عمر پروانه با بهار آغاز
میرود با خزان به همره گل

استفاده از مطالب این سایت با ذکر ماخذ بلامانع است

۱۳۸۸ آذر ۱۷, سه‌شنبه

دوست




دوست عزیزی امروز به من زنگ زد که بیش از ۳۰ سال بود صدای او را نشنیده بودم .یاد روز‌های خوش اهواز و سر
زندگی‌ و شادابی جوانی. یاد شب‌های خوبی که تا دیر وقت با هم مینشستیم و میگفتیم و میشنیدیم و صبح زود هر کس به کار
خود میرفت بی‌ آنکه احساس خستگی‌ کند. دل‌ها پاک و صادق و دوست داشتن‌ها صمیمی‌ و پایدار.دریغ از جوانی و افسوس
بر دور شدن‌ها و صد حیف بر از دست دادن ها
خاطره شیرینی‌ دارم از کودکی اولین دختر این دوست که مینویسم تا اگر سر ی به این سایت زد شاید بر ا یش جالب باشد.
شبی از شب‌های دور هم بودن, دوست ما رفت که دختر کوچولویش را که حالا خانمی زیباست بخواباند. پس از مدت
کوتاهی دختر کو چو لو آمد و آرام گفت شلوغ نکنید مامانمم خوابیده. و از خنده ما مامانش بیدار شد.
به مناسبت این گفتگوی خاطره بر انگیز به حافظ پناه میبرم و از دوست یاد می‌کنم
صبا اگر گذری افتدت به کشور دوست
بیار نفخه آ ی از گیسوی معنبر دوست
بجان او که به شکرانه جان بر افشانم
اگر به سو ی من آری پیامی از بر دوست
و گر چنان که در آن‌ حضر تت نباشد بار
برای دیده بیاور غباری از در دوست
من گدا و تمنا ی وصل او هیهات
مگر به خواب بینم خیال منظر دوست
دل صنوبریم همچو بید لرزان است
ز حسرت قد و بالا ی چون صنوبر دوست
اگر چه دوست به چیزی نمیخرد ما را
به عالمی نفروشیم مویی از سر دوست
چه باشد ا ر شود از بند غم دلش آزاد
چو هست حافظ مسکین غلام و چاکر دوست

هیچ نظری موجود نیست: