عمر پروانه با بهار آغاز
میرود با خزان به همره گل

استفاده از مطالب این سایت با ذکر ماخذ بلامانع است

۱۳۸۷ فروردین ۱۲, دوشنبه

پروانه



گفتم كه با چه دل و همتي به اين سفر دراز مي روي. توئي كه از اين جان شيرين به هر مرغ و گل و گياه و خشت و سنگ ديار مسكن ما لوف مي بخشي و همه را بزبان مي اوري و با همه مي نالي و غم همه مي خوري چطور مي تواني اين همه بند جان را ببري و از منزل جانان سفر كني
اهي كشيد و نگاهي به زمين و اسمان كرد و گفت(( من گناهكارم خداي عشق اين سزا را بر من نوشته بايد با گناه خود در اتش هجران بسوزم))

اب مي امد و زمزمه كنان از سر حوض مي ريخت . باغچه تر و تازه بود درخت هاي بيد مجنون مثل دختر هائيكه بوي عشق شنيده باشند پريشان و لرزان سر را خم كرده و گيسوان را روي ما اويخته بودند كه خوب بشنوند گنجشك ها مستي و غوغا مي كردند گوئي صحبت ما را فهميده اند دل من هم شور مي زد
خواستم حكايت ان سوز و گناه را بپرسم و خود را از بند تشويش ازاد كنم رفيقم برخاست و رفت و كنار بوته گل سرخي نشست. انقدر شاخ و برگ ها را پس و پيش كرد تا يك گل زيبا را كه نه غنچه اي بود نا شكفته از لاي انها در اورد و خوب نمايان كرد
مدتي او به اين كار و من به تماشاي او بودم تا امد و پهلوي من نشست لكن پيدا بود كه وجود مرا فراموش كرده چشم از ان گل بر نمي داشت من هم او را گذاشتم و بدنبال خيال رفتم صورتش را در چهره ان گل زيبا مي ديدم و حال و حكايتش را از تار عشق و پود شعر و نقش گل به هم مي بافتم
يك بار شنيدم كه رفيقم اهسته با خود حرف مي زد اما روي سخنش با ان گل زيبا بود و به من توجهي نداشت نميدانم چه ها گفته بود تا من به اينجا رسيدم كه گفت
از وقتي يادم مي ايد هميشه اشفته بودم گمشده داشتم كه هر چه مي جستم پيدا نمي شد در ماهتاب او را مي ديدم صدايش را از ساز مي شنيدم در رخ گل جلوه مي كرد در لباس شب پره دلم را مي برد به زبان نسيم به گوشم راز مي گفت اما دستم به دامانش نمي رسيد
پيش خوبان همه رفتم اگر يكي رنگ و عطر گل داشت صفا و عيب پوشي مهتاب را نداشت يا اگر داشت مثل نسيم مرا با خود به گردش جهان نمي برد
اري گشتم و خيلي گشتم و همه جا جويا شدم انرا كه هر چه خوبي و قشنگي است داشته باشد پيدا نكردم
اما اين تلاش و جستجو مايه حيات من بود اين اميد هم چو هواي جان بخش به من قدرت زنده ماندن مي داد هر چه در پيدا كردن معشوق وامانده تر مي شدم قشنگي ديگري بر قشنگي ها افزوده مي شد و خوبي ديگري بر خوبي ها اضافه مي شد
اين قشنگي هاي خيال هر يك بالي بود كه مرا از اين عالم بالاتر مي برد. انقدر پر و بال زدم تا در اوج افلاك گمشده ام را پيدا كردم

۱۳۸۷ فروردین ۱۱, یکشنبه

د ختر بچه ها و داستان هاي عاشقانه


مطلبي را در يكي از مجلات تورنتو به نقل از يك سايت خبري خواندم كه براي خانواده هاي داراي دختر بچه هاي كوچك جالب بنظر مي رسد و چون از قديم گفته اند كار انگليسي ها بي حكمت نيست بدم نيامد كه بازديد كنندگان اين سايت هم بخوانند
نوشته كه انگليسي ها مي گويند تا انجا كه ممكن است داستان هاي عاشقانه و رمانتيك براي دختر بچه هايتان تعريف نكنيداحتمالا دختران خردسالي كه از شنيدن داستان هاي رمانتيك و كلاسيك مثل سيندرلا و زشت و زيبا لذت مي برند در اينده قرباني رفتار هاي خشونت اميز اجتماعي خواهند شد و محققان معتقدند بيشتر انهائي كه قرباني رفتار هاي خشونت اميز مي شوند شخصيت هاي داستان هاي اينچنيني را براي خود الگو قرار ميدهندو فكر مي كنند با عشقي قوي مي توانند نظر والدينشان را عوض كنند اين كارشناسان مي گويند اگر دختران دوست داشته باشند زود به زود داستان هاي عاشقانه بخوانند به احتمال قوي تمايل دارند خودشان در اينده نحوه روابط خانوادگي در اينده را تعيين كنند

۱۳۸۷ فروردین ۱۰, شنبه

تشبيه پروانه سروده امان


با چه تشبيه كنم چهره زيباي تو را؟ با مهتاب

تو كه تابنده تري

هرم گرماي تو را با چه بسنجم؟ خورشيد

تو كه سوزنده تري

غنچه خنده تو از چه گلي جويم؟ ياس

تو كه خوش خنده تري

تيغ مژگان تو را با چه برابر گويم؟ باالماس

تو كه برنده تري

اشك در ديده تو با چه شبيه است؟ به سيل

تو كه كوبنده تري

ارزش عشق تو را با كه بدانم همسان ؟با شيرين

تو كه ارزنده تري

چرخ تو با چه شباهت بدهم ؟ باد صبا

تو كه چرخنده تري

قدرت روح بزرگت به چه مانند كنم ؟ با دريا

تو كه توفنده تري

رقص پروانه فريبا و فريبنده به بستان اما

تو فريبنده تري

۱۳۸۷ فروردین ۸, پنجشنبه

انتخاب

همواره در انتخاب يك مورد مجبور به حذف مورد ديگري هستيم. مسئله انتخاب در زندگي انسان به صورتي است كه وقتي انتخاب هم نمي كنيم باز به گونه اي انتخاب مي كنيم. زيرا شرط انتخاب نكردن راانتخاب كرده ايم. بايد توجه كنيم كه نيروهاي تفكر و انديشه نقش بسيار مهمي را در به وجود اوردن مشكلات و همچنين حل انها دارند
انديشه و پندار و تفكر تنها در ذهن انسان باقي مي ماند و طبق اصل حركت و نيرو تاثير ان در گفتار و احساس و حتي در بوجود اوردن احتياجات و تمايلات وي موثر است
چندي پيش مرگ در اثر بيماري سل جبر بوده ولي با كشف راه درمانش امروزه به اختيار تبديل شده است. زماني سيل خانه ها را خراب ميكرده و امروز سدها از اثار تخريبي سيلاب كاسته و يا در برخي موارد به كلي از بين برده است. جبرهاي اجتماعي نه مطلق هستند و نه غير قابل تغيير به شرطي كه باور كنيم نيروهاي ما در انتخاب درست از نادرست قوي هستند. ما بايستي از راه تكرار انديشه هاي درست و نيرومند كردن انها و پيگيري اهداف اصلي زندگي مثل تحصيلات دانشگاهي. شغل مورد نظر بر انديشه هاي غلط غلبه كنيم و با اصل برنامه ريزي صحيح انديشه درست را جايگزين كنيم
براي پيدا كردن شخصيت سالم ابتدا بايد به نقاط ضعف شخصيت خود اگاه شويم و با نقاط ضعف خود به نحو صحيح و در جهت اصلاح انها برخورد كنيم . براي اصلاح نقاط ضعف خود بايد
الف- تحقيق كنيم
ب- تعيين كنيم كه نقاط ضعف ما جاي گفتگو دارد يا خير؟
پ- ايا بايد از انها دفاع كنيم يا انها را محكوم كنيم
ث- ايا در مواردي كه ديگران نقاط ضعف ما را ابراز مي كنند گوينده داراي حسن نيت است يا از روي عناد و سوء نيت انها را اعلام ميكند
مهمترين مطلب اينستكه از شنيدن نقاط ضعف خود ناراحت نشويم بلكه در جهت رفع ان بكوشيم و در واقع جنگ ميان نقاط ضعف و قدرت است كه انسان را در مسير تكامل قرار ميدهد
شخصيت ما همان مجموعه انتخاب هاي ماست براي تغيير نقاط ضعف فقط كافيست بسياري از بايد ها و نبايد ها كه در طول زندگي اموخته ايم به دست فراموشي بسپاريم مسئله اصلي اينست كه ايا قصد داريم ازاد و رها باشيم يا در سيطره همان توقعاتي كه ديگران از ما دارند باقي بمانيم
با نگاهي به نقاط ضعف خود و خود شناسي مي توانيم به تجربيات نو و كشفيات تازه و انتخاب و جهت يابي هاي نو بپردازيم و موانع بر سر راه انها را از ميان برداريم
اگر خوب نگاه كنيم در كنار خود يك همراه دائمي داريم و ان مرگ است ما مي توانيم به ميل خود از ان بترسيم و يا به نفع خود از ان بهره بگيريم. با وجود مرگ كه زندگي كوتاه ما را پايان مي دهد بايد از خود بپرسيم چگونه مي خواهيم زندگي كنيم
تجربه نشان داده كه هدف مند . با اراده. محكم . توانمند همراه با دوست داشتن و كمك كردن به ديگران و دوست داشتن خود زمينه هاي زندگي موفق را فراهم مي كند و اين بهترين الگو براي جوانان ماست كه تازه به راه زندگي گام ميگذارند

۱۳۸۷ فروردین ۵, دوشنبه

بت معبد دل نوشته پروانه




اي بت شكسته شده معبد من. اگر چه تو خرد شدي و به زمين ريختي اما من ريزه ريزه هاي ترا هم ستايش مي كنم
و از شكسته هاي تو در خيالم بتي كامل ساخته ام و ستايشش مي كنم. اين بار فقط با تو سخن نگفتم و با تو راز و نياز نكردم بلكه از غمم براي ديگري نيز سخن گفتم. نمي دانم ايا تو خوب من مرا خواهي بخشيد.
اين بار براي استادم اندوه خويش را بيان كردم.و اكنون تو گوش فرا ده كه با او چه گفته ام.
استاد . اجازه دهيدكه اين بار فقط براي دل خود بنويسم. فقط خطوط را با انچه در قلب خاليم مي گذرد سياه كنم. مي خواهم انچه را احساس مي كنم و ان انديشه اي را كه در قلبم وجود دارد بيان كنم.
استاد به من بگوئيد چرا تاريكي ها را لعنت كنيم و چه سان شمعي نيفروزيم؟
چرا تاريكي ها را كه مي توان در پناه ان ارام بود. مي توان رنجها و اندوه ها را نديد. مي توان لبخندهاي تمسخر و ترحم را كه بر لبهاي مردمي به ظاهر خوشبخت نشسته است از نظر دور داشت لعنت كنيم .
من تاريكي ها را نمي خواهم اما نمي توانم درميان روشني هاي دروغين خويش را اسوده يابم . در پرتو نور اين شمع ها كه گاه انسانها براي فريب خود و گاه براي گمراهي ديگران روشن مي كنند چگونه مي توان اميد زندگاني را بدست اورد. قلب خالي از ارزوي من نمي تواند اين همه سنگدلي و بيرحمي را كه در طبيعت ادمي وجود دارد ببيند.
استاد به من پاسخ ندهيد كه اين انديشه 18 سالگيست. به من نگوئيد كه يك التهاب طبيعي ست. به من نگوئيد كه اين احساسات دوره نوجواني ست. نه چنين نيست. اين اواي قلب محنت زده من است كه با ناله اي جانسوز از سينه ام بر ميخيزد و از راه قلم ناتوانم به گوش شما مي رسد. اين ها واقعيت است. واقعيت هائي كه هر اندازه هم تلخ باشد بايد گفته شود. من نمي خواهم شمعي روشن كنم زيرا دلم نمي خواهد كه ديگران ا حساسات و انديشه هايم را به بازي بگيرند و با لبخند هاي تمسخر اميزدر پرتو شعله شمع به رويم بنگرند. من نمي خواهم ديگران در روشنائي شمع ها زماني كه با دل خستگي از اندوهم برايشان سخن مي رانم دستي از ترحم بر سرم بكشند. زيرا من به ترحم احتياج ندارم. من مي خواهم كه تسكينم دهند. انتظار دارم كه براي روح عاصيم ارامشي باشند. دردم را بفهمند. احساسم را درك كنند و انديشه هايم را در يابند.
كاش مي توانستم فقط با خودم راز و نياز كنم. كاش قادر بودم كه افكارم را نزد خويش نگه دارم.
ولي اين طبيعت بشر است. نمي توان تمام خوشي ها و رنج ها را در خود نگه داشت. زيرا زماني فرا مي رسد كه سنگيني انها دل را ويران خواهد كرد
دلم نمي خواهد نا اميد باشم دلم نمي خواهد از زندگي كه ديگران براي به دست اوردنش اين سان تلاش مي كنند اي چنين سخن بگويم.
ولي چه كنم كه اين ها پژواك افكار منند . افكاري كه در نتيجه از دست دادن اميد زندگيم به من دست داده است.من هيچ شمعي نمي افروزم چه انها نمي توانند نوري معنوي بر قلبي بيفشانند. شمعي روشن نمي كنم زيرا نمي خواهم در پناه ان زشتي هاي زندگي و دروغ و نيرنگها را بيابم.
زماني كه در تاريكي به سر مي برم با خود مي انديشم كه براي چه بايد اين سان رنج برد؟ براي چه بايد اندوه هاي حقيقي و بزرگ را با خوشي هاي كاذب و كوچك پوشاند؟ اما افسوس كه نمي توانم جوابي براي ان بيابم.
در شب هاي سياه به اسمان مي نگرم . اسمان سياهي كه شب چادر خويش را بر ان كشيده است اما هرگز در ميان اين همه ستاره ستاره خويش را نمي يابم. مدت ها به اسمان خيره مي شوم تا مگر چهره اشناي او را بيابم. ولي افسوس كه شب هايم را ابري تيره پوشانيده است و ستاره مرا درخود پنهان داشته اشت ابري كه بر قلب من نيز سايه افكنده است. من فقط يك شمع مي افروزم شمعي با شعله اي لرزان بر گور او . شمعي كه در پرتو ان سر بر سينه گور بسايم و با او راز و نياز كنم. اري فقط نور اين شمع برايم عزيز است. چشمها ئي كه صادقانه و با پاكي تمام به خاطر من اشك مي ريزند و من با ديدن اشكهاي او ارامشي در خويش احساس مي كنم. او مي سوزد هم چنان كه قلب من از اين اندوه مي سوزد. اكنون به من جواب دهيد چه شمعي قادر است كه مانند او روشني بخشد. بدون انكه در پرتو ان ريا و تملقي باشد. شعله چه شمعي اجازه مي دهد كه من اين سان ارام با او راز و نياز كنم و برايش از سوز دل بسرايم. ؟ اري من تاريكي ها را لعنت نمي كنم و شمعي نيز جر اين شمع نمي افروزم. تنها يك شمع.!

براي غنچه نا شكفته نوشته پروانه

غنچه نا شكفته

خورشيد دور شو . كور شو. سياه شو
و نقاب بر روي خويش بر كش چگونه جرات بيرون امدن كرده اي با چه
قدرتي و چه سان تاب تابيدن داري
صبح را چگونه اغاز خواهي كرد
طراوت و شادابيت را به كه تقديم خواهي كرد
او كه جلوه هاي رويش و طراوت را برايش مهيا مي كني در خوابي جاودانه غنوده است
او كه تو بايد سلامش گوئي همچنان در خواب دوشين است
خورشيد به باد بگو از حركت باز ايستد به شاخه ها بگو برگهايشان را به سكوت دعوت كنند
به كبوتران بلند پرواز بگو بالها را بر هم نزنند براي انكه از دوش همچنان ارام خفته است خوابش را بر هم نزنيد .. ارامشش را در هم نريزيد او عازم سفر است
بگذاريد راحت بخوابد فرشتگان بهشتي بارگاه خداوندي با تختي از گلهاي ياسمن براي بردنش خواهند امد
پيكر ش را با گلبرگهاي گل محمدي معطر خواهند كرد
فرشتگان سپيد بال بر دروازه بهشت ورودش را بشارت خواهند داد
او بر بلنداي بارگاه كبريائي خواهد نشست و عطر پاكي و جواني و صداقت را بر كهكشان ها خواهد افشاند

زندگي و خاطره ها نوشته پروانه


زندگي و خاطره ها

باز مي ايستم و به دقيقه هاي گذشته فكر مي كنم و بر صفحه ذهنم لحظه ها را مرور مي كنم تا براي هميشه زنده و جاودانه باشند. مبادا حتي كوچكترين انها از يادم برود نمي خواهم دلم را به صفت بي وفائي متهم سازند نبايد خاطر را با خاطره ها انباشت بلكه بايد به انها جان داد و ان سان حس كرد كه پنداري روح دارند و با ادمي زندگي مي كنند كلمات بيان كننده نياز هاي دل است و گاه تعبير يك كلمه بر دلي ان سان است كه تفكر در باره ان را دشوار مي كند رديف كردن چند حرف در كنار يكديگر بيانگر ماهيت و موجوديت است و برداشت از ان بستگي به تاثير پذيري انسانها دارد و بسا كلمات و جملاتيست كه بيان معنايش دل را در سينه ميلرزاند و يا انكه با تعبيري دگرگونه دلخوشي و نشاط را بوجود مي اورد.
من دوست مي دارم خاطره ها را و ارج مي گذارم بر خاطره اي كه ضميرم را روشني و گرمي مي بخشد خاطره اي كه روحم را در خود گرفته وچلچراغهاي نورانيش دل تاريكم را روشن مي كند مي خواهم با تمام اين يادها كه خون زندگي را در رگهايم به حركت در مي اورند مانوس باشم و خوشحال اگر خاطره باشم و در دلها راه يابم و يادم و خيالم گرمي بخش لحظه هاي گذر عمر باشد
چه غافل هستند كساني كه مي پندارند خاطره يعني فراموشي يعني از ياد رفتن و نابود شدن در حاليكه خاطره هاي دوست داشتني براي من چون نفس پاك صبح دلنشين . چون انوار روشن خورشيد گرمي بخش و چون سياهي سيال اسمان پر ابهت و چون قدرت لايزال طبيعت جاودانه است.
خاطرم را با خاطره هاي شيرين خواهم انباشت و به انها جان خواهم داد بدون انكه گردي از فراموشي بر انها كشيده شود بي انكه تعبير هراسناك از ياد رفتن را در درون خويش تصوير كنم . روحم را به دست خاطره هائي خواهم داد كه چون لحظه هاي بودنشان جان مي بخشند و دلم مقدمشان را گرامي مي دارد.

اواز باران نوشته پروانه

اواز باران

بر بلنداي تنهائي به تفكر ايستاده ام
ريزش شتابناك باران را مي نگرم كه طراوت و سر سبزي را سخاوتمندانه بر دشت پهناور ارزاني داشته
انجا كه تا بي كران ها سبزينه بر قله كوه ها روئيده و اين رويش را در شستشوي دانه هاي پاك باران جشن گرفته است
اواز باران. بودن را . ماندن را. طراوت را
و بغض جاري را سر ميدهد
اي باران. اي باران

بر بلنداي قله اتش فشان نوشته پروانه


بر بلنداي كوه اتش فشان

بر بلنداي كوهي اتش فشان ايستادن و تلاش براي ساختن كاخي از تمام ارزوها و روياها سخت هراسناك و توفنده است. بيم از فوران ذرات مذابي كه هر لحظه مي تواند تمام روياها را در هم ريزد و با سيل سوزان خويش به سوي نيستي سرازيرمان كند. وحشت از سوختن و نابود شدن در ميان شعله هاي سركش كوه شيرين روزهاي خالي را نابود مي كند
گوئي دلهاي تمامي مردم انباشته از اتش نهاني ست كه وحشيانه تلاش مي كنند كه ديواره دل را سوراخ كنند تا روزني بيابند و به بيرون بريزند و بسوزند و بسوزانند و گريز را امكاني نيست. فرار را راهي نيست .تلاش بي فايده است چه سان مي توان همه هرم سوزنده غم ها و ناملايمات را در محدوده كوچك سينه نگهداشت و نسوخت و نابود نشد
با رويا نمي توان زندگي كرد و زنده بود. با رويا نمي توان نياز هاي طبيعي بودن را براورده ساخت. با رويا نمي توان چشم ها را بست و زشتي ها را نديد با اوهام طلائي تنها زماني كوتاه مي توان همه چيز را فراموش كردو رويا روئي با واقعيت ها سخت عذاب اور و كشنده است. بي مهري در واقعيت هاست
نا ارامي و غم در بطن حقيقت هاست و خوار شدن براي براورده شدن نيازهاي مادي در واقعيت ها نهفته است براي جبر زنده بودنمان بايد سر در برابر حقيقت هاي حاكم بر انسانها فرود اوريم.براي حفظ چهره كريه زندگي مي جنگيم و مي جنگيم و ديگر چيزي از روحمان باقي نمي ماند و چيزي از خواست هايمان
راه بودن را ادامه مي دهيم چون گريزي از ان نيست روزها را طي مي كنيم تنها به حكم گذران روزها. هميشه در كشمكش ميان جبر و اختياريم انچه را از دست مي دهيم روحمان و انچه نابود مي شود احسا سمان است

۱۳۸۷ فروردین ۱, پنجشنبه

اثار وجود و كاسه صبر سروده امان


اثار وجود

به هرچه مي نگرم جلوه هاي تو ا نجاست
هر انچه دست زنم دستهاي تو انجاست

ز هر مكان كه گذر ميكنم كنار مني
به هر طرف كه روم رد پاي توانجاست

صداي پاي تو هردم به گوش جان شنوم
ركاب مي زنم ان سو صداي تو انجاست

به سوي كعبه اگر سجده ميكنم شب و روز
شنيده ام ز مريدان كه جاي تو انجاست

به يادروي تو سر مي نهم به بالينم
بدان اميد كه لطف و صفاي تو انجاست

چو پاي خويش گذارم به طاق خانه تو
به گريه خاك بشويم سراي تو انجاست

خداي عشق , دل از كوي تو ندارم باز
از انكه بنده مهر و وفاي تو انجاست


كاسه صبر


با فصل بهار امده پائيز برفتي
از درد و الم جان شده لبريز برفتي

پروانه صفت گرد وجود همه گشتي
در غربت و تنها وغم انگيز برفتي

افسرده و غمديده و رنجيده و ناشاد
دل خسته از اين خاك بلا خيز برفتي

عمرت سپري گشت به شيدائي مادر
با شوق وصالش تو به يك خيز برفتي

بردي تو بهاران به سرا پرده مادر
باانكه ازاين غمكده پائيز برفتي

من ماندم ودرماندگي و حسرت ايام
صبرت زمن و ما شده لبريز برفتي

د ختر بهار و ناز پروانه سروده هاي امان


دختر بهار

اين شعر را امروز اول سال1387 در هنگام ديدار بر مزار پروانه عزيزم سروده ام

امروز روز عيد سر اغاز يك بهار
پايان فصل زمستان به لاله زار

اي دختر بهار

من بر مزار توا فتا ده ام به خاك
شايد دو باره بوسم وگيرم ترا كنار

اي دختر بهار

باشدكه خنده شيرين تو چو پار
خندان كند گل نرگس به مرغزار

اي دختر بهار

اشك از دو ديده فشانم بسان سيل
دستم نمي رسد سر زلف تواي نگار

اي دختر بهار

مرغان خانه تو ناله سر دهند
همراه اين دل خونين بي قرار

اي دختر بهار

سرد است و باغ تهي از صفاي تو
بازاكه رفته رونق بازارگلبهار

اي دختر بهار


ناز پروانه

هفت سين دلم امسال به گاه تحويل
سلسله موي تو كم داشت نچيدم انرا

باغ خرم شده از فصل بهاران هيهات
من به باغ دلم امسال نديدم انرا

بلبل از رفتن پروانه براورد فغان
گفتمش بس كنداين لابه شنيدم انرا

داد پيغام خداوند جهان برمن و تو
ناز پروانه گران بود خريدم انرا

۱۳۸۶ اسفند ۲۹, چهارشنبه

حكمت خداوند سروده امان

حكمت خداوند

برفها چون پر مرغان سپيد
همره فصل زمستان برسيد

بر زمين چادري از برف نشست
سبزي از خاك گلستان برميد

برف هادامن يك تازه عروس
به تن سبزه و بستان ببريد

بلبل از غصه گل رفت ز باغ
تن گلبرگ ز حرمان لرزيد

برف چون حال دل باغ بديد
در دلش سخت به انان خنديد

گفت امروز ز سرماي تنم
بهراسيد و ز ميدان برويد

چون رسد فصل بهاران شاداب
سر بر ا ريدو خرامان ائيد

از من و كرده من شاد شويد
بر در باغ وگلستان بدميد

چونكه در كار خداحكمت هست
زا نچه اوكردهراسان نشويد

نوروز سروده امان

عيد نوروز به همراه بهاران امد
موسم سرزدن گل به گلستان امد

اسمان بر سر خود پولك الماس نشاند
عاشقانرابه زمين نوربه چشمان امد

سبزه از خواب زمستاني خود شد بيدار
فصل پائيزغم انگيز به پايان امد

غنچه لبخند زنان برسرهر شاخه نشست
همره باد صبا مرغ غزلخوان امد

رنگ وارنگ شده خاك زمين ازرخ گل
سنبل و نرگس مستانه فراوان امد

باغبان رقص كنان مست ز بيداري گل
شا د مان بهر پذيرائي مهمان امد

عطر گلهاي بهاري چو به گلزار رسيد
بلبل عاشق شوريده به بستان امد

نغمه سردادبه ياران بشتابيد به باغ
فصل سرما و زمستان كه به پايان امد

موسم شمع وگل و بلبل وپروانه رسيد
سر خوش و شاد برقصيد بهاران امد

۱۳۸۶ اسفند ۲۷, دوشنبه

سفر سروده امان

همه گويند به من
اگر از خانه در ائي و بگردي

خستگي از تن تو دور شود
زندگي باز تو را جور شود

من به انان نكنم ايرادي
چون كه از راه صواب

دلشان بر من بيچاره بسوزد
و بكوشند
كه غم از دل من دور شود

اين سخن را خود پروانه
به هنگام پريدن هم گفت
كه پس از من نكني مويه به سر

صد هزاران انسان
امدند و رفتند
از چه كس مانده اثر

هر كسي چند صباحي ماند
و سپس نوبت خود بگذارد

او زماني كه به پايان برسيد
يك اشارت زد و رفت
همه كس خواهد رفت

دوستي. مهر ومحبت
كه بكاريد به جا

اگر از روي صداقت و صميمانه بود
نامتان زنده بماند بر جا
جسمتان خواهد رفت

من به اين گفته پروانه
عمل خواهم كرد
حرف ياران را نيز

و سفر خواهم كرد
به زماني كه سفر مقصد ان
خانه پروانه بود

۱۳۸۶ اسفند ۲۵, شنبه

جنگ نوشته پروانه

جنگ

بنگر .. چگونه شراره هاي اتش از دل اسمان فرو مي ريزد . چه سان دلهاي پر از اميد و ارزو را به خاك و خون مي كشد .و چه ديدگان كوچك و معصوم كودكاني وحشت زده را به اشك مي نشاند. چگونه دل هاي ملتهب مادران رنجديده اي رابه لرزه در مي اورد كه با التماس به درگاه خدا و بي تابانه به اسمان دوخته شده تا مبادا اتش بر سر جگر گوشه گان نا ز پرورده اشان فرو ريزد كه بي محابا با دشمن به ستيز برخاسته اند
بنگر به انسانهائي كه نمي دانند چرا اين چنين به وادي نيستي و نابودي كشيده شده اند و چگونه لحظاتي را كه با ارامش در ان زندگي مي كردند و نشاني از خون و اتش نبود اين سان در هراس و وحشت ميگذرانند.
به ياد اور زماني را كه صلح را بر دروازه هاي زادگاه خويش اويخته بوديم و علم دوستي و محبت را زينت بامهاي خويش ساخته بوديم ان زمان فقط پرواز كبوتران سپيد ارامش اسمان كبود را در هم مي شكست و تنها صداي ضعيف كودكان انها بود كه مادر را به سوي خويش مي طلبيد تا دانه در كامشان نهد و با سرور و مهرباني چشمان خويش را بر هم نهد و به بي خيالي شامگاهان فرو رود
بنگر اكنون تمامي ان سكوت دلنشين از ميان رفته است نگران و وحشت زده چشم بر اسمان داريم و از سايه حتي يك پرنده مغموم نيز هراسي بي پايان بر جانمان مستولي مي شود. از صداي تپش دلها يمان وحشت زده مي شويم و از خويشتن مي پرسيم اگر بالهاي اهنين ان پرنده شوم در اسمان پيدا شود چه خواهد شد؟ اگر سكوت عرش ملكوتي با غرش رگبار مسلسل ها و گلو له هاي بي امان شكسته شود به كجا پناه بريم
بس كنيد !!! براي خاطر خدا زمين را از خون جوانان رنگين نكنيد . بس كنيد. بس كنيد...
پروانه

