
من درون قفس تنگ تنم زندانم
مرغ گم کرده رفیق از قفسم میمانم
باکم ازرفتن گلها ز گلستان ها نیست
در غم سوختن شاپر کم میمانم
شستشو میدهم از اشک در خانه او
آب و جارو کنم آنرا ز دم مژ گانم
دلم از یار سفر کرده نگردد آزاد
تا در آید نفس بی ثمر م از جانم
با امیدی که به پرواز در آید دلدار
تا ا بد در پی مرغ سحرم میخوانم
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر