
هیچ کس را با خبر از غیب نیست
گرچه این بی دانشی را عیب نیست
کس نمیداند کجا خواهد شدن
از کجا جان آیدش اندر بدن
وقت رفتن از چه راهی میرود
در بیابان یا به چاهی میشود
جان شیرین کی رها سازد قفس
در چه حالی باز میماند نفس
چون جدا شد روح از زندان تن
باز هم گوید از این و آن سخن
میتواند ظلم و جور بندگان
بر شمارد بر خدای مهربان
ناظر است آیا به کار دیگران
یا كه دل بر گیرد از این مردمان
من كه حیرانم از این کار خدا
بی خبر ما را چرا سازد رها
تا كه هر کس بهر ابنا ی بشر
از زبان او شود پیغا مبر
هر یک از آنان به ظن خویشتن
از جهان دیگری گوید سخن
در میان این همه پیغمبران
مانده سرگردان همه اهل جهان
نیک می دانم خدای مهر با ن
یک سخن دارد برای مردمان
گر بدنبال رضائی بی ریا
با خلائق صاف باش و با صفا
نیک اندیش و نکو رفتار باش
در سخن گوئی تو خوش گفتار باش
من نه محتاجم مرا کرنش کنی
خانه ام ایی ز من خواهش کنی
نزد من پیغمبر ت معیار نیست
با کدامین بوده ای را کار نیست
هر زمان خواهم كه آیی نزد ما
از همه دارا ییت گردی جدا
از من اما دفتری خواهی گرفت
ما در آن اعمال تو گاهی نوشت
برگ برگ دفترت کردار توست
جمله هایش حاصل گفتار تست
رنگ دفتر رنگ پندارت بود
نقش هایش نقش افکارت بود
دفترت جای تو را پیدا کند
ظاهرت هم باطنت رسوا کند
دفترت گوید كه در روی زمین
مهر مردم با دلت کردی عجین
دردمندان را تو یاور بوده ای
پاکدل فرزانه مادر بوده ای
با صداقت کام خود آمیختی
هم چو نامت پاک و زیبا زیستی
راه ما را بار ها پیموده ای
کم توقع بی تمنا بوده ای
سادگی در زندگی اندیشه ات
راستی افتادگی را پیشه ات
گرد شمع بزم ما پروانه سان
گشته ای با عشق چون دیوانگان
با چنین دفتر كه داری از زمین
جای خود باغ بهشت ما ببین
در کنار دوستان جاهت دهم
هرچه را خواهی به همراهت نهم
هر كه چون پروانه ما را عاشق است
وز درون خویش با ما صادق است
در کنار ماست جایش نی زمین
جای او هم در یسار و هم یمین
گر كه دلهای شما گلخانه بود
یا كه دلهاتان دل پروانه بود
باغ رضوان در زمین پا میگرفت
مهربا نیها به دل جا میگرفت
آنزمان پروانه را پرپر زنان
می فرستادم به دیدار امان
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر