
روزی کنار یار نشستم به گفتگو
از روزگار تلخ و ز افسوس هجر او
از دیده اشک فشاندم به تربتش
نالیدم از غم غربت ز مهر او
گفتم که خسته شد دلم از دست روزگار
خفتن کنار توام گشته آرزو
هر جا که گام نهم همر ه منی
هر جا نشستهام تو نشینی به رو برو
بر هرچه بنگرم تو در آن جلوه گر شوی
چون آبگینه نمائی به پیش رو
شبها به خواب کنارم غنوده ای
افشاندهای به بسترم ابریشمینه مو
ناگاه بر کشید نفس از درون خاک
گوش دلم شنید سخن از صدای او
گفتا برای چه نالی ز درد هجر
با قصهای که چنین است وصف او
گر هر کجا که روی در بر تو ام
هر جا نشستهای شدهام با تو رو برو
هر شب کنار تو خوابم به بسترم
افشان کنم به تو ابریشمینه مو
تنها کجا شدهای از چه خسته ای
بس کن گلایه رها کن خطا مگو
آن جا که پاره من در کنار توست
من در کنار توام در وجود او
هر خنده ای که چهره او شاد میکند
گلخنده من است رود بر لبان او
آرام اگر به کنارت نشسته است
آرامش من است بدارد قرار او
برخیز و گام بزن در مسیر راه
بر کش دلت ز خاک و نظر کن به روبرو
آنجا نشین که نشیند کنار تو
آن کن که خنده نشاند به جان او
گر شادمانی من آرزوی تست
بشنو به گوش جان و عمل کن تو مو به مو
دل از محبت و مهرش جدا مکن
تا شهد روزگار به کامت رود فرو
چون من به شمع وجودش ز جان بگرد
پروانه باش پرت تا بسوزد او
من با توام به تو پیوند خورده ام
از هجر و درد فراقم دگر مگو
یاد آورم به عشق و محبت به هر بهار
جز راه عشق دگر راه را مپو
هر محفلی که نشستی کنار دوست
از شمع و از ٔگل و پروانه هم بگو
روزی که شمع بسوزد پر تو را
سر کش شراب تو هم از همان سبو
آن جا به خانه من چون در آمدی
همر ه شویم و بگردیم کو به کو
باشد ستاره اقبال من شبی
با لطف دوست نشاند کنار او
04/08/09
Toronto
Aman
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر