عمر پروانه با بهار آغاز
میرود با خزان به همره گل

استفاده از مطالب این سایت با ذکر ماخذ بلامانع است

۱۳۸۸ مهر ۵, یکشنبه

هفتم مهر



بمناسبت سالگرد ازدواج ما

ای خفته به خاک سرد و خاموش

یادت نکنم به جان فراموش

امشب شب وصل ماست بازا

یا آنکه مرا ببر در آغوش


*********************
هفتم مهر رسید

ما در این روز به هم پیوستیم

و دو سالیست ز هم بگسستیم

و تو با پاکی‌ و از روی صفا

با صداقت ، با عشق، و به امید وفا

دست در دست شدی، گام در راه زدی

ماه‌ها درد و آلم

روز‌ها خستگی‌ از حال پریش

و به شب‌های دراز

خفته در بستر تنهایی خویش

آرزومند وصال مادر

تا تو را یار شود

شاید این راه پر از رنج و عذاب

بر تو هموار شود

و چهل سال از امروز گذشت

و چه گویم که چه‌ها بر تو گذشت

با رها گفته‌ام از سختی ایام و ز بی‌ مهری چرخ

شعر‌ها گفته‌ام از دوری تو

ناله‌ها کرده‌ام از درد فراق

حاصلش پوچ و هدر دادن عمر

گفتنش موجب دلتنگی‌ و دلسردی ها

و دگر هیچ نبود

نه تو باز آمدی از راه سفر کرده و دور

و نه من باز شدم همره و هم خانه نور

ماندم از همرهیت نیمه راه

خسته‌ام ، خسته از این سختی راه

گوش کن پروانه

باورم نیست خداوند صدیق

که توانا و رفیق است و شفیق

بی‌ جهت راه تو را از من بیچاره جدا ساخته است

حکمتی در کار است

تا تو را از غم ایام رهایی بخشد

تا تو آسوده شوی

تا تو آرام بگیری چون پیش

در بر مادر خویش

و من از درد پریشانی و حیرانی و سرگردانی

در همه عمر بسوزم و بتابم بر خویش

که چرا همره پروانه نبودم ، در راه

که چرا با تو به میخانه نبودم همرا ه

صفت پروانه


صفت پروانه

هر که دیدی می‌‌پرد گرد وجودت با صفا
در صفت پروانه دان
هر چه میخواهی به زیبا یی نشانی‌ هر کجا
شاپرک بر آن‌ نشان
هر که خواهی جان فشاند بر سر مهر و وفا
نام او پروانه خوان
گر بدنبال خد ا یی پاک و بی‌ ریب و ریا
تا ا بد پروانه مان
ٔگل اگر می‌ رقصد از شادی به همراه صبا
شاپرک بینی‌ بر آن‌
عمر او با عمر ٔگل پیوند دارد در قفا
میرود فصل خز ا ن
 

۱۳۸۸ مهر ۴, شنبه

بازگشت پروانه



بازگشت پروانه
زمانی که پروانه‌ای باز گردد
یقین کن که فصل ٔگل آغاز گردد
چو پر میگشاید به گلبرگ او
نشاط و جوانی به ٔگل باز گردد
به شب بر سر شمع در بزم یاران
چوپروانه با رقص و با ناز گردد
به جان‌های عشاق در انتظارش
امید رسیدن به جان باز گردد
زشوق وصالش به باغ و به بستان
نوای خوش بلبلان ساز گردد
چه خوش گر که پروانه‌ام در بهاران
به پیش من ‌ خسته جان بازگردد

بازا
بازا که دل‌ ز تماشای روی توست
آرام گیرد و غم را رها کند
پروانه چون که بر قصد به بوستان
بلبل ز شوق اوست که غوغا بپا کند


گر که باز آیی
***********
من به این آزردگی ها
خستگی‌ ، دلمردگیها
گر که باز آیی برم
پایان دهم
من بهای این دل‌ بشکسته را
در پای تو
گر که باز آیی برم
ارزان دهم
بس کنم این ناله ها
دل‌ رها سازم رها
خانه از ٔگل پر کنم
شانه‌ بر سنبل زنم
گر تو باز آیی برم
روشنی بخشی دلم
زندگی‌ را با تو زیبا می‌کنم
پیش یاران شور بر پا می‌کنم
این دل‌ شوریده را با عشق تو
فارغ از غم مست و شیدا می‌کنم
گر که باز آیی برم
روشنی بخشی دلم

۱۳۸۸ مهر ۱, چهارشنبه

فرمان خدا



باغ برین

ا گر پروا نه را ا ز باغ گیرند
به ٔگل‌ها جلوه ای باقی‌ نماند
خدا پروانه‌ام را از زمین برد
که در باغ برین بر ٔگل نشاند
 
یاغی
اگر پروانه در با غی نماند
به ٔگل‌ها جلوه‌ای باقی‌ نماند
کنار عاشق ا ر معشوق ماند
شقایق را به دل‌ داغی نماند
به فرهاد ا ر که شیرین یار گردد
دگر در بیستون طاقی نماند
اگر لب بر کشد از جام دلدار
به جمع سالکان ساقی نماند
به کوی بلبل لب بسته آواز
نه دلداری نه مشتا قی نماند
پر پروانه زان ر و سوخت شمعی
که بین عاشقان یاغی نماند

فرمان خدا
به فرمان خدا گردن گذارید
ز لطف او نفس در سینه دارید
اگر بندد دری از روی حکمت
بدر گاهش ز راه دیگر آیید
 

۱۳۸۸ شهریور ۲۵, چهارشنبه

شهریور و پروانه ها




شهریور است و ماه خزان از سفر رسید
عمر بهار و ٔگل به گلستان به سر رسید
گلها ز شاخه جدا گشت و سبزه رفت
پروانه هم که حالت ٔگل دید پر کشید
بلبل به شاخه  خشکی به سوگ ٔگل
سر زیر پر نهاد و زبان را به سر کشید
فصل بهار و بلبل و ٔگل میرود چو پار
بر گردد از سفر چو زمستان به سر رسید
عمر است میرود از دست نی بهار
عمر هدر شده ناید دگر پدید
پروانه‌ها به موسم ٔگل زنده میشوند
پروانه من است که نتوان دوباره دید

۱۳۸۸ شهریور ۲۱, شنبه

گفتگوی مهتاب با خورشید




شبی مهتاب با خورشید گفتا
که برگیر از زمین انوار خود را
تو پایان میدهی خواب شبانه
نباشد با رقیبانت میانه
چو روز اندر شود نورت بتابد
دگر مهتاب را نوری نماند
تمام اختران پنهان نمایی
به درد عاشقان بی‌ آعتنا یی
چراغ عاشقان مهتاب باشد
همه امیدشان بر خواب باشد
دگر چشمک نخواهد زد ستاره
چه تدبیری، کجا، کو راه چاره؟
چنان بر نور پردازان در آیی
که نور از شمع لرزان هم زدایی
به هر م آتشت تازی تو بر ما
به خرمن میزنی ا تش ز گرما
تو را کو لکه ابری پاره پوشد
چرا انوار تو بر من خروشد
چه گویم من ز جور و ظلمت افزون
که از دستت دلم ریش است و پر خون
چرا آرامش شبهای ما را
بهم پیچی‌ نمی بینی صفا را
اگر چون من به شبها نور پاشی
تو با دلدادگان محشو ر باشی‌
همه از تو به نیکی‌ باز گویند
به دلهاشان به نجوا راز گویند
چراغ آسمان گردی تو در آب
بلرزانی تو دلها را چو مهتاب
چو سر بر آسمان گیرند یاران
نگردد چشم هاشان اشک باران
زمانی قرص آیی پس کمانی
تو هر شب را به یک صورت نمانی

به ناگه آفتاب آمد به گفتار
ز نادانی‌ حذر کن دست بردار
اگر نوری تو داری از من است آن‌
به شب‌ها گر بتابی از من است آن‌
اگر چشمک زنان بینی‌ ستاره
ز انوار من است آن‌ نی ستاره
اگر ٔگل در گلستان سبزه در باغ
بروید از من است آن‌ از من داغ
تو از خود گویی و عشق شبانه
کجا دانی‌ تو احوال زمانه
زمستان‌ها که دوری می‌کنم من
دگر ا تش نمی پاشم به خرمن
زمین و آب یخ بندد به مرداب
دگر جایی‌ نمیماند به مهتاب
ز سقف آسمان از ابر پاره
ببارد برف و پوشاند ستاره
زمین پوشد ببر رخت زمستان
نماند سبزه در باغ و گلستان
نه از پروانه ، از بلبل ، نه گلزار
به دشت و کوه و دریا نیست آثار
همه لرزان و از سرما هراسان
به کنج خانه‌ها ترسیده از جان
کجا یاری تواند در بر یار
نشیند تا نباشد ٔگل به گلزار
کجا پروانه‌ای گردد سر شمع
اگر سرما نشیند در بر جمع
اگر ٔگل در گلستان باز گردد
به بستان نغمه‌ها آغاز گردد
ز جان کوهساران آب خیزد
ز رگ‌های زمین حرمان گریزد
به دریا‌ها بریزد آب باران
شود جاری به هر جا چشمه ساران
اگر گندم به دشتستان بروید
اگر باران زمین از گل بشوید
یقین دان از من است و خالق من
شنو اکنون تو پند صادق من

به خود غره مشو افتادگی کن
چو عشا ق جوان آزادگی کن
تو از من نور گیری من ز یزدان
تو ماه عاشقان من جام رندان
تو شب‌ها آسمان روشن نما یی
تو با من دوستی دشمن کجا یی
که ما مخلوق یزدان جهانیم
به فرمان خدا از پا نمانیم
تو شب میگردی و من در دل‌ روز
تو آرامی به جان من ا تش افروز
چو من ا تش نبارم زندگی‌ نیست
بدون نور تو دلداد گی چیست
نه من بر تو نه تو بر من مرجح
خداوند جهان بر ماست ارجح
خداوند توانا دا د ه تکلیف
مرا روز و تو را شب کرده تعریف
بیا تا دست یکدیگر فشاریم
ز فریاد و شکایت دور مانیم
به چرخیم و بتابیم و بسازیم
به لطف داور منان بنازیم
امان تقریر کرد این داستان را
ثنا گوید خدای گلستان را

۱۳۸۸ شهریور ۱۹, پنجشنبه

گفت و شنود



نشستم به خاکش به گفت و شنود
ز ایام خوبی که او زنده بود
ز شیراز گفتم ز باغ کوار
دماوند و دیدارش از لاله زار
ز اهواز و گرمای جانسوز او
شمال و هوای دل‌ افروز او
ز قمصر ز کاشان به فصل گلاب
محلات و ٔگل‌های پر پیچ و تا ب
ز هر جای دنیا که با هم بدیم
از آن‌ لحظه‌هایی‌ که با هم شدیم
دریغا که با درد همراه بود
که یاد آوری کردنش را چه سود
به ناگاه پروانه ای پر کشید
کنارم نشست و کمی آرمید
پس آنگه به پرواز آمد همی
به گرد سرم چرخ زد او دمی
چو دستم گرفتم نشیند برآ ن
پرید از برم رفت او ناگهان
دگر بار شب آمد او باز هم
سخن گفت با من دگر بار هم
نیارم به یاد آنچه گفتم بدو
نشد تا که دستی‌ بگیرم از او
خدای جهان یار با من بود 
که پروانه‌ام گاه با من بود
خدا را سپاس آنکه خندد همی
نه بر چهره اخمی نه در دل‌ غمی
ز درد قدیمی‌ ندارد اثر
همه شور و حال است و شادی ببر
از اینرو که شاد است و خرم خوشم
ز آرام او راحت و سر خوشم
اگر اشک ریزم به یادش هنوز
نه آرام گیرم به شب یا که روز
اگر آه از سینه‌ام سر کشم
و یا ناله‌ها از جگر بر کشم
نه چون از غم و درد آسوده شد
به دنبال مادر چرا برده شد
ندارم شکایت ز دست خدا
که او را چرا کرده از من جدا
که اندوه و رنج فراوان بدید
نه خیری ز من یا که یاران بدید
دریغ آیدم ز آنکه ما سالها
به امید روزی که فارغ رها
بگردیم با هم بشوییم غم
به آسودگی دست در دست هم
به همراه فرزند دلبندمان
زداییم درد از دل‌ و جانمان
کنون رفته او مانده‌ام من به جا
کنم یاد او دم به دم هر کجا
به تقدیر و فرمان پروردگار
کجا چاره‌ای جز قبول و قرار
گرامیست یادش که تا زنده ام
من او را از اوّل به جان خوانده ام

۱۳۸۸ شهریور ۱۴, شنبه

دوستان قدیمی‌

در این هفته با کمک اینترنت و امکانات آن دوستانی را که بیش از ۲۰ تا ۳۰ سال بود از آنها دور بودم ولی دل‌‌هایمان به هم نزدیک بود پیدا کردم .خبرهای خوبی برای هم نداشتیم ولی همینکه پس از گذشت سالها یکدیگر را یافتیم هرچند یکی‌ در انگلستان و یکی‌ در آمریکا و یکی‌ در کانادا ولی باز هم خوشال شدیم و به یاد گذشته گپ زدیم .

من میدانم که پروانه از این اتفاق خرسند است چرا که از این دوستان خاطرات شیرینی‌ را همواره با خود داشتیم و هرگاه با هم بودیم از کنار هم بودن لذت میبردیم و با کمترین امکانات بهترین شرایط را برای خود میساختیم.

روح آنها که رفتند ، شاد و یادشان همیشه گرامیست و خداوند فرصت دهد تا دوستان زنده باز بدیدار هم موفق شویم


روزگاری بود در عهد شباب
دوستان برگردهم در پيچ و تاب
شادو خرم فارغ از قيل و مقال
در پي عشق و اميدو شور و حال
روز و شب با يكد گر آ ميخته
درد و غم را در سبد آ و يخته
فارغ از دنياي آز و حرص و كين
عاشق و شيدا رهاا ز آن و اين
دردشان درد رفيق و يا ر شان
شاد مان از شادي دلد ا رشا ن
هردم از ايام دي آرم به ياد
مي كشم آهي كه بگذشته چو باد
چهره ا م پر چين شده مويم سپيد
آنچه تاپروانه بودش كس نديد
در كنارم تاا ميد م زنده بود
روزگارم روز و شب تابنده بود
ميدو يدم هر طرف بااو بشور
مي پر يداوهم به دنبا لم صبور
از گل نرگس به يا س ازلاله ها
مي جهيداز نسترن بر شا خه ها
درد را باز يچه مي دا نست او
باغ گل راخا نه مي ما نست او
يكدم از علم و ادب غافل نشد
عمراو يك لحظه بي حا صل نشد
باوجود درد ها ي بيش و كم
مي رميداز چنگ و از دندان غم
سال ها با ياد مادر شاد بو د
ا زغم بود و نبود آ زا د بود
مرد ما ن را دوست ميدانست او
پا ك هم چون اشك مي مانست او
باوجود ش شمع ها پر نور بود
برسر ش نورو دلش پر شور بود
عشق خود تا لحظه آ خر ستود
گوي عشق از خيل عشاق او ربود
تا كه مه بر آسمان گل درزمين
شاپرك نامش به عشق آيد عجين
ياداو نزد دلي كا وعا شق است
زنده مي مانداگرا و صادق است