كوچ لك لك ها نوشته پروانه

كوچ لك لك ها

وزماني كه لك لك ها به دياران ديگر كوچ مي كنند و اواي دسته جمعيشان در فضاي بي انتهاي اسمان طنين مي افكند و در لابلاي توده هاي به هم پيچيده ابرها گم مي شوند و انگاه كه خورشيد شرمگينانه سر در پس حجاب كوه فرو مي كشد و ماه فاتحانه در پيراهن نقره اي خويش خرامان و عشوه گر نمايان مي شود و ان هنگام كه روز در سياهي پر از راز و رمز شب مخفي مي شود
من با تني خسته به ميهماني ستاره ها خواهم رفت و پرسا ن پرسان دنبال دل گمشده خويش را خواهم گرفت . به دنبال دلي خواهم گشت كه هراسان و پريشان در وادي زمان ناپديد شده است
روزها و روزها با پاي خسته به دنبالش ره مي سپارم شايد نشاني از او بيابم
قناري هاي عاشق ديگر سرود عشق نمي خوانند. لاله خون چكان دشت چادر خويش را بر صورت كشيده . گنجشكان كوچك سكوت كرده اند و ابر هاي پر بار به تماشاي زمين خشك ايستاده اند تا به پاس همدردي قطرات اشك خويش را در سوگ دل گمگشته من از ديده فرو ريزند و من
تهي بودن خويش را در اغاز خزان طبيعت چه سنگين بر شانه هاي خسته خود احساس مي كنم و اكنون كه جاي دلم را در سينه خالي مي بينم چگونه مي توانم ايمان بياورم به اغاز فصل سرد و چه سان باور كنم پرواز را زماني كه پرنده مرده است.
پروانه

۱۳۸۶ اسفند ۲۴, جمعه

يادي از گذشته هاي دور نوشته پروانه

به ژرفاي گذشته هاي دور مي نگرم و در ميا ن مه گرفتگي اسمان تصوير روزهاي كودكيم را مي يابم . انجا كه به ناز بر دامان مادر مي اويختم تا با دلبري هاي صادقانه دلش را به انجام كاري راضي كنم
انجا كه چون جوجه اي ناتوان در گرماي سينه اش پنهان ميشدم تا گزند سرما را بر من اسيبي نباشد. لحظه هائي كه توفان برف و بوران راه بيرون رفتن و بازي با كودكان را بر من مي بست از پشت پنجره هاي بخار گرفته غضب الود به دانه هاي سپيد برفي كه ايثارگرانه زمين را مي پوشاند مي نگريستم و خسته از دست اسمان بي هدف در چارديواري اتاق به حركت در مي امدم و با بهانه گيري هاي زير لب مادر را به ستوه مي اوردم تا سر انجام با لب هاي هميشه خندانش و دستها ئي كه گوئي فقط محبت را ارزاني مي داشت مشتي از خوراكيهاي دلخواه را به دامانم مي ريخت و مهربانانه از من مي خواست كنا ر شعله هاي رقصان بخاري خود را سرگرم كنم
به روزهائي مي انديشم كه خورشيد پس از روزها انتظار چهره خويش را از پس ابرها پديدار مي ساخت و برفهاي انباشته بر زمين را به شعاع درخشان خويش اذين مي بست و من با دلي سرشار از شادي به ميهماني برفها مي رفتم و انبوهي از انها را در ميان مشت هاي كوچك خود مي فشردم و با همه قدرت خود به سوي شاخه هاي سپيد درختان پرتاب مي كردم و از پريشان شدن گنجشگهاي كوچك قهقهه اي مستانه سر مي دادم
اينك پس از سالها از پشت شيشه هاي بخار گرفته اتاق باز به انبوه برفها مي نگرم بي انكه نشاطي و يارائي براي پاي نهادن بر انها داشته باشم و تنها هياهوي كودكي كه غمزده از اسارت چارديواري اتاق مصرانه به دامانم مي اويزد تا به ميهماني برف ها ي زمستاني برود و خود را در لابلاي برفها افكند و در شاديهاي كودكانه خويش با برف ها سهيم شود. لحظه هاي كودكيم را ياد اور است و لبخند غم الوده اي را بر لبانم مي نشاند
پروانه

سفر نا مه اتاوا نوشته پروانه


سفرنامه ي اتاوا

وقتي عقربه ثانيه شمار ساعت نه و بيست دقيقه را نشان داد قطار حركت كر د امروز پنجم ماه مي سال 2005 ميلاديست و با حركت ارام قطار مسافرت ما اغاز گشت
سفري كه دوست دارم يادداشت وار تا انتهاي انرا بيان كنم تا به عنوان يكي از خاطرات شيرين زندگيمان بماند.
حركت قطار بار ديگر مرا به سالهاي كودكيم كشانيد و زماني را كه براي اولين بار در كنار مادرم سوار ترن شدم و فاصله ميان شهر كوچكي را كه محل زندگيمان بود تا رسيدن به مقصدي كه خواهرم با خانواده اش در ان زندگي مي كرد را طي كرديم و چشمان متعجب و شوق بچه گانه من از ديدن چنين پديده اي از ياد رفتني نبود.
اكنون بار ديگر در كنار مردي كه سالهاي زياد زندگي را همراه و همدم من بوده است از تورنتو شهر بزرگ و پهناوري كه هزاران كيلومتر با زادگاه كوچك من فاصله دارد براي ديدار شهر زيباي ديگري كه پايتخت سرزمين بزرگ كاناداست حركت كرده ام. تا از يكي از زيباترين فستيوالهاي دنيا . جشني از رنگ و نور و طراوت . جشني از زيبائي و رويش دوباره بهار و طبيعت ديداركنم .
نگاهم را از صفحه كاغذ بر مي گيرم تا ابهاي پر تلولو درياچه و سر زمين سر سبزي را كه پيش روي دارم از پنجره قطار نگاه كنم و مرغان دريائي را كه با پرواز ارام خود پايان سوز زمستاني و رسيدن بهار را نمايش مي دهند تما شا كنم .و سوت قطاررا كه شنيدنش برايم ياد اور دورها و دورهاست با گوش جان بشنوم
دلم را سرشار از محبت و ارامش فرزندي مي دانم كه بودنش بودن ماست و اين ارامش را از او داريم.
خداي را ستايش مي كنم براي داده هايش و از او مي خواهم تا انچه خوب است بر سر راه فرزندمان قرار دهد كه اين پسر شايسته ان است.
قطار در دومين ايستگاه بين راه توقف كرد و با حركت دوباره ان طبيعت زنده از چارچوب پنجره ان به حركت در امد و ابرهاي اسمان ابي كه شيطنت وار تلاش دارند تا از حركت قطار عقب نمانند و گلهاي زرد بياباني در ميان سبزه هاي تازه رسته گوي هاي رنگي را ميمانند كه طبيعت به نشانه حضورش بر زمين نهاده است.
ترن با ده دقيقه تاخير به ايستگاه اتاوا رسيدو ما با اتومبيلي كه در انتظارمان بود به هتل زيبا و دلپذيري كه در كنار پارلمان اتاوا با ساختمانهاي قديمي و زيباي ان و ساختمانهاي وابسته به ان در كنار طبيعت زيبا و تازه رسته ان بر بالاي تپه اي كه بي نهايت شهر و اب و اسمان را در زير پا دارد رسيديم و پس از رفع خستگي ساعتي را به گردش در شهر و ديدن زيبائيهاي ان پرداختيم
عجيب است كه براي اولين بار انچه در ذهن دارم با جزئيات ان مي نويسم و شايد به خاطر انست كه نمي خواهم چيزي را فراموش كنم چه تنها اين سفر برايم ارزش تفريح و ديدن مكان هاي ناديده ندارد. بلكه دلي كه اين مهرباني را هديه كرده است و ميدانم با چه شوق و خواستني ان را انجام داده برايم بسيار با ارزش است و تلاش مي كنم تا تمام حس وجودم را با حس مهرباني او در هم اميزم و خاطره اش را زيبا نگهدارم.
اسمان شهر را ابر گرفته اي در بر دارد و اين كد ورت بدنبال باراني است كه بعد از ظهر ديروز پس از ورود ما شروع شد و تا پايان شب ادامه داشت و دنباله انرا در امروز نيز خواهد داشت ولي با وجود ابر و باران امروز به ديدن لاله ها خواهم رفت
بديدن رنگها. بديدن زيبائيها و چيزيست كه هميشه دوست داشته ام و سالهاي گذشته بارها ارزو داشتم اين خواسته هايم رنگ تحقق پذيرد و حالا در اينجا فرزندم انكه بودنم بخاطر اوست مرا به جشن لاله ها دعوت كرده است و در اين ميهماني تنها ديدنيها را نمي بينم چه حس ملموس و زيباي رابطه مادر و فرزندي و رابطه دلها را خواهم داشت
من به ميهماني دلبستگي ها به جشن مهرورزيها به قدرداني سالهاي رفته جواني و به پاس به ثمر رساندن ثمره زندگيم امده ام و حتي اگر بيماري قادر باشد هر لحظه اي مرا از پاي در اورد باكي نيست چه محبت عزيزانم را با همه وجود در سالهاي بودنم حس كرده ام و اين همه خواست من از زنده بودن است
صبح سومين روز از سفر باران همچنان ميبارد و اين خاصيت اين منطقه و اين كشور است و از ان گريزي نيست
ديروز را به ديدن زيبائيهاي طبيعت و در ميان لاله هاي رنگين گذرانديم در كنار درياچه اي كه سبزي طبيعت را در اطراف خود جمع كرده بود و سكوت و ارامشي كه به ندرت گذر اتومبيلي مي توانست براي چند لحظه ارامش ان را بر هم زند و امروز در اخرين روز سفر به ديدار ساختمان پارلمان كانادا كه يكي از قديمي ترين و زيباترين بناهاي اين شهر است خواهيم رفت اگر چه شب گذشته بدليل درد چشم و ريزش اب از ان نتوانستم بخوبي بخوابم و امروز را با سردرد شديدي شروع كرده ام چه مي شود كرد گريزي از اين گرفتاري نيست و ايا واقعا مي توانم از اين بيماري و عوارض ان رهائي يابم ؟ نميدانم

بازگشت به خانه نوشته از پروانه

به خانه بازگشته ام . به مامن. به پناهگاه به جائي كه همه چيزش با من ا شنا ست به ميان چيز ها ئي كه از ان من است و همه را مي شناسم و دوستشان دارم. به كنار پنجره اي كه بالكن خانه را به دور از گلهاي زيباي تابستاني با چهره مه الود و اسمان ابر الود زمستاني نشانگر است
به خانه اي امده ام كه تلا لوي چراغهاي اتومبيل هاي در حركت در ساختمان بلند خيابان . شب ها را اذين مي كند . به خانه اي امده ام كه اسمانش را برف پوشانيده است و شهر خويش را براي گذران يك زمستان طولاني ديگر اماده مي كند
به جائي امده ام كه گرماي محبت و مهرعزيزانم شدت سرما را كاهش مي دهد و در دل ارزو دارم فرصتي بيشتر براي ارامش و لذت بردن ار زمان را داشته باشم
به چراغاني هاي سال نوي مردم اين ديار امده ام . انجا كه تفاوتي براي سفيد و سياه و هيچ رنگي در برابر خدا نيست و همگان شادي را دوست دارند و ارامش زندگي را و تلاش را تا ره اورد بودنشان ارامش خانه و كاشانه انها باشد صداي يكنواخت گذر اتومبيل ها صداي گذر زمان را تداعي مي كند و تكاپو را نشانگر است و احساس اين را كه بودن را قدر بدانيم چه رفته را باز پس نيست و گاه روزگار ان سان فرصت را تنگ مي گيرد كه هيچ نخواهيم داشت و هيچ نخواهيم فهميد كه چه زماني اتفاق خواهد افتاد
پروانه دسامبر 2004

۱۳۸۶ اسفند ۲۲, چهارشنبه

عيد نوروز سروده امان

عيد نوروز چو از راه رسيد
موسم شور و نشاط است و اميد

همه جا شسته و شاداب شود
رود ها جاري و پر اب شود

سردي فصل زمستان كه برفت
خشكي باغ و گلستان چو برفت

بزدائيد غبار از منزل
بنشانيد سپيدي بر دل

هفت سين بر سر هر سفره نهيد
سبزه و سنبل و نرگس بخريد

ماهي قرمز و يك تنگ بلور
غم و اندوه برانيد بدور

رخت نو بر تن خود پوشانيد
انده از ريشه جان بستانيد

سبزه و گل بدر خانه بريد
شمعداني . شب بو. شاخه بيد

سربه ياران قديمي بزنيد
برشان شاد و صميمي برويد

گله ها از دل خود دور كنيد
چشم دشمن ز صفا كور كنيد

سال نو روز نو انديشه نو
راه نو حال نو و پيشه نو

يادتان عيدي كودك نرود
نگذاريد كه از ياد رود

خبر از سال دگر نيست ترا
كه كجائي و چه حاليست ترا

انكه امروز كنارست به تو
دان غنيمت كه بهاراست به تو

گذر عمر چو بيني به يقين
چار فصل است به مانند زمين

نو جواني چو بهار است زمان
به جواني بودش تابستان

چو ميان سال شدي پائيز است
به زمستان سفرت سر ريز است

قدر ايام بدانيد چو هست
كس نداند چه زمان خواهد رست

خرم ان باغ كه در فصل بهار
گل و پروانه وبلبل به كنار

مقدم عشق نوشته اي از پروانه


عشق را به دلم راه دادم .قدمش را بر مرز باكره قلب خويش پذيرفتم. در سبزه زار تمناهاي
جواني سير كردم و به دنبال قوس و قزحي رنگارنگ كه اهسته حركت ميكند تا خويش را به دروازه دلم برساند قدم برداشتم من دلبسته تلو لو رنگين كمان عشق هستم
ميخواهم نظاره گر روشني هايش باشم
ميخواهم تاثيرش را در ني ني چشمانم ببينم ميخواهم به پاي عشق به سجود بنشينم و بر ديواره هاي بلند قلب خويش تصوير خدايان عشق را نقش بزنم و هر روز و هر لحظه پاك و مقدس در برابر خداي عشق به زانو بيفتم و تحسينش كنم
سر زمين بكر دلم را به روي دلدادگي گشودم و به تپش قلب خويش گفتم تا نگهبان دروازه عشق باشد. تا زماني كه خيال معبود به دروازه دلم نزديك شد مركب هاي اراسته به روشنائي و پولك هاي رنگارنگ و خيال پرور را به پيشواز او بفرستد
به فرشته گان نگهبان عشق گفتم تا عنبر بسوزانند و تمامي راه را با اشك شوق ابياري كنند و گلبرگهاي دوستي را زير پايش بريزند. به دختركان سپيد جامه انديشه ام گفتم در دو سوي جاده زانو بزنند و مقدمش را عزيز دارند تا زماني كه عشق چون نوعروسي زيبا پا بدرون دلم نهادو صداي تپش قلبم چون جرس خوشبختي ها طنين افكند هم نوا با اواز فرشتگان جشن خويش را اغاز كنند تا من در ميانه اين جشن قلب خويش را به عشق بسپارم و هميشه از شراب سكر اورش مست و بي خيال از بي مهري ها باشم
بايد پاسدار ان باشم . بايد تمامي دلم را به او بدهم. بايد ذرات وجودم پروانه وار به گرد وجودش به پرواز در ايند و بالهاي خويش را به هم گره زنند تا راهي براي گريزش نباشد . تا هميشگي و جاودانه بماند. تا زنده باشد. و شوق نفس كشيدن را از من نگيرد
تا اواي خوشبختي ها راهي و روزني نگذارد تا ناقوس فراموشي به صدا در ايد. چگونه ميتوانم بدون گرمي عشق زنده باشم.. چگونه ميتوانم سبزه زار دلم را كه دست نخورده نثار عشق كرده ام با طراوت نگه دارم . اگر دوست نداشته باشم همه فرشتگان دلگير خواهند شد . بانگ جرس خوشبختي خاموش خواهد شد. نگهبانان مركب دلدادگي جامه سياه بر تن خواهند كرد و در سوگ دلم خواهند نشست. گوشهايم را خواهم گرفت تا هرگز ناقوس بدبختي را نشنوم
و قلبم را سخاوتمندانه به عشق خواهم بخشيد
پروانه

روح نوشته اي از پروانه




هميشه ازجبر حاكم بر زندگاني بيزارم. هرگاه فكر مي كنم كه بايد بنويسم براحتي دستم و قلمم از كار باز مي ماند و قدرت نوشتن ندارد.
شايد بتوان جبر بايد ها را در تمام زواياي زندگي به اجرا گذاشت ولي روح را نمي توان محدود كرد. نمي توان انرا در حصار كرد و به او دستور داد كجا برود و چه زمان بيايد چه روح مي خواهد ازاد باشد و در ازادگي به حركت در ايد و تا بيكران امال سفر كند. مي خواهد بر پشت كبوتر سپيد رهائي بنشيند و پرواز كند واسمانهاي بي خيالي را درنوردد.
برقله لحظه هائي كه دوست ميدارد فرود ايد و چند صباحي در كنارشان ارام گيرد و از همنشيني با ان لحظات لذت برد و با غرور پرچم پيروزي اش را بر بلنداي قله خواستن ها به اهتزاز در اورد
و زماني كه احساس مي كنم مي خواهد روحم در محدوده زندگي اسيرشود هراسان مي شوم وسخت تلاش مي كنم تا ارامش كنم و به او بفهمانم كه هرگز اجازه نخواهم داد اين بي عدالتي اتفاق بيفتد و هيچ كس و هيچ چيز قادر نخواهد بود تو را كه در درون من و با من مانوسي اسير كند. هرگز نمي گذارم سايه سنگين جبر مطلق بر سرت بيفتد و تو را ازرده سازد. شجاعانه با طبيعت خواهم جنگيد تا پاسدار تو باشم و تا ازاديت را كه مايه بودن من است حراست كنم.
ارام بگير و بي پروا با لحظه هاي دوست داشتنيت همدم باش و به ياد داشته باش نياز من به تو و خلوت تو همچون نياز گلهاي تازه رسته به باران و نياز سياهي شب به ماهتاب است.
احتياج من به تو مثل رود به جاري بودن و نياز مرغ عشق به ناليدن است.
اگر بايد هاي زندگي بكوشند تا تو را در ميان خويش گيرند ان روز روز مرگ تو خواهد بود و در كنارت جسم من نيز نابود خواهد شد.
راستي ايا گمان داريد مي توان بدون روحي ازاد زنده بود؟ مرا كه نه تاب تحمل است و نه قدرت باور داشتن

پروانه
اذر 1358

۱۳۸۶ اسفند ۲۱, سه‌شنبه

در جستجوي ادميت نوشته اي از پروانه



در جستجوي ادميت


لحظه ها را در خواهيم نورديد. زمان را همراه سياهي شب در كنار عظمت خورشيد در شكوه هزار رنگ بهاران در سرماي توفنده زمستان در هرم بي امان خورشيد تابستان. . در تمامي نبودن ها و غم ها و شاديها به سر خواهيم اورد. در كنار ادميان زندگي خواهيم كرد و تلاش و تلاش و تلاش تا زمان را زودتر به پيش بريم. تاخواستن ها را جامه عمل بپوشانيم. تا سراب زندگي را به خيال اب بيابيم و به سر منزل مقصود برسيم.
در كشاكش بودن شتابزده و هراسان به پيش مي تازيم و مي گوئيم بگذار امروز به سر ايد فردا اورنده نيكي هاست. بگذار اين شب هم بگذرد . بگذار اين پائيز بگذرد . اين زمستان . اين بهار . اين غم و درد به پايان برسد. بهار و خزان ديگر زمستان ديگر و شب ديگر ان خواهد شد كه ما مي خواهيم. چون مي گذرد در مي يابيم انچه را كه داشته ايم از دست داده ايم. حقيقت انسان بودن را گم كرده ايم چه ازمند به دست اوردن خواست هاي بيشتر بوده ايم و در اين كشاكش انسانيت را از ياد برده ايم. صداقت و مهر ورزيدن را فراموش كرده ايم نياز به همدلي و هم زباني را نديده انگاشته ايم و تنها حرص و از اميال واهي بودن را بدوش داشته ايم و در اين ميان روح را كشته ايم و احساسها را لگد مال كرده ايم.
بارها به بارگاه كبريائي خداي خويش شكوه داشته ام كه تو با تمامي قدرت و ابهت بارگاهت چگونه نتوانستي به جاي اينهمه خودخواهي و سنگدلي ذره اي راستي و صداقت در وجود جانشينانت هديه كني؟
چگونه نتوانستي واژه انسان بودن را برايشان معني كني تو كه قدرتت را حدي نيست تو كه تمامي طبيعت را با خواست خويش به حركت در مي اوري تو كه بهارت را با خنده گل سرخ و صفاي شبنم صبحگاهي اغاز مي كني و خزانت را با مرگ اخرين برگ پائيزي به پايان مي بري تو كه خشمت را با غرش خوفناك اسمان به زمينيان نشان ميدهي و ارامشت را در جامه نقره اي ماهتاب بر تارك شب به نمايش مي گذاري چه سان نمي تواني زنگ غم ها و بي مهري ها را از دل ادميانت بزدائي و انسان بودن و انسانيت را بر انان بشناساني.
تو اي كسيكه دل من بسته به تارهاي مهربان دل توست به من نشان دادي كه مي توان انسان بود مي توان صادق بود و مي توان گذشت داشت.
روزي فرياد بر خواهم اورد كه دوست ميدارم انكه به من اموخت در لابه لاي انبوه بديها مي توان صداقت داشت و در ميان تلخي روزها و لحظه ها ميتوان گذشت را به نمايش گذاشت و در ميان انبوه نامهرباني جائي براي مهرباني داشت تا پايان ورق اخرين بودن به ياد خواهم داشت دلي را كه به من درس انسانيت اموخت و ستايش ميكنم بزرگ روحي را كه جدا از ادميان اين كره خاكي ست و نشانه عظمت خدائيست
روزي فرياد ميكنم دوست ميدارم كسي را كه به من ياد داد مي توان تلخي گزنده و سرد لحظه ها را مهر ورزيد و مهربان بود

پروانه

با زيچه سروده امان



عشق بازيچه عشاق جوان
چوعروسك به بر خرد و كلان

هم چو پيراهن و تن پوش بدن
گاه براين تن و گاهي بران

حرمتي نيست برايش منظور
ميتوان زودبراندش ز ميان

عشق از ديده عشاق امروز
اشنائيست نه پيونددو جان

اول روز توان عاشق شد
فارغ ازعشق بشد شامگهان

قصه ليلي و مجنون امروز
شده سرگرمي مردان وزنان

هركه دورست به رفتارزعقل
نام مجنون بگذارند به ان

ليلي واله به مجنون چندان
درصدد نيست بدارد پيمان

گر يكي عاشق پر شور دگر
رسد از راه نشيند بر ان

ياكه معشوقه خوشروي اگر
بنشيند بر مجنون به بيان

عشق ليلي بروداز يادش
دل خود بر كندازان دران

انچه دلهاي جوان بسته بهم
نتوان عشق بناميد چنان

رشته نازك بي مقداريست
كه به يك بادببردز ميان

حسرت ليلي ومجنون به كتاب
به نشيند به دل ادميان

كاش عشاق جوان بر دارند
دست ازبازي باروح وروان

عشق را موهبتي پندار ند
كه عطا كرده خداوندجهان

حرمت عشق نگهدار شوند
هم چوپروانه بسوزندبه جان

۱۳۸۶ اسفند ۲۰, دوشنبه

خواهم امد نوشته اي از پروانه به ياد مادر




بالهاي كوچكم را مي گشايم و روي نرده هاي چوبي ايوان مي نشينم و ديدگانم را به بلنداي صنوبرهاي قد بر افراشته كه عظمت بي نهايت را در مقابل چشمان كوچك من تجسم مي بخشد باز مي كنم و نگاهم را همراه نگراني از سقوط از نرده ها باز هم بالاتر و بالاتر مي كشانم تا شايد انتهاي صنوبري را كه مي پندارم بلند ترين است بيابم.
نگاهم بر نقطه سياه اشيانه كلاغ كه بر قامت بلند درخت است خيره مي ماند. ذهن كودكانه ام كلاغ را خداي قدرت مي پندارد كه شجاعانه خانه بر ان قله رفيع دارد و به بالهاي كوچك و لرزان خويش مي نگرم با افسوس ارزوهاي بزرگ دل كه اي كاش مي توانستم بدون هراس از وزش باد و حركت شاخه هاي صنوبر چونان پرنده پرواز كنم
وسعت رويايم را ادامه مي دهم و دريچه نگاهم را بر گرد خويش مي گشايم و به ماهيهاي قرمز و شيطان حوض سلام مي كنم و به گلهاي لادن و لاله عباسي باغچه ها كه با جلوه رنگارنگ خود چشمان كوچكم را نوازش ميدهند لبخند مي زنم و بر مورچه كوچك كه توشه سنگين را با تلاشي سخت بر دهان مي كشد تا از پستي و بلنديها گذر كند و مقصد را در يابدچشم ميدوزم.
بال مي گشايم و پرواز روياهايم رابه انجا كه نياز دارم و دوست ميدارم به گردش وا ميدارم و تن كوچكم را بدامان پر گلت كه باغي از مهربانيست مي اويزم و ارام در گوشه ان مي ارامم و مقتدر و توانا از اين جايگاه پر قدرت به اطراف مي نگرم و لذت زيبائيها را مزمزه مي كنم
در خلسه لحظات با تو بودن كه سرشار از اسودگي و لطافت بود من پروانه كوچك چه شادمانه بر گرد وجودت مي چرخيدم و از شهد خوبيهايت جانم را شهد اگين مي كردم.
ميوه در دستانت حلاوتي ديگر داشت. كلام در دهانت صبر و ارامش و مهرباني در دامانت رنگين كمان زيبائي بود
اكنون كه مي نويسم قسم به وجودت كه مزه انرا به روشني در دهانم احساس مي كنم كه فراموش نشدني هستي
بالهايم را خواهم گشود نه بالهاي كوچك كودكيم را بلكه بالهاي خسته سالهاي زندگي را به ديدارت خواهم امد و تنها بر حصار خانه ات خواهم نشست .
دير زمانيست حسرت لحظه هاي با تو بودن را داشته ام و تنها با پرواز در خاطره هاي كودكي بالهايم را براي نياز پريدن شست و شو داده ام
بالهايم را خواهم گشود . خواهم امد . خواهم امد...
پروانه
تيرماه 31/1/1380


شوق ديدن مادر

پروانه ام به ديدن مادر پريد ورفت
چون گل به دامن مادر جهيد و رفت

من ماندم وعزاي فراقش در اين جهان
او عاشقانه بر در مادر دويد و رفت

خرسندم از رسيدن پيغام او كه گفت
پروانه ات به بستر مادر خزيدو رفت

امان

حباب بلورين نوشته اي از پروانه


پروانه بدنبال دوست
نياگارا سال 2002
حباب بلورين

روزي خواهم رفت . روزي در كشاكش گذر زمان و لحظه هاي زندگي خواهم رفت. فضاي انباشته از دوستي را ترك خواهم گفت. اما حباب بلورين دلبستگي را در اينجا به امانت خواهم نهاد. چه . نمي توانم انرا با خويشتن به جاي ديگر ببرم. به لحظه هاي گذشته زندگي مي نگرم و به كشاكش انچه در سالها وجود داشته است فكر مي كنم و به انساني كه در توفان زمين لحظه هايش هر زمان به گونه اي تغيير مي يابد و احساسهايش رنگ ديگر مي پذيرد و ناتوان تر از لحظه گذشته در جريان متغير روزها سير مي كند.
كودكي را درسادگي پاك و بي الايش ان بسر مي اورد و جواني رادر اسارت احساسهاي رنگارنگ ان مي گذراند و حاصل تجربه هاي جواني را در روزهاي اينده زندگي و در ميان درگيريهاي احساس و عقل خواهد ديد.
در تمام سالها مهرباني را خواهيم داشت . زماني كه دست دوستي را به صداقت دراز مي كنيم شادمانه مي انديشيم كه هميشگي خواهد بود و هرگز تند بادي بر ان نخواهد وزيد. مي پنداريم سالها و سالها فضاي اكنده از عطر مهربانيها را تنفس خواهيم كرد و دور از بازي روزگار صداقت ها را ارزاني ميداريم و به ناگاه تقدير روزها به دل كندن و رفتن وادارمان مي كند. به دنبال گردش چرخ گردون كوچ مي كنيم و به وادي ديگر از زمان مي رويم و در اين كوچ كردن بار دلتنگي ها را بر شانه هاي خود مي كشيم و غم نا اشنائي ها را در قلب خود به همراه داريم و تسلسل گذر روزها را به دنبال
من با كوله بار دلتنگي ها و دلبستگي ها خواهم رفت و صفاي راستين دوستي را بر جاي خواهم نهاد
در نبودنم به ياد اوريد دلي را كه مهربانانه مهر ورزيد و به خاطر بسپاريد كسي را كه دوست ميداشت كه دوستش بدارند
پروانه

ديوار دلها منتخب پروانه

دلم گرفته ز بي مهري زمانه پست
كه قلب شيشه ايم را به سنگ غم بشكست

ميان ما و محبت نشسته فاصله ها
كجاست دست محبت بفشرد اين دست

بها ر نامده رنگ خزان به خود بگرفت
خزان غمزده اي در كمين دل بنشست

سراغ رنگ نگيرم زمان بي رنگيست
به مرگ ما بنگر دوست هم كمر بر بست

ميان ما و رفيقان مگر چه پيونديست
كه تا نخورده گره از هم اينچنين بگسست

همه كنار هميم و ز هم بسي دوريم
كه در ميانه دلها بلند ديوار است

۱۳۸۶ اسفند ۱۸, شنبه

اخرين بهار و عيد نوروز سروده هاي امان


اخرين بهار

برف ها چون پر مرغان سپيد
همره با د ز افلاك رسيد

بر زمين چادري از برف نشست
بر سر خاك نقابي بكشيد

برف چون دامن يك تازه عروس
به دل سبزه و گل داد نويد

گر چه امروز ز سرماي تنم
بهر ا سيد و بلرزيد چو بيد

چون رسد فصل بهاران شاداب
سربراريد و زمن شاد شويد

اه وافسوس كه اين بار بهار
بر نگردد گلم اي برف سپيد

بابهارامده اما به خزان
يارمن از بر من بال كشيد

باز پروانه برقصد به چمن
حيف پروانه من زود پريد


عيد نوروز

عيد نوروزچوهر سال به بستان برسيد
نوبت سر زدن گل به گلستان برسيد

غنچه لبخند زنان برسرهرشاخه نشست
همره باد صبا مرغ غزلخوان برسيد

باغبان رقص كنان مست زبيداري گل
شادمان بهر پذيرائي مهمان برسيد

گل و بلبل ز پي يار بگشتند به باغ
باغبان با دل بشكسته هراسان برسيد

مويه سردادكه پروانه ازاين باغ پريد
ناله بلبل شو ريده به ايوان برسيد

از لب غنچه گل خنده مستانه برفت
اشكش ازدوري پروانه به دامان برسيد

باغبان غمزده گريان به كناري بنشست
عيد نوروز دراين باغ به حرمان برسيد

تحليلي از عشق و ابزار مبارزه با سرطان صفحه اول



از ابزارهاي مبارزه با بيماري سرطان

در مقدمه اين سايت و در بين مطالب هدفم را از راه اندازي اين سايت به اطلاع عزيزان بازديد كننده رساندم و گفتم كه علاوه بر هدف ارج نهادن به همسرم به عنوان انساني شايسته و بردبار در مقابل بيماري و عوارض ان قصد دارم به نكاتي اشاره كنم كه براي كساني كه به نوعي در گير اين بيماري و يا عوارض انند مفيد باشد و اينكار نه از اين بابت است كه من داراي انچنان دانش علمي و تخصصي هستم كه نظراتم را به ديگران انتقال دهم مطلقا چنين نيست بلكه حاوي تجاربي است كه بطور ملموس در پي 29 سال درگيري تنگاتنگ با كسي كه بنا به شواهد و مدارك و خاطراتي كه برايتان در اين سايت مي اورم لحظه اي از فكرم و از زندگيم را از او غفلت نكرده ام و به همين دليل شاهد بازتاب تمامي انچه كه من كرده ام يا او انجام داده است بوده ام و همين نحو از تجربه كه مانند نتايج حاصله از ازمايشات فيزيكي و ازمايشگاهي بر روي بيماران تحت مراقبت دائم است موجب خواهد شد كه احتمالا از نظر روحي در روند برخورد بيماران و همراهان بيمار با زندگي تاثير مثبت داشته باشد
انتقال خاطرات و عكس ها و دست نوشته ها و سروده ها به منظور نمايش دادن روحيات حاكم بر زندگي روزمره انساني مبتلا به سرطان و انسان ديگري كم و بيش مبتلا به سرطان از نوع همراهي با اوست كه به اعتقاد من براي ارزيابي مفيد است
در اينجا مي خواهم به نكاتي به پردازم كه حاصل انديشه هاي شخصي است و بر مبناي تجارب سالهاي طي شده بدست امده است. معتقدم عشق زيباترين موهبت الهي است كه در وجود انسانها نهفته شده تا با اتكا به آن بتوانند با زندگي مادي و عوارض و مسائل آن برخوردي بردبارانه داشته باشند. عشق به رابطه عاطفي بين دو انسان ختم نميشود و مي تواند به رابطه انسان با هر چيزي غير ازانسان ديگر نيز اطلاق شود اما منظور من در اين جا عشق بين دو انسان و تحليل انست
اقتضاي سنين نوجواني و جواني درگيري هاي عاطفي است و بسياري دختران و پسران جوان فكر مي كنند عاشق شده اند و به خوبي پيامد هاي نا خوشايند از قبيل جدائي و سر خوردگي حاصل از روابط اين دوران در اكثر موارد نشان از اين دارد كه در شناخت مفهوم عشق اشتباهي رخ داده است و اين پيامد ها گاه در همان ابتداي راه و گاه سالها پس از ان رخ ميدهد
اگر به گذشته هاي نه چندان دور و شايد به دو نسل قبل برگرديم خواهيم ديد كه دوام و بقاي زندگي خانوادگي به مراتب از نظر زماني بيش از امروز بوده است و حتي زندگي هاي بر اساس مرد سالاري و پدر سالاري كه تقريبا تعدادشان نيز كم نبوده از ثبات بيشتري برخوردار بوده است و در بسياري از انها نيز عشق بين دو انسان عامل پيوستگي نبوده است. ولي عشق به ارزش هاي ديگري جايگزين ان بوده است
ترديدي نيست كه در جريان زندگي چه با عشق اغاز شود و چه با عوامل ديگر انچنان مسائل و گاه مشكلات عديده اي اعم از جسماني و رواني بروز خواهد كرد كه حتي تصور ان در پيش از ازدواج ممكن نبوده است و از جمله پي بردن به تناقضات رفتاري و احساسي و تفاوت هاي برداشت در موارد گوناگون كه گاه به عمد يا به سهو در جريان قبل از اغاز زندگي امكان شناخت انها نيست.
به اعتقاد من هيچ نيروئي پر قدرت تر از نيروي عشق براي غلبه بر اين تناقضات و تفاوت ها وجود ندارد و تنها عاشق واقعيست كه خود را مكلف ميداند يا در جهت اصلاح انها بر ايد و يا خود را با انها تطبيق دهد ولو به هر قيمت . اين خصيصه است كه امروزه در حال اضمحلال است و با كمترين بها به ان نگاه مي شود
عشق ها در اندازه اشنائي افول كرده و اشنائيها با هر حركت بر خلاف ميل به پايان ميرسد و حاصل ان جامعه اي مملو از انسانهاي تنها و سرخورده و كودكاني بي سرپرست يا بد سرپرست مي شود كه بار ان را احاد جامعه بايد بدوش بگيرد.
پرداختن به تحليل زندگيهاي پر دوام به هر ترتيب ميتواند نشانه هاي روشني را در پيش پاي انسانهائي قرار دهد كه در اغاز راهند.
دنباله مطلب در صفحه دوم

تحليلي از عشق و ابزار مبارزه با سرطان صفحه دوم

هيچ انسان منصفي نمي پذيرد كه عشق يك جانبه كاري عاقلانه است و نشستن و خون دل خوردن براي معشوقي كه بوئي از عشق به مشامش نرسيده و يا باور ندارد كار درستي است
اما چند نكته در اينجاست . اولا عاشق شدن قاعده و چار چوب و اندازه ندارد و در معيارهاي مادي نمي گنجد و عقل و منطق در ان راهي ندارد و يكي از خطراتي كه نسل جوان و نوجوان امروزي را تهديد مي كند همين واقعيت است كه بر اساس تمايلات طبيعي منتج از شرايط سني به اشتباه انرا عشق مي پندارند و بر مبناي اصل دور بودن عشق از عقل و منطق بر ان پا مي فشارند و به بيراهه مي ا فتند و نقش كساني كه در اين كنار بعنوان پدر و مادر و يا مسئولين تربيتي با انها در گيرند دقيقا در اين مقطع حساس بسيار موثر و كار ساز است
دوم اينكه عشق چندان نه به سن مربوط است و نه به شكل و نه به جنس وفقط قدرت شناخت واقعي ارزشهاي ان مهم است كه ايا وجود دارد يا نه وقدرت شناخت اين ارزشها تربيت خاص و پشتوانه هاي تربيتي خاص به خصوص در خانواده را مي طلبد
هر چه اعضاي خانواده و مخصوصا پدر و مادر در رفتارها و پندارهاي خود به ارزشهاي يكديگر بها دهند و حاصل آن آرامش و محيطي مملو از امنيت و شادماني براي فرزند باشد مفهوم عشق به صورت الگو در ذهن فرزند جاي ميگيرد و به عنوان نشانه ها در زمان انتخاب از انها بهره مي گيرد
سوم اينكه عاشق است كه مي پندارد ارزشهاي مورد نظرش را در وجود معشوق بدرستي يافته و قادراست باان كنار بيايد و لذااز هر تلاشي ابا ندارد تا انرا نگهدارد
مگر نه اينكه سوختن كار عشاق واقعي است انچنان كه پروانه مي سوزد
انچه كه بين دو انسان و يا يك انسان و زندگيش در ارتباط با عشق را در ارزيابي مي توان
مبنا قرار داد چگونگي جريان زندگيست و بر خورد هاي او با انچه به عنوان تناقض در مسير زندگي ديده مي شود وچگونگي تلاشها براي حفظ معشوق و يا كنار امدن با انهاست كه ابزار هاي اندازه گيري اين ارزشيابي است و يكي از اهداف من در راه اندازي اين سايت بيان و ارائه ابزارهائي است كه همسرم در راه تحقق خواسته اوليه خود بكار گرفت و ارزيابي او با توجه به واقعياتي كه از خصوصيات و كردار ها و پندارهاي او به خواننده و بيننده منتقل مي كنم
اما تكليف دارم به يك نكته نيز اشاره كنم
بدليل احتمالي عدم اماده گي قبل از ابتلا به بيماري و وحشت ناشي از بروز بيماري بخصوص در سنين جواني و تكاپوي بيش از توان براي خنثي سازي عوارض و اثار بيماري و جايگزيني لحظات درد و رنج و التهاب با لحظات شيرين و دلخواه كه همه از عشق نشات مي گيرد نبايد زمينه را براي اقداماتي فراهم كرد كه در مسيرخود دل نگرانيها و دلواپسي هائي را موجب شود منظور من از بيان اين نكته آن است كه ترديدي نيست كه يكي از اساسي ترين ابزارهاي مقاومت و برخورد با اين بيماري بالا نگهداشتن قدرت روحي بيمار است و بر اطرا فيان بيمار فرض است كه از هر حركتي كه منجر به خلل در اين ابزار شود و يا موجب كاهش قدرت ان گردداجتناب كنند ولو اينكه تصور شود كه ضروريست
بالا نگهداشتن قدرت روحي بيمار حاصل ايجاد امنيت و ارامش و پشتوانه هاي عاطفي باابراز مهر و محبت بي ريا و تلاش براي شناخت خصوصيات رو حي بيمار و بها دادن به ارزش هاي اوست ولو اينكه به انها اعتقاد صد در صد نباشد
گريز از نا ارامي و درگير ساختن بيماران با عواملي كه توان انها را در بر خورد با بيماري كاهش ميدهد و همراهي هاي بي شائبه و به دور از عكس العمل هائي كه بوي ترحم و دلسوزي داشته باشد نيز از ابزارهاي تقويت روحي بيماران است
بسيار ديده شده كه همراهان و يا دوستداران بيمار نا خواسته با اظهار نظرهاي غير علمي و يا بر حسب تجربه ناخواسته به روند روحي بيمار صدمه مي زنند بدون اينكه خود بدانند و لذا يكي از بهترين راه ها خودداري از انتقال حدثيات و نكات غير تخصصي و يا نمونه هاي نا موفق در برخورد با بيماري است كه بايد به ان توجه داشت
موفق باشيد

۱۳۸۶ اسفند ۱۷, جمعه

يادداشت هاي پروانه درد دل هاي تنهائي 5



روزهاي زياديست كه از خانه دورم انگار چندين زمان از محيط ارام و اشناي خود دور افتاده ام انسان هميشه چنين است مي پندارد اگر از شرايطي كه داشته دور باشد بهتر و ارامترخواهد بود و زمانيكه از دلبستگي ها دور مي شود به زماني كوتاه دلش براي همه ان داشته هاي هميشگيش تنگ مي شود و ارزوي برگشتن به جاي امن خود را دارد.
اگر چه روزهاي زيادي را به ديدار مكانها و كساني گذرانده ام كه صميمانه مهرباني را پيشكش من كرده اند اما دلم براي خانه كوچكم و مهرباني عزيز ترين عزيزانم سخت تنگ شده است و ديگر دوست دارم باز هم در كنار انها باشم و باز هم سكوت و تنهائي روزها را به اعتبار رسيدن شب و امدن انها سركنم.
اعتماد و اطمينان را در كنار انها حس كرده و توان جنگيدن با بيماري را تقويت كنم و روزهاي سخت مداوا را به اميد ماندن براي انها و در كنار انها بسر اورم.
سخت مي ترسم از روزهاي پيري مبادا مايه ازار و عذاب كساني باشم كه عاشقانه دوستشان دارم و به پروردگار التماس دارم كه روزهاي پيريم را به وحشت و عذاب درماندگي مبتلا نسازد كه تحمل ان از توان من خارج است
دلم براي خانه.. دلم براي مهر... براي سادگي... براي ارامش... براي سكوت با خود بودن تنگ شده است.

پروانه
دسامبر 2004
ويرجينيا

يادداشت هاي پروانه درد دل هاي تنهائي4



تومور چشم
ايام طي شده در ميان تلاش براي رها شدن از دست بيماري و رسيدن به بهبودي نسبي با كمك پزشكان بسر امده است و تا حدودي به ارامش رسيده ام كه اكنون تومور پنهان در بالاي چشم چپم معضلي دگر باره را بوجود اورده است و امروز براي شناخت ان راهي بيمارستان هستم
و به سر زمين ديگري از زمين خدا امده ام به كشوري ديگر كه ان نيز چون تمامي زمين خدا يك سان گذر زمان را در خود دارد و رنگ به رنگ شدن طبيعت را در هياهوي ريزش برگهاي همه رنگ پائيزي به جلوه در اورده است و دلم هواي خانه را دارد و محبتي را كه دوستان مهربان هم خانه ام پيشكشم ميكنند. در اينجا نيز همه مهربانند و نگران كه اگر نتايج بدست امده سرطان را در كاسه چشمم نمايان سازد چه خواهد شد ايا ديدگانم را كه سالهاي سال با زيبائي خود زينت بخش چهره ام بوده اند از دست خواهم داد و ايا تلاش اين بيماري براي از پا در اوردن من به ثمر خواهد نشست و زندگي به پايان مي رسد.
نميدانم تنها ميدانم بر پا ايستاده ام تا با ياري خويش ديو بيماري را برانم كه عزيزانم را در ارامش نگه دارم و دلم مي سوزد نه براي خود براي انها كه غم را در درون دلهايشان روان ساخته ام و ايكاش قدرتي مي بود تا همه چيز به حالت عادي بر ميگشت.
پروانه
اكتبر 2004
ويرجينيا

درد دل هاي تنهائي 3از يادداشت ها ي پروانه


روزهاي گذشته درميان درد و ارامش توامان گذشت. در محدوده چند روزه اي انگار كه به انتهاي بودن رسيدم و درد و نا ارامي وجودم را در خود گرفته بود و بيماري تلاشي مضاعف براي از پا در اوردن مرا داشت و من تلاش مي كردم درد را عقب برانم و ارامش را باز گردانم و در اين ميان با بيرون كشيدن مقدار زيادي از مايعي كه درونم را در خود گرفته بود به اسودگي دست يافتم. چه زماني ان سان بيماري حمله ور مي گردد و توان مرا لرزان مي كند كه جائي براي بيان درد هاي معمولي هر روزه نيست و ارزو مي كنم بتوانم اين دوران را سپري كنم تا ارامش را در محيط خانه برقرار نمايم. سخت است درد را فرو خوردن و لب را به لبخند گشودن چه هرگز در زندگي هنرپيشه خوبي نبوده ام
اين روزها افتاب تلاشي سخت را براي نماياندن خويش دارد و ابرها گله وار در حركت تا برتري خويش را بر افتاب بنمايانند و امدن پائيز را خبر دهند و برگ ها اخرين جلوه هاي سبز را سبز تر نمايش مي دهند تا تن به پوشش پائيز داده و جشن هزار رنگ پائيزي را با شكوه هر ساله بر پا دارند و گذران روزها و روزها را ارائه دهند و ادامه بودن و زيستن
بي انكه زمان دلشوره اي از امدن و رفتن انسانها داشته باشد. نگاهم از وراي پنجره به گلدان بزرگيست كه پر از گلهاي كوچك زردرنگ كه جشن پايان تابستان را رنگين كرده است و اخرين گلهاي شمعداني كه تلاش دارند تا هم چون روزهاي گذشته زيبائي خود را حفظ كنند و ديرتر و ديرتر با كاروان گذز فصل همراه شوند
پروانه
سپتامبر 2004
تورنتو

درد دل هاي تنهائي 2 از يادداشت هاي پروانه


عكس توسط پروانه تورنتو
جبهه جديد بيماري

دو شب و روز گذشته بار ديگر درد و اشوب دروني ارامش چند روزه ام را بر هم زد و بيادم اورد كه يكبار ديگر بيماري گذشته بر وجودم حمله ور شده است
انچه كه سالها با ان مبارزه كردم و تلاش من و پزشكان با از ميان برداشتن مراكز الوده به بيماري چند صباحي روند عادي زيستن را پي گرفته بود با حمله مجدد ان به درون جسمم بار ديگر روزها را به تكاپوواداشته است
اين بار جبهه نبرد را سلولهاي نوپائي از ان خود دارند كه مي كوشند تا پايه هاي ساختار مخرب و نابود كننده اي را در ميان دلم بنا نهند.
و جبهه ديگر را من و پزشكان و جوان برومندي كه تلاشهاي پيگير روزانه اش توان مضاعفي را به من ميدهد و حتي حق مردن را هم از من گرفته است . چه ميدانم اگر بايد اين چنين هم شود و يا شرايط بيماريم از اين هم بيشتر مي بودنميتوانستم و اجازه رفتن را هم نداشتم.
پروردگارا چقدر روزهاي ارامش سريع ميگذرد و يا ما ا نسانها با بي تفاوتي و بي اعتنائي خويش قدر انها را نميدانيم.
زمانيكه نگاه مهربان و د ستان حمايت گرش را به ياريم مي اورد سالهاي دوري را ياد اور است كه پف الود و خواستني در ميان دستانم جاي مي گرفت و سر بر سينه ام مي گذاشت و شهد شيرين داشتنش همه وجودم را سيراب ميكرد
به ياد زماني كه در ميان سرماي سخت زمستاني زماني كه بدليل هجوم سرما و برف سنگين و نبودن برق سيستم گرمايش از كار افتاده بود و هر دو در حالي كه از سرما ميلرزيديم بسته بزرگي از بستني يخ زده را بدرون تختخواب برديم و با خنده و نشاط تمامي انرا خورديم و لرزان تر از گذشته در اغوش هم به خواب رفتيم و وجود كوچكش در اغوشم و ضربان قلب كوچكش بر روي سينه ام و دستان محكم و استوار من بر گرد اندام گوشت الودش اطمينان و بودن و عشق را متجلي بود و اكنون دستان محكم و ياري دهنده او و سينه ستبر و استوارش همان اطمينان و بودن و عشق را در من بارور كرده است و مردي كه عبور زمان از او به مانند همه انسانها پلي ساخته و هروز سنگيني زمان پايه هاي انرا ناتوان تر مي كند. مردي كه مهربانانه با من و در كنار من است و اين روزها شاهد غم خوردن درونش ميباشم و همه انچه هست حق نبودن را از من گرفته است
خدا يا ياريم ده تا بار ديگر از اين ورطه بدر ايم
28/ جولاي 2004
تورنتو

درد دل هاي تنهائي يادداشت هاي پروانه


عكس توسط پروانه تورنتو
درد دل هاي تنهائي

12/جولاي/2004 تورنتو

روزهاست كه با درونم در جدال هستم و جنگي نا برابر را در ذهن خود دارم. شايد نتوانم از افكار پريشان و به هم ريخته اي كه بار ديگر بوجود امده است دوري كنم و انها را بر كاغذ نياورم اما فكر ميكنم ديگر درونم توان انباشتن انها را ندارد و در ذهنم كتاب قطور و نامرتب ودر هم ريخته اي شكل گرفته است كه ديگر جائي براي هجوم افكار تازه ندارد
بار ديگر هجوم دو باره بيماري در تنم در زماني كه احساس ميكنم نه قدرت جسمي و نه توان فكري انرا دارم مرا در خود فشرده است و عزيزانم را نگران نموده. بارها فكر ميكردم اگر انچه را مي انديشم بر قلم روان سازم ارامش نصيبم خواهد شد و اكنون مي ترسم بنويسم نه انكه نميدانم تا چه زمان خواهم نوشت بلكه مي پندارم نوشته هايم تشويش درونم را زياد تر ميكند.
چند صباحي بود كه بعد از انهمه مشكلات . انهمه لحظه هاي تلخ بيماري بعد از تحمل روزهاي سخت و ناراحت كننده مهاجرت به سرزميني كه هيچ چيز از فرهنگ و زبان و اداب ان لا اقل با پنداري اين چنين در روزهاي اول بودن در ان . نداشتيم خود را با تغيير تازه و با عشق بودن در كنار فرزندي كه همه زندگيمان است وفق داديم كه سرطان كهنه درون جسمم جاني دوباره گرفته است و تلاش دارد تا مقاومت مرا در سني كه بسيار با توان قبلي ام متفاوت است در هم ريزد و من با همه حضورم تلاش دارم تا در كنار همسر و پسري كه مهربانانه همراهيم ميكنند بر پا باشم چه هنوز ارزوهائي بسيار براي تنها فرزندي دارم كه نگاهش زلال مهربانيست و دستانش تكيه گاه جسم خسته ام فرزندي كه استوار . مرد زندگيست و در روياهايم زندگيش را در هاله اي از نور و روشني ميبينم و تنها ارزو دارم كه باشم تا از انوار اين روشني گرمي گيرم. فرزندي كه تلاش دارد تمامي امكانات بودن را تجربه كند چه شايد نگران از انكه زمان سريعتر و زودتر از توان من حركت كند.
و در كنا ر مردي كه اكنون سخت ميكوشد و سخت تر مي ازمايد و نگران تر از گذشته مي پندارد زمان اندك است و در اين ساختار دو باره بهاي سختي را ميپردازيم در حاليكه به تنهائي مي جنگد و درست در زمانيكه مي بايست و ميتوانستم تنها دست كوچكي در كنارش باشم باري بر دلش شدم و نگراني را در مردمك چشمانش و در حركت دستانش كه بيش از سي سال است با انها خو گرفته ام ميبينم
روزها از پي هم به اميد خبري بهتر و راهي مطمئن تر ميگذرد و خود اين گذر لحظه ها سنگين و خسته كننده تر است.
با ناتواني كه براي يكي از چشمهايم بوجود امده است غم ديگري است كه روحم را مي فشرد و همه چيز در هم گره خورده است كه ميتواند در ارتباط با بيماري گذشته باشد و يا خود معضليست كه سر بدر اورده است و مي انديشم ايا انچه ميگذرد پايان خط است و يا بوته تجربه اي كه پروردگار ديگر بار در انم نهاده و به انتظار نشسته است. ايا از ان پيروز بيرون خواهم امد؟

پروانه
جولاي 2004
تورنتو

براي دوست از پروانه و به كجا خواهي رفت منتخبي از او


جزيره ويكتوريا
2003

به دوست كه هر چه هست از اوست

به پروانه خسته بال درونم گفتم بپا خيز و همه توانت را براي پريدن به حركت در اور كه دوست در راه است
تلخ كامي را از صورت پر دردت بدور بينداز كه جلوه مهرباني و صميميت با دنيائي از صفا و ايثار به كنا رت خواهد امد
دردهاي گزنده جسم و روحت را با امدن و ديدن يار از خويش دور كن و بگذار تا در اين چند صباح تنها مهرباني و مهر . لطف و معرفت . اميختگي دوستي و وحدت حكمران تن خسته و جسم ناتوانت باشد
به غم بگو براي خاطر خدا تنهايم بگذار
به دردها بگو قسمت مي دهم به الهه دوستي و الفت كه اين روزهاي كوتاه را به من ببخش تا لحظه هائي شادي و ارامش را به اندرون خسته ام راه دهم
دستهايم را به رويت خواهم گشود. غبار مقدم فرشتگان شور و دوستي را سرمه ديدگانم خواهم كرد با تمام ناتوا نيم بازوانم را براي حفظ حريم دوستيت به دور شانه هايت خواهم پيچيد و با صداي ناتوان اما زنده از ديدارت خواهم گفت
اي دوست مقدمت مبارك

اول نوامبر2006
ونكوور





منتخب پروانه

به كجا خواهي رفت
به كه خواهي پيوست
و گل نرگس چشمانت را
در دل باغچه چشم كه مي خواهي كاشت
و به گلدان لبان چه كسي
دانه پر ثمر بوسه تو خواهي افشاند
به چه كس فاش تو مي خواهي كرد
راز زلف سيه شبگون را
و تو از شام چه كس
هم چو خورشيد بهاران دلگرم
نرم و ارام تو سر خواهي زد
به كجا خواهي رفت
به كه خواهي پيوست

خاطرات يك سفر نوشته پروانه از سفر به مونترال و كبك



خاطرات يك سفر


سه شب و چهار روز را در ميان ارامش و مهرباني در سبزي و زيبائي طبيعت در ميانه بي خيالي از زندگي و در كنار كساني كه لطف و مهر را صميمانه ابراز مي كنند گذراندم.
جاده چون دالاني بر بهشت روئيدنيها تا بي نهايت طبيعت ادامه داشت و چشم ها مبهوتانه به همبستگي اب و افتاب و زمين براي بر پائي جشن زيبائيها خيره مي ماند و كشاكش باد و ابر و اسمان براي نماياندن برتري خويش بر زمين و تجلي قدرت خود در هم گامي با گل و سبزه و رستني ها حس ملايمي از عشق و خواستن و بودن را تداعي مي كرد.
و من در احاطه مهرباني انان كه شريك زندگيم هستند كوشش داشتم تا درد هاي فرو خورده در دلم را در هياهوي دوستي و بودن به دست فراموشي سپارم . نفسم را اكنده از هواي پاك كرده . ذهنم را به توانائي هاي نهاده در عظمت طبيعت واگذارم و دلم را به دست باد و رقص علف هاي شسته از باران و گوشم را به صداي باد در پيچش شاخه هاي قد بر افراشته درختان و اجراي ملودي همهمه الود ان نهم و دستانم را از دو طرف بگشايم و در دستاني نهم كه صادقانه بسويم گشوده شده است تا زنگار بي مهري هاي جسمم را بزدايد
بايد رفت . بايد گذر كرد . به همراه جاده ها بايد بود . با گذر زمان ... راه زيستن در جاده خوبي ها و تلخي ها ادامه دارد . جائي براي ماندن و توقف نيست . به همراه جاده ها بايد رفت و بايستي زندگي كرد...
پروانه
چهارم اگوست 2004 تورنتو

فراق و ماه من سروده هاي امان


در فراق پروانه


من امشب در فراق همسرم پروانه ميگريم
به ياد همدمي دلداده اي فرزانه ميگريم

به مرگ شاپركها پر پر گل در گلستانها
به برجاماندن خاروخس وخس دانه ميگريم

به سوگ مادري عاشق دلش در بندخوبيها
براي محرمي با خويش و بابيگانه ميگريم

به افسوس تمام لحظه هاي تلخ تنها يي
براي شمع خاموش دل پروانه ميگر يم

نگاهم بردراست امشب كه يارم ازسفرايد
به اندوه درون خاموشي اين خانه ميگريم

به سرجز در كنارش ارميدن نيست سودايي
چو از اغوش او گيرم نفس جانانه ميگريم



ماه من

هرشب كه ماه برايد به بام من
ياد توشهد نشاند به كام من

انگه كه سركشدازخاك سرو ناز
قد تو رخ بنمايد به جام من

انجا كه شاپركي پر زند به گل
رقص تو يادمن ارد به دام من

بر اسمان چو نشيند ستاره اي
برق نگاه تو ايد به بام من

از بوي نرگس و گلهاي نسترن
عطر تن تو نوازد مشام من

ازناله هاي بلبل شوريده در سحر
حال تودر نظرايد به شام من
عشقت نمي روداز سينه ام برون
تا خاك تيره برايدبه گام من

۱۳۸۶ اسفند ۱۵, چهارشنبه

خاك غريب نوشته اي از پروانه


عكس از پروانه
واشنگتن
1981

خاك غريب


و اكنون اينجاست.. ان خاك غريب كه به صداي من نا اشناست . ان دياري كه طنين قدمهاي من برايش بيگانه است ان خانه كه همه چيزش در فضائي مه الود از دير اشنائي گم گشته است. اينجاست سرزميني كه با كودكي من و با نوجواني من و با لحظه لحظه هاي من فاصله هاي بسيار دارد
مبهوتانه به كاوش برخاسته ام تا تصويري اشنا بيابم. به همه چيز با تعجب مي نگرم و تمام سوالهايم بي جواب است و تنها زمان است كه ان سان مي گذرد كه در سرزمين من مي گذشت
زمان به كندي حركت مي كند و من ميدانم كه انچنان ميرود كه هميشه ميرفت و تاملي در لحظه هايش نيست و شايد اين من حيران هستم كه حركت انرا كند احساس مي كنم
نه تنها زمان است كه چون سرزمين من است خورشيد هم طلوع مي كند هم غروب. روز هست و شب هم هست. بهار دارد و پائيزهم . غم هست و شادي ... اه پس در اين خاك غريب هم نيمي از گذشته را با خود دارم و با انها شب ها و روز ها را به سر مي اورم در كنارشان غم را دارم نه ان سان كه در ديارم با ان مانوس بودم و نه ان سان كه تار هاي وجودم را به هم گره زده بود بلكه به گونه اي ديگر . به دلتنگي دلبستگي ها . به نبودن مهرباني و صداقت. به نداشتن همدل. به نبودن درد اشنا . و كوله بارم از گذشته پر بار تر وشانه هايم زير سنگيني انها خميده تر و من رنجور به پا خاسته ام تا در خاك غريب دليرانه در برابر بي مهريها ايستادگي كنم و زمان را با خواست خويش به حركت وادارم.
مي خواهم با درون خود به جدال بر خيزم مي خواهم از انچه ماهيت درونم است و در تمامي دوران كودكي وجودم را در ميان پنجه هاي پر قدرت خود گرفته است بگريزم. بگذرم. از كاخ رويا هايم و از عرش ملكوتي ارزوها به پائين ايم و باشم ان سان كه انسان خاكي زندگي مي كند و وجودم را به دست گذر زمان بسپارم چونان ديگر ادميان كه زير بار تحمل لحظه ها براي ادامه زيستن خرد و له مي شوند . من نيز جاي پاي گذر زندگي را با تارهاي سپيد گيسوان و شيا رهاي ملالت بار جبين خويش ببينم.
روزي خواهم خواند انچه را مي نگارم و ان زمانيست كه قدم هايم از بار زندگي ضعيف و لرزان خواهند بود و انگشتانم توان نگارش نخواهند داشت و قلبم نگران گذشت لحظه ها نخواهد بود. چه ميدانم زمان يك جا و در يك لحظه برايم به انتها خواهد رسيد.
در انجا ديگر برايم ديار اشنا و نا اشنا تفاوتي نخواهد كرد
خاك با دستي گشاده پذيراي وجودم خواهد بود.

پروانه

پير مرد نوشته اي از پروانه





پير مرد

غبار ابر بر تمام اسمان سايه اي دلگير كننده افكنده است و بر بام ساختمانهاي بلند كه مغموم و ساكت در لايه دود گرفته خويش نشسته اند گردي از غم پاشيده و سكوت دل ازار روزها را بيشتر نمايان مي كند.
به پرنده هاي سياهي مي نگرم كه شايد بي هدف در اسمان پرواز مي كنند و از بلندي بامها بر انسانهائي كه تنها به حكم عاد ت و نياز در حركت هستند مي نگرند
نگاهم بر پنجره ايست كه در ميان چهارچوب خود پيرمردي را به تماشا گذاشته كه بي هدف بر گذرگاه ادميان چشم دوخته است و در نگاهش غمي سنگين موج مي زند شايد بر شهر مرده اي كه ديگر شور وحرارت زندگي در ان نيست و بر مردماني كه تكرار روزها را به حكم وظيفه به نمايش گذاشته اند افسوس مي خورد و يا در ميان سالهاي تمام شده زندگي اش در جستجوي جواني از دست رفته اش تلاش مي كند تا لحظه هاي گذشته را در چهره هاي متفاوت رهگذران زنده كند.
ارام از كنار پنجره دور مي شود و دقيقه هائي تنها قاب بي جان پنجره در برابر ديدگانم باقي ميماند پيرمرد بار ديگر باز مي گردد و با همان نگاه به بيرون مي نگرد .
ديدگانم را از پيرمرد بر مي گيرم و به جوانه هاي نو رس درختان نگاه مي كنم انهائي كه پيام اور بهار هستند. شكوفه هائي كه نويد فصلي ديگر و گذري ديگر دارند اما ديگر شوق بهار را در دلها بر نمي انگيزند. دلهائي كه زير باري از خاكستر حواد ث مدفون شده اند و روزها بايد و شايد سالها تا نشاط گذشته را باز يابند.
ادمياني كه سنگيني بار زندگي شانه هايشا ن را خم كرده و كودكاني كه شعف كودكانه در چهره هايشان نمودار نيست. انها نيز با احساس كودكانه خويش دريافته اند لحظه ها دگرگون شده است و بر چهره بزرگ تر ها گرد اندوه و بي حوصلگي و دلتنگي از دقايق زندگييشان را مي بينند و در پيله سكوت روزها به زندگي ادامه مي دهند و بازيهايشان رنگي از ان حرارت روزهاي گذشته را ندارد. و صداي حركت اتومبيل ها ئي كه پريشان سر در پس يكد يگر دارند و سكوت شهر را در هم مي شكنند و ادمهائي كه هر كدام در ميان افكار خويش غوطه ميخورند و درون اين جسم بي جان در حركتند و شايد بسياري از انها نميدانند مقصد شان كجاست و چه زمان خواهند رسيد.
پير مرد خسته از ايستا د ن ارام در كنار پنجره مي نشيند و ديگر به بيرون نگاه نمي كند. اكنون سر در گريبان خويش فرو برده و بي حركت بر جاي مانده است و مجسمه اي از تمامي انسانها ئي را به تماشا گذاشته كه به دنيا خواهند امد. روزها را خواهند گذ رانيد. زندگي خواهند كرد . و در زير بار غم ها و زجر ها خواهند مرد.

سالهاي عمر پروانه سروده اي از امان


سالهاي عمر او پنجاه وهفت
درميان دردوغم ازدست رفت

نوجواني و جواني شوروشوق
درفراق مادرش از دست رفت

بااميد زندگي در نور عشق
ناگهان اميدهااز دست رفت

با شروع دردورنج پر عذاب
سال هاارام اواز دست رفت

در خزان با ريزش گلبرگ ها
شاپرك پرپرزدواز دست رفت

در فراقش زندگاني تيره شد
نورو گرماي دلم از دست رفت

رفتي اي پروانه رنگين كمان
صبروارام وقرار از دست رفت

وطن نو شته اي از پروانه


عكس توسط پروانه از سي و سه پل اصفهان
در تو زاده شدم. بر روي تو راه پيمودن را اموختم . با تو لحظه هاي كودكي را در نورديدم و با تو سالهاي جواني را سپري كردم. اي خاك . اي زمين سخت خدا من در تو تولد يافتم.
اي وطن . من با تو عجين گشتم زبانم با زبان تو يكيست غمم با تو و شاديم با توست . ميخواستم تمامي راه پر اشوب زندگي را با تو همراه باشم . ميخواستم هم چون سالهاي كودكي و جواني لحظه هاي پيري و ناتواني ام را با تو به سر اورم. ميخواستم ان سان كه در تو بوجود امدم در بوي اشنا و نمناك تو به خواب روم ميخواستم گلهاي اشناي ديارم زينت مزارم گردد
انگاه كه بر روي تو قدم مي نهم از صداي پايم حرفم را مي فهمي به زبان دلم اشنائي اشيانه ام بر بنياد تو استوار است مي پنداشتم براي ابد نگاهبان ان خواهي بود. گمان داشتم در اغوش پر مهرت هميشه پذيرايم خواهي بود . هرگز شك نمي كردم دو ستيمان از بين برودو همبستگي مان نابود شود. گمان نميكردم به جاي انكه خاكت را سرمه ديدگانم كنم خاكسترت را بر سر كشم
اي وطن مي گريم براي تو براي خويشتن .و براي تمامي انهائيكه از تو جدا خواهند شد. براي دلهائي كه در نبودن با تو مي سوزند
مي گريم براي قلب بي وطنم. اشك مي ريزم براي سرزميني كه ديگر اميدي در ان ندارم و همه دلبستگي هاي خود را در ان از دست داده ام
از تو خواهم گذشت . از تو خواهم بريد. به سر زميني نا اشنا سفر خواهم كرد . بر خاكي پاي خواهم گذاشت كه با صداي قدم هاي من بيگانه است و از گذشته ام در ان نشاني نخواهد بود
پروانه

دلم غمگين است براي پروانه هاي رنگيني كه پريدن را از ياد برده اند


از كارهاي نقاشي پروانه
و دل من هم غمگين است براي تو پروانه رنگينم كه با بالهاي خسته پرواز كردي

برادرت
محمد


دلم غمگين است براي پروانه هاي رنگيني كه پريدن را از ياد برده اند. دلم غمگين است براي خورشيدي كه نوميدانه تلاش مي كند تا از پس ابرها روزني بيابد و بر زمين بدرخشد. براي پرندگاني كه سرودها را از ياد برده اندو بي هدف در اسمان لايتناهي پر مي كشند. دلم مي سوزد براي گلهائي كه شكوفا نشده پژمرده اندو براي جوانه هائي كه تمام زمستان را زير خاك سياه بسر مي اورند تا با نسيم بهار سر برارند و دنياي تازه اي را اغاز كنند.
دلم مي سوزد براي نطفه ايكه ماهها فضاي تاريك و كوچك خويش را تحمل مي كند تا پا بر طبيعت پر اشوب و بي انتها گذارد. براي كودكي كه در سرزمين بي خيالي خويش بارگاهي از خواسته هاي كوچك و كودكانه ساخته و شادمان به دور از طوفان زندگي كه وحشيانه خواهد تاخت و كاخ رنگين كمانش را ويران خواهد كرد در امپراطوري خود راضي و خوشحال سير مي كند.
دلم غمگين است براي انسانهائي كه اميدهايشان در فرداهاي بي فردا تحقق نمي يابد و امروزشان در غباري از اندوه به پايان مي رسد.
دلم غمگين است براي دلهائي كه عشق را چون هديه الهي پذيراي وجود خويش مي سازندو تمام زيبائيها و دلبريهاي طبيعت را در ان مي بينند . همه ضربان قلب خويش را با وجود ان در هم مي اميزند . شكوفائي بهار را از ان ميدانند . رقص ستارگان اسمان و دلربائي ماهتاب را از او ميدانند بي انكه تلخي جدائي را باور داشته باشند.
دلم مي سوزد براي كبوتري كه بالش را در قفس بسته اند و بي تابانه سر بر ديواره هاي زندان مي كوبد تا ازادي را به دست اورد تا سبكبال و بي پروا به حركت در ايد و تا بي انتهاي طاق كبود طبيعت اوج گيرد.
دلم مي سوزد براي مادر اهو بره اي كه تير صياد قلب كودكش را از حركت باز داشته و اشك هاي سوزان خويش را در سوك دلبندش از ديده فرو مي چكاند.
دلم غمگين است براي انسانهائي كه بودن را فقط به خاطر بودن مي خواهند و زيستن برايشان تنها گذران روزهاست بي انكه ماهيت هستي را دريابند. بي انكه امالشان بر اورده شود. بي انكه ازاد باشند. بي انكه بتوانند از حق مسلم انساني ازاده بهره مند شوند.
و دلم غمگين است براي خويشتن و براي تمام انهائي كه اسير جبري حاكم بر خود اند.
پروانه
مرداد 1359

وصف پائيز نوشته اي از پروانه


عكس توسط پروانه در پارك لزلي تورنتو
پائيز سال 1999

وصف پائيز

به زرد نگاه مي كنم به قرمز مي نگرم به بنفش به ارغواني به صورتي ... به خدا
ميان تمامي زيبائيهاي طبيعت حيران مانده ام و رنگين كمان برگها چشمم را خيره كرده است
نه انچه مي بينم پائيز است
انچه ميبينم خزان نيست چه هميشه تصويري از اندوه بي پايان را شنيده و ديده ام. انچه در برابر ديدگانم جان گرفته جشن نور جشن رنگارنگي برگهاست جشن شكوه و عظمت طبيعت است مي پندارم بر ساقه تيره هر درخت گوئي از بلور همه رنگ قرار گرفته گوئي همه درختها با چلچراغهاي الوان تزئين شده اند. گوئي تمام رنگها پائيز را نويد ميدهند و خورشيد ان سان در برابر اين جلوه گري حيران است كه گاه گاه حيرت زده سر در پس ابرها پنهان مي كند تا ارامشي بيابد و باز در جشن هزار رنگ درختان شركت كند. انچنان زبون و درمانده در برابر اين همه ابهت ايستاده ام كه گاه فراموش مي كنم كجا هستم و كه هستم مگر مي شود زيبائيها را ديد و ستايش نكرد
به يك درخت نگاه مي كنم زرد بود .. نه قرمز بود.. نه حنائي بود .. نه صورتي بود .. نه ارغواني بود .. نه زرشكي بود .. نه .. !! پس چه رنگ بود؟ نميدانم شايد اصلا درخت نبود

مناسب با خزان عمر پروانه

مي رود دوست مرا شيشه جان مي شكند
به تن خسته ما تاب و توان مي شكند

شاخ و برگم همه از فصل خزان مي خشكد
گر بماني بخدا فصل خزان مي شكند

سختي واقعه خون در رگمان مي بندد
داغ اين حادثه بين جام جهان مي شكند

گردش چرخ دلم در گرو ديده توست
مژه بر هم تو مزن چرخ زمان مي شكند

باغ خاطر ز گل سرخ وجودت خاليست
بي تو اي خاطره ها خاطرمان مي شكند

همه ذرات تنم گرم ز مهر رخ توست
حاليا سردي غم پيكرمان مي شكند

قطعات كوتاه و نغز از پروانه


ونكوور 2007اگوست

قطعات كوتاه از پروانه

در هنگام توديع يك همكار
اگر چه غبار رفت و امدهاي سالها بر گيسوانمان رنگ سپيدي نشانده و بر پاهايمان خستگي گذر زمان را به يادگار نهاده. اما خاطره لحظه ها و روزهاي با هم بودن هرگز از يادمان نخواهد رفت


در توديع همكار ديگر
به دوست كه زيبائي زندگي از اوست
باز پس گذر لحظه ها جاي پاي خاطره هاست
باشد تا باز نگري خاطره ها نسيم خوبي ها و صداقت ها روحمان را نوازش دهد
به ياد داشته باشيم كه در پيچ و خم روزها پا به پاي غم ها و شاديها گذر عمر را با هم پيموديم و انبونه خاطرات را با هم پر كرديم تا سالهاي اينده را با ياد اوري انها بگذرانيم

چه نيك بود

چه نيك بود اگر انسانها حريم محبت ها و دوستي ها را با تنش هاي بيهوده و نا بجا نمي شكستند
چه نيك بود اگر حباب هاي احترام با سكوتها و سخن ها از هم نمي پاشيد
چه نيك بود اگر ادمي كردارها را در جاي خويش و گفتارها را در زمان خود مي نشانيد
چه نيك بود اگر هميشه نيكي ها بود و نيكي ها

كوتاه و لي پر محتوي از پروانه

انچنان باش كه هرگز از خويشتن خويش در هراس نشوي

گمان ميداري محبت را . گمان ميداري يكرنگي را. گمان ميداري صدق و درستي را
اما در مي يابي نامهرباني را... دوروئي را...و نادرستي را

ميتواني هر انچه بخواهي بينديشي ولي نخواهي توانست انچه را مي انديشي انجام دهي

بي گمان جمع اضداد در يك قالب نخواهد گنجيد كه راست و ناراست اشتي ناپذيرند

نگرشي شگرف بايد تا كنه روح شناخته گردد و دنيائي بي انتها تر از دنياي كنوني تا لطافت روح در ان نابود نگردد

خورشيد ميدرخشد . جان مي بخشد و مي نماياند زشتي ها را و شب دوست داشتني است با تمامي وحشت و تاريكي اش كه مي پوشاند نامردمي ها را

زبان خموش داشتن به از انكه دل خموش داشتن

زبان مي گشائي بي انكه تفكر داشته باشي . زبان به دندان مي گزي انگاه كه كلام را گفته باشي

زبان گوياي رويا ها و خواستن هاست و عمل به تماشا گذاشتن درستي و نادرستي ان

۱۳۸۶ اسفند ۱۴, سه‌شنبه

زن


عكس توسط پروانه از فستيوال لاله ها در اتاوا برداشته شده است

دو مطلب از پروانه و امان را به
زناني كه وجودشان شمع روشن زندگيست و خاموشيشان تاريكي دلها و اشيانه هاست تقديم مي كنم

زن

بر بلنداي قله بودن بر پا ايستاده اي .. اي كه استواري زمين بر پاهاي خسته و ناتوان تو

تكيه دارد و عرش كبريائي جايگاه توست

اي انكه دروازه هاي زنده بودن با تپش بطن تو متجليست

محور همبستگي را تو بايست و شايسته اي

اي انكه بودنت پيوستگي محبت ها و خوبي ها و نبودنت عاشوراي لحظه هاست

اي زن .. اي يار.. اي ياور.. اي عزيز.. اي ترنم ارامش. اي بستر گرم ايمني.. اي راهبر پاهاي

ناتوان.. اي گوياي كلام اولين.. اي پهندشت خنده و شادي.. اي سراينده اواز هستي.. اي

سرچشمه رود زيستن اي بلم ارام رود پر خروش زندگي .. اي بودن از تو.. اي ذخيره صبوري

وبردباري.. اي دريا دل چكاد گذشت و بزرگواري .. اي ياور تنهاترين تنهايان.. برتو

سپاس.. بر تو سپاس
پروانه



زن مامن و مبناي حيات است

او مالك باغ كائنات است

از دامن اوست هستي ما

زاينده چرخه حيات است

در سايه لطف او به گرداب

بر مرد اگر راه نجات است

از نور زن است خانه روشن

شيريني او قند و نبات است

هر خانه كه زن در ان نباشد

ان خانه چو لانه موات است


امان

دوستداران پروانه



اخرين پيك نيك در ونكوور اگوست 2007
از جمله افتخارات هر انساني در طول زندگي داشتن دوستان خوب و يكرنگ است كه علاوه بر اينكه نشانه صداقت و پاكي و درستي خود اوست كه توانسته انسانهاي ديگر را جذب كند پشتوانه هاي عاطفي ارزنده اي هستند كه در شرايط گوناگون او را ياري خواهند كرد .
همسر من از جمله انسانهائي بود كه در دوستي به حدي صادق بود كه اولين گروه دوستاران او بچه ها بودند كه خود ائينه صداقتند و در زندگيش انچنان رفتار كرد كه حتي يك نفر در مدت 57 سال از او خاطره بد ندارد و اين جزو افتخارات من است كه همسر بانوئي بوده ام كه همه او را تائيد كرده و مي كنند.
در اينجا بدون ذكر نام از كسي به دليل عدم اطلاع از تمايلشان فقط به تعدادي از اشعار يا مطالبي كه در مورد او در اختيار دارم مي پردازم و فقط هدفم انتقال ديدگاه هاي ديگران نسبت به اوست

عزيزي سروده است
زود هنگام زدي پر ز جهان پروانه
خون بدل كرد فراغت همگان پروانه
در تسلاي دل خويش بكوشيم به اشك
بر نيايد هنري از مژگان پروانه
غم هوتن نتوان وصف به صد دفتر كرد
نه ز دست قلم ايد نه زبان پروانه

قطعه زير را برادرش محمد سروده در فوريه 1985

گفتي كه دلتنگي... و من دلتنگي را از پنجره باز صدايت
كه در پشت ديوار فاصله ها بود مي ديدم
و تنهائيم را دلداري ميدادم
به تو انديشيدم و به دلتنگي ات و به تنهائيم
و به چشمانت كه راز زندگيست
و بهانه اي براي زيستن
و به لبانت كه به ظرافت شعر
واژه دلتنگي را بيان مي كند
و به قلبت كه سر زمين محبت است به وسعت تمام پاكيها
تو
مسافر كدامين دياري
كه تكدرخت تنهائيم را نمي شناسي
تا تمامي دلتنگيت را به تنهائيم هديه كني

عزيز ديگري ميگويد

اي پروانه مهربان
تو به مهماني تاريكيها رفتي..تو به مهماني خاك ..تو به مهماني سردي
اي ستاره اسمان
و تو را دست سياهي با خود برد
و چه دستي كه همه زيبائيها و تمام خوبيها را دشمن بود .. تو پريدي
اي خورشيد درخشان
هم چو مرغي نا خوانده حكايت
اي درياي ارام
تو پريدي ..تو از اين جاده خاموش چه غمناك گذشتي
اي نسيم سحرگاهان . اي پرنده بي همتا . اي پرستوي اوازه خوان . اي پروانه زيبا
جاي تو خاليست


عزيز ديگري نوشت
بر سبزه ها نوشتند لطفا گلي نچينيد
اما چه سود طوفان خواندن نمي توانست

در سوگ شهلا سروده امان


ياران


دو يار روز و شبهاي جواني
دو گل از بوستان زندگاني

دوخواهر همدل و همدرد بودند
جدا گشتند از هم نا گها ني

خداوندا به حق هشت و چارت
ببر انها بهشت جاوداني

به انان ده ز كوثر اب با شهد
نشان هر يك به عرش اسماني

به ما ديوانگان صبري عطا كن
كه ما در مانده ايم از ناتواني

كجا پروانه با شهلا سفر كرد
امان را هم ببر انجا كه داني

كه ما همراه و با هم يار بوديم
در اين دنيا ز اغاز جواني

امان

ياد شهلا


ميخواهم از انساني ياد كنم كه نه تنها نقش اوليه و اساسي در شكل گيري زندگي من داشت بلكه به عنوان همدرد و همراز با همسرم در دوران نوجواني و جواني و تا سالها بعد كه جبر روزگار انها را از هم جدا كرد از نزديكترين خويشان همسرم بود و مادرو پدرش در مدتي بيش از يكسال همسرم را هم چون خواهر او نگهداري و پرستاري كردند وبه من نيز صميمانه ياري كردند و به حق در مدت بيماري همسرم از جمله كساني بودند كه همواره از او ياد ميكردند. از جانب ديگر او كسي است كه در دوران زندگي دانشجوئي يكي از صميمي ترين و شيرين ترين دوستان من بود و خاطرات دلنشين دوران دانشجوئي را امروز كه نامه هايش به همسرم را مي خواندم در من زنده كرد
شهلا كه خود ده ماه قبل از همسرم به سرطان كبد مبتلا شد و درست 40 روز قبل از همسرم به ديار باقي شتافت انساني مهربان و صادق و بسيار با احساس بود . از بهترين شاگردان دانشكده و از منظم ترين انها بود در زندگيش راه پيمائي كه از اموخته هاي پدرش بود را هرگز ترك نكرد و حد اقل هر روز ساعتي را به راه پيمائي ميگذرانيد عاشق كتاب و ورزش و موسيقي بود و خود دف بسيار زيبا مي نواخت . از همان دوران دانشجوئي به دليل دانستن زبان انگليسي به ترجمه متون مي پرداخت و كتب متعددي را ترجمه كرده است
در دوستي و دوست داشتن صادق بود ولي بسيار كم بودند كساني كه قدرت درك خصوصيات او را داشتند ولي او به حدي صادقانه از همه ياد ميكرد كه گوئي هيچ نگراني از اينكه افراد دركش نميكنند ندارد
از يادگارهاي با ارزشي كه همسرم براي ما باقي گذاشته به غير از نوشته هاي خودش و نقاشي ها و عكس ها و بسياري ديگر همين نامه هاي دوران نوجواني و جواني و خاطرات نوشته شده او از ان دوران است
صداقت در دوستي و پاكي در علائق و راستي در مهر ورزيدن از خصائص اين دو دختر خاله است كه در نامه هايشان موج مي زند و من امروز براي هر دو گريستم و ارزو مي كنم خداوند انها را در كنارهم قرار دهد تا باز با هم صميمانه درد دل كنند . از او نيز يك دختر باقيمانده كه مثل خودش مهربان و با محبت است
روح شهلاي عزيزم شاد و براي دختر عزيزش ارزوي موفقيت مي كنم و به درج چند خط شعر از شهلا مي پردازم كه در يكي از نامه هايش به همسرم براي او نوشته بود

هرشب ميان جنگل انبوه ابرها
عطر صداي تو مي پيچد
وندر درون بركه خاموش ماهتاب
نيلوفر نگاه تو مي رويد
در پرتو كمرنگ سيمگون بلور ماه
شكوفه هاي عشق تو مي رقصند
وندر نسيم باغ خاطر من
گلبرگهاي ياد تو ميلرزند
هرشب
ميان تلولو بي تاب كهكشان
ستاره چشمان تو مي بينم
وز خوشه هاي اشك تو مي چينم
در دشت بيكران ستاره ها
بر نقش خيال دستهاي تو بوسه مي زنم
وندر ميان بخار ابنوس اسمان
بر ياد نازنين وجود تو هديه ميدهم
هديه من به تو اي بهترين من
باران بوسه است
عطر شكوفه است
شهلا
15/10/1347