
کوچه سرد است و خموش
برگها فصل خزان
کوچه را رنگین کرد
شاعر کوچه ما
کوله باری بر پشت
که در آن زندگیاش پیچیده
چند سالیست که رفت
به دیاری دیگر و دگر بازنگشت
شاعر کوچه ما عاشق بود
چشمهایش آبی
و دلش دریا یی
با رفیقان همدل
پاک و با مهر و وفا
دلش از کینه جداً
شاعر کوچه ما یاری داشت
هم چو او
عاشق و دیوانه و مست
مست از باده عشق
دل او با دل شاعر هم دم
به لبش زمزمه شعرش بود
دست در دست خیال
همره شاعر ما
کوچه را میپیمود
شاعر کوچه ما
که سفر کرد و برفت
دخترک تنها شد
گاه در فصل بهار و زمانی به خزان
کوچه را زمزمه کرد
زیر لب سر میداد
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
عاقبت در پی یک فصل خزان
دل از این کوچه گرفت
هم چو یک پروانه
در پی ریزش ٔگل پر زد و رفت
و دگر باز نگشت
و در این کوچه کسی
چند سالیست به آوازحزین
نیمه شب میخواند
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره بدنبال تو گشتم
و سپس خاموشیست
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر