن و ارام گرفتن
تا با صداي جرس دو باره زيستن اغاز گردد و هيا هويي ديگر زمين و درختان را به تكاپو به زندگي و به برپايي رهنما شود
من در بهار شوق امدن را ديده ام در پاييز غم رفتن و به سكون نشستن را تجربه كرده ام در تابستان بوده ام و در زمستان زندگي را در سكون به دور از هياهوي فصلها به سر اورده ام ولي پاييز را با دلم و با روحم حس ميكنم

پروانه
شانزدهم اكتبر 2003
تورنتو
بدرود


مرا بدست خاك بسپاريد
مرا بدست باد بسپاريد
مرا به همهمه برگهاي زرد در يك غروب پاييزي
مرا به ابي لاجوردي اسمان
مرابه شبدر برف بر مژگان گل يخ
به هياهوي حركت مواج شاخه هاي پر بار گندمهاي زرين
مرا به رويش يك شاخه گل زرد
بسپاريد
مرا به خلوت شب با سكوت تنهايي
به طلايه خورشيد در پگاه صبح
به چشمان به خون نشسته مغرب در غروب روز
به زمزمه عشق در كنج يك دل
به راستي .. به صداقت
به مهر ورزيدن مرغان عاشق درون قفس
مرا به بلنداي اسمان بر فراز ابرها
مرا به ارامش سكوت دشت ها
مرا به دست پروردگار بسپاريد
پروانه

بيست و شش فوريه 2007
ونكوور كانادا

گذر عمر و پيغام سروده اي از امان بر مبناي وصيت پروانه



عكس توسط پروانه
تورنتو 1999


وصيت پروانه


شا پرك از برم ارام پريد
عمر اسوده به ايام نديد


وا پسين نامه او بگشو دم
بمن از نامه به پيغام رسيد

بعد من گريه و زاري نكنيد
همه گويند ز الام رهيد

هر كسي نو بت او خواهد شد
ا فتابش چو لب بام رسيد

يادم اريد بهر كوي و مكان
هرزمانيكه به سر جام كشيد

چنگ بر مهرو وفا اندازيد
از صداقت ز صفا كام بريد

جستم از دام مبادا كه شما
همچو من خسته و ناكام جهيد



گذر عمر


گذر عمر من و پروانه
داستاني به زمان بيگانه

نه چوشيرين وچوفرهادزمان
يا چو عشاق جهان افسانه

قصه زندگي مرد و زنيست
كاندرين دورزمان جانانه

دل خودباخته بارنج وملال
بكشيدند عنان مردانه

چرخ غدار نچرخيد بكام
رفت ارامش جان از خانه

جاي شادي و نشاط و اميد
دردوغم راه دران كاشانه

عمرانان به تكاپو بگذشت
تا برفتش ز ميان پروانه

غم پروازغم انگيزو فراق
روزو شب كردامان ديوانه

در سكوت شب نوشته اي از پروانه



زمانيكه زبان از سخن گفتن باز مي ماند قلم عجولانه بر كاغذ نقش مي بندد

صداي ساعت شتابزده گذران لحظه ها را بيادم مياورد. و شب با تمامي سكوت و سياهيش بر قلبم سنگيني ميكند و مي انديشم كه چه چيز اين سان خواب را از چشمانم برده است. بارها خواسته ام كه ديگر ننويسم كه ديگر دلتنگي ها را در قفس شيشه اي سينه ام زنداني كنم اما نميتوانم.
به سياهي بي انتهاي پنجره مينگرم و به عظمت شب كه چه متين و با وقار به پيش ميرود تا مرگش را با طلوع صبحگاهان نظاره كند
به ستاره هائي نگاه ميكنم كه شادي كنان بر گرد ماه حلقه زده اند و بزم شامگاهيشان رادر پهنه سياهي بي انتهاي اسمان بر پا نموده اند.
ما در ميان بايد ها و نبايدها اسيريم چون شب كه جبر است تا هر شامگاه بر پهنه اسمان نمايان گردد و سحر گاهان نظاره گر مرگ خود باشد و چون صداي عقربه ساعت كه بي تابانه به پيش ميرود تا ساعات د يگري را به پايان برساند و اغاز گر لحظه هاي ديگر گردد و دل من كه همچنان پريشان سر بر ديواره خويش ميكوبد تا شايد بتواند در ميان احساسهاي عصيان زده خويش ارام گيرد.
افسوس كه ما خوشبخت و اراميم. افسوس كه ما دلتنگ و خاموشيم
خوشبخت زيرا كه دوست ميداريم
دلتنگ زيرا كه عشق نفرين است

پروانه

1357

گذر لحظه ها نوشته اي از پروانه


گذر لحظه ها


درون يك بركه خالي به جستجوي حيات بايد گشت و در ميان يك وادي خشك و سوزان به تكاپوي يافتن اب بايد بود. براي قبول واقعيت ها كوشش بسيار بايد كرد و براي زندگي كردن تحمل بي نهايت بايد داشت.
افق را نگريستن و طلوع خورشيد را ديدن خبر از اغازي دو باره ميدهد و در كنار بالا امدن خورشيد كه انچنان سنگين و خسته گام برميدارد كه پنداري تمايلي به امدن و تابيدن ندارد حيات بار ديگر شروع مي شود.
نياز ها جان ميگيرد و كوششها براي براورده شدن خواسته ها از سر گرفته مي شود تلاش مي شود تا روياهاي ديروز به انجام برسد و تنشي براي زنده بودن باشد.
خواستن ها در مقيا س هاي كوچك و بزرگ خويش پا به پاي قدمهاي اهسته خورشيد به گردش در مي ايند و تنها روزنه اميد به وصل انهاست كه تحمل گذران لحظه ها را ميسر ميسازد.
همه در جستجوي راهي براي رسيدن به ارزوها هستند همه خورشيد را با درخشش انوارش مي خواهند. همه از اشك اسمان غمگين خواهند شد. همه از سكوت رود دلگير خواهند بود
لحظه ها را طي ميكنند تا غم و اندوه ها را پشت سر گذارند
پروانه

باغ پروانه و جنتيان سروده هاي امان



باغ پروانه

پروانه سوخت ساقي ميخانه ها نشست
مهتاب رفت واه به پيمانه ها نشست

مرغ شب از ترنم و غوغا زبان گرفت
بلبل به باغ واهوي صحراز پانشست

گلهاي باغ كه پروانه اش بسوخت
از غصه بر سرشان ژاله ها نشست

ان دخترك كه با گل لبخند برلبان
در باغ مي دويد ببيند كجا نشست

با مرگ شاپرك دگر از انده فراق
كنجي گرفته غمزده و بي صدا نشست

ان باغبان پير كه هر روز بامداد
بارقص شاپرك به لبش خنده ها نشست

در سوگ او دلش از باغ بر كشيد
اواره شد به بيابان عزا نشست


جنتيان

اي به خوبي به صفا افسانه
به صفت گل به وفا يكدانه

عاشق باغ گل و فصل بهار
با رفاقت به ريا بيگانه

دلت از رو يش گل شاد شود
در فرا قش سر و پا ديوانه

به بهار امدي اما به خزان
عمر گل داده خدا پيمانه

خالي از عطر خوشت باغ و چمن
سرد و خاموش و رها كاشانه

بر همه جنتيان غبطه برم
كه ز من كرده جدا پروانه

۱۳۸۶ اسفند ۸, چهارشنبه

قصه يك عشق صفحه اول لطفا روي متن كليك كنيد


قصه يك عشق لطفا روي متن كليك كنيد

دوست نوشته اي از پروانه


بدون شرح

دوست نوشته اي از پروانه

من وتو از تبار دلباختگان مهر و محبتيم .. من وتو ازطايفه دل ازردگان بي مهري و تنگ نظريها هستيم ..من و تو از قبيله دلتنگي هائيم..من و تو سرگشتگان وادي چرا ها هستيم من و تو دلداده بوسه نسيم بر شبنم اشك گلبرگها هستيم.
من و تو دنيايمان از پيچيدگي جهان مادي به دور است و چشمانمان نگران كمرنگ شدن ارزشهاي جان است
من و تو اشفته بال شكسته پرنده. دامگه بچه اهو. بي نوائي دل و ترك هاي جام بلورين احساسمان هستيم.من و تو دو روئي ها و دودانگي ها برايمان سخت است و نا سپاسي و بي صداقتي روحمان را پژمرده مي كند .. من و تو دلخواه اين گذر سراپا تظاهر و خود نمائي نخواهيم بود . من و تو ميتوانيم سترگ و استوار بر بلنداي عزت و غرور خويش پا بر جا بمانيم و همدلي و صداقت دوستيمان را مستحكم تر نمائيم.
به پرنده اي بنگر كه از ميان سياهي هاو دلگيريها بال بر سپيدي ابرها گشوده تا بر بلنداي نيلگون اسمان ارامش را به تما شا بگذارد و ميدانم كه مي فهمي
خرداد 1380تهران





شعرزير منتخب شهلاست براي پروانه

روانشان شاد



اموختن از پروانه


چون شمع بسي رشته جان سوخته ايم


ا تش به دل سوخته افرو خته ايم


صد دامن از اشك ديده اندو خته ايم


يك روز ز پر وا نه نيا مو خته ايم

اي خواجه شهر شور و شيدائي نوشته پروانه


ارامگاه حافظ شيراز
اي خواجه شهر شور و شيدائي و اي خداوندگار مكتب عاشقان و دل سوخته گان. اي جامه چاك داده رندان خرابات ملتمسانه به خاك پايت به سجود نشستم و بر ديوانت كه گنجينه اسرار نهان و راز دل عشاق پاك باخته است تفالي زدم و براي ارامش دل تب دار خويش از تو مدد خواستم .
ديدگانم را بر هم نهادم و اهسته راز دلم را در گوشت نجوا كردم تا چون هميشه كه ارام بخش دل سوخته گان هستي براي من نيز پيامي از محبت و ارامش داشته باشي و انگاه گنجينه ات را گشودم و با شتاب چشمان هراسان خويش را بر سطورش دوختم.
و اي شيخ بر تو سپاس كه چنين دردم را شنيدي و با كلمات دلنشين خويش مرحمي بر روح ازرده ام نهادي برايم انسان پيامي دلپسند فرستادي كه انگار هم اكنون نيازم را بر اورده كرده اي و مرادم را داده اي.
بر تو ايمان اورده ام و روحم را و نيازم را بدست نوازشهاي تو ميسپارم . خلوتم را با خلوص رويائي تو در هم مي اميزم و تا بيكران روياهايم با تو به گفتگو مي نشينم و ميدانم كه به جان دل خواهي شنيد.ميدانم مرا با دلدادگان خراباتي ات اشنا خواهي كرد و به ساقي باده نواز خواهي گفت تا پيمانه ام را از باده مستي پر سازد و مست و مدهوش به سر زمين روياهايم بكشاند و ميدانم مرا كه اين سان واله و شيدا به سويت امده و دست طلب دراز كرده ام از خود نخواهي راند.
اي پير طريقت . من نيز چون هزاران مشتاق ديگر رهرو راهت گشته ام و چون سرگشته گان ديگرت با پاهاي ناتوان راهت را خواهم پيمود . به درگاهت خواهم امد. در بر من بگشاي نيازم را بشنو.. مرادم را براورده ساز و نامراديها را از ريشه جانم دور بينداز
هميشه با من سخن از عشق و مستي بگو و شيرازه وجودم را با اميد و محبت پيوند زن.
بر تو رحمت باد كه ارام بخش سوخته دلان و راهگشاي نا اميدان هستي
پروانه
ارديبهشت 1359 تهران

منتخبي از پروانه


عكاس و منتخب شعر پروانه


اي نگاهت از وفا سرشارتر

از بهاران پيكرت پر بار تر

اي تو جاري گشته در رگهاي من

اتشي در خرمن جانم بزن

اي دو چشمانت طلوع روشني

خرمن دل را تو اتش ميزني

اي غزال خوش خرام دشت دل

كشتي دل مانده در درياي گل

اي دميده صبحگاهان از تنت

عطر گلها مي چكد از دامنت

اي تنت را شسته دست ژاله ها

رسته از باغ لبانت لاله ها

اي تو نبض گردش چرخ كبود

در مشام جان من چون بوي عود

اي شكوه لحظه ديدارها

بي تو در جانم نشسته خارها

اي نهان هر لحظه در انديشه ام

بي تو مي پوسد تمام ريشه ام

اي تو پرواز بلند افتاب

مستي از چشم تو ميگيرد شراب

اي به شعرم شور و حالي ريخته

با همه ذرات من اميخته

اي نگار شكرين گفتار من

چشم مخمورت بسازد كار من

اي زلال ابي درياي دور

در شب تاريك من امواج نور

اي چراغ روشن پندارها

با تو اغازد همه گفتارها

زندگي بي تو مرا افسردن است

كي بود افسردگي اين مردن است

۱۳۸۶ اسفند ۷, سه‌شنبه

سه قطعه از پروانه و امان


باغ ارم شيراز

در اين بخش قسمت هائي ازسروده هاي لطيف پروانه را برايتان مي نويسم . بيشتر دوست دارم با روح لطيف او و قدرت تخيل او در بكار گيري كلمات اشنا شويد . اصولا هدفم از راه اندازي اين سايت انتقال زواياي ناشناخته روح لطيف پروانه است و قدرت او در نگارش و تخيلات ادبي كه اگر در همين مسير گام برداشته بود و بيماري و اشفتگيهاي روحي ناشي از زندگي ناپايدار او را ازار نداده بود با توجه به مطالعات وسيعي كه بر حسب علاقه داشت و با روح لطيف و قدرت پردازش سرشار قطعا ميتوانست از جمله داستان پردازان و نويسندگان معتبر زمان ما باشد و اگرنبود همت و عشق او به نگارش و يا بدينوسيله خود را از اسيب هاي گوناگون و اثار انها تخليه نميكرد همين سطور نيز امروز در دست من نبود. اميد وارم روح بزرگش در ارامش باشد بگذاريد از شيراز اغاز كنم شهر سجاده عشق


يكشنبه 11 مهرماه 1347 شيراز

منتخب پروانه
هرشب كه اسمان خيالم در اين ديار
با چلچراغ ياد تو چون روز ميشود
هر شب كه باد مست از ان سوي كوهها
بوي ترا به كلبه من مي پراكند
سنگين تر از هميشه
دوريت احساس ميكنم

اي اشناي من دمي گوش فرا ده و نغمه دلم را كه از سرزمين وسيع و خيال انگيز عشق سر ميزند بشنو
بشنو كه اين دل محزون و در خون نشسته چه ميگويد بشنو كه او ترا ميخواهد و جز نام تو هيچ بر زبان نميراند بشنو كه سر زمين دلم اشيانه كسي جز تو و عشق تونيست و محال است كسي جز تو در اين حريم مقدس راه يابد

سروده اي از امان

گذر عمر من و پروانه
داستاني به زمان بيگانه
نه چو فرهاد و چو شيرين به كتاب
يا چو عشاق جهان افسانه
قصه زندگي مرد و زنيست
كه در اين دور و زمان جانانه
دل و دين باخته با رنج و ملال
بكشيدند عنان مردانه
چرخ غدار نچرخيد به كام
رفت ارامش جان از خانه
جاي شادي و نشاط و اميد
درد و غم راه در ان كاشانه
عمر انان به تكاپو بگذشت
تا برفتش ز ميان پروانه
غم پرواز غم انگيز و فراق
روز و شب كرده امان ديوانه

منتخب پروانه
امشب كه رخش بزم فروز من و توست
خوش باش اي دل كه وقت سوز من و توست
بنشسته و جز شمع كسي پيشش نيست
پروانه بيا كه روز روز من و توست

نوشته اي از پروانه

اي پائيز اين با ر نفرينت نمي كنم و از غم و اندوهت سخن نمي گويم زيرا تو برايم پائيز نبودي بلكه به همراه خويش بهار را به ارمغان اوردي. عشقم در ميان برگهاي زرين تو رنگ گرفت و زندگي اغاز ديگري يافت .
هرگز عشق را اينچنين زيبا و دلنشين نپنداشته بودم و نميدانستم زيستن در كنار كسي كه همه قلب و روح انسان را تسخير ميكند چه اندازه لذت بخش است من ترا به هنگام پائيز يافتم اما ديگر برايم پائيزي وجود ندارد انچنان خواهيم بود تا هرگز افسانه عشقمان كهنه نگردد و براي هميشه بر كتيبه خداي عشق جاودانه گردد بگذار همه بدانند كه عشق نمرده و به دست افسانه سپرده نشده است
بدون قلب زيستن بهتر از قلب بدون عشق داشتن است
هفتم مهرماه 1348
و او 38 سال بعد با پائيز رفت
ادامه دارد....

به يادت گريه خواهم كرد سروده پروانه


براي روز مادر

به يادت گريه خواهم كرد

به يادت گريه خواهم كرد در شبهاي مهتابي

به شبهائي كه پولك هاي نوراني

به دامان سياه اسمان زينت همي بخشد

به يادت گريه خواهم كرد

به هنگامي كه خورشيد جهان افروز

نور تابناكش را

به روي خانه ها ريزد

و من امروز با افسوس

در روزي كه همسالان من

با خنده و شادي

ميان بازوان پر زمهر مادران خويش

اهنگ نشاط و شادماني ساز ميدارند

من افسرده و غمگين

ميان خاطرات خويش ميگردم

و چون ايام ديگر با خيال وصل تو

اين روز را سر ميكنم مادر
و من با حسرت اغوش تو تنها و غمگين

به يادت گريه خواهم كرد

پروانه
25 اذر 1347 شيراز دوشنبه

۱۳۸۶ اسفند ۶, دوشنبه

بر بستر مادر 29 فروردين 1347


قبل از اغاز به انتقال متني كه پروانه بر بستر مادر نگاشته بر اساس عشق عميقي كه او به مادر و برادر داشت و در مدت زندگيمان نقش اين دو به عنوان با ارزشترين هاي زندگيمان همواره برجسته بود از اين فرصت استفاده ميكنم و به روح هر سه انها درود مي فرستم و از
خداوندبزرگ تقاضا ميكنم هر سه را در كنار هم قرار دهد تا پروانه من به ارزوي هميشگيش برسد
همانگونه كه در متن خواهيد خواند پروانه نه تنها از نظر خصوصيات ارزنده به مادر شبيه بوده و به همين دليل وابستگي بسيار شديدي با او داشت از نظر انچه كه در زندگي بر او گذشت نيز سرنوشتي تقريبا يكسان داشت

مادر با تو سخن مي گويم با تو كه اكنون در بستر بيماري افتاده اي با تو كه ديگر حتي قادر به شناخت دختر خود نيستي بگذار بگذشته برگردم به زماني كه تو در اوج جواني و شادابي ميزيستي. من در ان هنگام بدنيا نيامده بودم. مادر كاش هرگز مرا بدنيا نياورده بودي تا امروز شاهد رنج و درد تو باشم.
ميگويند تو شاداب بودي واما ناگاه ديو بيماري به رويت پنجه كشيد و تو را كه دختر جواني بودي ميان بازوان خود گرفت پانزده سال با درد و رنج زندگي كردي پانزده سال زمان كمي نيست
زماني كه به ان مي انديشم قادر به قبول ان نيستم كه تو پانزده سال نه شب ارامش داشتي و نهروز اسايش. اما خداي تو نظري افكند و تو بهبود يافتي . تو اينها را خوب ميداني و بعد از ان مرا به دنيا اوردي و اكنون ميخواهي تنهايم بگذاري و زندگي را برايم جهنمي سوزان كني
من با گذشت زمان بزرگ شدم تا هفت سال پيش. ان زمان هنوز درست قادر به درك حقايق نبودم كه تو نوگل زندگيت را از دست دادي. اي .مادر چه دردناك است به زبان اوردن ان. تو با بيماري خود و با رنجي كه مي بردي بيست و شش سال زحمت كشيدي تا ارزوي خود را به ثمر برساني . اما كه باد خزان گل زندگي تو را از شاخه چيد و بع خاك انداخت و باز بيمار شدي.
بدن خسته و رنجور تو قادر به تحمل اين درد عظيم نبود زمان گذشت و نه در خوشي و نه در اندوه رنجهاي تو از حركت باز نايستاد
زمان هميشه به پيش ميرود تا پايان زندگي انسانها را خبر دهداو پيام اور مرگ است و گردونه زمان به امروز رسيد روزي كه من از ان سخن ميگويم
مادر .. تو همه اميد زندگي مني اين تنها تو هستي كه غمهايم را برايت بازگو مي كنم. تو هستي كه در ناراحتي ها و نوميدي ها ارامش بخش مني. زندگي من بسته به توست. هرگز نمير مادر....

اگر تو نباشي زندگي من خاكستر خواهد شد. اين تو بودي كه شبهاي تيره زمستان بر بالين من نشستي و دست نوازسش بر سر من كشيدي اكنون چرا ميخواهي تنهايم بگذاري مگر مرا دوست نداري مگر نميخواهي فرزندانت را هميشه كنارت داشته باشي پس چرا از خدا طلب مرگ مي كني چرا به درگاهش زاري ميكني كه تو را از ميان بردارد.
مادر ميدانم كه در زندگيت درد و رنج بسيار كشيده اي . ميدانم كه هرگز روي اسايش نديده اي اما اين را بدان اكنون همه با چشمان اشكبار منتظر بهبودي تواند.مادر حس ميكني چه ميگويم . من ميخواهم مثل گذشته زندگي را در اغوش گرم تو ادامه دهم گرمي وجود توست كه نيروي زندگي به من مي دهدحرفهاي دلنشيت توست كه شور عشق ورا در من مي افريند و نگاه نوازشگر توست كه مرا به اينده اميدوار ميكندمادر ميدانم ميخواهي بميري چون پروردگار پرورده جوان تو را از تو گرفت و جوان ناكامت ديده بر جهان بست
اما تو كه فقط براي او زندگي نميكرد . ميكردي؟ تنها همان يك فرزند را كه نداشتي بايد قبول كرد سرنوشت همان كه براي انسان در نظر گرفته همان خواهد شد مادر اگر ميخواهي بروي مرا هم با خود ببر كه بعد از تو مجسمه اي بي جانم مادر اگر مي خواهي بمانم اگر ميخواهي نميرم
هرگز نمير مادر...

اميد شعر فردا سروده اي از پروانه


نياگارا/ از كارهاي عكاسي پروانه
2003

من امروز اي اميد شعر فردايم
به جز تو از همه دنيا گسستم رشته الفت
كنون با بالهاي عشق سرشارم
ميان خواب و رويايم
به سوي باغ اغوش تو مي ايم پرستو وار
چه غم گر روي پيشاني ت
شيار روزهاي رفته افتاده است
چه غم گر شام زلف تو
به سوي روشني هاي سحرگاهي گرائيده است
همين را دوست ميدارم
نگاهم كن نگاهم كن
براي ديدن رويت
نگاهم با هزاران ارزو پر مي كشد سويت
تن سردم
نوازشهاي گرم دستهايت را
كوير داغ را مي جويد از لب هاي تو امشب
نگاهم كن
كه زير تند بار بوسه هاي بي امانت سبز مي مانم
به اغوشم بيا با مهربانيهاي دوشينت
ستبر بازوانت را پناه پيكر تردم بكن امشب
بپوشانم ز چشم زخم بد گويان
به من چيزي مگو من دوستت دارم
تو را من دوست ميدارم
پروانه
ارديبهشت 1347

صفات پروانه سروده اي از امان







قسمت كوچكي از صفات پروانه اي كه در مدت 39سال قادر به شناخت انها شدم و اين تنها ذره اي از صفات حسنه اوست

روح بزرگش شاد و قرين رحمت الهي باد
تورنتو 2008
همسرم خورشيد تابان دلم شاپرك رنگين كمان منزلم
باغروبش گرمي كاشانه رفت روشنائي شادي از اين خانه رفت
باوجودش زندگي پر شور بود همسرم يك اسمان از نور بود
در دلش دريائي از ازاده گي در سرش يك كهكشان دلداده گي
در تمام عمر در رنج و ملال در صبوري در متانت بي مثال
عاشق مهر و وفا صدق و صفا رو حش از بودن نبودنها رها
شاديش بوئيدن گل بود و مل خنده اش روئيدن يك غنچه گل
درد هاي بيشمار از پا به سر در ره خدمت به مردم بي اثر
مهرباني با كسانش پيشه اش عشق در خدمت همه انديشه اش
هركه با او همره و هم كار بود با صداقت در كنارش يار بود
بر لبش همواره لبخندي به مهر چهره اش مانند خورشيد سپهر
يار و همراهش كتاب ودفترش انده جانش فراق از مادرش
دستهايش از هنر پر بار بود روحش از عشق هنر سرشار بود
از طبيعت از گل از فصل بهار برف و پائيز و هواي مرغزار
از به هم پيچيدن گيسوي بيد در نسيم باد با ياس سپيد
رقص گندم رويش يك برگ مو خواندن يك قطعه از يك شعر نو
از تماشاي شكوفه در بهار از نسيم صبح در دريا كنار
رنگ و وارنگ درختان در خزان سبزي سبزينه هاي نو جوان
از غروب نور در درياي خون نور مه در اسمان قيرگون
بر هر ان چيزي كه زيبا بود و شاد دست افشاندو برويش دل گشاد
در رفاقت يك دل و يكرنگ بود از درون با درد خود در جنگ بود
در درستي راستي يكدانه بود با دروغ و حيله ها بيگانه بود
قهر با ياران برايش شور بود از بديها بد دليها دور بود
درد خود با هيچكس واگو نكرد عيب و ايراد كسي را رو نكرد
خا طرات مانده از او در كنار گر كه بشمارم فزون است از هزار
ارزو دارم خداي مهربان خالق زيبائي هر دو جهان
جايگاهي شاد و روحي بي خلل بخشد ان گل را به پاداش عمل
بر من و فرزند او منت نهد تا نگهداريم نامش تا ابد

فوريه 2008
تورنتو

يادي از كودكي نوشته اي از پروانه



عكس پروانه و برادرش در منزل قديمي در اراك


و باز نگاهم به گلهاي شمعداني نشسته در بالكن است كه روحم را به دنياي كودكيم ميكشاند و در كنار ان گلهاي زيباي ماگنوليا كه بيادم مياورد سالها از كودكي فاصله دارم و در سرزميني زندگي ميكنم كه زمان زيادي از خانه بزرگ و خاطره انگيز كودكي بدور است.
گلهاي خاطره هايم را اطلسي هاي رنگارنگ و ياس هاي سفيد و بنفش و بنفشه هاي رنگ و وارنگ كه هر كدام شكل خاصي را در ذهن تجلي ميبخشيدند و گلهاي شب بو ورازقي كه با عطر دلنواز خود جانمان را جلوه مي بخشيدند و در خنكاي عصرها كه باغچه و زمين بعد از اب پاشي با نسيم باد روياي يك بعد از ظهر با نشاط را به روي تخت هائيكه با عصرانه اي هوس انگيز تزئين ميشد جان مي بخشيد و شور و شوق كودكانه ما براي پيوستن به اين جشن كوچك عصرانه روح زنده بودن را در خانه امان نمودار مي ساخت.
خدا يا مگر چند قرن از ان زمان بدور هستم كه اين چنين حريصانه همه لحظه هاي گذشته را بار ها و بار ها در ذهنم ميبلعم و باز عطش دوباره ديدن . و دو باره خواستن و دو باره جان دادن به انها را در وجودم ميبينم.
اگر انسانها ميدانستند كه گاه چه ارزشهائي را از دست خواهند داد ايا باز هم اين چنين براي زودتر سپري كردن روزها و ساعت هاتلاش ميكردند؟
من و شايد تمامي ادمها چه تلاش ها ميكرديم تا در سالهاي كودكي خود را در جايگاهي بزرگ تر از سنمان قرار دهيم وارزو ميكرديم زودتر روزها بگذرد و گاه كودكانه پا در كفش بزرگتر ها و دست در پوشش انها داشتيم شايد بزرگتر از انچه بوديم به نظر ائيم و دنياي بزرگي را حس كنيم و بعد ها كه كوران زندگي و حس بيشتر دانستن و فهميدن را ازموديم سر بر جيب حسرت خواهيم نهاد و فرياد بر مياوريم كه ما را با دنياي بزرگي كاري نيست بگذاريد همچنان در درون صداقت و درستي كودكي و با خواست هاي ساده و دست يافتني ان دوران بمانيم.
و اين نيز رويائي ا ست كه امكان دست يافتن به ان نخواهد بود
پروانه

23جولاي 2004 تورنتو

۱۳۸۶ اسفند ۵, یکشنبه

در تلاطم گذر عمر نوشته اي از پروانه


يكي از كارهاي عكاسي پروانه

در تلاطم گذر عمر

در بالكن اپارتماني كه چند صباحي بيش نيست در ان جاي گرفته ايم دركنار گلدانهاي رنگارنگ شمعداني كه هر برگ ان خاطرات مادر و كودكي را بياد مي اورد به پهنه شهري بزرگ نگاه ميكنم و به وسعت درختان سبز كه از ميانشان برجهاي سربه فلك كشيده قد بر افراشته و ارتفاع بسياري از انها چنان است كه خانه هاي كوچك ساخته شده از مقوا و پنجره هاي كوچك انرا ياد اور است.
و خياباني كه از اين ارتفاع بلند به پائين نگاه ميكنم محل پارك ماشين هائي كه صاحبان انها شتابان خويش را براي يك روز ديگر اماده كرده اند هم چون ماشين هاي كوچك اسباب بازي كودكان جلوه گر است و خيابان بلند وطولاني كه صداي حركت انبوه ماشينها چون صداي ابشاري گنگ در گوش مي نشيند و زندگي با سرعت در جريان است تا اين شروع به نتيجه اي مثبت در پايان انروز برسد.
و نگاه به گلهاي رنگارنگ و متنوعي كه تابستان كوتاه را غنيمت شمرده اند و بي تابانه خويش را در انوار روزهاي افتابي به تابش نور مي سپارند و در خنكاي روزهاي ابري و بادي به پايكوبي زنده بودن طبيعت مي پردازند.
و به اسماني كه اغلب تابلوئي تمام عيار از نور و پاكي. و عظمت وسعت را با زلال ابي ان و با تكه هاي ابري كه چون انبونه اي از پنبه هاي سپيد روح را به ماوراي خود مي كشاند و شوق دانستن انچه را در ماوراي ان قرار دارد و عظمت افريننده را كه هميشه در هاله اي از ابهام قرار دارد در ذهن بر مي انگيزاند
و فكر ميكنم به انسان كه فاني است و ناپايدار و تنها مدتي ميهمان زمين خواهد بود و دلش در تلاطم گذر عمر با پستي و بلندي روزها ميجنگد . از ان زمان كه سخت ميكوشد تا بر دستانش تكيه زند و بر پا خيزد و را رفتن را بياموزد تا انگاه كه تلاش مي كند تا بر دستانش تكيه كند شايد بتواند بر پاهاي ناتوانش استوار گردد و قدم ديگري بر عمر گذشته بگذارد
سالها پيش گفتم و باز هم به ائينه خواهم نگريست و اكنون زني را در پيش رو دارم كه گذر روزها بر شيارهاي صورتش نقشي بيش زده و توان بودنش در جدال با بيماري نا توان تر از گذشته است و انچه پيش رو دارد و توانش را چند برابر ميكند چشم بر جوانيست كه رشته زندگيم با زمين است و ديدنش روشني بر دلم و اميد بر روحم براي مقابله با هر پيش امدي را ممكن مي سازد.
چشم بر خيابان بلندي دارم كه باران انرا شسته است و برج بلند شيشه اي كه در شب با نمايش چراغهاي اتومبيل هائي كه در گذر است تابلوي متحركي از نور را نشان ميدهد و نگاه ميكنم به اسماني كه در مدت زمان كوتاه ابري سپيد تمام انرا پوشانده و سبزه ها سر بر اسمان دارند تا تن به شستشوي باران دهند و نگاه ميكنم به غنچه زرد رنگ گل بگونياي درون گلداني كه جلوه نوجوان را متجلي است و بودن و عشق و زيبائي و زندگي را ياد اور است

پروانه
14/ جولاي 2004
تورنتو

مرثيه براي خودم اخرين درخواست پروانه


تصوير سنگ پاياني پروانه


پروانه من در اين مكان است
او شاپرك باغ امان است
پا بر سر او منه تو زنهار
در خانه فرشته اي نهان است
با عشق به تربتش قدم نه
سركرده خيل عاشقان است
يك شاخه گل به وقت ديدار
باخود ببريد شادمان است
امان

مرثيه براي خودم

بگذاريد مرثيه اي براي خودم بنويسم نميدانم شايد جزو نادر افرادي باشم كه دوست دارم پس از مرگم را به تصوير بكشم و شايد به اين خاطر است كه اين حادثه دارد به تاني اتفاق مي افتد و شايد از اين بابت براي عزيزانم بهتر باشد.
بگذاريد مثل هميشه از گذشته هاي دور و خيلي دور ..ازكودكيم حرف بزنم انجا كه هميشه مرا به حال و هواي ديگري مي برد.
انجا كه يادهايم با يادواره هاي مادر به هم گره ميخورد و رضايت را برايم به ارمغان مي اورد.
به ياد دارم زماني خيلي كوچك بودم و شب هاي جمعه مادر دستم را ميگرفت و به قبرستان نزديك خانه امان مي برد چقدر از اين كار دل نگران بودم حتي حلواهاي شيرين و خرما هائي هم كه داده ميشد نميتوانست از ترس و ازردگي اين محل كم كند .
به من ياد داده بودند پاهايم را بر روي گور انهائيكه انجا خفته اند نگذارم و اين ترس مرا بسيار نگران حركت كردنم ميكرد و چقدر محتاطانه سعي ميكردم پاهاي كوچكم را در ميان باريكه هاي سيماني ان سنگها بگذارم مبادا كه قسمت كوچكي از پاهايم با سنگ قبري تماس پيدا كندومن بالا ترين گناه دنيا را كرده باشم.
انچه از كودكي مرا بيشتر از اين محل دلزده ميكرد اشكهاي غريبانه مادر بود بر گور اشنايان كه مرا غمزده ميكرد
از زماني كه خود را شناختم هيچ چيز به اندازه اشك چشم مادرم مرا دگرگون نمي كرد و به همين دليل هر انچه موجب جاري شدن اشك ديده گانش بود مورد تنفر من بود.
و از هر كس كه باعث ان ميشد بدم مي امد. حتي از خودم كه شايد بندرت موجب ازارش شده بودم و بدليل كودكي دلگيرش كرده بودم شديدا عصباني ميشدم.
اكنون خودم سالها و سالهاست گريسته ام. براي او . براي همه و براي خودم
اكنون مرثيه گوي خودم خواهم بود شايد اين ارامشي براي ديگران باشد . شايد رفتن تدريجي اين ياري را ميكند كه ديگران نبودنم را راحت تر باور كنند. گاه فكر ميكنم پروردگار بر من رحمت اورد و در شرايطي قرار نگيرم كه حتي همين عزيزان بر مرگم رضايت دهند و ان را موهبتي برايم بدانند.
در نبودنم خواهند گفت . بينوا چقدر ناراحتي و عذاب كشيد. چه روزها و شبهاي تلخي را گذراند.. راحت شد...
بگذاريد برايتان بگويم زماني كه بر مزارم مي ائيد تنها با يك شاخه گل زرد بديدنم بيائيد و بر سنگ مزارم پا نگذاريد چون هميشه نگران ازار ديدن انهائي بوده ام كه در ان زير خفته اند.
ميدانم كه چون همه ادميان به تاريخ زمان خواهم پيوست و تنها شايد عكسي در قابي و يا يادي هر از گاهي باشم. انچه را دوست داشته ام خواهيد ديد و خواهيد گفت... طفلك اين را دوست داشت ... رنگ مورد علاقه اش زرد قناري بود...گلها لبهايش را به تبسم باز ميكردند .. اين غذا را دوست داشت ... اين زمان برايش دلپذير بود.. با احساس عشق مي خنديد و با احساس عشق مي گريست.. دوست در اندرون دلش جايگاه ويژه اي داشت و دلتنگي هاي زمانه بار دل خسته اش بود.. دوست داشتن .. محبت كردن .. شايد گذشت كردن .. صبور بودن را مي شناخت و ازرده شدن روح را در برابر دروغ و بي مهري بخوبي ميدانست.
دلم ميخواهد بر سنگ پاياني زندگيم بنويسيد

دلم تنگ است براي پروانه هاي رنگيني كه پريدن را از ياد برده اند

اري اين را دوست ميدارم چه مدتهاست بالهايم روز به روز ناتوانتر مي شود و قدرت پرواز را از دست ميدهد. اشكهايتان را بر من نريزيد در نبودنم مويه سر نكنيد با رفتن هيچ انساني دنيا به اخر نخواهد رسيد
تنها گاهي بيادم اوريد .. اما انچه را هميشه بياد داشته باشيد انستكه بخاطر شما و عشق شما تا اخر جنگيدم اگر چه هميشه ارزو داشتم در اوج زيبائي و بهترين باشم تا تصوير اخرين برايتان پروانه اي باشد كه ميتواند شاد و سبكبال بپرد
اگر چه اين پرواز اخرين پروازش باشد
پروانه
دوازدهم آگوست 2007
ونكوور كانادا

در سوگ پروانه سروده اي از امان






صدها دريغ و درد كه پروانه ام برفت

ان ماهتاب روشن كاشانه ام برفت

تنها ز كنج ميكده ارام و بي صدا

ان ميگسار و همره ميخانه ام برفت

از قهر روزگار كج انديش و خيره سر

ان سكر باده ز پيمانه ام برفت

فصل خزان شد و پائيز چون رسيد

باغ گلي ز گوشه گلخانه ام برفت

برف سپيد چو بر تربتش نشست

گرماي روز و شب از خانه ام برفت

امان
فوريه 2008

كذشته هاي طلائي سروده اي از پروانه


پروانه و مادرش

گذشته هاي طلائي

در خلوت خيال به يادت گريستم
ياد گذشته هاي طلائي و دلنشين
ياد وفا و عهد و سخن هاي دوستي
ياد نگاه گرم نوازشگر توام
اي كاش در كنار تو بودم دريغ و درد
اين زندگي سراسر ان رنج و تيره گيست
هجر تو در درون دلم شعله مي كشد
اي كاش چون كبوتر پيغام اوري
مكتوب قلب خويش به سوي تو اورم
يا چون غبار تيره اين راه پر نشيب
بر روي شانه تو زنم بوسه هاي خويش

پروانه
بيست و ششم خرداد 1350

برف بازي


عكس از پروانه
ونكوور زمستان 2006

از پنجره اتاق بر بارش برف مي نگرم و دلم را و خاطراتم را در سپيدي بارش دانه هاي ان شستشو مي دهم و به گنجشكان كه بازيگوشانه بر شاخه ها مي نشينند و با احساس سرماي برف بر پنجه هاي كوچكشان شادمانه بال مي گشايند و به پرواز در مي ايند حسرت مي خورم
دلم در لابه لاي دانه هاي برف با تلاطم زمستانها و برفهاي گذشته در حركت است و گذر ساليان عمر را در دل مزمزه مي كند
ساده دلي روزهاي برفي كودكي و عشق در اميختن با برف و بازي و شادي كودكانه انجا كه پاهايمان را براي گريز از سرما تكان مي داديم و دستانمان را براي ادامه ساختن ادم برفي با حرارت نفسهايمان گرم ميكرديم
خوشحال از به انجام رساندن خواستمان شتابزده به اتاق پناه ميبرديم تا گرماي محبت مادر در كنار غلغل سماور وجودمان را گرم كند

اسمان انچنان مي بارد كه گوئي مي خواهد تمام برفش را بتكاند و تمامي زمين را با حرير سپيدش بپوشاند و من همچنان با همه خاطرات تلخ و شيرين زمستانهاي گذشته به ان مي نگرم و از احساس سپيدي برف لذت مي برم
كاش هميشه دلهامان به پاكي دانه هاي برف باشد و روزهايمان به روشني ان

پروانه

۱۳۸۶ اسفند ۴, شنبه

سوكند سروده اي از امان


پروانه و البرز و شقايق ها

اين شعر به ياد ديدار هاي هر ساله از دامنه دماوند گفته شده


به البرز بلند بر فلك ساييده سر سوگند

به گلهاي شقايق مثل من خونين جگر سوگند

به دشت لاله ها روييده در دامان پر برفش

به اب چشمه ها جوشيده از كوه و كمر سوگند

به سوز ناله هاي بلبل از مرگ شقايق ها

به اشك لاله بر ناليدن مرغ سحر سوگند

به شور عاشقان در ماهتاب شام رويائي

به غمهاي دل پروانه بشكسته پر سوگند

به روح استواري هم چو البرز و دماوندش

به دلداري دلش همتاي درياي خزر سوگند

هواي او به سر دارد رفيق مانده در راهش

به پيماني كه بسته با دلش در ان سفر سوگند

امان
فوريه 2008
تورنتو

براي مادر


براي مادر

بگو اي اشناي رفته از پيشم

پس از تو من در اين دنياي مرگ اور

ميان اين همه اندوه رنج اور

چه انديشم من و اندوه غم را

با كدامين اشنا من باز گويم

تورا ميخوا هم اي مادر

تو را من دوست ميدارم

تو را مادر

پروانه

شنبه 28/2/1347

ابريشم خزان نوشته پروانه


عكس از پروانه


خزان ابريشم هزار رنگ خود را بر پهنه زمين گسترانيده است و زيبائي شاخساراني را در باد پائيزي به جلوه در اورده است بر پهندشت زمين فرش طلائي گسترده و اذين طبيعت را به پيشواز مرگ سپيد زمستاني در هزار رنگ برگها به جلوه در اورده است

كوچ پرندگان پاياني بر خزان تند گذر و اغازي بر زمستان از راه رسيده ايست كه گذر عمر را بر پشته خود خواهد كشيد
بر تند باد خزان ميتازيم زمستان را با پر كردن انبان غمها و نا بسامانيها به سر مي اوريم و تابستان را در اندوه و پشيماني سستي هاي روزها به ماتم مي نشينيم
تكرار سالها و سالها را بر شانه هاي خسته خويش مي كشيم
به پهنه سر سبزي شهر مينگرم كه كوري و سياهي ان را اشك اسمان مي زدايد و تازگي را زينت گلبرگهاي گلهايش ميكند
به ديواره هاي گلي خانه ها ئي نگاه ميكنم كه صداقت و سادگي روستائي در ميانش لانه كرده است و از نيرنگهاي ذهن بدور است
به پرندگان خانگي مينگرم كه ازادانه بدون انكه حدي بر گذر خيابان و كوچه داشته باشند سبكبال به جستجوي شادمانه خود براي يافتن دانه اي همه جا را زير پا ميگذارند
و به خود مي انديشم ايا ميتوانم تيرگيهاي روح و دلم را در اين خطه شسته شده با باران پاك كنم و الودگيهاي ذهنم را دور بريزم و بينديشم كه زمان سخت كوتاه است

مقدمه


نياگارا
عكس از پروانه




انچه در اين صفحات ميخوانيد كم و بيش بر گرفته از خاطرات روز نگار همسرم و حاصل 40 سال زندگي تنگاتنگ و سايه به سايه با اوست كه با دو هدف برشته تحرير در امده است
ابتدا از همسرم كه از نظر من اسوه مقاومت و شكيبايي در مقابل بيماري سرطان و عوارض آن بود و با مشكلات زندگي آشوب زده كه تا حد زيادي تحت تاثير بيماري و احساسات مربوط به آن بوجود امد با متانت و بزرگواري برخورد داشت و اساس را عشق به زندگي و تكاپو براي حفظ آن قرار داد يادي كرده باشم و به كسانيكه در شرايط مشابه قرار دارند يا قرار ميگيرند نيز الگو و به هر حال واقعيياتي را منتقل كنم شايد مفيد واقع شود
و به آن گروه از شوهران و مرداني كه به هر شكل و با هر جايگاه با چنين بيماري و بيماراني همراه ميشوند نكاتي را باز گو كنم كه توجه به آنها ميتواند در برخورد با بيماري و مصايب آن مفيد باشد
در اينجا به روح پاك همسرم درود ميفرستم و از خوانندگان محترم اين سطور سپاسگذارم
در اين مجموعه همچنين نمونه هايي از مقالات و سروده هاي او را خواهيد ديد و با تصاويري از تابلوهاي نقاشي و كارهاي دستي او آشنا خواهيد شد و مطالب و سروده هاي پراكنده اي كه در ارتباط باهمسرم بوسيله دوستارانش به رشته تحرير در آمده از نظر گراميتان خواهد گذشت
اين مجموعه بيانگر روح مقتدر و مبارزه جوي انسانيست كه عشق را سرلوحه زندگي قرار داد و براي آن تا اخرين لحظات زندگي مبارزه كرد و به هر روش و دستاويزي كه ممكن بود يك لحظه به زندگيش بيفزايد عليرغم درد ها و نا ملايماتي كه به همراه داشت دست انداخت و از پا ننشست
و به قول خودش كه مي گفت سرطان هرگز بر روح من مسلط نخواهد شد و تنها قادر خواهد بود جسمم را تسخير كند
در تمام احوال سرطان را نديده گرفت و به آنچه كه نمادي از زندگي و زنده بودن داشت چنگ انداخت تا به همه بگويد تا شقايق هست زندگي بايد كرد

روانش شاد