
بر این پروانه زیبا تو بنگر
به صنع قادر دانا تو پی بر
چنین موجود بی آزار و آرام
که گٔلها را بود همواره همسر
یقین فصل خزان از مرگ گلها
دلش بر میکشد بر جای دیگر
رود آنجا که گٔلها را خزان نیست
همه نور است و زیبا یی سراسر
دگر شمعی پر و بالش نسوزد
یکی دیوانه یی سنگش زند سر
ولی پروانه چون گٔل باز گردد
به عشق گٔل رساند خویش بر در
در این دور تسلسل نیست تردید
مگر پروانه من را که دیگر
خدای مهربان با خود نگهداشت
که گلهای بهشتی را زند سر
خدایا راضیم بر آنچه خواهی
دلش را با دل مادر به هم بر
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر