
دوست عزیزی امروز به من زنگ زد که بیش از ۳۰ سال بود صدای او را نشنیده بودم .یاد روزهای خوش اهواز و سر
زندگی و شادابی جوانی. یاد شبهای خوبی که تا دیر وقت با هم مینشستیم و میگفتیم و میشنیدیم و صبح زود هر کس به کار
خود میرفت بی آنکه احساس خستگی کند. دلها پاک و صادق و دوست داشتنها صمیمی و پایدار.دریغ از جوانی و افسوس
بر دور شدنها و صد حیف بر از دست دادن ها
خاطره شیرینی دارم از کودکی اولین دختر این دوست که مینویسم تا اگر سر ی به این سایت زد شاید بر ا یش جالب باشد.
شبی از شبهای دور هم بودن, دوست ما رفت که دختر کوچولویش را که حالا خانمی زیباست بخواباند. پس از مدت
کوتاهی دختر کو چو لو آمد و آرام گفت شلوغ نکنید مامانمم خوابیده. و از خنده ما مامانش بیدار شد.
به مناسبت این گفتگوی خاطره بر انگیز به حافظ پناه میبرم و از دوست یاد میکنم
صبا اگر گذری افتدت به کشور دوست
بیار نفخه آ ی از گیسوی معنبر دوست
بجان او که به شکرانه جان بر افشانم
اگر به سو ی من آری پیامی از بر دوست
و گر چنان که در آن حضر تت نباشد بار
برای دیده بیاور غباری از در دوست
من گدا و تمنا ی وصل او هیهات
مگر به خواب بینم خیال منظر دوست
دل صنوبریم همچو بید لرزان است
ز حسرت قد و بالا ی چون صنوبر دوست
اگر چه دوست به چیزی نمیخرد ما را
به عالمی نفروشیم مویی از سر دوست
چه باشد ا ر شود از بند غم دلش آزاد
چو هست حافظ مسکین غلام و چاکر دوست
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر