
ای که از کوچه رندان به ملاحت گذری
چشم خود دار که آرام و سلامت گذری
به تماشای رخت اهل نظر پیر و جوان
نه بر آنند که از کوچه تو راحت گذری
جام در دست و می آلوده نشینند براه
تا به میخانه در آیی ز عباد ت گذری
دوش با خاطر آشفته به خود میگفتم
کی شود بر من مسکین به رفاقت گذری
دل به آهستگی اما به ملامت خندید
تو از این قافله باید به اشارت گذری
راه پروانه نگهدار و نشین بر سر آن
تا از این مهلکه باشد که سلامت گذری
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر