
عشق یک حادثه است که چو حادث گردد
نتوان رست از آن
لیک گاهی هم عشق به هوس نزدیک است
ارزشی نیست برآن
هردوبایک نظرآغاز شود و به دل بنشیند
گرچه فرق است میان
که هوس
چون بر آورده شود و تو سیراب شوی
اثری نیست از آن
لیک عاشق چو شدی نرود از یادت
تا نفس هست روان
عشق چون مروارید پاک و زیبا و لطیف
خدشهای نیست در آن
و هوس سکه زرد که از این در آید
برود زود از آن
عشق پروانه به شمع یا که بلبل بر ٔگل
شهره آمد به جهان
هوس اما چون می که به میخانه روی
و بریزی در جان
چون که مستی بپرد و تو هشیار شوی
نبود میل بر آن
عشق یک هدیه ناب که خداوند جهان
میدهد بر انسان
و هوس دیو سپید چو کشد در دامت
همه درد است و فغان
گر چه عشق است که گاه آتشی افروزد
میزند شعله به جان
لیک از آتش عشق دل تو گرم شود
نور تابد به میان
آتشی را که هوس بر فروزد اما
نتوان کرد بیان
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر