هرگز شنیده ای به بهاران پر خروش
پژمرده گل شود و بلبلان خموش
من با دو چشم خویش در این چندمین بهار
دیدم که باغ بسته و افتاده جنب و جوش
گفتم به باغبان که چنین روز و حال چیست
پژمرده گل شده بلبل برفته هوش
گفتا چه گویمت که دل از دست داده ام
پروانه برد ز بستان من سروش
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر