عمر پروانه با بهار آغاز
میرود با خزان به همره گل

استفاده از مطالب این سایت با ذکر ماخذ بلامانع است

۱۳۹۰ خرداد ۲۷, جمعه

خواب

دیشب که با صدای تو از خواب در شدم
با شوق دیدنت از خود به در شدم
دیدم نشسته ای به کنارم ولی غمین
ازغم به چهره ات بخود آسیمه سر شدم
پرسیدمت که از چه ملولی نگار من
گفتی زلا به های تو خونین جگر شدم
ما را قرار جدایی ست این زمان
ازبس که خوانده ای تو مراجان به سرشدم
راحت گذار مرا بیش از این مخوان
باشد به شام تو گاهی سحر شد م
گفتم چنان کنم که تو خواهی ولی دلم
باور نمی کند که براهی دگر شدم
رخصت نما که تا سر کویت سفر کنم
کز رنج دوریت ز خودم بی خبر شدم
گفتی صبورباش که پایان این فراق
شاید دو باره تو را همسفر شدم

هیچ نظری موجود نیست: