فردا از این دیار
بار دگر
بدون تو با جبر روزگار
بدیدار میروم
دیدار مادرم ، دیدار مادرت
هر چند دیر دیر ولیکن
از این طریق
شایدتوان که دیدترا
در کناردوست
دانم کنار دو مادر نشسته ای
حرف خداست که باغ بهشت او
جای فرشتگان
دولت سرای مادران فداکار
همچو توست
آنگه که باز در آیم به خانه ات
آرام گیرم از غم بی انتهای تو
از من جدا مشو , تو بمان در کنار من
عمر پروانه با بهار آغاز
میرود با خزان به همره گل
استفاده از مطالب این سایت با ذکر ماخذ بلامانع است
۱۳۹۰ فروردین ۱۰, چهارشنبه
۱۳۹۰ فروردین ۴, پنجشنبه
پیمان
روز اول پیش خود گفتم
دیگرش هرگز نخواهم دید
روز دوم باز می گفتم
لیک با اندوه و با تردید
روز سوم هم گذشت اما
بر سر پیمان خود بودم
ظلمت زندان مرا می کشت
باز زندانبان خود بودم
آن من دیوانه ی عاصی
در درونم های و هو می کرد
مشت بر دیوارها می کوفت
روزنی را جستجو می کرد
در درونم راه می پیمود
همچو روحی در شبستانی
بر درونم سایه می افکند
همچو ابری بر بیابانی
می شنیدم نیمه شب در خواب
های های گریه هایش را
در صدایم گوش می کردم
درد سیال صدایش را
شرمگین می خواندمش بر خویش
از چه رو بیهوده گریانی؟
در میان گریه می نالید
دوستش دارم، نمی دانی؟
می نشستم خسته در بستر
خیره در چشمان رویاها
زورق اندیشه ام، آرام
می گذشت از مرز دنیاها
باز تصویر غبار آلود
زآن شب کوچک، شب میعاد
زآن اتاق ساکت سرشار
از سعادت های بی بنیاد
در سیاهی دستهای من
می شکفت از حس دستانش
شکل سر گردانی من بود
بوی غم می داد چشمانش
روز ها رفتند و من دیگر
خود نمی دانم کدامینم
آن من سر سخت مغرورم
یا من مغلوب دیرینم؟
بگذرم گر از سر پیمان
می کشد این غم دگر بارم
می نشینم، شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم
دیگرش هرگز نخواهم دید
روز دوم باز می گفتم
لیک با اندوه و با تردید
روز سوم هم گذشت اما
بر سر پیمان خود بودم
ظلمت زندان مرا می کشت
باز زندانبان خود بودم
آن من دیوانه ی عاصی
در درونم های و هو می کرد
مشت بر دیوارها می کوفت
روزنی را جستجو می کرد
در درونم راه می پیمود
همچو روحی در شبستانی
بر درونم سایه می افکند
همچو ابری بر بیابانی
می شنیدم نیمه شب در خواب
های های گریه هایش را
در صدایم گوش می کردم
درد سیال صدایش را
شرمگین می خواندمش بر خویش
از چه رو بیهوده گریانی؟
در میان گریه می نالید
دوستش دارم، نمی دانی؟
می نشستم خسته در بستر
خیره در چشمان رویاها
زورق اندیشه ام، آرام
می گذشت از مرز دنیاها
باز تصویر غبار آلود
زآن شب کوچک، شب میعاد
زآن اتاق ساکت سرشار
از سعادت های بی بنیاد
در سیاهی دستهای من
می شکفت از حس دستانش
شکل سر گردانی من بود
بوی غم می داد چشمانش
روز ها رفتند و من دیگر
خود نمی دانم کدامینم
آن من سر سخت مغرورم
یا من مغلوب دیرینم؟
بگذرم گر از سر پیمان
می کشد این غم دگر بارم
می نشینم، شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم
۱۳۹۰ فروردین ۲, سهشنبه
مهمان
برات مهمان رسیده باز امسال
بساط سفره بر پا کن چو هر سال
تو پیش مادرت مأوا گرفتی
و من بی مادرم اما در این سال
کنون پروانه ام همچون فرشته
دو مادر در کنارش خوش بر احوال
به شوق مادران در باغ رضوان
به گلهای بهشتی باز کن بال
خوش آن روزی که باز آیم کنارت
به شادی بگذرانم سال تا سال
بساط سفره بر پا کن چو هر سال
تو پیش مادرت مأوا گرفتی
و من بی مادرم اما در این سال
کنون پروانه ام همچون فرشته
دو مادر در کنارش خوش بر احوال
به شوق مادران در باغ رضوان
به گلهای بهشتی باز کن بال
خوش آن روزی که باز آیم کنارت
به شادی بگذرانم سال تا سال
مادرم
مادرم رفته سفر
سفری دور و دراز
سفری بی برگشت
به دیاردگری امن تراز خانه خود
مادرم رفته , خونش باغ بهشت
که به نامش شده بود
مادرم پاک و شریف
مهربون و بی ریا
با همه یار و رفیق
برامون یه دوست خوب
هم نفس با دردامون
همنشین با دلامون
مادرم هیچی تو دنیا نمیخواست الا رفیق مهربون
تو دلش کینه نبود
بد نمیکرد , بد نمیخواست
مادرم قانع بود
تو خونش طلا جواهر نمیخواست
عشق میخواست ,مهربونی, زبون خوش
مادرم تنهایی رو دوست نمیداشت
همزبون دلش میخواست
تابراش شعر بخونه, حرف بزنه, قصه بگه
مادرم زیبا بود
اسم اون باغ بهشت
مثل یک آب روون
پاک و گوارا و زلال
مادرم اهل صداقت
همه جا دستش رو
زیر و رو بلد نبود
صاف و ساده بی ریا
پشت سر از کس و نا کس نمی گفت
مادرم اسوه صبر و حوصله
داغ فرزند به دل
دلش از غصه تنهایی فرزندش خون
غم دوری ز عزیزان دگر درسینه
مادرم سینه پر دردی داشت
اون که رفت
خدا رحمتش کنه
خدا از غصه و غم رهاش کنه
اما ما
نکنه تنهایی پیرمون کنه
نکنه غصه اسیرمون کنه
نکنه دور بشیم از مهربونی
سال به سال میگذره ازما جوونی
آدما پیر میشن ، خسته میشن
دلا نازک میشه مثل شیشه هامیشکنه زود
دست بدین بدست هم
یاد بکنین از همدیگه
نه فقط وقتی که مرد
وقتیکه هست ، وقتیکه هست
دلم از خیلی چیزا خونه ولی
غم مادر پر شده جای همش
روحش شاد
امان
اول فروردین ۱۳۹۰
سفری دور و دراز
سفری بی برگشت
به دیاردگری امن تراز خانه خود
مادرم رفته , خونش باغ بهشت
که به نامش شده بود
مادرم پاک و شریف
مهربون و بی ریا
با همه یار و رفیق
برامون یه دوست خوب
هم نفس با دردامون
همنشین با دلامون
مادرم هیچی تو دنیا نمیخواست الا رفیق مهربون
تو دلش کینه نبود
بد نمیکرد , بد نمیخواست
مادرم قانع بود
تو خونش طلا جواهر نمیخواست
عشق میخواست ,مهربونی, زبون خوش
مادرم تنهایی رو دوست نمیداشت
همزبون دلش میخواست
تابراش شعر بخونه, حرف بزنه, قصه بگه
مادرم زیبا بود
اسم اون باغ بهشت
مثل یک آب روون
پاک و گوارا و زلال
مادرم اهل صداقت
همه جا دستش رو
زیر و رو بلد نبود
صاف و ساده بی ریا
پشت سر از کس و نا کس نمی گفت
مادرم اسوه صبر و حوصله
داغ فرزند به دل
دلش از غصه تنهایی فرزندش خون
غم دوری ز عزیزان دگر درسینه
مادرم سینه پر دردی داشت
اون که رفت
خدا رحمتش کنه
خدا از غصه و غم رهاش کنه
اما ما
نکنه تنهایی پیرمون کنه
نکنه غصه اسیرمون کنه
نکنه دور بشیم از مهربونی
سال به سال میگذره ازما جوونی
آدما پیر میشن ، خسته میشن
دلا نازک میشه مثل شیشه هامیشکنه زود
دست بدین بدست هم
یاد بکنین از همدیگه
نه فقط وقتی که مرد
وقتیکه هست ، وقتیکه هست
دلم از خیلی چیزا خونه ولی
غم مادر پر شده جای همش
روحش شاد
امان
اول فروردین ۱۳۹۰
۱۳۹۰ فروردین ۱, دوشنبه
سفر مادر
در این شب عیدی، چه بنویسم؟
مادرم
ظهر روز اول فروردین
مرا ندید و چشم بر جهان بست
خوش بحالت مادر زودتر از من پروانه ام را میبینی
مرا ببخش
که بدیدارت نیامدم
گفتم عید می آیم گفتی تااون موقع من مرده ام و چه راست گفتی من غافل بودم که مادرهرگز دروغ نمی گوید
سه روز زودتراز پدررفتی و فقط سه روز
مانده بود که بدیدارت بیایم اما تن رنجورت تاب نیاورد و من خودخواهانه انتظار داشتم تو گرسنگی و درد و رنج را تحمل کنی تا من بیایم
ا ف بر من
اگردرآن دنیا دیدمت مثل همیشه دستت را می بوسم و از تو طلب بخشش میکنم میدانم چشمت بدر بود و میدانم اگر آمده بودم با خیالی آسوده تر میرفتی
از این سوی دنیا پیکر نحیف وخسته ات را میبوسم و تا زنده ام خودم را بخاطر ندیدنت سرزنش میکنم
امان
مادرم قصد سفرکرده گما نم
که به من گفت بیا زوداما نم
خوش بحالش که ازاین معرکه شاید
می رهد او بخدا نیک بدا نم
وای برمن که پس ازهجرت مادر
بازهم راحت وآرا م بما نم
سنگدل تر ز من اما نتوان دید کسی
که به سوگ دل درمانده نمانم
مادرم
ظهر روز اول فروردین
مرا ندید و چشم بر جهان بست
خوش بحالت مادر زودتر از من پروانه ام را میبینی
مرا ببخش
که بدیدارت نیامدم
گفتم عید می آیم گفتی تااون موقع من مرده ام و چه راست گفتی من غافل بودم که مادرهرگز دروغ نمی گوید
سه روز زودتراز پدررفتی و فقط سه روز
مانده بود که بدیدارت بیایم اما تن رنجورت تاب نیاورد و من خودخواهانه انتظار داشتم تو گرسنگی و درد و رنج را تحمل کنی تا من بیایم
ا ف بر من
اگردرآن دنیا دیدمت مثل همیشه دستت را می بوسم و از تو طلب بخشش میکنم میدانم چشمت بدر بود و میدانم اگر آمده بودم با خیالی آسوده تر میرفتی
از این سوی دنیا پیکر نحیف وخسته ات را میبوسم و تا زنده ام خودم را بخاطر ندیدنت سرزنش میکنم
امان
مادرم قصد سفرکرده گما نم
که به من گفت بیا زوداما نم
خوش بحالش که ازاین معرکه شاید
می رهد او بخدا نیک بدا نم
وای برمن که پس ازهجرت مادر
بازهم راحت وآرا م بما نم
سنگدل تر ز من اما نتوان دید کسی
که به سوگ دل درمانده نمانم
اشتراک در:
پستها (Atom)