رفتم از ساقی میخانه ستانم جامی
گفت برگرد در اینراه هنوزت خامی
آنکه مینوشدازاین جام دلش سوخته است
هر که راراه نباشد که بگیرد کامی
گفتمش بر من بیچاره دلت رحم آید
گفت با بی صفتانم نشود هم نامی
تو کجا سوخته ای دل زره صدق و صفا
یا نشستی به صداقت به سریر بامی
در میخانه نه جولانگه بی مهران است
قدرعشق ار تو شناسی بدهم من جامی
گفتمش عمر بسر کرده به همراهی مهر
گفت کم گوی که ما ندی توگه همگامی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر