نشستم به خاکش به گفت و شنود
ز ایام خوبی که او زنده بود
ز شیراز گفتم ز باغ کوار
دماوند و دیدارش از لاله زار
ز اهواز و گرمای جانسوز او
شمال و هوای دل افروز او
ز قمصر ز کاشان به فصل گلاب
محلات و ٔگلهای پر پیچ و تا ب
ز هر جای دنیا که با هم بدیم
از آن لحظههایی که با هم شدیم
دریغا که با درد همراه بود
که یاد آوری کردنش را چه سود
به ناگاه پروانه ای پر کشید
کنارم نشست و کمی آرمید
پس آنگه به پرواز آمد همی
به گرد سرم چرخ زد او دمی
چو دستم گرفتم نشیند برآ ن
پرید از برم رفت او ناگهان
دگر بار شب آمد او باز هم
سخن گفت با من دگر بار هم
نیارم به یاد آنچه گفتم بدو
نشد تا که دستی بگیرم از او
خدای جهان یار با من بود
که پروانهام گاه با من بود
خدا را سپاس آنکه خندد همی
نه بر چهره اخمی نه در دل غمی
ز درد قدیمی ندارد اثر
همه شور و حال است و شادی ببر
از اینرو که شاد است و خرم خوشم
ز آرام او راحت و سر خوشم
اگر اشک ریزم به یادش هنوز
نه آرام گیرم به شب یا که روز
اگر آه از سینهام سر کشم
و یا نالهها از جگر بر کشم
نه چون از غم و درد آسوده شد
به دنبال مادر چرا برده شد
ندارم شکایت ز دست خدا
که او را چرا کرده از من جدا
که اندوه و رنج فراوان بدید
نه خیری ز من یا که یاران بدید
دریغ آیدم ز آنکه ما سالها
به امید روزی که فارغ رها
بگردیم با هم بشوییم غم
به آسودگی دست در دست هم
به همراه فرزند دلبندمان
زداییم درد از دل و جانمان
کنون رفته او ماندهام من به جا
کنم یاد او دم به دم هر کجا
به تقدیر و فرمان پروردگار
کجا چارهای جز قبول و قرار
گرامیست یادش که تا زنده ام
من او را از اوّل به جان خوانده ام
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر