
امشب شبي درازتر از عُمر آدم است
زين قصّه هر چقدر بگويم تو را کم است
امشب مراست باغي از اندوه و ارغوان
باغي که مثل باغ لبان تو خرّم است
امشب شبيه قصّه ي مادربزرگ هاست
پايان اين روايت تاريک مبهم است
تا چشم کار مي کند ابر است و برف و باد
امشب نگاه پنجره ها نيز درهم است
دارم هواي غرق شدن در نگاه تو
درياي من به وسعت يک قطره شبنم است
رقصي که گيسوان تو آغاز کرده است
يلداترين شبي است که در چشم عالَم است
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر