

شبی مهتاب با خورشید گفتا
که برگیر از زمین انوار خود را
تو پایان میدهی خواب شبانه
نباشد با رقیبانت میانه
چو روز اندر شود نورت بتابد
دگر مهتاب را نوری نماند
تمام اختران پنهان نمایی
به درد عاشقان بی آعتنا یی
چراغ عاشقان مهتاب باشد
همه امیدشان بر خواب باشد
دگر چشمک نخواهد زد ستاره
چه تدبیری، کجا، کو راه چاره؟
چنان بر نور پردازان در آیی
که نور از شمع لرزان هم زدایی
به هر م آتشت تازی تو بر ما
به خرمن میزنی ا تش ز گرما
تو را کو لکه ابری پاره پوشد
چرا انوار تو بر من خروشد
چه گویم من ز جور و ظلمت افزون
که از دستت دلم ریش است و پر خون
چرا آرامش شبهای ما را
بهم پیچی نمی بینی صفا را
اگر چون من به شبها نور پاشی
تو با دلدادگان محشو ر باشی
همه از تو به نیکی باز گویند
به دلهاشان به نجوا راز گویند
چراغ آسمان گردی تو در آب
بلرزانی تو دلها را چو مهتاب
چو سر بر آسمان گیرند یاران
نگردد چشم هاشان اشک باران
زمانی قرص آیی پس کمانی
تو هر شب را به یک صورت نمانی
به ناگه آفتاب آمد به گفتار
ز نادانی حذر کن دست بردار
اگر نوری تو داری از من است آن
به شبها گر بتابی از من است آن
اگر چشمک زنان بینی ستاره
ز انوار من است آن نی ستاره
اگر ٔگل در گلستان سبزه در باغ
بروید از من است آن از من داغ
تو از خود گویی و عشق شبانه
کجا دانی تو احوال زمانه
زمستانها که دوری میکنم من
دگر ا تش نمی پاشم به خرمن
زمین و آب یخ بندد به مرداب
دگر جایی نمیماند به مهتاب
ز سقف آسمان از ابر پاره
ببارد برف و پوشاند ستاره
زمین پوشد ببر رخت زمستان
نماند سبزه در باغ و گلستان
نه از پروانه ، از بلبل ، نه گلزار
به دشت و کوه و دریا نیست آثار
همه لرزان و از سرما هراسان
به کنج خانهها ترسیده از جان
کجا یاری تواند در بر یار
نشیند تا نباشد ٔگل به گلزار
کجا پروانهای گردد سر شمع
اگر سرما نشیند در بر جمع
اگر ٔگل در گلستان باز گردد
به بستان نغمهها آغاز گردد
ز جان کوهساران آب خیزد
ز رگهای زمین حرمان گریزد
به دریاها بریزد آب باران
شود جاری به هر جا چشمه ساران
اگر گندم به دشتستان بروید
اگر باران زمین از گل بشوید
یقین دان از من است و خالق من
شنو اکنون تو پند صادق من
به خود غره مشو افتادگی کن
چو عشا ق جوان آزادگی کن
تو از من نور گیری من ز یزدان
تو ماه عاشقان من جام رندان
تو شبها آسمان روشن نما یی
تو با من دوستی دشمن کجا یی
که ما مخلوق یزدان جهانیم
به فرمان خدا از پا نمانیم
تو شب میگردی و من در دل روز
تو آرامی به جان من ا تش افروز
چو من ا تش نبارم زندگی نیست
بدون نور تو دلداد گی چیست
نه من بر تو نه تو بر من مرجح
خداوند جهان بر ماست ارجح
خداوند توانا دا د ه تکلیف
مرا روز و تو را شب کرده تعریف
بیا تا دست یکدیگر فشاریم
ز فریاد و شکایت دور مانیم
به چرخیم و بتابیم و بسازیم
به لطف داور منان بنازیم
امان تقریر کرد این داستان را
ثنا گوید خدای گلستان را
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر